محاکمه ی عشق
جلسهمحاكمه عشق بود و قاضي محکمه، عقل بود. عشق محكوم به تبعيد به دورتريننقطه مغز شده بود، يعني فراموشي. قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضابا او مخالف بودند.
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق: آهاي چشم مگر تونبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي؟ آهای گوش مگر تو نبودي كه درآرزوي شنيدن صدايش بودي؟ و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد...حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانهاعتراض جلسه را ترك كردند. تنها عقل و قلب در جلسه ماندند. عقل گفت: ایقلب!! دیدی همه از عشق بيزارند! ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتراز همه تو را آزرده، چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟
قلب ناليد كه: منبدون وجود عشق ديگر نخواهم بود. بدون او تنها تكه گوشتي هستم، كه هر ثانيهكار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم. پسمن هميشه از او حمايت خواهم كرد، حتي اگر نابود شوم