صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 23456
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 91 , از مجموع 91

موضوع: داستانهایی از تاریخ ایران!

  1. #81
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    زوپیر پسر مگابیز یکی از نجبای پارس بود. به هنگامبه قدرت رسیدن داریوش بابل شورش کرد و داریوش با سپاهی به آنجا شتافت. جنگبه درازا کشید و دشمن در پشت دیوارهای بلند بابل پناه گرفته بود. در یکیاز روزها قاطر زوپیر در طویله کره ای زایید که زوپیر آنرا نشانه ای یافت.فرمان داد تا بینی و گوشهایش را ببرند (در آنزمان این کار با خائنین انجاممی شد). با آن وضع به دربار داریوش رفت. داریوش از دیدن این وضع برآشفت وگفت که تو را به این روز انداخته زوپیر در پاسخ گفت چه کسی جز تو تواناییچنین کاری دارد؟ سپس نقشه خود را برای داریوش بیان کرد. و گفت بعنوانپناهنده نزد بابلیان خواهم رفت در تعقیب من چند مرتبه سپاهیانی قلیل اعزامکن و من آنها را تار و مار خواهم کرد. در نهایت هنگامیکه اختیار دروازههای بابل به من واگذار شد به سپاه خبر خواهم داد تا شبانه به بابل یورشآورند. زوپیر چنان کرد و بابل فتح شد. داریوش به جبران این خدمت او را بهحکمرانی بابل منسوب کرد.

    منبع: تاریخ ایران باستان: مشیرالدوله

  2. #82
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    گویند روزی انوشه روان در راهی می رفت، پیرمردی را دید که درخت گردو می کاشت او را گفت" ای پیرمرد دانی که درخت گردو بیست سال بعد بار می دهد؟" پیرمرد گفت "کاشتند و خوردیم-کاریم و خورند" انوشه روان را این سخن بسیار خوش آمد و اورا کیسه ای زر داد. پس پیرمرد گفت "ای شاه بدان که هیچ کس بار درخت گردو خود را با آن سرعت که من خورد نخورد" انوشه روان را این سخن بازهم خوش آمد و کیسه زر دیگری به او داد.

    منبع: اخلاق ناصری - با کمی تلخیص

  3. #83
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    حقوق كارمندان

    در زمان زمامداری ميرزا حسن خان وثوق الدوله وضع مدارس و وزارت معارف آشفته و پريشان بود. حقوق كارمندان دولت و مخصوصاً معلمان چندين ماه به تأخير میافتاد و آنان غالباً برای گرفتن حقوق خود ناچار به اعتصاب میشدند.

    يك بار ظريفی اين بيت را طی نامهای برای نخست وزير فرستاد:

    بهار و خزان رفت و دی میرسد ندانم حقوقات كی میرسد؟

    وثوق الدوله كه شاعر نيز بود در ذيل نامهاش نوشت:

    حقوقـــات نصفش حوالـــه شده بقيه به اقساط هی میرسد.

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  4. #84
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    طرح هدف مند منصور خلیفه دوم عباس

    داستان از این قراره که منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه . اما دلش نمی خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش بده . بنابر این تصمیم خاصی اتخاذ کرد . اون در شهر اعلام کرد که قراره سرشماری بشه و هر کس به تعداد اعضای خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد . مردم که هم طمع کار شده بودند و هم از بس به اعوامل خلیفه مالیات داده بودند خسته شده بودند وقتی مامور ثبت میومد ، اعضای خانواده رو زیاد میگفتند. مثلا اونی که اعضای خانوادش 4 نفر بودند تعداد رو 8 نفر میگفت و 8 سکه نقره میگرفت . و مامور ثبت بعد از دادن 8 سکه نقره ، یه پلاک رو سر در خونه نصب میکرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک میکردند . خلاصه بعد از اتمام سر شماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن . اما بلافاصله بعد از اتمام سر شماری خلیفه حکمی صادر کرد که : به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم . بنابر این هر یک از سکنه شهر میبایست برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید . بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر یه سکه طلا که قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداختند .

    این بود ماجرای طرح هدف مند کردن یارانه ها توسط منصور خلیفه دوم عباس

  5. #85
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    ایجاد امنیت وظیفه فرمانرواست

    لشکر پادشاه قدرتمند سلوکی دمتریوس را افسران مهرداد یکم در ماد شکست داده و "دمتریوس" فرامانروای آنان را نزد مهرداد یکم پادشاه اشکانی به دشت اترک (شیروان ، بجنورد و گرگان امروزی) فرستادند . مهرداد با آمدن دمتریوس جشنی برگزار نمود و دختر خویش را به توصیه ریش سفیدان پارت به او داد . که این کار در آینده چنان نتیجه مثبتی برای ایران داشت که کسی تصور نمی کرد و آن انهدام کامل سلسله سلوکی بود . مدتی بعد در هنگامه جشن و سرور سالروز زاده شدن مهرداد فرمانروای ایران یکی از تاجران سرشناس بارها از او به بزرگی یاد کرد و گفت امنیت امروز ایران به دست با کفایت شما بوده است و چنین و چنان ، می گویند مهرداد که از آغاز مجلس خموش بود و به سخن رایزنان و بزرگان گوش می داد به سخن آمده و گفت : آرامش مردم کار من است و اگر از این کار برنیایم شایسته این تخت و تاج نیستم . ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : نگهبانی از داشته های یک کشور برای فرمانروا یک قانون است و انجام آن خودستایی ندارد .
    مهرداد یکم جنگاوری به تمام معنا بود او در طی زندگی تا هنگام مرگ در سال 138 پیش از میلاد همواره در حال پاکسازی مناطق مختلف سرزمین باستانی ایران از شر خونخواران باقی مانده سلوکی و اقوام بدوی بود.
    یاسمین آتشی

  6. #86
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    حکایت شاهین و چنگیز خان مغول

    یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون

    رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین

    محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیقتر و بهتر

    بود، چرا که میتوانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان

    نمیدید.
    اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان

    مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامیاش باعث تضعیف روحیه

    همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

    بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود از خستگی و تشنگی

    از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا

    نمیکرد، تا این که رگه آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

    خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره کوچکش

    را که همیشه همراهش بود، برداشت. پر شدن جام مدت زیادی طول

    کشید، اما وقتی میخواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و

    جام را از دست او بیرون انداخت.

    چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم

    تشنهاش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد.

    اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دو باره آن را پرت کرد و آبش

    را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما میدانست

    نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بیاحترامی کند، چرا که اگر کسی

    از دور این صحنه را میدید، بعد به سربازانش میگفت که فاتح کبیر

    نمیتواند یک پرنده ساده را مهار کند.

    این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به

    پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین.

    همین که جام پر شد و میخواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و

    به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه دقیق سینه شاهین را

    شکافت.

    جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب

    را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال

    تعجب متوجه شد که آن بالا برکه آب کوچکی است و وسط آن، یکی از

    سمیترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در

    میان زندگان نبود. خان شاهین مردهاش را در آغوش گرفت و به

    اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه زرینی از این پرنده بسازند و روی

    یکی از بالهایش حک کنند:

    یک دوست، حتی وقتی کاری میکند که دوست ندارید، هنوز دوست

    شماست.

    و بر بال دیگرش نوشتند:

    هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

  7. #87
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    حیوان آن کسی است که به شیر میگوید حیوان!

    "اولین باغ وحش تهران توسط شاه شیفته غرب ناصرالدین شاه احداث شد بعد از مرگ محمدشاه و آغاز سلطنت ناصرالدین شاه باعث شد که او که شیفته الگوبرداری از غرب و تفریحات عجیب و غریب بود تصمیم بگیرد باغ وحشی برای خود ترتیب دهد و شخصا به تربیت و نگهداری انواع و اقسام حیوانات وحشی بپردازد."
    به گزارش ايسنا خبر آن لاين به نقل از سایت 'چه خبر' نوشت: " به همین جهت شاه بخشی از قصر دوشانتپه را که بر بالای تپهای متروک و رو به کوهپایههای البرز بنا شده بود به باغ وحش اختصاص داد.
    ناصرالدین شاه از هر فرصتی برای دیدار از دوشانتپه استفاده میکرد و نسبت به همه حیوانات، دلسوزی خاصی ابراز میکرد. ولی در میان همه حیوانات به شیرها علاقه بیشتری داشت. در نخستین روزهای ماه محرم، یکی از شیرهای باغ وحش بچهای زایید و چون شاه در شهر گرفتار برگزاری عزاداری در تکیه دولت بود، نتوانست از زائو دیدن کند! ناچار برای این که بتواند در جریان دقیق مزاجی شیر و بچهاش قرار گیرد، دستور داد چاپار ویژهای بین تهران و باغ وحش دایر شود و هر نیم ساعت به نیم ساعت وی را از حال آنها با خبر کند.
    بچه شیر در ماه بهمن به دنیا آمد و در آن سال برف سنگینی سراسر تهران و حومه را پوشانیده بود و شاه که احساس میکرد با این وضع، رفت و آمد چاپارها با سرعت امکانپذیر نیست، مقرر داشت یک رشته سیم تلگراف به دوشانتپه کشیده و دفتر کوچکی درست مقابل قفس شیر دایر شود تا از این طریق دائم با باغ وحش در ارتباط باشد. همه کارها با سرعت انجام شد و به محض این که کار سیمکشی به پایان رسید متصدی مربوطه طی تلگرافی به قصر شاه اطلاع داد که کار دایرکردن ارتباط تلگرافی خیلی زودتر از آنچه تصور میرفت، به پایان رسید.
    متصدی مربوطه طی تلگرامی به قصر شاه اطلاع داد کار تلگراف تمام شده است و جوابی از ناصرالدینشاه دریافت کرد که حال شیر خوب است؟ متصدی تلگراف جواب داد: بحمدالله حال حیوانها خوب است. وقتی این تلگراف به حضور شاه رسید وی چنان برآشفت که متصدی تلگراف را به دشنام و ملامت گرفت و فریاد کشید: شیر حیوان نیست! حیوان کسی است که او را حیوان خطاب میکند!

  8. #88
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    خبرنگار زيرك و قاضي حواسپرت ...

    محمد بلوري، روزنامهنگار پيشكسوت حوزه حوادث در پاورقــي شــوک روزنامه ايران قسمت ششم از ماجراهای "ایران شریفی" نخستین زن جنایتکاری را که در ايران اعدام شد، منتشر كرده است.
    به گزارش ايسنا در اين قسمت كه داستان ديگري هم در آن بازخواني شده، ميخوانيم:
    زنی به نام ایران شریفی در مهر ماه سال 1339 دو دختر خردسال هووی سابقش را از مقابل مدرسهشان در انتهای خیابان سیروس ربود. چند روز بعد جسد دختر کوچکتر به نام فاطمه (پنج ساله) در نهر آب خیابانی در کرج پیدا شد و ایران شریفی با دختر بزرگتر به نام زهره (10ساله) به فرار ادامه داد...
    ***
    12 روز از فرار ایران شریفی گذشت بیآنکه اثر و نشانی از او به دست بیاوریم. عکسی که عکاس گروه حوادث روزنامه از این زن در جریان فرارش از خانهای در نیاوران گرفته بود، تنها تصویر از او بود که طی چند روز در صفحه حوادث چاپ کرده بودیم و هر روز از خوانندگان روزنامه درخواست میکردیم با دیدن چنین زنی فوراً با پلیس تماس بگیرند تا با دستگیری او، زهره بیگناه که در چنگش اسیر بوده، از مرگ نجات پیدا کند.
    در این جستوجوها تنها دلگرمی ما، تلاش خوانندگان روزنامه برای یافتن ایران شریفی بود؛ چراکه پلیس اقدامی برای یافتن سرنخی نمیکرد و گویی ماجرا را فراموش کرده بود.
    آن روز صبح به دادگستری رفته بودم تا پرونده ماجرای جنایت در باغ اسرارآمیز نیاوران را از بایگانی دادگاه عالی جنایی تهران بگیرم و پس از دریافت اطلاعات لازم، گزارشی تحت عنوان «مروری بر یک جنایت» در روزنامه چاپ کنم و در ضمن از سرنوشت محکومشدگانی که افراد سرشناسی بودند و هویتشان فاش نشده بود، اطلاعاتی به دست بیاورم.
    همانگونه که اشاره کرده بودم، در این باغ پنهانی جسد یک دختر فرانسوی پیدا شده بود که شبانه خفهاش کرده و درون وان حمام انداخته بودند. آن روز در بازخوانی پرونده این ماجرا در بایگانی دادگاه به حقایق تازهای دست یافتم. ماجرا از این قرار بود که چند سال پیش یکی از همدستان سابق مهدی بلیغ (معروف به گانگستر ایرانی) پس از دستگیری اعضای این باند (شرحش را در ماجرای مهدی بلیغ نوشته بودم) به فرانسه فرار کرد. این مرد پس از دو، سه سال فرار با هویت و گذرنامه جعلی به ایران برگشت و در یکی از باغهای دور افتاده شمیران، عشرتکدهای برای هوسرانیهای ثروتمندان و سیاستمداران سالخوردهای چون برخی از سناتورها راه انداخت. این همدست سابق بلیغ که به مهندس هوشنگ معروف بود دختران جوانی از فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی در این عشرتکده برای پذیرایی از مهمانان به خدمت گرفته بود و ضمن تعیین ورودیهای سنگین برای اعضا، افراد ناشناس حق ورود به این باغ را نداشتند. در این عشرتکده، سوئیتهایی دایر بود که اعضا به قمار و دیگر تفریحات غیراخلاقی میپرداختند و حتی برخی از ثروتمندان سالخورده در وان پرشیر حمام میگرفتند.
    پس از کشف جسد یک دختر فرانسوی در وان حمام، روشن شد که او را خفه کردهاند و پلیس برای تحقیق وارد ماجرا شد و 10 تن از افراد سرشناس از جمله یک نویسنده پرآوازه به نام ن-خ در رابطه با این واقعه تحت تعقیب قرار گرفتند ولی با ارتباطهایی که با مقامات دولتی داشتند بدون افشای نامشان تا روز محاکمه آزاد شدند. من در جستوجوی راهی برای افشای اسرار این باغ بودم كه با یک پزشک آشنا شدم که از اسرار عشرتکده باخبر بود و مدت 20 روز توانستم از زبان این فرد که به نام
    (دكتر ص) معرفیاش میکردم، جزئیاتی از ماجراهای پنهانی باغ را در روزنامه منتشر کنم که خوانندگان با اشتیاق خاصی این مطلب را میخواندند.
    پس از انتشار این گزارشها منتظر ماندیم تا محاکمه متهمان آغاز شود. اما وقتی من و دیگر خبرنگاران به کاخ دادگستری رفتیم با در بسته دادگاه روبهرو شدیم و فهمیدیم که محاکمه 10 متهم ناشناس به خاطر طرح مسائل مربوط به اعمال منافی عفت به طور سری انجام میگیرد و هیچ کس تا پایان جلسه دادرسی نمیتواند وارد دادگاه شود.
    به روزنامه که برگشتم مثل خبرنگاران دیگر روزنامهها در چند سطر به طور خلاصه نوشتم: «صبح امروز محاکمه متهمان باغ اسرارآمیز به طور سری پشت درهای بسته دادگاه برگزار شد.»
    سردبیر روزنامه با دیدن خبر کوتاهی که نوشته بودم. آن را جلویم انداخت و گفت: گزارشهای مربوط به این حادثه تکاندهنده طی 20 روز خوانندگان روزنامه را به خود جلب کرده بود. حالا میخواهند بدانند در دادگاه چه گذشته، بنابراین نمیتوانیم با این چند سطر قانعشان کنیم. پس به هر ترتیبی که شده باید راه نفوذی به جلسه دادگاه پیدا کنی و از آنچه میگذرد گزارش مفصلی بنویسی تا چاپ کنیم...
    سر میزم برگشتم و در سرگشتگی به فکر افتادم که چگونه میتوانم بفهمم در دادگاه چه میگذرد. پس از چند دقیقه فکری بخاطرم رسید؛ با تلفنچی کاخ دادگستری تماس گرفتم و گفتم: «میدانم که در دادگاه شعبه دوم جنایی محاکمهای در جریان است و رئیس دادگاه نمیتواند جواب تلفن را بدهد. ولی خواهش میکنم به خاطر موضوع مهمی تلفن را به دادگاه وصل کن... »
    چند لحظه بعد طنین زنگ تلفن را از روی میز رئیس دادگاه شنیدم که دو بار زنگ خورد و بعد تلفن قطع شد. فهمیدم رئیس دادگاه گوشی را برداشته و برای این که زنگ تلفن مانع محاکمه نشود آن را دوباره روی تلفن گذاشته است.
    چند لحظه بعد دوباره تماس گرفتم باز رئیس دادگاه تلفن را قطع کرد، سه بار این تلاشم تکرار شد تا این که در چهارمین تماسم، همانگونه که انتظارش را داشتم رئیس دادگاه گوشی را کنار دستگاه تلفن قرار داد و به این ترتیب ارتباطم با دادگاه برقرار شد.
    من در مدتی نسبتاً طولانی توانستم پرسش و پاسخی را که بین قاضی و متهمان انجام میگرفت. بشنوم و به سرعت یادداشت کنم. گزارش مفصلی که از جزئیات دادگاه تهیه کردم آن روز با تیتر درشتی در صفحه اول روزنامه با عنوان «جزئیات دادگاه سری متهمان... » چاپ شد.
    روزنامه ساعتی پس از انتشار نایاب شد که در اثر استقبال مردم اقدام به چاپ دوم کردیم.
    ***
    اما سیزدهمین روز ربوده شدن فاطمه و زهره چگونه گذشت؟ آن روز هنگام ظهر در تحریریه سرگرم کار بودیم که تلفن گروه حوادث زنگ خورد. به سرعت گوشی را قاپیدم و صدای مردی را شنیدم که از شهر رشت تماس میگرفت و خبر از ایران شریفی در این شهر میداد...

  9. #89
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    مار چه شکلی است؟

    روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده می کرد و بر آنان به نوعی حکومت می راند. بر حسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغل کاری های شیاد شد و او را نصیحت کردکه از اغفال مردم دست بردارد وگرنه او را رسوا می کند اما مرد شیاد نپذیرفت.

    بعد از اتمام حجت، معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت ونسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شدکه فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک با سواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گردآمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.

    شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»

    معلم نوشت: مار


    نوبت به شیاد که رسید به جای نوشتن «مار» شکل مار را روی خاک کشید و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید، کدامیک از اینها مار است؟ مردم که همگی بی سواد بودند متوجه نوشته «مار» نشدند اما همه شکل مار را شناختند و حق را به شیاد دادند، به جان معلم افتادند و تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.






    نتیجه گیری

    اگر می خواهیم بر دیگران تاثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه کنیم بهتر است با زبان، رویکرد و نگرش خود آنها با آنها سخن بگوییم و رفتار کنیم. معمولا – و نه لزوما همیشه – نمی توانیم با اصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم. باید افکار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و به آنها داد.

  10. #90
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    دوچرخه

    مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.

    او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
    مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»
    مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.
    بنابراین به او اجازه عبور میدهد.
    هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
    این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.
    یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟
    قاچاقچی میگوید : دوچرخه!





    بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند.

  11. #91
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    گر نگهدار من آن است که من میدانم....

    گر نگهدار من آن است که من میدانم....



    به گزارش ایسنا در این حکایت میخوانیم:

    زمانی که آغامحمدخان قاجار لشکر به "قراباغ " کشیده بود، خان قراباغ در قصبهای به نام "شیشه" متحصن گردید و در آنجا به کندن سنگر پرداخت و یاران خود را به دفاع گماشت.



    شاه قاجار برای او پیغام فرستاد که با آن عده قلیل توانایی مبارزه با او را ندارد و حتی او را به ضربتهای سنگپارههای منجنیق تهدید کرد و پیغام داد که با این همه چگونه میتوانی شهری مانند شیشه را از من نگاه داری؟



    "ملا پناه واقف" که شاعر خان قراباغ بود این شعر را در جواب خان قاجار نوشت:



    "گر نگهدار من آن است که من میدانم ..... شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد"




    منبع: هزار و یک حکایت تاریخی- محمود حکیمی

صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 23456

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. احتمال جنگ دریایی ایران و عربستان
    توسط hrg1356 در انجمن دانشکده جنگ
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۲۸ آبان ۸۸, ۱۷:۳۷
  2. رضایی خواستار دریافت اطلاعات شمارش آرا شد
    توسط ارسطو در انجمن اخبار ويژه انتخابات ايران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۵ خرداد ۸۸, ۱۹:۱۷
  3. حماسه سرایی در ایران باستان
    توسط مرداویز در انجمن شعر وشاعری و مشاعره
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۰۶ اردیبهشت ۸۸, ۲۰:۱۳
  4. داستان هایی از احضار ارواح
    توسط ARVAH در انجمن داستان های واقعی از ارواح
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۲ خرداد ۸۷, ۲۱:۱۹
  5. استرس موجب اختلالات شنوایی ناگهانی در افراد می شود
    توسط hrg1356 در انجمن گوش وحلق وبینی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۱۳ مهر ۸۶, ۰۷:۲۲

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •