نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: حکمای پیش از سقراط (تاریخ فلسفه غرب)1

  1. #1
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    حکمای پیش از سقراط (تاریخ فلسفه غرب)1

    تاریخ فلسفه غرب 1

    شناخت ودرک عمیق فلسفه نیازمند آگاهی از تاریخ آن است از این روی در این انجمن درموضوعاتی به هم پیوسته, تاریخ فلسفه غرب مورد بررسی قرار می گیرد. منبعاصلی این نوشتار کتاب سیر حکمت در اروپا نوشته محمد علی فروغی می باشد اگرچه از سایر منابع نیز استفاده شده که از آن ها نام برده خواهد شد.

    حکمای پیش از سقراط
    اگرچه به درستی روشن نیست که تمدن, دانش و حکمت از کدام نقطه از زمین آغازشده اما تمدن کنونی غرب دنباله آن چیزی است که یونانیان قدیم بنیان نهادهبودند و آنان خود مبانی و اصول آن را از ملل باستانی مشرق زمین یعنی مصر وسوریه و کلده و هندوستان دریافت نموده اند.
    جنبش یونانیان در امور علمی, عقلی و ذوقی از 2500 سال پیش آغاز شده که در این مجال تنها به معقولات پرداخته می شود.
    نخستیونانیان مانند سایر ملل تصوراتی از زمین, آسمان, ماه, خورشید و آب و هواداشته اند که معتقدات دینی آنان به شمار می رفت و برای آنا شخصیت و رتبهخدایی قایل بودند. به مرور این تصورات بدل به رب النوعی برای هر یک گردیدکه عبادت و آداب دینی را برای جلب رافت و رفع شر ایشان انجام می دادند.اینعقاید تا زمان ظهور مسیح ادامه داشته است.
    در میان تمامی ملل افرادیبوده اند که با خرد و عقل خویش مردم را به سود و زیانشان آگاه می ساختند.در یونان قدیم نیز سخن از دانشمندان بسیاری بوده اند که از این مسان سخناز هفت خرد مند دانا(بیاس, پیتاکوس, کلیبول, میزون, خیلون سولون) بر زبانبوده است. نامی که در سنت یونانی به هفت تن از سیاستمداران، قانونگذاران وفیلسوفان قرن ۷ و ۶ قبل از میلاد داده شد. به قولی این فرزانگان عبارتنداز: سولون قانون گذار یونانی، تالس فیلسوف اهل میلتوس، پیتاکوس فرماندهنظامی اهل میتیلن، کلئوبولوس فیلسوف اهل رودس، شیلون اسپارتی از ناظرانشاه، بیاس فرزانه ترین هفت فرزانه، اهل پری ین و پریاندر حاکم مستبدکورنتی.
    گذشته از آن ها متفکرین دیگری نیز بوده اند که طبع حقیقت جویآنان جریان امور عالم را به اسباب و عللی دانستند و به علت و معلول وقواعد و اصول قائل شده اند و تفاوت ها را در جهان با وجود تکثر فراوانقائل به حقیقتی واحد بوده اند که اشیاء عالم تبدیلات و تجلیات او باشند.

    ثالس ملطی:قدیمی ترین دانشمند یونان است. در هندسه و نجوم دستی داشته و توانستهکسوفی را در سال 585 ق م خبر دهد . از خاصیت کهربا آگاه بوده و آب را مایهحقیقی موجودات می دانسته است.
    نخستین فیلسوف یونان که فحص علل اشیاء درطبیعت کرد و از انتساب آن بغیب چنانکه تا آن روز عادت رفته بود چشم پوشید.او موضوع علل طبیعی اشیاء را مطرح کرده و در جهان و اصل و حقیقت عالم بهپژوهش پرداخته است . او زماناً اولین فیلسوف نحله ٔ ایونی می باشد. تا اینزمان مردم عموماً پاسخ مسائل مربوطبجهان و طبیعت را در کتب و روایات واساطیر دینی جستجو میکردند، ثالس و دیگر فلاسفه ٔ نحله ٔ ایونی اولینکسانی هستند که برای امور و حوادث طبیعی بعللی طبیعی متوسل شده اند. ثالساز مردم «ملطیه » شهری به ایونیا معاصر سولون و کرزوس و کوروش و بعضیگویند وی از مردم فینیقیه بود و بشهر ملطیه تبعید شده است لکن ظاهراًاجداد وی فینیقی بوده اند. گویند او سفری به مصرکرده از پیشوایان دینیآنجا دانش هندسه آموخته است و هم گویند که او کرتی به کلده رفته است ولیاین روایت درخور اعتماد نیست . دیوجانس لائرتیوس گوید ثالس پیش ازاشتغال به طبیعیات به امور ملکی اشتغال داشت و مردم را از مخالفت با کورششاهنشاه ایران و اتحاد با کرزوس منع میکرد لیکن این گفته با دو فقره ٔدیگر که هردوتوس آورده موافقت ندارد. هرودوتوس گوید که هنگام جنگ کوروشبا کرزوس او در سپاه کوروش بود و برای عبور از رود هالیس گفت تا نهری ازوی جدا کردند ورود قابل عبور شد و در جای دیگر گوید که ثالس بمردم ایونیپیش از آنکه تابع ایران شوند سفارش کرد که اتحادیه ای با حکومت مرکزیدرتئوس برای مقاومت در برابر ایرانیان تشکیل دهند هر چند گفته ٔ هردوتوسدر امرجدا کردن نهری از رود هالیس حقیقت ندارد ولی از آن روایت و روایتدوم ، خبر مربوط به اقدام ثالس به نفع شاهنشاه ایران تضعیف میشود و تا حدیمعلوم میگردد که قدما ثالیس را طرفدار ایرانیان نمیدانستند. دیوگنس روایتکرده است که ثالس گوشه نشین و متبتل بود ولی صحت این گفته مورد تردید استزیرا جنبه ٔ عملی کارهای او بکلی منافی با این احوال است آنچه قدما در شرححال این حکیم گفته اند همه با یکدیگر متناقض است ، در بعض آن ها ثالسمردی منغمر درعلم و مستغرق مطالعه و تحقیق است در بعض دیگر شخصی ماهر درعمل مینماید که از همه ٔ معاصرین خود پیش افتاده و آنان از آراء وراهنمائیهای او مستفید می شوند به هر حال مسلم است که قدما به اهمیت مقامعلمی او چنانکه بایست پی نبرده اند ارسطو، ثالس را پس از متألهین اولفیلسوف نامیده است ، ثالس نه اول کس است که به فلسفه پرداخته و نه مخترعفلسفه می باشد او اول کسی است از فلاسفه که ما می شناسیم و از احوالشمختصر اطلاعی داریم . ثالس مهندس و منجم و صاحب عقیده ٔ خاص در باب تکوینعالم و جویای علل امور آن در طبیعت بود ثالس و پیروان او از نحله ٔ ایونیبیش از هر چیز بعالم خارج توجه داشتند و بقول ارسطو «او چون مشاهده کرد کهغذای تمام موجودات مرطوب است و حرارت هم از تری می زاید و رطوبت است کهمایه ٔحیات جانداران می باشد و بذر نباتات و نطفه ٔ حیوانات تری دارد و آبمبداء طبیعی تمام اجسام مرطوب است » نتیجه گرفت که اشیاء متکثره همه شی ٔو طبیعت و آن شی ٔ که ماده ٔ ابتدائی یا مادةالمواد یا وجود اصیل است آباست خاصه که از تمام چیزها آب است که بطور طبیعی به اشکال متنوع جامد ومایع و بخار درمی آید. ثئوفرسطس گوید که «ظواهر حسی او را بدین نتیجهرهبری میکرد زیرا هم آنچه گرم است برای حیات نیازمند رطوبت است و هم آنچهمیمیرد خشک میشودو تمام بذور مرطوب است و هر غذائی رطوبت دارد» به هرحالاین نظریه که ارتباطبا مقام دینی و مرجع فوق طبیعی ندارد و مأخذ آن عالمطبیعت است موجب شد که دیگر فلاسفه ٔ عنصر منتشرتر وسبک تر یعنی «هوا» یاقوی تر یعنی «آتش » را پیش کشیدند و آنها را مایه ٔ حقیقی موجودات و وجوداصیل دانستند و از منابعی که بدست داریم نمی توان دانست که چگونه اشیاءاز آب پدید آمده اند. ثالس خاصیت جاذبه ٔ بعض اشیاء مانند کهربا و آهن ربارا بدید و دعوی کرد که اشیاء عموماً صاحب نفس می باشند . ارسطو گوید کهاو عقیده داشت که جهان پر از خدایان است . ظاهراً باید این عقیده را باقول درباره ٔنفس اشیاء نزدیک کرده گفت که او ماده ٔ ابتدائی را زنده میپنداشته است بطوری که ماده مانند خواء اساطیر قدیم اشیاء را بی مداخله ٔخدا بوجود می آورده است .
    درباره ٔ اطلاعات ثالس از هندسه ، پروکلوس ،شارح کتاب تاریخ ریاضیات تألیف اودموس آورده است : «ثالس آنگاه که بمصررفت هندسه را باخود بیونان (هلاد) آورد. او خود چند کشف کرد و اعقاب خودرا با تحقیقات خویش که گاه جنبه ٔ عمومی و گاه جنبه ٔ عملی داشت براهاکتشافات دیگر انداخت ». گویند ثالس اول کس است که گفت در هر مثلث متساویالساقین دو زاویه ٔ مقابل بدو ضلع متساوی متساویند (بجای متساوی ثالساصطلاح قدیم را استعمال کرده میگفت متشابه اند) «این قضیه که چون دو خطمستقیم یکدیگر را قطع کنند زوایای متقابله ٔ برأس متساوی اند چنانکهاودموس گوید اول بار بوسیله ٔ ثالس کشف شد. و اوقلیدس برهان علمی آن راآورده است ». «اودموس این قضیه را که هرگاه دو زاویه و ضلع بینهما ازمثلثی مساوی باشد با دو زاویه وضلع بینهما از مثلث دیگر آن دو مثلث متساویهستند از ثالس داند و گوید که ثالس ناچار آن را برای تعیین مسافت کشتی هادر دریا بکار می برده است ...» از این روایات ظاهر می شود که معلومات ثالسبکلی در اثر تحقیقات علمی نظری برای او حاصل نشده و آنچه قدما باو نسبتمیدادند در مورد مسائل عملی بوده است خاصه که پروکلوس در مورد یکی ازقضایا گفته است که ثالس آن قضیه را کشف و اوقلیدس آنرا اثبات کرد. دیوجانسلائرتیوس گوید که پامفیلا ثالس را اول کس میداند که مثلث قائم الزاویه رادر دائره رسم کرده است و بنابراین ثالس میدانسته است که مجموع زوایای هرمثلث مساوی است با دو زاویه ٔ قائمه . ولی باید دانست که اولا اثبات قضیهٔ اخیر را اودموس به فیثاغورسیان منسوب داشته است . ثانیاً برای اثباتقضیه رسم زاویه ٔ قائمه در نیم دایره دانستن مجموع زوایای یک مثلث را بطورنظری ضرورت ندارد . فلوطرخس گوید که ثالس ارتفاع اهرام را از سایه ٔ آنهابا مقایسه ٔ سایه ٔ یک عصا اندازه گرفت این قول مبنی بر روایتی است کهدیوجانس لائرتیوس بصورت ذیل نقل کرده است : هیرونیم از مردم رودس گوید کهثالس اهرام را با ملاحظه ٔ سایه ٔ شیئی وقتیکه آن سایه مساوی شی ٔ استاندازه گرفت . در این حال مسئله باین صورت در می آید که وقتی سایه ٔ یکچیز مساوی آن است در آن وقت این تساوی نسبت بتمام اشیاء صادق می آید والبته در ملاحظه ٔ این امر هیچ نوع تحقیقات نظری مهم ضرور نیست . درباره ٔاطلاع او از علم نجوم و هیئت گفته اند که ثالس کسوف سال 585 م . (28 مه )را در آسیای صغیر از پیش خبر داد ولی بعض محققین در صحت این امر تردیدکرده اند زیرا علت حقیقی کسوف تا مدتی پس از ثالس نیز معلوم نبود قدمامخصوصاً کلدانیان که از سالیان دراز متوالیاً کسوف و خسوف را ضبط میکردندشاید به اجمال میدانستند که تقریباً هر هجده سال کسوف و خسوف منظماً وقوعمی یابد بدون اینکه علت حقیقی آنرا دریافته باشند اگر پیش گوئی ثالس صحتداشته باشد باید گفت که او معلومات تجربی و عملی را که خارج از زادبوم خودکسب کرده بود در ایونی نشر داده است .
    گویندثالس قطر ظاهری خورشید رااندازه گرفت و خورشید را 720 بار بزرگتر از ماه دانست و بتعیین فصول نجومیو اطلاع از انقلابات صیفی و شتوی توفیق یافت سال را به 365 روز بخشید وصورت دب اصغر را او در اول تصویر کردو زمین را مرکز عالم گمان برد لیکنمانند قرصی مسطح که روی آبی شناور باشد .
    درباره ٔ این معلومات بهصعوبت میتوان تحقیقات و ملاحظات نظری او را از اشتغالات عملی تفکیک کردولی از مجموع نظریات و اکتشافاتی که به او نسبت داده اند می توان نتیجهگرفت که با ثالس علوم عقلیه آغاز شده است . ثالس و دیگر فلاسفه ٔ ایونی درحقیقت پیشوایان و بانیان تحقیقات طبیعی و علوم ریاضی در یونان شمردهمیشوند و واسطه ٔ میان یونانیان و ملل متمدن قدیم مشرق می باشند .
    نظریهٔ او نسبت به بقای نفس و صحت انتساب حکم و امثالی که از او دانسته اند محلتردید می باشد تألیفاتی در علم نجوم و طبیعیات به او منسوب داشته اند ولیصحت نسبت آنها به او معلوم نیست بلکه محتمل است که او هیچ ننوشته باشد .

    انکسیمندروس:از همشهریان و شاگردان ثالس بوده. معتقد بوده که اصل موجودات چیزی است غیرمتعین و غیر متشکل, بی پایان و بی انجام و جاوید. جامع اضداد خشکی و تریو گرمی و سردی است که از جدایی آنان ظهور و تولد و از مجتمع شدن آنان مرگو کمون رخ می دهد. معتقد است هیئت عالم از چهار عنصر خاک, آتش, آب و هواساخته شده که به ترتیب روی هم جا گرفته اند.

    انکسیمانوس: شاگرد دیگر ثالس است و هوا را ماده المواد میدانست و قبض و بسط آن را موجد عناصر دیگر می پنداشت.

    هرقلیطوس(هراكليت):[فیلسوف قرون پنجم و ششم پیش از مسیح است. وی معروف به «فیلسوف گریان »است زیرا زندگانیش با تیرگی و افسردگی همراه بود. او از قدیمترین فیلسوفانماوراءالطبیعة است . (از فرهنگ بیوگرافی وبستر)].وی از مردم افیسوس است کهبا دارای هخامنشی مکاتبه داشته و شاه او رابه دربار خود دعوت کرده است .سخنان او معروف به تیرگی و ابهام است . وی آتش را اصل و مبداء می شناسد وآن را مظهر کامل تبدل و بیقراری میداند. به وجود پابرجا قائل نیست و عالمرا به رودی تشبیه می کند که همواره روان است و یک دم مانند دم دیگر نیست .ثبات و بقاء را منکر است و میگوید: هرچه را بنگری به اعتباری هست و بهاعتباری نیست . «می باشد» معنی ندارد، باید گفت :«میشود». و «شدن »، نتیجهٔ کشمکش اضداد است و همین کشمکش همواره اجزاء عالم را با هم سازش و توافقمیدهد. اضداد برای یکدیگر لازم اند ولی باید در حال اعتدال و تناسب بمانندو همین که یکی از آنها از حد اعتدال بیرون شد عدل عالم او را به مقام خودبرمیگرداند. زندگی یکی ، مرگ دیگری است و عدم این مایه ٔ وجود آن است ومرگ و زندگی و هستی و نیستی در واقع یکی است .

    [در يك رودخانه دوبار نمي توان شنا كرد. جنگ، پدر همه چيزها است. اين دو، مشهورترين جملاتفيلسوفي بنام هراكليت در بيش از دو هزارسال پيش هستند. جنگ را امروزه بهشكلهاي بحث، جدل، مبارزه و غيره ترجمه ميكنند. براساس روايتي مشكوك،هراكليت، يكي از اولين فيلسوفان يونان باستان، با داريوش پادشاه ايرانيرابطه نامه اي و مكاتبه اي داشت. او همچون زردشت احترام خاصي براي عنصرآتش در پروسه تشكيل جهان و طبيعت قايل بود. هراكليت حدود 500 سال پيش ازميلاد زندگي ميكرد. در باره تاريخ تولد و مرگش اختلاف نظروجود دارد.
    دانشنامههاي چپ و سوسياليست آنرا بين سالهاي 483-544 پيش از ميلاد و دايرت المعارفهاي ليبرال درغرب، آنرا بين سالهاي 480-550 قبل از ميلاد ميدانند. هراكليتيكي از اولين روشنگران فرهنگ غرب است. با توجه به آثار محدودي كه از او بهزمان ما رسيده ميتوان گفت كه او فيلسوفي پويا بود و نه ايستا. هراكليت يكياز اولين فيلسوفان خردگراي يونان پيش از سقراط است. چون او براي يافتنجواب و حل مسايل جهان به طبيعت توجه ميكرد، او را يكي از فيلسوفان طبيعيميدانند. منتقدين چپ هراكليت را فيلسوفي ماترياليست و يكي از ديالكتيسينهاي مشهور عصر باستان بشمار مي آورند.
    به نظر هراكليت، جهان را نهخدايان و نه انسان آفريد، بلكه تضاد و مبارزه اضداد باعث؛ حركت، زندگي،تغيير و تحول آن ميشود. هراكليت بيش از 2000 سال است كه علم و فلسفه غربرا تحت تاثير نظرات خود قرارداده. او خود زير تاثير فلسفه متحرك و پويايشرق قرار داشت. ماركس،انگلس و لنين با احترام از اهميت او براي انديشهبشري ياد كردند. سقراط ميگفت، يك غواص دلي لازم است تا انسان كنجكاوبتواند جملات او را بفهمد. هگل، هراكليت را روشنگري عميق ناميد كه باعثتكامل آغازين و رشد كودكي علم فلسفه شد. نيچه مينويسد كه آثار ونظرياتهراكليت هيچگاه كهنه نخواهند شد. به نظر مورخين سير انديشه بشر، افلاتون،هگل، ماركس، نيچه و فيلسوفان كلبي تحت تاثير نظريات هراكليت قرار گرفتهاند. گرچه قانون تضاد هراكليت تاثير مهمي روي همعصران خود گذاشت، ولي آن ،بعدها بارها مورد سوء تفاهم نيز قرار گرفت و به غلط تفسير شد.داروينيستهاسعي نمودند با تكيه بر آموزش تئوري مبارزه اضداد، پايه تئوريكي براينظريات خود، ازجمله تئوري تكامل و تنازع بقا، بيابند. هراكليت خود نيز ازموضعي غيردمكراتيك به انتقاد از بعضي از نظريات روشنفكران زمان خود مانند:دمكريت، فيثاغورث، هومر و هزويد پرداخت.
    در باره مليت هراكليت ميتوانگفت كه او در شهر افسوس در غرب آسياي صغير،در تركيه امروزي بدنيا آمد.افسوس در آن زمان يكي از شهرهاي مهم عصرباستان با عجايب هفتگانه معماري وساختماني بود. هراكليت از نظر طبقاتي ،يك اشرافزاده و يا شاهزاده خلع يدشده بود. شهر محل تولد او يكي از مستعمره هاي يونان در غرب آسياي صغير ومدتي پايتخت آسيا ، يكي از ايالتهاي رومي بود.
    طبق نظر طبيعي قانونتضاد وحركت هراكليت، عملي كردن دمكراسي وعدالت در درازمدت در يك جامعهغيرممكن است. او به دليل اعتراض به هرج و مرجهاي دمكراسي نورس زمان خود،به كوه زد و در غاري زندگي نمود و براثر استفاده ناشيانه از گياهانناشناخته ، در سن 60سالگي در تنهايي وسكوت كوه و دره درگذشت. هراكليت دراواخرعمرچنان سرخورده شده بود كه ميگفت بجاي شركت در مسايل اجتمايي ودمكراسي، بهتر است فيلسوفان در جاي خلوتي به قاب بازي با نوجوانانبپردازد.
    اوعامل آفرينش دنيا را عقل جهان ناميد. لوگوس (Logos)، واژهمورد استفاده او، هزاران سال است كه به شكلهاي مختلف ترجمه وتفسير ميشود،گرچه درزبان يوناني معني خرد ميدهد. هراكليت بجاي خدا، از عقل مطلق نامميبرد. خداي او باخدايان اسطوره اي مرسوم آنزمان فرق دارد. به نظر اوقانون نظم جهان، همان خرد كل است كه گاهي نيز به معني آتش و انرژي و حركتاوليه معرفي ميگردد. به نظر هراكليت، دنيا ابدي است وبا كمك عقل جهان ميچرخد.غيرمادي دانستن خرد جهاني باعث شد كه افلاتون و فيلسوفان هلني آنراتصوري از خداي امروزي بدانند كه بعدها درمذهب مسيحيت مورد استفاده يا سوءاستفاده روحانيت قرارگرفت . هراكليت روح و پرواز آن، بعدازمرگ را نيز قبولنداشت. به عقيده او با هجوم مرگ، روح تبديل به بخشي از عقل جهان ميگردد.
    اواز جمله وظايف فلسفه را، بيداركردن انسانهاي بخواب رفته و افشا نمودناشتباهات قواي حسي انسان، در ضمن شناخت ميدانست. او ميگفت براي شناخت،بايد بجاي استفاده از تجربيات قواي حسي فيلسوفان طبيعتگرا، تفكر و خرد رابكار برد. بنظر او چون علوم تجربي قادر به درك راز طبيعت نيستند، فلسفهبايد با كمك عقل و خرد، منطق و ديالكتيك، آن را كشف نمايد. هراكليت بدليلبكاربردن جملات و كلمات سنبليك و استعاره اي، به فيلسوف مرموز و تاريكمشهورشد. مخالفين او به اين دليل، ماترياليست بودن هراكليت رانفي ميكنند.مشهورترين اثر او درباره طبيعت نام دارد كه شامل جملات قصار، قطعات كوتاهفلسفي، و واژههاي دوپهلو است. او ميگفت، معلومات عمومي داشتن، دليل جكمت ودانايي و فيلسوف بودن نميگردد. هراكليت درآثارش به موضوعات و مقوله هاييمانند؛ اخلاق، سياست، الهيات، عقل، ستاره شناسي، لغت شناسي و غيره نيزپرداخت.]

    ـ دانشمندان فوق همه از مردم ایونی بوده و به آنها ایونیان گفته می شود.
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  2. #2
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: حکمای پیش از سقراط (تاریخ فلسفه غرب)1

    منبع:" کانون پژوهشگران فلسفه و حکمت " (IPTRA)
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    طالس
    زندگي طالس
    ثالسيا طالس(1) (546-624 پ . م) نخستين متفكر و فيلسوفي بود كه در شهر ميلتوسپديد آمد و پايهگذار مكتب ايونيا به شمار ميرود. آگاهي ما از زمان وزندگي او بسيار ناچيز و محدود به گزارشهايي است كه مورخان يا فيلسوفانبعدي مانند ارسطو درباره او دادهاند. پدر وي اكساميس (2)و مادرشكلئوبولينه (3)نام داشتهاند و به گفته بعضي از مورخان مانند هرودوت(4) ،پيشينيان وي از فينيقيان و اشراف سلسله كادموس(5) و آگنوروس(6)بودهاند ،ولي مورخان ديگر و بويژه محققان دوانهاي جديد معتقدند كه طالس از نژادخالص مردم ميلتوس بوده است. به هر حال آنچه از شواهد تاريخي به دست ميآيداين است كه وي نيز مانند بسياري ديگر از مردم ايونيا، خون شرقي در رگهايخود داشته است، هر چند نمي توان وي را به واقع شرقي دانست.
    زمان زندگيطالس را ما فقط ميتوانيم از گزارشي كه هرودوت ميدهد استنباط كنيم. ويهنگامي كه به جنگ ميان آليابس فرمانرواي كشور ليديا و كياكسارس(7) (ياهوخشترا) پادشاه ماد اشاره مي كند، كه مدت پنج سال طول كشيد، مينويسد درسال ششم جنگ كه بخت به طور يكسان با هر دو سپاه بود ناگهان روز تاريك شد وخورشيد سياه گرديد. سپس ميگويد كه طالس وقوع تيره شدن يا كسوف خورشيد رادر چنان سالي قبلا براي مردم ميلتوس پيشبيني كرده بود و ما ميدانيم كهستارهشناسان حساب كردهاند كه چنان كسوفي در 28 ماه مه سال 584 پيش ازميلاد روي داده و در آسياي صغير نيز مرئي بوده است و به احتمال بسيار قوي،اين همان كسوفي است كه طالس پيشبيني كرده بود(8). از سوي ديگرآپولودوروس نويسنده «گاهنامه» دوران كمال يعني چهل سالگي طالس را در همانسال 585 ميگذارد. باز هم ميدانيم كه ديوژنس لائرتيوس(9)، مرگ طالس را يكسال پيش از سقوط شهر سارديس پايتخت ليديا به دست ارتش كوروش قرار ميدهد (6- 547 پ . م ) و عمر طالس را هفتاد و هشت سال ميشمارد. بنابراين ميتوانسال تولد وي را 3-624 پيش از ميلاد دانست، و اين دوران وي را معاصرپادشاه ماد و نيز كوروش ميسازد.
    يكي از خصوصيات فيلسوفان يونان باستاناين بوده است كه ايشان نه تنها مرداني اهل انديشه و مشاهده علمي بودهاند،بلكه در زندگي اجتماعي نيز فعاليت و علاقه مستقيم داشتهاند. شواهد تاريخينشان ميدهد كه طالس نيز در سرنوشت سياسي ميلتوس دخالت داشته و هموطنانخود را راهنمايي ميكرده است. هرودوت مينويسد كه پيش از ويران شدنايونيا، به مردم آنجا راهنمايي كرد كه يك انجمن مشورتي براي اداره كارهايسياسي و اجتماعي خود تشكيل دهند و محل آن در شهر تئوس باشد كه در مركزايونيا واقع بوده است(10). همچنين ديوژنس مينويسد كه چون كرويسوس پادشاهليديا سفيري نزد مردم ميلتوس فرستاد و پيشنهاد اتحد جنگي كرد،طالس ايشانرا از اين كار بازداشت، و اين اقدام،هنگامي كه كوروش در جنگ پيروز شد ،موجب نجات ميلتوس از ويراني گرديد(11).از سرگذشت زندگي او نيز چند نكته برما روشن است. نخست اينكه وي به مصر سفر كرده و مدتي را در آنجا به مطالعهو آموزش و كاوش علمي پرداخته بود، و گويند وي نخستين كسي است كه دانشهندسه را از مصر به يونان آورد(12). گزارش مورخ ديگري(13) نيز اين گفته راتاييد مي كند. زيرا طالس نظريه خاصي براي طغيان رود نيل داشته و اين بودهاست كه بادهاي ساليانه شمالي – شرقي درياي اژه كه در نيمه تابستان به سويمصر ميوزد، در اثر وزش در سوي مخالف جريان رود نيل مانع جريان و ريختن آنبه دريا ميشود و موجب طغيان آن ميگردد. هرودوت نيز همين نظريه رابيآنكه صاحب آن را نام ببرد، تكرار ميكند. بر روي هم ميتوان سفر طالسرا به مصر يك حقيقت تاريخي دانست، زيرا چنانكه ميدانيم، شهر ميلتوس،مستعمره يا مهاجر نشيني در ساحل شمالي آفريقا به نام ناوكراتيس داشته وبدينسان آمد و رفت ميان مصر و مردم آن شهر آسان بوده است و جاي هيچگونهشگفتي نيست كه مرد پژوهنده و متفكري مانند طالس به قصد آگاهي يافتن ازمعارف و فعاليتهاي علمي مصريان به آن ديار سفر كرده باشد و از آن سرزمينمتمدن و پيشرفته كهن، چيزهايي به شهر خود ارمغان آورده باشد.
    اكنونببينيم اطلاعاتي كه طالس توانسته است در مصر به دست آورد از چه نوع بودهاست. چنانكه ديديم طالس وقوع كسوفي را در سال 585 پ .م پيشبيني كرده بودو اين خود نشانهاي ميتواند باشد كه وي از ستارهشناسي اطلاع داشته است.از سوي ديگر بنابر گزارش پروكلوس، وي نخستين يوناني است كه دانش هندسه رااز مصر به يونان آورده بود. گزارش ديگري از ديوژنس لائرتيوس ميگويد كه: «بعضي فكر ميكنند كه وي نخستين كسي است كه ستارهشناسي را مطالعه كرده وكسوف خورشيد را پيشبيني و انقلابهاي شمسي را تعيين كرده است، همان گونهكه يودموس در تاريخ نجوم خود مينويسد.»(14) اما اينكه طالس معلومات نجوميخود را از مصريان فرا گرفته باشد، نميتواند با شواهد تاريخي تاييد شود.آنچه ما از تاريخ نجوم باستان ميدانيم از سرچشمههاي بابلي است، زيرا اينبابليان بودهاند كه از سال 721 پ .م به رصد كسوف خورشيد، چه كلي و چهجزئي ، پرداخته بودند و در قرن ششم پيش از ميلاد دورهاي از انقلابهايشمسي (Tropas) را تنظيم كرده بودند كه طي آنها وقوع كسوف امكان داشته است،و بدين سان بعضي از محققين حدس ميزنند كه سرچشمه اطلاعات طالس بايستيلوحههاي بابلي بوده باشد، زيرا ميدانيم كه تماس يونانيان با بابليان ازراه كشور ليديا و پايتخت آن شهر سارديس فراوان بوده است، و دانايان يونانيبسيار به آن شهر رفت و آمد داشتهاند. گزارش يگر ديوژنس ميگويد كه طالسعبور خورشيد را از يك نقطه انقلاب شمسي (صيفي) به نقطه ديگر (انقلابزمستاني يا شتوي) و نيز نسبت ميان قطر خورشيد و ماه را با مدار آنها كشفكرده و سال را به جاي 360 به 365 روز تقسيم كرده بود. اما هر دو اين حقايقبه نظر كلدانيان و مصريان رسيده بود. حتي گزارش ديگر كه طالس ستاره دباصغر را كشف كرده بود ( ديوژنس، 1، 23) ، نيز سرچشمه غير يوناني دارد ونميتواند درست باشد ، زيرا قرنها پيش از طالس، دريانوردان فينيقي اينستاره را ميشناختهاند و از آن در كشتيرانيهاي خود راهنماييميگرفتهاند. بنابراين ميتوان حدس زد كه طالس نخستين يوناني بوده است كهدريانوردان ايونيا را به مفيد بودن آن ستاره در كشتيراني متوجه كرده بود.اما اندازهگيري قطر خورشيد و ماه به نسبت مدار آنها،نيز نميتواند ازلحاظ تاريخي درست باشد. ظالس نميتوانسته است بداند كه اجرام آسماني دارايمدارند،زيرا اشاره به اين حقيقت كه زمين آزادانه در فضا آويزان است،چنانكه خواهيم ديد، در زمان آناكسيمايدروس فيلسوف ديگر يوناني ، چندي بعداز طالس به ميان آمد، و بنابراين در زمان طالس ،اجرام آسمانينميتوانستهاند از زيد زمين عبور كنند و بدين سان فقط داراي نصف مداربودهاند.
    اطلاعات رياضي نيز به طالس نسبت داده ميشود و مهمترين آنهااين است كه پروكلوس در تفسير خود بر كتاب اول اوكليدس به وي نسبت ميدهدكه دو مثلث مساوي يكديگرند، اگر يكي از ضلعهاي آنها و دو زاويه مجاور آنبا هم مساوي باشند. از سوي ديگر ديوژنس مينويسد كه : «طالس در واقعارتفاع اهرام مصر را به وسيله سايه آنها اندازهگيري كرد و آن از راهمشاهده زماني بود كه سايه ما مساوي بلندي قامت ماست.»(15) پروكلوس، همچنينگزارش ميدهد كه طالس توانسته بود فاصله كشتيها را از دريا تا ساحل، تعيينكند و به نقل از يودموس درتاريخ هندسه او ،ميگويد كه طالس كاشف هماننظريه هندسي درباره دو مثلث بايد باشد، كه در بالا به آن اشاره شد ، زيراشيوهاي كه وي براي تعيين فاصله كشتي در دريا از ساحل، به كار برده است ،بايد متضمن آاهي از آن قاعده هندسي باشد(16). پروكلوس در همين گزارش ، كشفسه قاعده هندسي ديگر را نيز به طالس نسبت ميدهد: 1- تقسيم دايره به وسيلهقطر آن، 2- زوايا در قاعده يك مثلث متساويالساقين، مساويند، 3- دو زاويهكه به طور عمودي روبروي يكديگر واقع شدهاند، مساويند. اما همه اينهاميتواند استنباطهاي علمي باشد كه بعدها از آزمايشهاي خاص عملي كه به طالسنسبت داده شده است، به دست آمده باشد و به يقين نميتوان وي را كاشف آنهادانست.
    مسئله ديگري كه با آن روبرو ميشويم اين است كه آيا طالسنوشتهاي از خود بر جاي نهاده است يا نه. سيمپليكيوس(17) نقل ميكند كهگفته ميشود، طالس از خود هيچ نوشتهاي بر جاي ننهاده است، بجز به اصطلاحكتاب «ستارهيابي براي كشتيها» Nautikes Astrologias ماديوژنس ميگويد كهطالس اطلا نوشتهاي از خود باقي نگذارده است و كتاب «ستارهيابي» منسوب بهوي گفته ميشود كه اثر فوكوس از شهر ساموس است(18).

    اصل نخستين و جهانشناسي طالس
    آنچهبيش از هر چيز ، طالس را به عنوان نخستين فيلسوف، ميشناساند، نظريه ويدرباره شناخت سرچشمه هستي و اصل نخستين است. منبع اطلاع ما درباره نظريهجهانشناسي طالس، ارسطو ست(19). وي مينويسد كه بيشتر كساني كه براي نخستينبار به فلسفه پرداختند، معتقد بودند كه تنها اصلهاي نخستين مادي براياشياء وجود دارد كه همه چيزها از آن پديد ميآيند و از آن تشكيل شدهاند ودر آن نيز بار ديگر از ميان ميروند، و طالس كه بنيانگذار اين گونه فلسفهاست، اصل نخستين يا آرخه arxe را آب ميداند و بنابراين هنچنين عقيده داردكه زمين بر آب قرار گرفته است. ارسطو همين نظريه را در كتاب ديگري تكرارميكند و ميگويد طالس معتقد بوده است كه زمين مانن تنه درخت بريده شده ياچيزي ديگر مانند آن، بر آب شناور است(20).
    پس طالس درباره اصل هستندهها و جهانشناسي دو نظريه مهم داشته است:
    1- اصل نخستين همه چيزها آب است، 2- زمين بر آب شناور است.
    مقايسهاين دو نظريه طالس با نظريات همانند آن در كوسموگونيهاي بابلي، بلافاصلهنشان ميدهد كه به ظاهر گفته تازه و بيسابقهاي نيست و حتي ميتوان گفت كهوي آن را از سرچشمههاي قديميتري گرفته است. زيرا اكنون ميدانيم كه در«حماسه آفرينش»(21) بابلي معروف به انومااليش Enuma elish ، در نخستينروزهاي آفرينش فقط آب بوده است. اپسو Apsu نماينده آبهاي شيرين و تي امتti amat نماينده آبهاي درياها در هم آميخته بودند و به گواهي همان حماسه،تيامت، زاينده همه چيزهاست. پس دور نيست كه اين نظريه سرچشمه فكر طالسبوده باشد.
    اما اگر بخواهيم بدانيم كه چگونه و چرا طالس، به اين نظريهرسيد، ميتوانيم حدس بزنيم كه وي نخست در محلي به دنيا آمد و زندگي ميكردكه از هر سو دريا و آب بوده است، و نيز مشاهده دگرگونيها و تغيير شكلهايآب به صورت جامد، مايع و بخار و ابر و باران و مانند اينها، وي را به ايننتيجه رسانده بود كه همه اشياء بايد شكلهاي گوناگون آب باشند. از آنجا كهتنها سرچشمه اطلاع ما درباره اين نظريه طالس، ارسطوست و تفسيري كه وي ازگفته طالس ميكند ، نميتوان اطمينان داشت كه مقصود اصلي طالس آيا همانبوده است كه ارسطو به وي نسبت ميدهد كه ماده نخستين (آرخه) همه هستندههاآب است و همه از آن پديد آمده و به آن باز ميگردند. زيرا ما ميتوانيمگفته طالس را اين گونه تفسير كنيم كه همه چيز در آغاز آب بود و در جهانچيزي جز آب وجود نداشت و سپس زمين از آب برخاست، همان گونه كه «حماسهآفرينش» بابليان ديده ميشود. به فرض هم ما گزارش ارسطو و تفسير او را ازگفته طالس پذيرفتني و درست بدانيم، نمي توانيم تعيين كنيم كه طالس چگونهپيدايش و از ميان رفتن چيزها را با آب مرتبط ميكرده است.
    تنها چيزي كهدرين ميان از نظر فلسفي طالس را در تاريخ انديشه ممتاز ميكند، كوشش ويبراي شناختن جهان از راه مشاهده و تفكر و واقع بيني و دور انداختنافسانههاي ديني و تفسيرهاي اساطيري بوده است و يافتن يك سرچشمه مادي برايوجود اشياء و اين چيزي است كه نظريه وي را از نظريات ميتولوژيك همانند آندر انديشههاي بابلي و مصري، يكباره جدا و مشخص ميسازد و راه را برايآيندگان بز ميكند كه جهان و هستندهها را بيتوسل به خدايان و افسانههاو نيروهاي آنان، بشناسند و توصيف كنند.

    روح اشياء از نظر طالس
    نظريهديگري كه ارسطو و به پيروي از او ديگران نيز به طالس نسبت ميدهند اين استكه : « طالس ، بنابر آنچه از وي نقل ميشود، به نظر ميرسد كه روح را چيزيمحرك يا جنباننده دانسته است، اگر گفته باشد كه سنگ مغناطيس داراي روحاست، زيرا آهن را حركت ميدهد.»(22) و خود ارسطو بار ديگر در همان كتابمينويسد: « و بعضي گويند كه روح با جهان در هم آميخته است و شايد بدينعلت است كه طالس معتقد است كه همه چيز پر از خدايان است.(23) از ظاهر گفتهارسطو چنين بر ميآيد كه طالس معتقد به وجود نيروهاي ناديدني در همه اشياءبوده است كه آنسوي سكون و سكوت آنها ،سرچشمه جنبش ، تپش و زندگي آنهاست،همان گونه كه خدايان در اعتقادات ديني يونانيان، جنباننده و گردانندهدستگاه آفرينش و اشياء بودهاند. براي طالس اين نيروهاي نهفته در چيزهانيز محرك دروني آنهاست، و اشياء چنانند كه گويي روح دارند يا پر ازخدايانند. اما بعدها كساني كوشيدهاند كه به اين نظريه طالس مفهومخداشناسي بدهند، بدين معني كه وي معتقد به عنصري الهي بوده است كه در همهاشياء سيلان دارد و موجب جنبش آنها ميشود و بدين سان گرداننده هستني است.اما اين تفسير با آنچه كه ما از شيوه انديشه و كار طالس ميدانيم هماهنگنيست. او مردي بود كه براي نخستين بار، بيآنكه به هستي يا نيستي خدايانبينديشد، فكر و حواس خود را براي شناختن طبيعت و پديدهها و قوانين آن بهكار انداخت و هيچگونه شاهد و دليلي در دست نيست كه بگوييم منظور طالس ازاينكه همه اشياء روح دارند، وجود يك اصل الهي است، يعني انديشهاي كه يكقرن و نيم بعد از زمان او در فلسفه يونان پديد آمد.
    نكته اشاره كردني،تصويري است كه عقايد نگاران مسلمان از طالس ساختهاند و دانسته نيست كهسرچشمه اطلاعات ايشان چه كشكول پر افسانهاي بوده است. مثلا شهرستاني اينگونه طالس را معرفي ميكند: « او نخستين كسي است كه در ملطيه (ميلتوس)فلسفه پرداخت، و گفت: كه جهان را آفريننده اي است كه خردها صفت وي را ازلحاظ هويت (هستي) او در نمييابند بلكه وي از لحاظ آثارش ادراكميشود....... و گفت گريز ناپذير اين است كه آفريننده بود و هيچ آفريدهاينبود.... و شگفت است اينكه از وي نقل شده است كه آفريده نخست آب است، وگفت: كه آب پذيرنده هر صورتي است و از آن همه گوهرها(جواهر) را از آسمان وزمين و آنچه در ميان آنهاست آفريد»(24و25)


    پانوشت:
    (1)Thales املاء درست يوناني نام وي ثالس است، اما شكل ديگر آن متداول شدهاست. مترجمان عربزبان صدر اسلام آن را بيشتر به شكل اصلي و گاه نيز طالسنوشتهاند. قسطابن لوقا، مترجم كتاب « عقايد فيلسوفان»، منسوب بهپلوتارخوس نيز نام وي را همه جا ثاليس ضبط كرده است اما اگر، ثالس راميگزيديم تلفظ آن براي پارسيزبانان دشوار ميبود و آن را نادرست به شكلسالس ميخواندند.
    (2) Examyes
    (3) Kleobuline
    (4)هرودوت : كتاب اول ، ف.7.
    (5) Kadmos
    (6) Agenoros
    (7) Kiyaxares كه معمولاً به سياكسار معروف است.
    (8)هرودوتوس: كتاب اول، ف 74
    (9)ديوژنس، كتاب1 ، ف 37
    (10)هرودوت : كتاب اول ، ف170
    (11)ديوژنس، كتاب1 ، ف 25
    (12)اينگزارش را پروكلوسProklos رياضيدان و فيلسوف نوافلاطوني (485-411 ميلادي)نويسنده تفسير مشهور بر كتاب اول رياضيدان بزرگ اوقليدس (يوكلايدسEukleides) به نام «اصول هندسه- يا تحرير اوقليدس» در اغاز تفسير خودميدهد. عنوان لاتين تفسير ويIn Primum Euclidis elementarum Commentariiاست كه به اهتمام فريدلاين در 1873 در لايپزيگ چاپ شده است.
    (13)ايتيوس، 4، 1، 1 = ديلز 16 A 11
    (14)ديوژنس، كتاب1 ، ف 23
    (15)ديوژنس، كتاب1 ، ف 27
    (16)پروكلوس 65= ديلز 11 A 11
    (17)سيمپليكيوس: در تفسير بر كتاب فيزيك ارسطو 21، 24= ديلز 13 A 11
    (18)ديوژنس: 1، 23
    (19)ارسطو: متافيزيك، 6 b 983 ، A3 = ديلز 12 A 11
    (20)ارسطو : درباره آسمان 28 a 294، 13 B
    (21)براي اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب «پيش از فلسفه»Before Pbilosopbyبه تدوين فرانكفورت، چاپ 1951 در سلسله پينگوين،ص 184 به بعد
    (22)ارسطو: « درباره روان» 19 a 405، A2 = ديلز 22 A 11
    ارسطو ، همانجا a 411 ، A5
    (23)شهرستاني : الملل و النحل ، جزء دوم، چاپ 1961، مصر، باب دوم، فصل اول، ص 61 و 62 و 63
    (24)شرفالدين خراساني، نخستين فيلسوفان يونان، صص 131-120
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  3. #3
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: حکمای پیش از سقراط (تاریخ فلسفه غرب)1

    فیثاغورس: از نامی ترین حکمایباستان. به مصر و ایران و هند مسافرت کرده است. انجمنی سری تشکیل داد کههم دینی هم اخلاقی و هم سیاسی بود. پیروان او مذهب تناسخ داشته و خوردنحیوان را جایز نمی دانستند. او عدد را اصل امور پنداشته و و همه امور رانتیجه ترکیب اعدا و نسبت های آنها دانسته است.
    تضاد واحد و کثیر و زوج و فرد را منشا همه اختلافات می پندارد.
    آنها به کرویت زمین پی برده ولی یک کانون آتش ناپیدا قائلند که مرکز و محور عالم و مظهر الوهیت است.
    کرات را ده تا دانسته برای همین اعتقاد به یک کره نامرئی داشتند. (قرن شش ق از میلاد مسیح)
    ـ بزرگترین پزشک یونان قدیم یعنی بقراط در همین زمان بوده است. (معاصر اردشیر دراز دست)

    انباذقلس:از فلاسفه ٔ یونان قدیم است که در سده ٔ پنجم ق .م . می زیسته است . ویعالم را ترکیبی از عناصر چهارگانه ٔ آب و باد و خاک و آتش می دانست و جمعو تفریق عناصر را که مایه ٔ کون و فساد عالم است نتیجه ٔ مهرو کین میخواند و اعتقاد داشت که این دو مؤثر بنوبه ٔ خود غالب و مغلوب می شوند.هرگاه مهر غلبه دارد جمعیت بر پریشانی فائق است و چون کین چیره می شودتفرقه شدت می یابد، و دوره ای که ما در آن هستیم دوره ٔ غلبه ٔکین وپریشانی است و دنیا و زندگانی آن زندان روح وکیفر گناهان اوست . انباذقلسداعیه های بزرگ در سر داشته و خود را سزاوار پرستش مردم می دانسته است وگفته اند برای حفظ حیثیات روحانی خود از پادشاهی که برای او میسر بودگذشته و جاه و منزلتی بالاتر از آن در انظار حاصل نموده است . (از سیرحکمت در اروپا ص 7). او اول کس است که صفات و ذات خدای را یکی و او راواحد بالحقیقة و دور از تکثر گفت . طائفه ای از باطنیه عقاید خود را بهانباذقلس می پیوندند و گمان می کنند که گفته های وی دارای رموزیست که همهکس را بر حل آن دسترس نیست ، و از آن جمله است محمدبن عبداﷲ مرة جبلیقرطبی . (از طبقات الامم قاضی صاعد اندلسی از یادداشت مؤلف ). و رجوع بهتاریخ الحکمای قفطی و حکمت اشراق شود.

    ذیمقراطیس یا دموكريتوس 465 – 370 پ م:
    دموكريتوسيا حكيم خندان , آخرين فيلسوف طبيعي , در آبدرا , شهري كوچك در ساحل شماليدريا اژه به دنيا آمد. پدر او اشرافزاده بود كه گفته ميشود با پادشاهايران نيز روابطي داشته است. بنا به اظهارات ديوجانس دموكريتوس مدتي درزمينه نجوم و الاهيات تحت تعليم موبدان ايراني بوده است.
    دموكريتوسبعد از مرگ پدرش براي يافتن دانش و حكمت سفرهاي متعددي را آغاز كرد بهطوريكه ارثيه فراوانش صرف انجام اين سفرها شد. گفته ميشود كه او از مصر ,اتيوپي(حبشه) , ايران و هند ديدن كرد. هنگامي كه دموكريتوس به زادگاهشآبدرا برگشت نه چيزي از ارثيه پدر برايش باقيمانده بود نه وسيله امرارمعاشي داشت به همين سبب برادرش داموسيس در اين زمينه به او كمك كرد. اوباقيمانده عمرش را صرف آزمايشهايي در باره طبيعت كرد. آشنايي او با پديدههاي طبيعي و قدرت او در پيش بيني وضع هوا موجبات شهرت دموكريتوس را فراهمآورده بود. او از اين تواناييهايش براي متقاعد ساختن مردم به اينكه آيندهقابل پيشبيني است استفاده ميكرد. دموكريتوس در حالي كه بيشتر از صد سالداشت در گذشت.
    بيشتر فلسفه دموكريتوس در باره اتم است. اتم در زبانيوناني به معناي تجزيه ناپذير است. دموكريتوس به اين نتيجه رسيده بود كهماده را نمي توان به صورت نامحدود به ذرات ريزتر تقسيم كرد و پس از تقسيمكردن متوالي ماده به ذره اي تجزيه ناپذير به نام اتم خواهيم رسيد. اتمهادر نظر دموكريتوس جاوداني بودند يعني ازلي و ابدي دليل آن هم اين است كهنه هيچ چيز از عدم پديد ميآيد نه وجود قابل تبديل به عدم است. از اين جهتدموكريتوس با الئاييها موافق است ولي برخلاف آنها دموكريتوس خلا و حركت وتغيير را قبول دارد. به اعتقاد او اتمها با يكديگر فاصله دارند و حركتميكنند و فاصله بين اتمها نيز خلا است . او معتقد بود كه اجسام از اتمهايگوناگوني تشكيل شده اند كه اين اتمها با هم پيوند يافته اند , اگر جسمتجزيه شود اين اتمها د وباره از هم جدا خواهند وپراكنده ميگردند. نظرياتارسطو در باره طبيعت باعث شد كه تئوري اتم دموكريتوس تقريبا به دستفراموشي سپرده شود تا اينكه بالاخره قريب دو هزار سال بعد دوباره هميننظريه توسط شيميدان انگليسي جان دالتون دوباره مطرح شد.
    به عقيده اونيروي ماوراطبيعت يا چيزي خارج از طبيعت وجود ندارد. براي دموكريتوس تنهاوجودي قابل قبول است كه از اتم تشكيل يافته باشد از اين روست كه او رافيلسوفي كاملا ماترياليست (ماده گرا) ميشناسيم. به نظر او همه چيز درطبيعت مكانيكي و جبري و تخلف ناپذير است.چون همه چيز از اتم ساخته شده وآنهم فقط از قوانين ذاتي خود پيروي ميكند . پس با كشف قوانين طبيعت به راحتيقادر خواهيم بود آينده را پيشبيني كنيم . دموكريتوس در اين باره ميگويدترجيح ميدهد قانوني تازه از طبيعت را كشف كند تا اينكه پادشاه ايران شود.
    بهنظر دموكريتوس تمامي رفتارها و واكنش هاي انساني هم بوسيله اتم ها قابلتوجيه است. مثلا حواس ما نتيجه برخورد و واكنش اتمهاي بدن ما با اتمهاياجسام ديگر است براي نمونه هنگامي جسمي را مي بينيم ديدن ما حاصل برخوردقسمت كمي از اتمهاي جسم با اتمهاي چشم ماست يا لمس اجسام بر اثر تماساتمهاي پوست با جسم لمس شده است. دموكريتوس روحي جاودانه و غير مادي را دربشر قبول نداشت به نظر او روح انسان از ماده اي رقيق با اتمهايي صاف گردتشكيل شده بود كه اتمهاي اين ماده هنگام مرگ از هم جدا و پراكنده ميشوند.( [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] )


    انکساغورس آناكساگوراس 500-428 پ م:
    فیلسوفمکتب ایونی . وی اندیشه ٔ یک اصل و منشاء حاکم بر همه ، یعنی هوش یا عقلرا وارد فلسفه کرد و می گفت ناظم امور عالم عقل است و ظاهراً این فیلسوفنخستین کسی است که چنین رأیی اظهارداشته است . (از سیر حکمت در اروپا ص 8)(از فرهنگ فارسی معین ، اعلام ، ذیل آناکساغورس ). و رجوع به سیر حکمت دراروپا و ترجمه ٔ الملل و النحل شهرستانی ص 255 و عیون الانباء ص 23، 85 و87 و تاریخ الحکماء ص 60 شود.
    منبع:tahoordanesh.com:آناکساگوراس(Anaxagoras) (انکساغورس) در حدود 500 ق. م. در کلازمنا (Clazomena) درآسیای صغیر متولد شد، و اگر چه یونانی بود بدون تردید یک شهروند ایرانیبود، زیرا کلازمنا پس از سرکوبی شورش ایونی فتح شد، و حتی گفته اند که ویبا سپاه ایران به آتن آمد. اگر چنین باشد، یقینا می توان گفت که چرا وی درسال سالامیس (Salamis. سالامیس یا سالامین جزیره ای است در یونان. در آنسال در این جزیره یونانیان به سرداری تمیستوکلس قوای دریایی ایران را شکستدادند.- م.)، 480 /479 ق.م. به آتن آمد. او نخستین فیلسوفی بود که در اینشهر اقامت گزید، شهری که بعدها مرکز درخشان مطالعات فلسفی شد.
    اتهام به آناگساگوراس
    ازافلاطون می آموزیم که پریکلس جوان شاگرد آناکساگوراس بود، رابطه و معاشرتیکه بعدها فیلسوف را به زحمت انداخت. زیرا آناکساگوراس پس از آنکه قریب سیسال در آن شهر اقامت داشت، در حدود 450 ق.م. توسط مخالفان سیاسی پریکلس بهمحاکمه فراخوانده شد. دیوگنس می گوید که اتهامات راجع بود به بیدینی وهواداری از ایرانیان. به نقل افلاطون، نخستین اتهام مبتنی بر این امر بودکه آناکساگوراس تعلیم می کرد که خورشید یک قطعه سنگ گداخته است و ماه ازخاک ساخته شده است. این اتهامات بدون تردید ساختگی و جعلی بود، و اصلامنظور از آن ضربه زدن به پریکلس از طریق آناکساگوراس بود. آناکساگوراسمحکوم شد، اما از زندان بیرون آمد، شاید توسط خود پریکلس، و به ایونیا رفتو در لامپساکوس (Lampsacus)، یک مستعمره کوچ نشین میلتوس، اقامت گزید، دراینجا شاید مدرسه ای بنیاد نهاد. شهروندان در میدان شهر بنای یادبودی بهنام وی برپا ساختند (قربانگاهی که به عقل و حقیقت اهداء شده بود)، وسالروز مرگ وی مدتها یک روز تعطیل برای کودکان دبستانی بود؛ و گفته اند کهخود او چنین خواسته بود.
    آناکساگوراس فلسفه خود را در کتابی بیانکرد، اما فقط قطعاتی از این کتاب باقی مانده است و این قطعات ظاهرا محدودبه قسمت اول آن اثر است. ما حفظ قطعاتی را که در دست داریم به سیمپلیکیوس(قرن ششم میلادی) مدیونیم.
    تعبیر آناکساگوراس از تغییر ناپذیری وجود
    آناکساگوراس،مانند امپدکلس، نظریه پارمنیدس را که وجود نه به وجود می آید و نه از میانمی رود، بلکه تغیر ناپذیری است، پذیرفت. «یونانیان به وجود آمدن و از میانرفتن را درست نمی فهمند، زیرا هیچ چیز به وجود نمی آید یا از میان نمیرود، بلکه آنچه در کار است اختلاط و افتراق اشیائی است که وجود دارند»(یعنی پاینده اند). (قطعه 17) پس هر دو متفکر متفق اند که ماده فسادناپذیراست، و هر دو، با فرض وجود اجزاء فسادناپذیر مادی که اختلاط آنهاپدیدآورنده اشیاء است و افتراق آنها مبین نابودی آنها، این نظریه را باامر آشکار تغیر وفق می دهند. اما آناکساگوراس با امپدکلس موافق نیست کهواحدهای نهائی اجزائی متشابه با چهار عنصر - خاک، هوا، آتش و آب - هستند.وی تعلیم می کند که هر چیزی که اجزاء دارد و اجزاء آن از لحاظ کیف عین کلآن است نهائی و غیرمشتق است. ارسطو این کلها را، که اجزاء آنها از لحاظکیف مشابه یکدیگرند، همگون (مرکب از اجزاء متشابه) می نامد در مقابلناهمگون که مرکب از اجزاء نامتشابه است. دریافت این تمایز اگر کسی مثالیرا در نظر بگیرد دشوار نیست. اگر فرض کنیم که تکه ای از طلا به دو نیمشود، نیمه ها نیز خود طلا هستند. اجزاء بدین سان از لحاظ کیفی عین کل اند.و می توان گفت که کل همگون است. اما اگر یک سگ، یک موجود زنده، به دو نیمشود نیمه ها دیگر دو سگ نیستند. پس کل در این مورد ناهمگون است. بدین گونهمفهوم کلی روشن است. و ضروری نیست که این مطلب را با آوردن ملاحظاتیمستخرج از آزمایش علمی جدید مشوش کنیم. برخی چیزها کیفا اجزاء مشابهدارند، و چنین اشیائی نهائی و غیرمشتق اند (البته تا آنجا که به نوع مربوطاست، زیرا هیچ توده معنین از اجزاء نهائی و غیر مشتق نیست).
    آناکساگوراسمی پرسد: «چگونه موی می تواند از آنچه موی نیست ناشی شود، یا گوشت از آنچهگوشت نیست؟» اما نتیجه نمی شود که هر چیزی که به نظر می رسد همگون استواقعا چنین است. بدین سان ارسطو نقل می کند که آناکساگوراس معتقد نبود کهعناصر امپدکلس - خاک، هوا، آتش و آب- واقعا نهائی باشند؛ بر عکس آنهامخلوطهایی هستند مرکب از اجزاء کیفا مختلف.
    بودن هر چیزی در اشیاء ديگر

    درآغاز، اجزاء همه انواع با هم مخلوط بودند- بر طبق نظر آناکساگوراس جزءتقسیم ناپذیر وجود ندارد. «همه اشیاء با هم بودند، نامتناهی هم در عدد وهم در کوچکی؛ زیرا کوچک هم نامتناهی بود. و تا وقتی که همه اشیاء با همبودند، هیچ یک از آنها به سبب کوچکی نمی توانست متمایز باشد.» (قطعه 1)«همه اشیاء در کل هستند». متعلقهای تجربه وقتی پدید می آیند که اجزاء اصلیطوری فراهم آیند که در شیء حاصل شده اجزاء نوع معینی فزونی داشته باشند.بدین گونه در خلیط نخستین اجزاء طلا پراکنده و با همه اقسام سایر اجزاءمخلوط بودند؛ اما وقتی اجزاء طلا طوری- با دیگر اجزاء- فراهم آمدند که شیءمرئی حاصل از آنها عمدة شامل اجزاء طلا بود، طلای مورد تجربه ما به دست میآید. چرا می گوییم «با دیگر اجزاء»؟ برای اینکه بر طبق نظر آناکساگوراس درمتعلقهای واقعی و انضمامی (Concrete) تجربه، اجزاء همه اشیاء وجود دارند؛با این حال طوری ترکیب شده اند که یک نوع جزء فزونی دارد و نامی که کل شیءمی گیرد ناشی از همین امر است. آناکساگوراس به این نظریه معتقد بود که«درهر چیزی بخشی از هر چیز هست» (قطعه 11)، ظاهرا به این دلیل که نمیتوانست برای امر تغیر تبیین دیگری بیابد. مثلا اگر علف گوشت می شود، بایداجزاء گوشت در علف باشد (زیرا چگونه «گوشت می تواند از آنچه گوشت نیست»پدید آید؟)، و حال آنکه از سوی دیگر در علف باید اجزاء علف بیشتر باشد.بنابراین علف عمدة و بیشتر شامل علف است، اما در عین حال حاوی دیگر انواعاجزاء نیز هست، زیرا «در هر چیزی بخشی از هر چیز هست.» و «اشیائی که در یکعالم هستند با تبر آنها را از یکدیگر منقسم یا منقطع نکرده اند، نه گرم رااز سرد و نه سرد را از گرم.» (قطعه 8) بدین طریق، آناکساگوراس سعی می کردکه رای پارمنیدی در باب وجود را حفظ کند، و در عین حال موضع واقع بینانهای نسبت به تغیر اتخاذ می کرد، به این معنی که آن با قه عنوان توهم حواسمردود نمی شمرد، بلکه به عنوان یک حقیقت می پذیرفت، و سپس می کوشید تا آنرا با نظریه الئایی وجود سازش دهد. بعدها ارسطو کوشش می کند که اشکالاتناشی از رای پارمنیدس را درباره تغیر با قول به تمایز بین قوه و فعل حلکند.
    نوس و ساختن اشياء
    تا اینجا فلسفه آناکساگوراس نوع متفاوتیاز تفسیر امپدکلس از نظریه پارمنیدس و سازگاری با آن است، و جنبه هایارزشمند خاصی را ارائه نمی دهد. اما وقتی به مساله قدرت یا نیرویی که عهدهدار ساختن اشیاء از توده نخستین است می رسیم، سهم خاصی را که آناکساگوراسبه فلسفه ادا می کند در می یابیم. امیدکلس حرکت را در جهان به دو نیرویجسمانی و مادی عشق و نفرت نسبت داده بود، اما آناکساگوراس به جای آنها اصلنوس یا عقل را معرفی کرد. «با آناکساگوراس روشنایی ضعیفی طلوع می کند،زیرا نیروی فهم اکنون به عنوان اصل شناخته و تصدیق شده است.» (هگل، تاریخفلسفه، ج1، ص 319)
    آناکساگوراس می گوید «نوس بر تمام موجوداتی کهحیات دارند، هم بزرگتر و هم کوچکتر، توانایی دارد. ونوس بر تمامی چرخش کلیتوانایی داشت، به طوری که از همان آغاز سرچشمه این چرخش بود.... ونوس همهاشیائی را که باید باشند، و همه اشیائی را که بودند و اکنون هستند وخواهند بود، و این چرخش را که در آن اکنون ستارگان در گردشند و خورشید وماه و هوا و اثیر را که جدا شدند به نظم در آورد. و خود این چرخش جداشدنرا باعث شد، و غلیظ از رقیق، گرم از سرد، روشن از تاریک، و خشک از تر جداشد. و بسیاری اجزاء در بسیاری چیزها وجود دارند. اما هیچ چیز بکلی جدا شدهاز چیزهای دیگر نیست بجز نوس. و تمام نوس همانند است، هم بزرگتر و همکوچکتر؛ اما هیچ چیز دیگر مانند چیز دیگر نیست، بلکه هر یک چیز آشکاراشامل چیزهایی بود و هست که از آنها بیش از همه چیز در آن هستند.» (قطعه 12)
    نسبت نوس با وجه مادی عالم
    نوس«نامتناهی و خود مختار است و با هیچ چیز آمیخته نیست، بلکه تنها و بنفسه وقائم به خود است.» (قطعه 12) پس آناکساگوراس نوس را چگونه تصورمی کرد؟ ویآن را «لطیفترین و خالصترین چیزها» می نامد، «و او همه گونه علمی به همهچیز دارد و صاحب بزرگترین نیروهاست....» وی همچنین درباره نوس می گوید «درآنجاست که هر چیز دیگر هست، در توده احاطه کننده.» (قطعه 14) بدین سانفیلسوف از نوس یا عقل با کلمات مادی سخن می گوید، یعنی به عنوان «لطیفترین تمام چیزها» و به عنوان شاغل مکان. آناکساگوراس هرگز از تصور یک اصلجسمانی فراتر نرفته است. وی نوس را خالصتر از دیگر اشیاء مادی تصور کردهاست، اما هرگز به اندیشه یک شیء غیر مادی یا غیرجسمانی نرسیده است.
    استیسخاطر نشان می کند که چگونه «هرفلسفه ای گرفتار این دشواری است که باید فکرغیرمحسوس را به زبانی که برای بیان اندیشه های مربوط به محسوس بسط یافتهاست بیان کند.» اگر ما از اذهان «روشن» یا «بزرگتر» بودن ذهن کسی از ذهندیگری سخن بگوییم، این دلیل آن نمی شود که ما را در زمره مادی مذهبان بهشمار آورند. اینکه آناکساگوراس نوس را شاغل مکان تصور می کرده است دلیلکافی نیست که اعلام کرده باشد که نوس جسمانی است، به شرط آنکه وی اندیشهتمایزی صریح بین روح (عقل، ذهن، فکر) و ماده را تصور و ادراک کرده باشد.لامکانی روح تصوری است که بعدها پدید آمده است شاید خرسند گننده ترینتفسیر این تفسیر باشد که به موجب آن آناکساگوراس، در تصور خود از امرروحانی، موفق نشده است که تفاوت اساسی بین امر روحانی و امر جسمانی را بهنحوی روشن در یابد. اما این بدان معنی نیست که بگوییم که او یک مادی مذهبجزمی بوده است. بر عکس، وی در آغاز یک اصل روحی و عقلی معرفی کرد، هر چندموفق نشد که تفاوت اساسی بین این اصل و ماده ای را که این اصل شکل می دهدیا به حرکت در می آورد به نحو کامل دریابد.
    نوس در تمام اشیاء زنده،آدمیان و حیوانات و گیاهان، حضور دارد و در همه یکی است بنابراین تفاوتمیان این اشیاء ناشی از تفاوت اساسی بین نفوس آنها نیست بلکه مربوط بهتفاوت بین ابدان آنهاست، که کار کاملتر نوس را تسهیل می کنند یا مانع میشوند. (اما آناکساگوراس آگاهی انسان را درباره شخصیت مستقل خود تبیین نمیکند.)
    نظر ارسطو درباره نوس
    نوس را نباید به عنوان خالق ماده تصورکرد. ماده ازلی است، و وظیفه نوس به نظر می رسد ایجاد حرکت چرخشی یادورانی و حلقه وار در قسمت توده مخلوط است، که خود این عمل حلقه وار وچرخشی، چون گسترش یابد، علت حرکت بعدی می شود. بدین سان ارسطو، که درمابعدالطبیعه می گوید که آناکساگوراس «همچون مردی بخرد در میان ناسنجیدهگویانی که پیشتر از او بودند برجسته بود»، همچنین می گوید که «آناکساگوراسعقل را به عنوان عامل خارج از دستگاه (deus ex machina) (همچون یک ابزارمکانیکی) برای تبیین ساخت و تشکیل عالم به کار می برد؛ و هر وقت در تبییناینکه چرا هر چیزی ضرورة هست در می ماند پای آن (عقل) را به میان می کشد.اما در موارد دیگر هر چیزی را به عنوان علت بر عقل مرجح می شمارد.»
    بنابراینما به آسانی می توانیم با یاس و ناامیدی سقراط پی ببریم که با کشفآناکساگوراس تصور می کرد که به فکری کاملا نو دست یافته است، ولی چنیندریافت: «تمام انتظارات مفرطم بر باد رفت وقتی فهمیدم که وی عقل رامدخلیتی نمی دهد، و در ترتیب و انتظام اشیاء و امور هیچ نیروی علی به عقلنسبت نمی دهد، بلکه هوا و اثیر و آب و گروهی از دیگر چیزهای عجیب را علتمی شمارد.» (فیدون، 97 ب 8) با وجود این، هر چند وی موفق نشد که آن اصل رابه نحو کامل به کار برد، با وارد کردن یک اصل بسیار مهم در فلسفه یونانیکه در آینده ثمره ای عالی به بار آورد باید مورد اعتنا و اعتبار باشد.
    ارسطودر باب اهميت آناكساگوراس مي گويد : " وي همچون مردي بخرد در ميانناسنجيده گوياني كه پيشتر از او بودند برجسته است " هر چند نمي توان اهميتو تاثير آناكساگوراس را در افكار فيلسوفان بعد از او ناديده گرفت وليواقعيت اين است كه او در آغاز يك اصل روحي و عقلي معرفي كرد اما موفق نشدتفاوت اساسي بين اين اصل و ماده اي را كه اين اصل شكل ميدهد يا به حركت درميآورد را به نحو كامل توجيه كند ، او هر وقت در تبيين اينكه چرا هر چيزيضرورتا هست در مي ماند پاي عقل را به ميان ميكشيد ولي در موارد ديگر هرچيزي را به عنوان علت بر عقل مقدم ميشمرد. ولي باز ياد آور ميشويم كهنبايد ناديده گرفت كه او با وارد كردن يك اصل بسيار مهم در فلسفه يونانيبعد از خود ثمره اي عالي به بار آورد.

    -----------------------------------------------------

    ازحکمائی که نام بردیم فیثاغورس و پیروان او را ریاضیان خوانده و دیگرانطبیعیان (physiciens) یا مادیان (Materialistes) زیرا همه نظر به عالمطبیعت دارند و به وجهی از وجوه ماده و جسم را اصل و حقیقت اشیاء می دانند.
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  4. #4
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: حکمای پیش از سقراط (تاریخ فلسفه غرب)1

    کسینوفانوس: از جمله دانشمندانیاست که محسوسات را بی اعتبار دانسته و معقولات را بیشتر مدخلیت داده و بهتوحید نزدیک تر است. در اواخر مائه ششم می زیسته و کاملا موحد است. اوتصورات بشر از خدایی با صفات بشری را قیاس به نفس می داند.

    برمانیدس:یکی از اطبای ثمانیه ٔ یونان و شاگرد کسینوفانوس. (ابن الندیم از یحییالنحوی ). اول طبیبی است که تجربه را خطا دانسته عمل بقیاس کرده . (ازحبیب السیر چ طهران ج 1 ص 59). فیلسوف یونانی که در حدود سال 540ق .م . در«اله آ» ۞ متولد شدو در حدود سال 450 ق .م . درگذشت . وی در منظومه ٔ خودبنام «درباب طبیعت » عالم را ابدی ، واحد، مداوم و غیرمتحرک معرفی کردهاست . (از فرهنگ فارسی معین ). برمانیذس . برمینیذس . و رجوع به عیونالانباء ج 1 ص 23 و فلسفه ٔ بزرگ ترجمه ٔ احمد آرام ص 17 و 22 و 23 و 25شود.. بر خلاف هرقلیطوس بوجود معتقد است و تغییر و تبدل را خطا میداند. میگوید وجود نه آغاز دارد و نه انجام. چرا که اگر آغاز داشته باشد یا ازوجود برامده یا از عدم که هر دو فرض باطل است. در مورد انجام نیز همیناستدلال را می آورد.
    او حرکت را نیز قائل نیست . چرا که حرکت نیز یا در وجود است یا در عدم. حرکت در وجود حرکت در خود است یعنی سکون.
    او وجود را واحد و پیوسته می داند. این عقیده را حاصل تعقل می داند.
    به محسوسات نباید اعتماد کرد که انسان را به خطا می اندازد.
    اولینحکیمی است که برای کشف حقیقت ادراکات حسی و ظاهری را کنار گذاشته و مجردتعقل را کافی دانسته است بی اینکه آنرا مبنی بر تجربیات و مشاهدات نماید.

    زینون:در استدلال عقلی شیوه جدل را به کمال رسانیده (از استاد خود برمانیدس) واحتجاجات جدلی او معروف است. برای نفی حرکت مثال دو نقطه را می زند که بینآنها بی نهایت نقطه وجود دارد.
    پس عقلا اثبات می کند که حرکت باطل است.
    زنون(رواقی) و نظم هنجاری طبیعت
    بهرام محیی - دویچه وله ([برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] )
    در نتيجه¬ی چيرگی مقدونيان بر يونان و در پی آن کشورگشايی¬های اسکندر،امتزاج قومی بیسابقه¬ای در سرزمین¬های تسخیر شده صورت گرفت. با ورودعنصرهای روحی و فکری غيريونانی به درون حيات معنوی يونانيان، صورتهایانديشه، دانش و هنر، آنگونه که در دنيای يونانی تکوين و تکامل يافته بود،تدريجا اهميت و ارزش «ملی» خود را از دست داد و کمرنگ گردید. به اشارهباید گفت که دوره¬ی پس از کشورگشایی¬های اسکندر، عصر «هلنیسم» خواندهمی¬شود. هلنیسم دوره¬ی رواج اندیشه¬های یونانی و امتزاج آن اندیشه¬ها بابینش¬های شرقی است.
    به عبارت دیگر، فلسفه¬ی کلاسیک یونان باستان، باارسطو به پایان می¬رسد. با مرگ افلاطون و سپس ارسطو، عليرغم اينکه شاگردانآن دو تا مدت¬های مديد در مدرسه¬ی افلاطون (آکادمی) و مدرسه¬ی ارسطو درباغ کنار معبد آپولون (لوکی)، انديشه¬های آنان را تدريس می¬کردند و برآن¬ها شرح و تفسير می¬نوشتند، اما هيچکدام از دو مکتب افلاطونی و ارسطويینتوانست آنگونه که بايد و شايد رونق يابد و بر فضای فکری آتن حکمفرماگردد. در مقابل آن¬ها، مکتب¬های ديگری ظهور کردند که تدريجا انديشه¬هایافلاطون و ارسطو را به حاشيه راندند و به مکاتب عصر هلنیسم معروف¬اند.مهم¬ترين آن¬ها، مکتب¬های رواقی، اپيکوری و شک¬گرايی بودند. پس برآمد اینمکتب¬های فلسفی، همزمان عصر افول فلسفه¬ی کلاسیک یونان باستان است.
    مکتبهایفلسفی هلنيستی و بويژه رواقيان و اپيکوريان، هر يک منظومه¬ای فکریآفريدند، اما آثار زيادی از آ¬ن¬ها باقی نمانده است. آموزه¬های آن¬ها اگرچه در مقايسه با فلسفه¬ی عصر کلاسيک یونان فاقد نوآوریهای واقعی بود، اماحوزه¬های مختلفی اعم از فيزيک، متافيزيک، اخلاق و گاه منطق را دربرمیگرفت. فراتر از آن، آن¬ها در سير تکامل تاريخی خود مراحل گوناگونی راطی کرده و دچار دگرگونیهای زيادی در آموزه های خود شدند.
    «برتراندراسل» فیلسوف انگلیسی تصریح می¬کند که در دوره¬ی هلنيستی اگر چه يونانياندر قلمرو علمی و رياضی دارای دستاوردهای عالی بودند، اما در فلسفه، عليرغماهميت مکتب¬های اپيکوری و رواقی و آموزه¬های شک¬گرايی، نتوانستند به سطحفکری دوره¬ی افلاطون و ارسطو برسند. وی می¬افزاید که از سومين سده¬ی پيشاز ميلاد تا ظهور مکتب نوافلاطونی در سومين سده¬ی ميلادی، در فلسفه¬یيونانی چيز واقعا تازه¬ای وجود نداشت، اما در همين فاصله، جهان رومی برایپيروزی مسيحيت آماده شده بود. راسل تأکيد می¬کند که ارسطو واپسين فيلسوفيونانی است که جهان را شاداب می¬بيند، پس از او هر فلسفه¬ای به اين يا آنصورت، فلسفه¬ای دنياگريز است.
    در توضیح این پدیده می¬توان گفت که درتوفان¬های عصر هلنيستی، که بنيادهای حيات دولت¬ها و شهروندان را متزلزلساخته بود، پرسش از چگونگی زندگی انسان، به پرسش کانونی فلسفه تبديلگرديده بود. از ويژگی¬های فلسفه¬ی دوره¬ی هلنيستی، آموختن هنر زندگی درشرايط دشوار بود. آموزه¬های این مکاتب، نقش مداواگر روان را داشت. براینمونه اپیکوریان آموزه¬های خود را «داروی شفابخش» و آغازه¬های فلسفی¬شانرا «رهايی¬بخش» و «رستگاری¬دهنده» می¬ناميدند که بايد انسان را از درد واز قيد و بند دولت و ترس از مرگ آزاد سازد.
    فلسفه¬ی رواقی نیز می¬خواستهنر زندگی باشد و راه درست زندگی کردن را به انسان نشان دهد. مکتب رواقیدر دوره¬ی هلنيسم، به تاثيرگذارترين مکتب فلسفی تبديل شد. اين امر رامی¬توان در تاثيرپذيری آکادمی افلاطونی از انديشه¬های رواقی از يکسو و بهحاشيه راندن انديشه¬های ارسطويی توسط مکتب رواقی از دیگرسو ديد. مکتبرواقی در دوره¬های بعدی تکامل خود در عصر امپراتوری روم، به گونه¬ای ديناخلاقی مردم تبديل گردید.
    با این مقدمه، ما نیز در بررسی مکاتب فلسفی عصر هلنیسم، با مکتب رواقی و معرفی فشرده و مختصر آرای بنیانگذار آن زنون می¬آغازیم.
    زنون در سال ۳۳۳ پیش از میلاد در کیتیون (قبرس) متولد شد و در سال ۲۶۲ پیشاز میلاد در آتن چشم از جهان فروبست. وی قطعا غیریونانی و احتمالا یهودیفنیقی بوده است. حرفه¬¬اش در جوانی تجارت بود. احتمالا به دلیل غرق شدنکشتی¬اش در اثر توفان، در سال ۳۱۲ پیش از میلاد به آتن آمد و در آنجا بهسرعت تحت تاثیر اندیشه¬های فلسفی قرار گرفت. خود او بعدها گفته بود کهسرنوشت مرا به آتن کشید و به سوی فلسفه سوق داد. زنون نخست به کلبیانپیوست، اما اخلاقی¬تر از آن بود که بتواند در مکتب کلبیان باقی بماند.
    پساز چندی، تحت تاثیر آموزه¬ی لوگوس هراکلیت قرار گرفت و سرانجام در سال۳۰۰ پیش از میلاد، مکتب فلسفی خود را بنیاد گذاشت. چون به عنوان غيريونانیاجازه نداشت صاحب ملک شخصی باشد، اهالی محل، رواقی را در نزديکی بازار آتنجهت تدريس فلسفه در اختيار او گذاشتند و به اين ترتيب، هواداران فلسفه¬یاو را که در آغاز زنونيان نام داشتند، رواقیان ناميدند.
    زنون فاقدفرهمندی يک فيلسوف يونانی بود، اما گذشت زمان نشان داد که آموزه و رويکرداو به زندگی، به نيازهای زمانه¬اش پاسخ می¬دهد. در آغاز، در آتن فلسفه¬یجديدی را که ریاضت¬کشی می¬آموخت مسخره می¬کردند، اما آموزه¬های فرسخته¬یاخلاقی مکتب زنون، آنچنان بر سر زبان¬ها افتاد که وقتی می¬خواستند آدمی رااخلاقی معرفی کنند می¬گفتند: آن شخص از زنون هم اخلاقی¬تر است.
    بهعقیده¬ی زنون، غایتمندی و زیبایی جهان شگفت¬آور و پرهیبت است. زنون باورعمیق داشت که نظم پرشکوه جهان نمی¬تواند تصادفی باشد، بلکه این نظم محصولنقشه¬ی پرمعنای لوگوس است. لوگوس در فلسفه¬ی رواقی فقط به معنی خرد یاگفتگو نیست، بلکه بیش از هر چیز به معنی «خرد جهانی آفریننده» و هم معنیبا خدا، زئوس، نیروی اولیه، آتش آغازین، قانون جهان، مشیت خدایی و سرنوشتاست. به عقیده¬ی زنون، وظیفه¬ی فلسفه پژوهش در این باره است که لوگوسچگونه جهان را اداره می-کند و کدام اهداف از آن برای زندگی عملی قابلدریافت است. پس می¬توان گفت که مکتب رواقی، فلسفه¬ی لوگوس است.
    برایرواقیان خدا و طبیعت یکی است و آن¬ها دو نامی هستند که بر یک واقعیت اطلاقمی¬شوند. به روایت دیوگنس لائرتیوس، زنون بر این باوربود که کل جهان وآسمان جوهر خدا هستند. همه¬چیز خداست، همه¬چیز لوگوس است و همه چیز در حدامکان خوب است. جهان ارگانیسمی واحد و دارای روح است، موجود زنده¬ای کهعقل دارد و یک انسان بزرگ خدایی به صورت یک گلوله.
    برای رواقیان همهچیز ماده است. حتا لوگوس یعنی خرد جهانی خدایی نیز یک ذات روحی ناب نیست،بلکه بیشتر به مثابه آتشی مادی اندیشیده می¬شود. خدا برای رواقیان فراتراز جهان نیست، بلکه جهان، کالبد خداست.
    زنون معتقد بود که خرد جهانی،همه¬ی اشیا و رویدادها را برای همه¬ی زمان¬ها بصورتی قانونمند بر هم منطبقکرده است، به گونه¬ای که آینده هیچ چیز تازه¬ای در بر ندارد. به نظررواقیان در روند جهان، پیشرفتی وجود ندارد و همه¬چیز بازگشت یکسان است.همه چیز مطابق سرنوشت صورت می¬پذیرد. سرنوشت، زنجیره¬ی علیت همه¬یهستنده¬هاست.
    در فلسفه¬ی زنون، وحدت پایدار ذات خدایی جهان، از طریقآموزه¬ی بازگشت جاویدان استوار و مستدل می¬گردد. به نظر او، جهان بصورتادواری و از طریق آتشی هستی¬سوز نابود می¬شود و از نو در هیئت پیشین هستیمی¬پذیرد. هر انسانی زندگی را بصورت پیشین و با همان دوستانی که داشت، باهمان شادی¬ها و رنج¬های پیشین از سر می¬گیرد. این بازگشت و تکرار به نظررواقیان نه یک بار، بلکه بارها و تا ابد ادامه خواهد یافت.
    زنون باتقدیر و سرنوشت، با آرامش و تسلیم درونی و اعتمادی مومنانه به غایت برترمشیت خدایی روبرو می¬شد. به نظر رواقیان، انسان نمی¬تواند چیزی را درفرآیند بیرونی جهان تغییر دهد، اما با رویکردی درونی می¬تواند نسبت به اینفرآیند مواضع گوناگونی اتخاذ کند و از این طریق تصمیم بگیرد که آیامی¬خواهد در هماهنگی با خود و طبیعت زندگی کند یا در گسست رنج¬آور از آن.زیرا تقدیر و سرنوشت، کسی را که آن را می¬پذیرد هدایت می¬کند و کسی را کهدر مقابل آن می¬ایستد وادار می¬سازد. رواقیان تقدیر را به یک ارابه وانسان را به سگی تشبیه می¬کردند که او را به پشت این ارابه¬ بسته¬اند. اگرسگ هوشمند باشد و با حرکت ارابه به دنبال آن بدود، داوطلبانه دویده است واز این کار نشاط هم به او دست می¬دهد. اما اگر مقاومت کند، ارابه او را بهدنبال خود بر روی زمین خواهد کشید و موجب رنج و درد او خواهد گردید.
    برای رواقیان، اتفاق قابل پذيرش نبود و بزرگی انسان در آن بود که آنچه راکه سرنوشت برايش رقم زده، داوطلبانه به امری تحمل پذير تبديل کند. چنينرويکردی را در انديشه¬ی اپيکتت فيلسوف رواقی روم که خود زمانی برده بودمی¬توان مشاهده کرد در آنجا که زندگی را به صحنه¬ی نمايشی تشبيه می¬کند ومی¬گويد: «تو بايد نقشی در يک نمايش بازی کنی که صحنه¬گردان آن را از پیشتعيين کرده است. اگر او نقش کوتاه يا بلندی برايت در نظر گرفته باشد، بايدآن را بپذيری. اگر نقش يک گدا باشد، بايد آن را مطابق شخصيت يک گدا بازیکنی. اگر نقش يک معلول يا يک سلطان يا شهروندی عادی را برايت در نظر گرفتهباشد، وظيفه¬ی توست که اين نقش را به خوبی ايفا کنی. اما در هر حال،انتخاب نقش بر عهده ی ديگريست».
    به این ترتیب باید گفت که رواقیانتقديرگرا و خدمتگزار و ستايشگر لوگوس یعنی قانون اجتناب ناپذير جهانیبودند. هدف فلسفه¬ی رواقی، در هماهنگی زیستن با لوگوس است. یک زندگی باآرامش روحی، آزاد از عواطف و انفعالات نفس، با فضیلت و در انطباق کامل بالوگوس، حتا در زمان رنج و بدبختی.
    لوگوس به مفهوم رواقی آن، نه تنهاخاستگاه همه چيز، بلکه بنياد قانونمندی رويدادهاست. در يک قانونمندیعمومی، نه تنها اشياء، بلکه شناسنده¬ی آنها نيز مستتر است. به اينترتيب، ساختارهای تفکر مفهومی و واقعيت بر هم منطبق¬اند. بنابراين، درکلوگوس به مثابه اصل يک نظم کيهانی، نه تنها کارکرد معرفت¬شناختی ومتافيزيکی مهمی دارد، بلکه اين آموزه فراتر از آن اين امکان را نيز پديدمی¬آورد که روندهای طبيعت هم علّی و هم غايتمندانه فهم شوند. آنجا کهغايت¬ها تاثيرگذارند، اهدافی نيز وجود دارند که می¬بايست متحقق گردند واين به اين معناست که طبيعت، مطابق درک غايت¬شناختی، نظمی هنجاری نيز بهحساب می¬آيد. خصلت هنجاری مفهوم رواقی طبيعت، بر شالوده¬ی کارکرد آن درفلسفه¬ی اخلاق استوار است که واجد خصلتی با حق طبيعی است.


    ـکسینوفانوس و برمانیدس و زینون و اتباع آنان را حکمای الئات می گویند چهاز مهاجرین یونانی الیا که در جنوب ایتالیا واقع است بوده اند و آنها راباید اهل عقل و استدلال گفت.
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۰۲ آبان ۸۹, ۲۱:۵۶
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۲۲ آذر ۸۸, ۲۰:۰۹
  3. پیرو فرمایشات محمود احمدي نژاد پیرامون قضیه ملوانان انگلیسی!
    توسط hamid192 در انجمن اخبار ويژه انتخابات ايران
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: جمعه ۱۵ خرداد ۸۸, ۱۰:۳۵
  4. پیشنهاد 25 میلیونی چلسی به آندرآ پیرلو
    توسط PARI در انجمن بایگانی اخبار دنیای فوتبال
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۱۴ خرداد ۸۸, ۱۱:۵۱
  5. 11 پیشگویی 2008 به روایت پیشگوی کانادایی !!
    توسط hamid192 در انجمن گفتار پراکنده
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۱۳ دی ۸۶, ۱۸:۳۱

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •