صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 33 تا 48 , از مجموع 91

موضوع: داستانهایی از تاریخ ایران!

  1. #33
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    فروتنی فریاپت

    اردوان(سومین پادشاه اشکانی و فرزند تیرداد یکم) پادشاه ایران از بستر بیماریبرخواسته بود با تنی چند از نزدیکان ، کاخ فرمانروایی را ترک گفته و درمیان مردم قدم می زد . به درمانگاه شهر که رسیدند اردوان گفت به دیدارپزشک خویش برویم و از او بخاطر آن همه زحمتی که کشیده قدردانی کنیم.
    چونوارد درمانگاه شد کودکی را دید که پایش زخمی شده و پزشک پایش را معالجهمی نماید. مادر کودک که هنوز پادشاه را نشناخته بود با ناله به پزشک میگفت خدا پای فرزند پادشاه را اینچنین نماید تا دیگر این بلا را بر سر مردمنیاورد .
    پادشاهرو به زن کرده و گفت مگر فرزند شاه این بلا را بر سر کودکت آورده و مادرگفت آری کودکم در میانه کوچه بود که فرزند پادشاه فریاپت با اسب خویش چنینبلای را بر سر کودکم آورد . پادشاه گفت مگر فرزند شاه را می شناسی ؟ و زنگفت خیر ، همسایگان او را به من معرفی نمودند . پادشاه دستور داد فریاپترا بیاورند پزشک به زن اشاره نمود که این کسی که اینجاست همان پادشاهایران است .
    زن فکر می کرد به خاطر حرفی که زده او را به جرم گستاخی باتیغ شمشیر به دونیم می کنند . پسر شاه ایران را آوردند و پدر به او گفتچرا این گونه کردی و فرزند گفت متوجه نشدم . و کودک را اصلا ندیدم . پدرگفت از این زن و کودکش عذرخواهی کن . فرزند پادشاه روی به مادر کودک نمودهعذر خواست پادشاه ایران کیسه ایی زر به مادر داده و گفت فرزندم را ببخشچون در مرام پادشاهان ایران ، زور گویی و اذیت خلق خویش نیست .
    زن بادیدن این هم فروتنی پادشاه و فریاپت به گریه افتاده و می گفت مرا به خاطرگستاخی ببخشید . و پادشاه ایران اردوان در حالی که از درمانگاه بیرون میآمد می گفت : فرزند من باید نمونه نیک رفتاری باشد نمونه…
    اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : پوزش خواستن از پس اشتباه ، زیباست حتی اگر از یک کودک باشد.
    این داستان به ما می آموزد هیچ چیزی بالاتر و مهمتر از نیک رفتاری و فروتنی نیست .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  2. #34
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    کورش پادشاه ایران از تخم بدکاری می گوید

    خورشیدهنوز در پشت کوههای باختر فرو نرفته بود که کورش پادشاه ایران دستور دادسپاه در نزدیکی شهر ایلام اردو بزند همه سرخوش از پیروزی خود بر بابلبودند .
    در آن هنگامه پیر زن و پسر جوانی به اردوگاه آمده و نزدپادشاه ایران از کارمند مالیات شهرشان شکایت نمودند . پس از تحقیق معلومشد آن کارمند هر ساله بیش از آنچه دولت در نظر گرفته از مردم خراج میستاند .
    آن شب کورش پادشاه ایران در همان اردوگاه سرپرست خزانه دارایو مالیات فرمانروایی را از کار برکنار نموده و کس دیگری را به کار گمارد .
    اندیشمندکشورمان ارد بزرگ می گوید : ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیرناتوان است . و هم او در جایی دیگر می گوید : فرمانروا در برکناری کارمندنابکار زمانی را نباید از دست دهد چون سیاهی کار بزهکار در دید مردم خیلیزود دامن او را نیز خواهد گرفت .

    گفتهمی شود که پس از برکناری مدیر خزانه داری سه نفر از سرپرستان و اشراف کشورنزد فرمانروای ایران آمده تا پادشاه ایران را از تصمیمی که گرفته است بازدارند . کورش هخامنشی نه تنها از رای خود بر نگشت بلکه آن سه تن را هم ازکار برکنار نمود و گفت : اگر تخم بدکاری از خاک ایران کنده نشود آرامشینخواهیم داشت .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  3. #35
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    نگاهی دیگر به تهی دستی

    فرهورتیش دومین پادشاه ایران از دودمان مادها و فرزند دیاکو بود . بامدادانبر دیوار دژ کاخ فراز آمده به خانه های مردم هگمتانه می نگریست هنوزبسیاری در بستر خویش آرمیده و زندگی در شهر جریان نیافته بود فرمانروا بهلب دیوار دژ آمده و به پایین نگریست در پای دیوار زنی را دید که بر خاکهای پای دژ خوابیده است به دیده بان نزدیک خویش گفت این زن در اینجا چه میکند و کی به اینجا آمده ؟
    دیده بان گفت بسیاری از شبها زنهای تنها درپای دژ می خوابند چون اینجا امنیت هست و کسی آنها را آزار نمی دهد .فرمانروا گفت مگر آنها زندگی ندارند . نگهبان گفت بسیاری از آنها بیوه اندو یا سرپرستی ندارند همسرانشان یا در جنگ کشته شده اند و یا بیماری جانشانرا گرفته .
    فره ورتیش رایزن پیرش را خواست و جریان را برایش باز گونمود . و به او گفت قدرت فرمانروا تنها در ایجاد امنیت در مرز ها نیستمردم هم باید امنیت جانی و همینطور ادامه زندگی داشته باشند .
    دستورداد چهارصد اسب از داشته های فرمانروایی را فروختند و با آن ساختمانی درکنار کاخ خویش بنا نمود برای زنان و مردان تنها و دردمند . روزی سه وعدهغذا به آنها داده می شد . بی پناهان را پس از نگهداری تشویق به زندگی وفعالیت های شرافتمندانه می کردند .
    ارد بزرگ اندیشمند و متفکر برجسته کشورمان می گوید : آزادگان تهی دستی را ننگ می دانند و نه تهی دستان را .

    پادشاهایران فره ورتیش دستور داد در تمام شهرهای ایران چنین ساختمانهایی ساختهشود . و یکی از هنجارهای اصلی این برج ها این بود که نام و نشانیاز آمدگان نمی پرسیدند .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  4. #36
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    در بسته ایی وجود ندارد

    باشروع پادشاهی محمدعلی شاه قاجار که عامل سفارتخانه های خارجی (روس)بود دراولین گام مجلس را به توپ بست و مشروطه خواهان را به گونه های مختلف زمینگیر نمود .
    در این بین ستارخان و باقرخان شعله های مبارزه آزادیخواهانه ملت ایران را روشن نگاه داشتند .
    درزمانی که همه فکر می کردند ستارخان نیز همانند بسیاری از آزادیخواهان کشتهشده است یکی از یارانش در حضور باقر خان به او گفت قشون دولتی رحمی ندارندو به ما مزدور می گویند، ستارخان پاسخ داد : اگر مزدور هم باشیم مزدورمردمیم نه اجنبی . باقرخان هم گفت : حکیم فردوسی هم وقتی شاهنامه را مینوشت در ایران غریب بود . ستارخان در حالی که به دور دست نگاه می کرد گفت: بزودی مردم آزادیخواه ایران تومار اجنبیان را در هم خواهند پیچید .

    ایننشان میدهد حتی در بدترین شرایط مبارزین آزادیخواه نا امید نشدند و دل بهتقدیر نسپردند ، منتظر دگرگونی اوضاع توسط این و آن هم نشدند .

    به سخن ارد بزرگ : در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید .

    و دیدیم در اندک زمانی ورق برگشت و مشروطه خواهان وارد تهران شدند و حاکمیت ملی را بار دیگر زنده نمودند .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  5. #37
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    باران مهر

    روزی که سپاهایران خود را آماده می ساخت شر یونانی ها را پس از سالها بردگی از رویایران کم کند باران بسیاری بارید یکی از جادوگران در بین مردم شایعه کردهبود این باران اشک آسمان بخاطر مرگ جوانان ما است و بزودی خبرهای بسیاربدی می رسد . این خبر را به اشک یکم نخستین پادشاه از دودمان اشکانیاندادند او هم خندید و گفت این شاد باش آسمانها به ماست باران مایه رحمت ورویش است نه پیام شوم . سپاه کوچک و پارتیزانی او خیلی زود بخش بزرگی ازشمال خراسان را از شر یونان آزاد ساخت و دل ایرانیان میهن را در همه جاگرم نمود اشک های بعدی ایران را به شکل کامل آزاد ساختند .
    اندیشمندبرجسته کشورمان ارد بزرگ می گوید : باران ، مهر آسمان است نه بغض آن ،همانند آدمیان مهرورزی که می بارند و کینه توزانی که خشک و بی نشانند .
    نکتهایی را باید در این جا بنویسم و آن واژه پارتیزان است در کشورمان بسیاریفکر می کنند این واژه مربوط به مبارزین کمونیست اروپای شرقی در 50 سال پیشاست حال آنکه این واژه در واقع مربوط به سپاهیان اشک یکم بود چون آنها ازخاندان پارت بودند و ارتش منظمی هم نداشتند و به شکلی چریکی به سپاه حملهمی کردند به آنها پارتیزان می گفتند پارتیزان ها بسیار تیراندازان باهوشیبودند و با تعداد اندک توانستند به مرور دشمن را از ایران پاکسازی نمایند.

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  6. #38
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    آموزگاران ما

    به آتوسادختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران شهید شده اند او اکنون دررنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دختر فرمانروایایران با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و رو ، کهگویی توفانی بر آن وزیده است پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی چوبینشسته است پیش می آید و می گوید خوش آمدید
    آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت را در جنگ از دست داده ای ؟ و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت .
    آتوسامی گوید می دانم هیچ کمکی نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرداما خوشحال می شویم کاری انجام دهیم که از رنج و اندوهت بکاهد .
    پیرمرد بی درنگ می گوید اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم .
    می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشم هایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم .
    دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد .
    آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند .
    و به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.
    آن پیرمرد هم ارزش میهن را می دانست و تا آخرین دمادم زندگی برای نگاهبانی از آن کوشید .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  7. #39
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    دلمشغولی های شاه سلطان حسین

    فرمانروایشهر از دیدار شاه سلطان حسین صفوی باز می گشت . بزرگان و ریش سفیدان شهربه دیدار سالار شهر خویش رفته و از حالا شاه ایران زمین جویا می شدند .
    فرمانروایشهر گفت : شاه شاداب و آسوده هستند در زمانی که من در مجلس گفتگوی ایشانبا بزرگان بودم دیدم ایشان ریز امور کشور را در اختیار دارند قیمت همهاجناس ، سود بازآریان ، میزان خمس ، تعداد مسافران سفر حج ، مشهد و کربلارا به خوبی می دانند و از زندگی خصوصی فرمانروایان شهرهای ایران آگاهند .به این مجموع آگاهی ایشان را از زندگی خصوصی و درس علما را نیز بیفزایید ،این نشان می دهد کشور هیچ مشکلی ندارد .
    یکیاز ریش سفیدان خردمند از جای برخواسته و گفت خدا خودش این کشور را نگهدارد. پادشاهی که چنین سرگرم اندرون کشور است کی به برون آن می نگرد .
    سخنآن پیر خیلی زود آشکار شد . دودمان صفویه بدست تعدادی راهزن سرنگون گشت .اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : آدمی تنها زمانی دربندرویدادهای روزمره نخواهد شد که در اندیشه ایی فراتر از آنها در حال پروازباشد .
    شاه سلطان حسین به روزمرگی دچار بود تمام هوش خود را براینگهداری و نگهبانی از چیزهای خرد و بی ارزش بکار گرفته و بیشتر انباردارخوبی بود تا فرمانروایی که باید نظر به آینده کشور داشته باشد .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  8. #40
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    نیما و نیشام

    توفان که ازشیراجان (نام پیشین سیرجان ) گذشت غم و اندوه بسیار برجای گذاشت بسیاری ازخانه ها و درختان را خراب و سرنگون ساخت دل مردم گرفته غمگین بود . در اینآشوب زمانه پسری به نام نیما دلباخته دختری شده بود که نامش نِیشام بودنیما سالها دور از خانواده و در سفر زندگی کرده بود و چهار برادر داشت کههر یک دارای ثروت و اندوخته ایی بودند پدر نیشام بارها به خانواده نیماگفته بود هر یک از برادران دیگر خواستگاری می کرد مشکلی نبود اما نیماتوان اداره زندگی نیشام را ندارد . و هر چه خانواده نیما به او می گفتندبه جای عاشقی پی کسب و کاری را بگیرد و به این شکل به همگان بفهماندتوانایی همسرداری را دارد او نمی شنید و از دور چشم به خانه زیبا و بلندنیشام داشت .
    کم کم رفتار نیما موجب برافروختگی و ناراحتی پدر وبردران نیشام گشت آنها شبی به خانه نیما آمده و در برابر پدر و برادراننیما به او گفتند اگر باز هم در اطراف خانه اشان پرسه بزند چشم خویش را بردوستی های گذشته خواهند بست .
    نیما انگار تازه از خواب بیدار شد بود گفت مگر من چکار کرده ام ؟ تنها عاشقم همین !
    پدر نیشام گفت : عاشقی که خانه و خوراک زندگی نیست ما دختر به آدم مستمندی همچون تو نمی دهیم .
    نیما گفت : من مستمند نیستم
    پدر و برادران نیشام خندیدند و گفتند آنچه ما می بینیم جز این نیست .
    نیمروزفردایش شش مرد با پوششی از گران بهاترین پارچه های نیشابوری و اسبهایترکمن در برابر خانه نیشام ایستاده بودند آن شش مرد نیما ، پدر و برادرانشبودند . بهت سرآپای وجود میزبانان را گرفته بود . پس از آنکه بر صندلیمیهمانی نشستند نیما گفت هنگامی که در سفرم بانو آفرین ( سی امین شاهنشاهساسانی ) را از رودخانه خروشان نجات دادم او به من گفت پیش من بمان . گفتممن مسافرم و او گفت یادگاری به تو می دهم که هر وقت همچون من به خفگیرسیدی کمکت کند .
    دیشب شما سعی داشتید مرا غرق کنید اما اینبار دستان پادشاه ایران مرا نجات بخشید .
    پدرو برادران نیشام از این که شب قبل به گونه ی بسیار زشت به او گفته بودند :ما دختر به آدم مستمندی همچون تو نمی دهیم پشیمان بودند .
    سفر انسانها را پخته و نیرومند می سازد . و به سخن ارد بزرگ : سفر ، نای روان است برای اندیشه و آرمان بزرگ فردا .
    می گویند نیما و نیشام همواره دستگیر مستمندان بودند و زندگی بسیار نیکو داشتند .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  9. #41
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    روزهای سخت

    بانو کاسانداننزد فرزند خویش کمبوجیه آمد و گفت : پدرت مدتهاست تا دیر وقت درگیر رایزنیبا رایزنان دربار است و من از این همه کار او نگرانم . تن درستی پادشاهفراتر از هر چیز دیگریست . کمبوجیه نزد پدر خویش ، فرمانروای ایران کوروشآمد و دید سخت در اندیشه است و رایزنان از آنچه رخ می دهد می گفتند . پساز پایان کار فرزند رو به پدر کرد و گفت مادر از این همه کار شما نگراناست پدر گفت : روزهای سخت امروز ، فر بسیاری برای بهروزی میهنمان در پیدارد و این ارزشی بیش از تن درستی دارد .
    تلاشها و از خودگذشتگی کورش بزرگ باعث شد امروز اینگونه شیفته او باشیم .همانگونه که ارد بزرگ اندیشمند برجسته کشورمان می گوید : روزهای سخت بهاییست که باید برای سرافرازی پرداخت .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  10. #42
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    ارزش نان

    نیمروز بودکشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفتدر کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بودکه فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزنداو بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمتارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطرخواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت .
    دو جنگاوردر کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند :جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود. پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند .
    جنگاور گفت تا کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند .
    جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟
    پیرمرد گفت آنگاه قسمتی از زمین ها همچون گذشته برهوت خواهد شد .
    جنگاورگفت : دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نیست دشمن بزرگتری که مردم ما را بهرنج و نابودی می افکند گرسنگی است کارزار شما بسیار دشوارتر از جنگ درمیدانهای نبرد است .
    آنگاه روی برگرداند و گفت مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید شکم کودکانشان را سیر کنند . و از آنها دور شد .
    جنگاوردیگری که ایستاده بود به آنها گفت سخن پادشاه ایران فرورتیش ( فرزندبنیانگذار ایران دیاکو ) ! را بگوش بگیرید و کشاورزی کنید . و سپس او هماز پدر و سه برادر دور شد .
    فرزندبزرگ رو به پدر پیرش کرد و گفت : پدر بی مهری های ما را ببخش تا پایانزندگی سربازان تو خواهیم بود . ارد بزرگ خردمند برجسته کشورمان می گوید :فرمانروایان همواره سه کار مهم در برابر مردم دارند . نخست : امنیت ، دوم: آزادی و سوم : نان .

    سخنان پادشاه ایران فرورتیش نشان می دهد زمامداران ما از آغاز تلاش می نمودند نان مردم را تامین کنند .

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  11. #43
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    امنیت در دستگاه دیوانی !

    روزیمردی پیش قاضی آمده و گفت : ای قاضی نگهبان دروازه شهر هر بار که من واردو یا خارج می شوم مرا به تمسخر می گیرد و در مقابل حتی نزدیکانم دشنامم میدهد . قاضی پرسید چرا ؟ این رفتار را می کند مگر تو چه کرده ایی آن مردگفت : هیچ ، خود در شگفتم چرا با من چنین می کند .
    قاضی گفت بیا برویمو خود با لباسی پوشیده در پشت سر شاکی به راه افتاده و به او گفت بهدروازه شو تا ببینم این نگهبان چگونه است . به دروازه که رسیدند نگهبانپوز خندی زد و شروع کرد به دشنام گویی و تمسخر آن مرد بیچاره . قاضی صورتخویش را از زیر نقاب بیرون آورد و گفت مردک مگر مریضی که با رهگذراناینچنین می کنی سپس دستور داد او را گرفته و محبس برده و بر کف پایش ۵۰ضربه شلاق بزنند .
    سه روز بعد دستور داد نگهبان را بیاورند و رو کرد بهاو و گفت مشکل تو با این مرد در چه بود که هر بار او را می دیدی دیوانهمیشدی و چنین می گفتی .
    مرد گفت : هیچ
    قاضی پرسید پس چرا در میان این همه آدم به او می گفتی ؟
    گفت : چون می پنداشتم این حق را دارم که با مردم چنین کنم اما هر ضربه شلاق به یادم آورد که باید پا از گلیم خود بیرون نگذارم .
    قاضی گفت : عجیب است با این که به تو بدی نکرده بود تو به او می تاختی ؟ چون فکر می کردی این حق را داری !؟
    آنمرد گفت سالها به مردم به مانند زیر دست می نگریستم فکر می کردم چون مواجببگیر سلطانم پس دیگران از من پایین تر هستند . این شد که کم کم به عابرینآن طور برخورد می کردم که دوست داشتم .
    قاضی پس از آن ماجرا پنهانی درکار کارمندان و کارگزاران دستگاه دیوانی دقت کرد و دید اغلب آنها دیگروظایف خویش را آن گونه که دستور گرفته اند انجام نمی دهند و هر یک به شیوهایی به خطاکاری روی آورده اند . به محضر سلطان شد و شرح جریان را بگفت .
    سلطاندر دم دستور داد او را بگیرند و به محبس برده و ۵۰ چوب بر کف پای بیچارهقاضی بنوازند . چون قاضی را بار دیگر به پیشگاه سلطان آوردند سلطان گفت :خوب حالا فهمیدی در کار دیوانی دخالت کردن چه مزه ایی دارد . قاضی سرافکنده و گریان گفت : آری و سپاس از چوب سلطان که مرا به خود آورد .
    قاضیچون از درگاه سلطانی برون شد با خود گفت : عجبا ! من به پیش سلطان شدم تاخطاهای عوامل حکومت را باز گویم و او به من فهماند زمان چقدر دستگاه ودیوان را عوض می کند . متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : ریشه رشدتبهکاری در امنیت بزهکار است . و اینچنین بود که قاضی دست از قضاوت شستهبا خانواده عزم ترک دیار خویش کرد . چون از دروازه خارج می شد دید هماننگهبان بزهکار با ترکه ایی در دست ، مردم را مضحکه و مورد ریش خند قرار میدهد …

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  12. #44
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    آیا در پس مرگ زندگی ست

    دوبارهباید بر می خواست او کارهای ناتمام بسیاری بر دوش خود حس می کرد آیا از پساستقبال از مرگ ، می توانست زندگی را دوباره در آغوش گیرد ؟
    او یا بایدفنای تدریجی را می پذیرفت و یا مرگ سریع را ، و شاید هم در پس این مرگسریع زندگی را بدست می آورد . بلاخره تصمیم خویش را گرفت و از حصاراردوگاه بردگی و مرگ به بیرون پرید و با چند نفر از مرگ رستگان عهد بست وایران را نجات بخشید . بقول اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ : هنگام گسستو بریدن از همه چیز ، می توانی بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی .
    آنکسی که از زندان بردگی بیرون جست و ایران را نجات بخشید نادرشاه افشار بودکه در سن ۲۵ سالگی پس از سالها تحمل بردگی از حصار ازبکان بیرون آمده وکشور ایران را دوباره سرفرازی بخشید .
    شاید اگر او از مرگ می هراسید هیچ گاه برای خود و کشورش آزادی و شرف به ارمغان نمی آورد …

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  13. #45
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    شادی در تنهایی نیست

    ناصرخسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود . شبی میهمان شبانی شد در روستایکوچکی در نزدیکی سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد و ناله شنید برخاست و ازخانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه بهگوش می رسید . مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشتو گفت : این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده ،این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبهاناله هایش را می شنویم . چون در بین ما نیست همین فریاد ها به ما می گویدکه هنوز زنده است و از این روی خوشحال می شویم . که نفس می کشد . ناصرخسرو گفت می خواهم به پیش آن مرد روم . مرد گفت بگذار مشعلی بیاورم و اورا از شیار کوه بالا برد . ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نورمهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهاننموده بود .
    مرد به آن دو گفت از جان من چه می خواهید ؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم .
    ناصرخسرو گفت : من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده ، اگرعاشقی همراه من شو . چون در سفر گمشده خویش را باز یابی . دیدن آدمهایجدید و زندگی های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت . در غیر اینصورت اینغار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود . چون پگاهخورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیاتا با هم رویم .
    چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود .سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت درحالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت .
    اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می گوید :
    “سنگینی یادهای سیاه را
    با تنهایی دو چندان می کنی …
    به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو
    لبخند آدمیان اندیشه های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود . ”
    شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه ایی بسازند ، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند…


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  14. #46
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    تاسف خواجه نصیرالدین طوسی بر حال عباسیان

    خواجهنصیرالدین توسی را گفتند آنگاه که خلافت 525 ساله عباسیان را سرنگون نمودیبر چه حال آنها بیشتر متاسف شدی ؟ گفت اینکه هر چه دفتر و دیوان بود بهپیش خاندان آنها تقسیم گشته و از اهل اندیشه هیچ آنجا ندیدمی . حکومت داریبا خویشان ره به سوی نیستی بردن است .
    ارد بزرگ اندیشمند فرزانهکشورمان می گوید : بکار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جزسرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت .
    دودمانعباسیان زنجیره ایی از خویشاوندان در هم تنیده بود که با تدبیر ایرانیان (ابومسلم خراسانی ) برای مهار تازیان بر روی کار آمده و از آنجای که بهسرکشی و ظلم روی آورد با تدبیر ایرانی ( خواجه نصیر الدین توسی ) نابودگشت .



    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  15. #47
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    ببري خان به غلط، نام گربهاي بود آلا پلنگ كه شاهاو را بسيار دوست ميداشت. در آن اوان شاه را تبي سخت عارض شد و روزي چنددر بستر بيماري و ناتواني بخوابيد. گربه مزبور كه تازه بچه آورده بود روزبعد به اقتضاي طبيعت به تغيير مكان آنها پرداخت. هنگامي كه يكي ازبچههايش را به دندان گرفته و از كنار بستر ميگذشت.
    زبيدهخانم ملقب به امينه اقدس به درون اتاق آمد و در را كه گربه از همان بهدرون آمده بود از پشت خود بست. گربه همين كه راه بيرون شدن را بسته ديدچند دور گرد بستر گشت و در پاي شاه سرگردان ايستاد. زبيده خانم ازمشاهدهي اين حال رو به شاه كرده گفت: قربان امشب عرق خواهيد كرد و تبخواهد بريد. از قضا صبحگاه تب شاه قطع شد و پس از آن ببري خان مقامي بلند يافت و داراي تشك اطلس و پرستار و خوراك مخصوص شد.

    زندگي خصوصي ناصرالدين شاه، دوستعلي خان معير الممالك، ص 88.


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  16. #48
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

    ببري خان به غلط، نام گربهاي بود آلا پلنگ كه شاه او را بسيار دوستميداشت. در آن اوان شاه را تبي سخت عارض شد و روزي چند در بستر بيماري وناتواني بخوابيد. گربه مزبور كه تازه بچه آورده بود روز بعد به اقتضايطبيعت به تغيير مكان آنها پرداخت. هنگامي كه يكي از بچههايش را به دندانگرفته و از كنار بستر ميگذشت.
    زبيدهخانم ملقب به امينه اقدس به درون اتاق آمد و در را كه گربه از همان بهدرون آمده بود از پشت خود بست. گربه همين كه راه بيرون شدن را بسته ديدچند دور گرد بستر گشت و در پاي شاه سرگردان ايستاد. زبيده خانم ازمشاهدهي اين حال رو به شاه كرده گفت: قربان امشب عرق خواهيد كرد و تبخواهد بريد. از قضا صبحگاه تب شاه قطع شد و پس از آن ببري خان مقامي بلند يافت و داراي تشك اطلس و پرستار و خوراك مخصوص شد.

    زندگي خصوصي ناصرالدين شاه، دوستعلي خان معير الممالك، ص 88.


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

صفحه 3 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. احتمال جنگ دریایی ایران و عربستان
    توسط hrg1356 در انجمن دانشکده جنگ
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۲۸ آبان ۸۸, ۱۷:۳۷
  2. رضایی خواستار دریافت اطلاعات شمارش آرا شد
    توسط ارسطو در انجمن اخبار ويژه انتخابات ايران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۵ خرداد ۸۸, ۱۹:۱۷
  3. حماسه سرایی در ایران باستان
    توسط مرداویز در انجمن شعر وشاعری و مشاعره
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۰۶ اردیبهشت ۸۸, ۲۰:۱۳
  4. داستان هایی از احضار ارواح
    توسط ARVAH در انجمن داستان های واقعی از ارواح
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۲ خرداد ۸۷, ۲۱:۱۹
  5. استرس موجب اختلالات شنوایی ناگهانی در افراد می شود
    توسط hrg1356 در انجمن گوش وحلق وبینی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۱۳ مهر ۸۶, ۰۷:۲۲

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •