بنام خدا

نگاهي به علل عقبماندگي ايرانيان


گفتگو با دكتر احمد سيف پژوهشگر و نويسنده معاصر ايراني به ویژه در حوزه اقتصاد و جامعهشناسي

مصاحبه از: مجيد يوسفي

چنديندهه است كه ما ايرانيان پيوسته اين سؤال اساسي را از خود ميپرسيم كه چراو چگونه با وجود آن همه رونق فكري، فرهنگي و بعضاً اجتماعي و اقتصادي درگذشتههاي دور- از عهد باستان تا همين اواخر- به يكباره دست از همهپيشرفتها و نوآوريها شستيم و نتيجه آن شده كه از توليد مادي و معنويبازماندهايم؟

اگر چه تبيينها و واكنشهاي متعددي از طرفانديشمندان و نويسندگان نسبت به اين مسأله وجود داشته و هر كدام ازچشمانداز متفاوتي به آن نگريستهاند اما اين پرسش همچنان به قوت خود باقياست. به این مصاحبه توجه نمایید.[/
SIZE]

تحليلوقايع تاريخي عمدتاً يكي از الگوهاي عملي و نظري براي رهايي ازبنبستهاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي آيندگان است وتحليلهايي هم كه شمادر آثارتان ارائه دادهايد از همين الگو پيروي ميكند اما وجه مشترك شمابا آثار انديشمند ديگري چون سيدجواد طباطبايي در اين است كه براي بازگشايياين گرهها گاه پنج قرن به عقب ميرويد و براي تحكيم بخشيدن بهاستدلالهايتان از همه منابع سود ميجوييد و در اكثر تحليلهايتان ايننكته وجود دارد كه وضعيت ما ايرانيان طي اين چند قرن اخير هيچ گونه تغييرينكرده است. اگر چه طي سالهاي اخير ايرانيها تحركاتي از خود نشاندادهاند كه افكار عمومي جهان را به خود جلب كرده است. به هر حال، فكرميكنيد با پيشينه تاريخي موجود چگونه ميتوان از اين بحران رهايي يافت؟

-براي اين كه بتوانم به اين پرسش پاسخ بدهم بايد اندكي مشخصتر منظورمانرا از بحران روشن كنيم. اين بحران به اعتقاد من، ابعاد گوناگوني دارد.اگر منظورمان بحران فرهنگي است كه اين بحران عمدتاً ريشه خودي و محليدارد و منشأاش به تاريخ خودمان برميگردد، ولي اگر منظورمان از بحران،بحران اقتصادي است كه در آن صورت، با وضعيت ديگري روبهرو هستيم. اينبحران يك وجه اش ايراني است، اما وجه ی عمدهاش جهاني است. اغلب جوامعدنيا به صورتهاي گوناگون با اين بحران روبهرو هستند. اگر به اقتصادآمريكا يا اتحاديه اروپا بنگريد متوجه ميشويد كه اگر چه بحران به شدتبحران كنوني ما نيست ولي آنها هم از اثرات بحران در امان نيستند. وضعيتدر كشورهاي پيراموني- براي نمونه تركيه، پاكستان، آرژانتين، مكزيك و يامصر و نيجريه- اما به خصوص بسيار نگران كننده است. عوامل محلي و منطقهايتنها ميتواند موجب تشديد يا تضعيف وضعيت بحراني بشود. به مقدار زياديبحران اقتصادي ماهيتي جهاني دارد و كشورهاي صنعتي نيز از اين بحران جهانيمصون نماندهاند. براي نمونه، اگر جامعه آمريكا را در نظر بگيريد آن جامعههم گرفتار بحران اقتصادي است و هم گرفتار بحران فرهنگي. ولي بحرانش بابحران ما فرق ميكند. شما اگر به نوشتههاي چامسكي و بسياري از دانشورانديگر آمريكايي نگاه كنيد، متوجه ابعاد اين بحران خواهيد شد. در حوزهاقتصاد، هم بيكاري در حال افزايش است و هم كسري تراز پرداختها و كسريبودجه دولت و فقر و نداري روبهافزايش است.

اوضاع در بازار سهام بهشدت نگرانكننده است يعني براي چهارمين سال متوالي قيمت سهام نزول كردهاست و اين وضعيتي است كه در تاريخ سرمايهداري سابقه نداشته است. درعرصههاي فرهنگي نيز براي مثال، در آمريكا، بنيادگرايي مذهبي- (اگر چهچامسكي با استفاده از بنيادگرايي موافق نيست)- كاملاً روآمده است. بوش وگروهش گمان ميكنند براي «متمدن كردن» جهان وظيفه مذهبي دارند و همين استكه استراتژي ه جديدشان را براي ديگران بسيار مخاطرهآميز ميكند. يا درآمريكاي لاتين و آفريقا شما با انواع و اقسام بحران روبهرو هستيد. درخصوص آفريقا، اگر بحران اقتصادي را كنار بگذاريد با بحران جدي ه بيماريايدز روبهرو هستيد كه متأسفانه كسي هم نميداند چگونه بايد با آن مقابلهكرد. البته منظورم از اشاره به بعد جهاني بحران اصلن اين نيست كه ادعاكنم خودمان در تشديد اين بحران هيچ نقشي نداشتهايم. آن يك مقوله ديگراست.

و اما اگر بخواهم اندكي كليتر به سؤال شما جواب بدهم بايدبگويم كه در خصوص وضعيت خودمان، به گمان من نزديك به دو قرن گذشته ما درايران تقابل سنت و مدرنيته را داشتهايم. چه در دوره مشروطه و چه حتا دردوره اميركبير و ميرزا حسين خان سپهسالار. به نظر من با تحولات بهمن 57هم اين مشكل مرتفع نشده و حتي پيچيدهتر هم گشته است. من البته اعتقادندارم كه وضعيت طي اين چند قرن اخير هيچگونه تغييري نكرده باشد. ولي ايندرست است كه سرعت تغييرات در ايران بسيار كند بوده است. در مورد سالهاياخير شايد فرصتي پيش آمده بود تا به بعضي از جنبههاي اين مشكل بپردازيم.اما متأسفانه اين فرصت از دست رفت يا دچار فرصتسوزي شديم. دست كم ظواهرامر نشان ميدهد كه نتوانستيم اين تناقض را حل كنيم و مشكل ما همچنان باقياست.

مقصودتان اين است كه آنقواعدي كه در قرن 18 و 19 در ايران مترتب بود آيا همان قواعد در دنيايامروزه همچنان بر وضعيت كنوني ما حاكم است؟ مشكلي كه ما ايرانيان در دورهقاجاريه و يا حتي پيشتر در دوره صفويه با آن مواجه بوديم امروز هم باآنها درگيريم. با اين توضيح آيا شما جزو دستهاي هستيد كه معتقدندايرانيها مشكل خاص خصلتي دارند؟

- نه، به طور مطلق با اينبحث كه ژن ما ايرانيها معيوب است مخالفم. بر اين نگرش به گمان من دو تاايراد اساسي وارد است: اولن كساني كه كار را به خرابي ژنميكشند ميخواهند كه اين مسئوليتگريزي تاريخيمان در مواجهه با خودماندست نخورده بماند. چون وقتي ژن خراب باشد، پس من ايراني در اين خرابيمسئوليتي ندارم و از آن مهمتر، از دست من ايراني براي تغيير وضعيتي كه درآن هستم چه كاري برميآيد؟ ثانين، اين نگرش با كاهلي و تنپروري گستردهدامنمان در برخورد با مسائل و مشكلاتي كه داريم نيز همخواني دارد. وقتياشكال از ژن باشد، اصلاً منطقي است كه من كاري نكنم چون نه تنهانتيجهاي حاصل نخواهد شد بلكه وقتي ژن ضايع باشد بهتر است كه از اينكارها نكنيم. اما از اين مباحث كه بگذريم، اجازه بدهيد براي شما چند تانمونه بدهم تا عدم وجاهت منطقي اين نگرش روشن شود. در سال 57 يعني زمانانقلاب اسلامي- كه من متأسفانه آن موقع در ايران نبودم- همه كساني كه درايران بودند به چشم خود ديدند كه براي دورهاي كوتاه رفتار ايرانيان جزاين چيزي بود كه الان هست. اگر مسأله خصلتي و ژني است پس چرا در آن چندماه رفتار ايرانيها آن گونه بود؟ يا در زمان مصدق، با همه مشكلاتي كهامپرياليستها و وابستگان بوميشان براي جامعه و اقتصاد ما درست كردهبودند ولي مردم يكديگر را پاره نميكردند. نه! من با اين بحث كه ژنايرانيها معيوب است شديداً مخالفم.

فكر ميكنم مجموعهاي ازعوامل اقتصادي- تاريخي و فرهنگي باعث شده كه ما اين گونه رفتار كنيم و اينمجموعه است كه بر رفتارها و كردار ما تأثير ميگذارد. تا موقعي كه ما باخودمان برخورد نكنيم و دست از اين مسئوليتگريزي تاريخي هم برنداريم هيچچيز تغيير نخواهد كرد. نتيجه اين مسئوليت گريزي تاريخي هم اين شده كه مااصلاً نياز و ضرورت تغيير را احساس نميكنيم و به همين خاطر، براي بهبودوضعيت كليمان قدمي هم برنميداريم. خرابي اوضاع هم يا تقصير اين نيرويبيرون از ما ميشود يا آن نيرو. به همين خاطر هست كه تئوريهاي گوناگونتوطئه در ميان ما ايرانيها اين همه جذابيت دارد.

اغلب فكر ميكنمكه ما خودمان، هر كدام يك دايي جان ناپلئون تمام عياريم و همه چيز را بهاين يا آن قدرت خارجي وصل ميكنيم. پذيرش اين ناتواني كاذب ولي مزمن و اينبيباوري تاريخي به قابليتهاي خودمان باعث شده كه ويژگي جالبي پيداكنيم. يكي اين كه فكر نميكنم هيچ ملتي را بتوانيد پيدا كنيد كه بهاندازه ما از زمين و زمان شكايت كند و راجع به همه چيز دائماً غر بزند واز آن بدتر، من ملتي را نديدهام كه به اندازه ما ايرانيها از خودش بهاين صورت متنفر باشد. مقوله تنفر از خويش به شكل و صورتهاي متفاوتي خودرا نشان ميدهد. نمونه دست به نقدي كه ميتوانم اشاره كنم شيوهرانندگي در ايران است كه در اغلب موارد به جاي اين كه رانندگي باشد بهواقع كوششهاي ناموفقي براي خودكشي است.

با خودمان صادق باشيم وسرخودمان را شيره نماليم . ديگران به كنار، آيا كسي كه از خودش متنفرنباشد به اين صورت در جادهها رانندگي ميكند؟ براي اين كه فكر نكنيدهمينطور نسنجيده و از روي هوا و هوس دارم چيزي ميگويم خواهش ميكنم بهدور و بر خودتان نگاه كنيد. به صفحه تسليت روزنامهها بنگريد. به قبرستانشهري كه در آن زندگي ميكنيد سر بزنيد. تا كي ميخواهيم اين همه خساراتانساني و مالي را بپردازيم و قدمي براي بهبود برنداريم؟ مسأله از آن جاجدي ميشود كه همين ايرانيها در جامعهاي ديگر طور ديگري رفتار ميكنندولي به اينجا كه ميرسند وضع به اين صورت در ميآيد. براي مثال در لندن،همين ايراني عزيز به گونهاي ديگر رانندگي ميكند؛ يعني به محض اين كهوارد كشور قانونمداري ميشود از خود رفتار قانونمندي نشان ميدهد. يابراي شما نمونه ديگري بدهم.

دو سال پيش كه در ايران بودم برايانجام كاري بايد به اداره گذرنامه ميرفتم. جلوي در ورودي اداره مربوطهنوشته بودند كه از آوردن تلفن همراه خودداري فرمائيد. فردي كه همراه منبود اصرار ميورزيد كه با تلفن همراه وارد ساختمان بشود و مأمور مسئول همبه درستي اجازه نميداد. رفتار همين فرد در انگليس بهطور كامل به گونهايديگر است. اگر همين قاعده در انگليس رعايت ميشود چرا در ايران رعايتنميكنيم؟ يا در مورد رانندگي، شما بهتر از من ميدانيد كه ايرانيها درمسايل روزمره بسيار مبادي آداب هستند و به گمان من، اندكي زيادي تعارفميكنند. اما در روابط شهري و حوزههاي عمومي- همين مورد رانندگي- بسيارخشن و شتابزده ميشوند. خوب! اگر كمي از اين تعارفات دست و پاگير را دررانندگي هم رعايت كنيم! آيا آسمان به زمين خواهد آمد؟ من بجد عقيده دارمكه بحث، بحث ژن نيست. گرفتاري اصلي ما ريشه و منشاء فرهنگي دارد.

بعضيهاهم دوست دارند كه در تحليل رفتار ايرانيها همه گناهان را به دوش دولتبگذارند. با اين ديدگاه هم موافق نيستم. اگرچه دولتها هم در دامن زدن بهاين نوع رفتار بيتقصير نيستند ولي همه گناه را به گردن دولت انداختن بهنظر من نادرست است.

مثالهاييكه آوردهايد نشانگر اين واقعيت است كه سيستم همه اين روابط را تعريفميكند. پس باز هم ميرسيم به سيستم كه در اين جا ميتواند همان نهاد دولترا در اذهان متبادر سازد.

- ببينيد! شما به يك معناميخواهيد بگوييد سيستم به تنهايي تعيين كننده است در حالي كه رابطه مياناينها به گمان من، يك رابطه ديالكتيكي است. يعني در اين جا هم مردممقصرند و هم دولتها. به سخن ديگر، شما اگر بهترين سيستم دنيا را در نظربگيريد اما اگر مردم نخواهند آن سيستم را بپذيرند آن سيستم عمل نميكند وبالعكس اگر دولت قانونمند نباشد مردم چه ميتوانند بكنند جز اين كهآئينهاي باشند كه رفتار دولتها در آن منعكس ميشود؟

چرا اين سيستم در همه نقاط پيشرفته و متمدن جهان درست عمل ميكند اما در اينجا اين گونه رفتار ميكند؟

-پاسخ اين پرسش اساسي بسيار مفصل است ولي، از جمله به اين دليل كه ما هميشهمنتظريم تا كسي بيايد و ما را نجات بدهد. نميدانم زمينههاي فرهنگي اينچشمانتظاري چيست؟ ولي متأسفانه همين ديدگاه سبب شده است كه ما خودمان رافاعل تاريخ نبينيم بلكه بيشتر خود را مفعول تاريخ ميدانيم. باور گستردهبه تئوريهاي گوناگون توطئه در ايران كه با خصلت مسئوليت گريزانه ماعميقاً سازگاري دارد ناشي از اين است كه تقريباً در هيچ عرصهاي راضي بهپذيرش هيچ مسئوليتي نيستيم. به سخن ديگر، اگر همت كنيم- كه اغلب نميكنيم-و به مشكلاتمان بپردازيم اغلب به جاي علتيابي علت تراشي ميكنيم و طبيعياست كه با علت تراشي مشكلمان رفع نميشود. آن وقت است كه توطئهپنداري بهدادمان ميرسد.

اجازه بدهيد از علتتراشي مثال بزنم. من هر وقت درايران به وضعيت رانندگي ايراد ميگيرم خيلي از دوستان من ميگويند كه چوندر اين كشور اتومبيلها از رده خارج نشده و همه ماشينها پس از سيسالهنوز استفاده ميشوند ترافيك امام مردم را بريده است. به عبارت ديگر،ادعايشان اين است كه در ايران تعداد اتومبيل زياد است. خوب اين علت تراشياست چون در انگليس كه مساحت آن به اندازه مازندران است و اغلب خيابانهايلندن هم از خيابانهاي تهران بسيار تنگترند و چندين برابر ايران اتومبيلوجود دارد ولي در لندن با معضل ترافيك به صورتي كه در تهران هست مواجهنيستيم. دليل آن به سادگي اين است كه اكثريت قريب به اتفاق مردم قوانين رارعايت ميكنند ولي وضعيت در تهران، دقيقاً عكس آن است؛ يعني اينجا كمتررانندهاي را ميبينيد كه به قوانين احترام بگذارد. تا موقعي كه به خودماننگاه نكنيم و نسبت به ضعفهاي بيشمارمان بيگذشت نباشيم و در رفعشاننكوشيم هيچ چيز درست نميشود.

فكر ميكنم اين نتيجه معقول باشد كه سيستم برنامه يا نرمافزاري مينوشت و هر دو را با هم هماهنگ ميكرد.

-گمان نميكنم كه در انگلستان، آلمان و يا فرانسه اين گونه عمل كرده باشند؛يعني در مقطعي، نظامي ظهور كرده باشد كه تمام اين الزامات را تعيين كردهباشد. در يك فرايند نسبتاً طولاني و با جديت و پشتكار، مردم و دولتها كاركردند تا اين وضعيت كنوني به دست بيابد. در انگليس، احترام به قانون درميان اكثريت وجود دارد و يا اكثريت مردم به اين اعتقاد دارند كه وقتيدرآمد اضافه بود بايد مالياتش را پرداخت اما در ايران ميبينيد كه در اغلبموارد تعاريف ما از مفاهيم هم وارونه است. شما نوعي كه از درآمد خوبي همبر خورداري سعي ميكني كمتر ماليات بدهي و اگر موفق بشوي سر دولت كلاهبگذاري، آدم زرنگي هستي. اين تعريف ما از زرنگي است. شهروند سالم و منضبطدر ديدگاه ما، يك فرد احمق به حساب ميآيد ولي شهروندي كه سر همه كلاهميگذارد، يك انسان باهوش و زرنگ قلمداد ميشود.

خوب با اين تعاريفوارونه كه نميتوانيم جامعه مدرن بسازيم. اساس جامعه مدرن روي نظم و دقت وحتي صداقت اجتماعي قرار دارد. هم در ميان انسانهايي كه در آن جامعه زندگيميكنند و هم بين انسانها و دولتي كه برآنها حكم ميراند قراردادهاياجتماعي نوشته و نانوشتهاي وجود دارد كه اكثريت خود را به رعايت آنهامؤظف و متعهد ميدانند. آدام اسميت 200 سال پيش گفت كه يكي از مختصاتجامعه مدرن نظم و دقت است. حالا با همين يك معيار با جامعه خودمان نگاهكنيد. مثلاً پزشك وقت تعيين ميكند ولي خودش سر موقع در مطب نيست. بادوستي قرار ميگذاريم ولي سروقت حاضر نميشويم فكر ميكنم آيا ساعت به اينجامعه رسيده است يا خير؟ چون چگونه ميتوان به اين شدت و گستردگي نسبت بهوقت خود و ديگران بيتوجه بود؟ آن وقت انتظار داريد كسي كه عمر خودش را كهبه هيچ قيمتي قابل بازيابي نيست اين گونه تلف كند مثلاً دلارهاي نفتي رابا مسئوليت هزينه كند! بديهي است كه نميكند. البته همين مسايل معموليناشي از يك سري كمبودهاي پايهاي است كه بايد به آنها بپردازيم ممكن استكه دستيابي به جامعهاي مدرن حتي به عمر من و شما هم قد ندهد ولي ايندليل كافي و قابل قبولي براي كار نكردن و زحمت نكشيدن براي رسيدن بهجامعهاي مدرن نيست. اين تحولات يك شبه رخ نميدهند؛ يعني در هيچ جا رخنداد. ترديدي ندارم كه در انگليس و جوامع مدرن ديگر هم كسان زيادي بودندكه اگرچه در اين راستا كار كردند ولي رسيدن جامعه مدرن را نديدند. به نظرمن اگر بهطور ريشهاي با مسايلمان برخورد نكنيم، شكل و شمايل زندگيمانامكان دارد تغيير كند ولي ماهيت آن نه.

مسألهامروز ايران اين است كه تحولات سه دهه اخير آنقدر با شتاب پيشرفته كهگاهي اوقات خصلتها، رفتارها و عادتهاي ما را هم به كلي دگرگون كرده است.به عبارتي ديگر، تكنولوژي مدارهاي ارتباطي و اطلاعاتي دنيا باعث شده كهتنها به 100 سال اخيرمان رجوع كنيم چون اينطور فكر ميكنم كه ديگرالزامات و قواعد حاكم بر تاريخ 5 قرن گذشته چندان در وضعيت ما مؤثرنيستند. اما عليرغم اين شما در تحليلهايتان به 4 يا 5 قرن گذشتهبرميگرديد؟

- حرف شما كاملاً درست است ولي من حرفم اصلاًاين نيست كه قواعد و الزامات 5 قرن پيش هنوز در جامعه ما كاربرد دارند.نكته اين است كه بحثهايي كه درباره سنت و مدرنيته و تجدد در ايرانميكنيم تماماً پيوند با يك پرسش اساسيتري است. چرا نظام سرمايهداري درجوامعي پديدار شد و در جوامع ديگري نشد؟ و اگر اين ديدگاه درست باشد كه بهگمان من هست، آنگاه بايد به اين سؤال بپردازيم كه چند قرن قبلتر كه اينتحولات در اروپا شكل ميگرفت، ما چه ميكرديم؟ در كجاي كار بوديم؟ همهحرف و سخن من در كتاب «اقتصاد ايران در قرن نوزدهم» اين است كه چه شد كهمناسبات سرمايهداري در ايران رشد نكرد؟ عمده كار من در زمينه اقتصادايران است و اگرچه برخلاف گذشتههاي دور ديگر اعتقاد ندارم كه تنها اقتصادمهم است و ديگر جوانب زندگي اجتماعي بياهميت يا كماهميتاند ولي همچنانبر اين باورم كه اگر چه اقتصاد تنها عامل تعيينكننده نيست ولي يكي ازعوامل عمده تعيينكننده است. هدف اصلي من در اين كتابها و نوشتهها ايناست كه مثلاً از اواسط قرن 18 به بعد چه موانع دروني و بيروني در ايرانوجود داشت كه باعث شد تا اين مناسبات شكل نگيرند. وقتي اين مناسبات شكلنگيرند و زيربناي جامعه پيشا سرمايهداري باقي بماند، نتيجتاً شكل وساختار سياسي هم در وجوه عمده دستنخورده باقي ميماند.

ببينيد!يكي از بزرگترين جنبشهاي اوايل قرن بيستم در ايران اتفاق ميافتد- نهضتمشروطه- ولي 15 سالي از آن نميگذرد كه سر از ديكتاتوري رضاشاهدرميآوريم و بعد ميرسيم به محمدرضاشاه. به ظواهر كار ندارم ولي در خصوصاصول مملكتداري و حكومت، تفاوت حكومت رضا شاه يا محمد رضا شاه- و يا هرحكومت مشابه ديگر- با حكومت قبل از مشروطه در چه بود؟ انگار هنوزنميدانيم كه پاشنه آشيل عقبماندگي ما چيست؟ جامعهاي كه قانونمند نباشدبا ساختن چند تا ساختمان بلند و دو تا و نصفي سد نميتوان ادعاي مدرنيته وتجدد داشت. وقتي قوانين اجرا نميشوند داشتن قانون چه فايدهاي دارد؟ بههمين خاطر است كه معتقدم وقتي زيربنا تغيير نكند مطمئناً بين ساختار پيشاسرمايهداري و دولتهاي مطلقه تناقضي پيدا نميشود. همه اين مسائل بايدشكافته شوند تا بتوانيم درسهاي لازم را بياموزيم. بهويژه كه اكنون زمانهبه راستي تغيير كرده است. اكنون با مقوله جهاني كردن روبهرو هستيم كه بهنوبه خود ميتواند با اندك غفلت، منشاء مخاطرات بيشماري براي جوامعي چونما باشد.

اگر اين اعتقادوجود دارد كه مبناي تحولات يا فقدان توسعه در ايران به نوعي اقتصادي بودهپس چرا دو تحول عمده در ايران يعني مشروطه و انقلاب اسلامي 57 اقتصادينبوده است، اگرچه گرايشهاي اقتصادي داشته اما عمدتاً تحولي اجتماعي- سياسيمحسوب ميشود؟


- اعتقادم اين نيست كه مشروطه وجه غيراقتصادي نداشته است. قبل از آن اما اشاره كنم كه اصولاً قبول ندارم كهتحولاتي از اين قبيل تنها با يك عامل قابل توضيح باشند. عوامل تركيبي استكه كار بررسي را دشوار ميكند و اما از وجه اقتصادي مشروطه، وقتي به وضعيتايران در سالهاي پاياني قرن نوزدهم نگاه كنيد، نابساماني وضع معيشت را ازمهاجرت گسترده ايرانيان به مناطق جنوبي قفقاز درمييابيد. البته يك سريتحولات سياسي هم بود. مثل بر هم زدن قرارداد رويتر و يا ابطال قرارداد رژيكه بدون ترديد در ذهنيت منفعل ايرانيان تأثير گذاشت؛ يعني ايرانيها بهتدريج فهميدند كه اعليحضرت قدرقدرت را هم ميتوان به عقبنشيني وادار كرد.با اين همه، حتي اين تحولات غيراقتصادي نيز بدون پي آمد اقتصادي نبود. درجريان ابطال رژي دولت كلي بدهي خارجي بالا آورد و بعد، براي تخفيف مشكلاتمالي مسئله خصوصيسازي بدوي زمين در زمان ناصرالدينشاه شروع شد و دردوره جانشين او ادامه يافت.البته اين را بگويم كه زمينه اقتصادي جنبشمشروطه بايد با پژوهش بيشتر روشن شود.

آثارطالبوف، آخوندزاده، يوسف مستشارالدوله يا نامههايي كه دهخدا از سوئيسبراي ممتازالدوله مينوشته يا مجموع مكاتبات سيد حسن تقيزاده نشانميدهد كه دست كم دغدغه طبقه اليت (نخبه) اين نبوده كه به اقتصاد آننگاهي كه مثلاً شما در كتابتان داريد داشته باشند.


-ببينيد اينها وقتي صحبت از قانون ميكردند- مثلاً مستشارالدوله كه چندينسال قبل از مشروطه رساله «يك كلمه» را چاپ كرد و حتي پيشتر از او فرخخانامينالدوله كه دفترچه تنظيماتش را مدتي پس از قتل اميركبير نوشت- تمامتأكيدشان بر قانونمند كردن اوضاع جامعه است. سؤال اين است كه قانوني كهنوشته شدناش را خواستار ميشدند در كدام حوزه پيامد داشت؟ تفسيرم اين استكه اگرچه قانونطلبي دلايل متعددي داشت ولي عمدهترين دليلاش، به خاطردست و پاگير بودن استبداد در عرصههاي اقتصادي بود كه با معاش روزمرهايرانيها در ارتباط بود. در آن دوره نه كتابي بود و نه روزنامهاي كهمثلن مردم براي مقابله با سانسور آن شورش بكنند. آمار دقيقي ندارم ولي بهاحتمال زياد بيش از 95 درصد جمعيت سواد خواندن و نوشتن نداشتند. كمتر كسيكتاب و مجله ميخواند. بنابراين كساني كه علت جنبش مشروطه را در عواملفكري جستجو ميكنند، بايد روشن كنند كه بر چه مكانيسم و پايهاي چنينميگويند؟
نوشتههاي طالبوف را رد نميكنم ولي اين نوشتهها را چند نفرميخواندند؟ يا عدهاي ديگر از تأثيرات سياحتنامه ابراهيم بيگ سخنگفتهاند. خوب! همه اينها صحيح، منتهي نكته اين است كه در آن دوره چهتعداد از مردم داراي سواد بودند كه اين مسايل برايشان مهم باشد؟ دكترفريدون آدميت در آثارش علتهاي فكري نهضت مشروطه را بررسي ميكند. اماپرسش اين است كه چند درصد از مردم اين آثار را ميخواندند تا عليه نظامموجود تحريك شوند؟ امروز را نبينيد كه مثلاً وقتي به يك كيوسكروزنامهفروشي مراجعه ميكنيد نوع علايق مردم كاملاً مشخص است. نگاهشانبه روزنامههاي راست، چپ و مستقل كاملاً آگاهانه است و با انگيزه به آنهانگاه ميكنند. از حدود صد سال پيش داريم حرف ميزنيم.

برخيميگويند كه سرعت تجددطلبي در زمان محمدرضا شديد شده بود و جامعه سنتيايران قدرت انطباق آن را با فضاي ذهني خود نداشت. بنابراين از ديدگاه اينعده علت اصلي سقوط رژيم شاه اين بود كه جامعه ايراني مقدار زيادي «متجدد»بود!



- با اين ديدگاه يك مشكل جدي دارم. اتفاقاًنظرم اين است كه عدم اعتقاد به تجدد و كوشش براي حكم راندن به شيوه شاهعباس صفوي درست در نيمه دوم قرن بيستم علت اصلي سقوط رژيم شاه بود نهزيادي متجدد بودن آن! دليل من هم ساده است» قبل از هر چيز، بايد روشن كنيمكه منظور ما از تجددطلبي چيست؟ وقتي از تجدد صحبت ميكنيم، تجدد در سياستمعني دارد. هر چيزي را نميتوان دل بخواهانه تجدد معرفي كرد. از ظواهر كهبگذريم به نظر شما چه چيز آن حكومت متجدد و مدرن بود كه سرعت تحولاتش كم وزياد باشد؟ سؤالي كه بايد به آن پاسخ داده شود اين است كه در اصول و مبانيحكومت، چه تفاوتي بين حكومت ايران در زمان محمدرضا شاه و در زمان شاه عباسصفوي وجود داشت؟ زمان صفويه، هر تصميمي كه شاه ميگرفت اجرا ميشد. درزمان محمدرضا پهلوي هم همين طور بود. آن زمان انتخابات نداشتيم. زمانمحمدرضا پهلوي انتخابات ما بيمعني بود. مطبوعات هم به همين منوال. هر وقتشاه يا نخستوزير يا هر صاحب قدرت ديگري هوس ميكرد روزنامهاي را ببندد،آن را ميبست. حزب و فعاليت سياسي هم تعطيل بود. مثلن در دانشگاههايمانكه البته در زمان شاه عباس نبود آيا امكان تحقيق و پژوهش وجود داشت؟ خب!اگر منظورتان از تجدد ظواهر قضايا باشد، آن مقوله ديگري است.

البتهعدهاي با مبالغه درباره دستآوردها، از اقتصاد ايران كه قرار بود مثلاقتصاد ژاپن بشود سخن ميگويند. مهم جلوه دادن گذشته صفت مشخصه تفكر وديدگاهي است كه به آينده خود اميدي ندارد و به همين خاطر، به جاي اين كهبراي بهبود وضعيت كنوني خود كه دلپسند نيست دست به حركت بزند سر خود را باگذشته شيره ميمالد. البته اين درست است كه تعدادي كارخانه مونتاژ درستشد ولي به نظر من خيلي از پژوهشگران رونق بازار نفت را با رونق اقتصادايران اشتباه گرفتهاند. مثلاً سال 1356 را در نظر بگيريد! در آن سالحدوداً 14 ميليارد دلار درآمد نفتي داشتيم و 500 ميليون دلار هم صادراتغيرنفتي در كنارش از جان آدم تا شير مرغ را وارد ميكرديم. بخش عمده بودجهدولت هم يا صرف خريد اسلحه ميشد يا به خرج ساواك و ديگر ارگانهاي سركوبميرسيد. اين كه رونق اقتصادي نيست. جالب اين كه خودمان را «توليدكننده»نفت هم حساب ميكرديم ولي حقيقت اين است كه در توليد آن نقشي نداشتهايم.واقعيت اين است كه سرزمين ايران نفت دارد و فرايند توليدش هم چندين ميليونسال طول ميكشد و ما هم با استخراج آن، سوار بر مركب سم سياه نفتميخواستيم از «دروازههاي تمدن بزرگ» بگذريم!

بسياري ازپژوهشگراني كه ميگويند «تجدد» در زمان شاه شتاب گرفت توضيح نميدهند كهاين تجدد در كدام حوزه و در چه عرصهاي اتفاق افتاد؟ آيا در سياست بود يادر فرهنگ يا در عرصه اقتصاد؟ آيا در جامعهاي كه افراد حق و حقوق فرديندارند و آزاد نيستند آيا ميتوان از تجدد سخن گفت يا خير؟

آيا بهواقع به همين زودي فراموش كردهايم كه شاه در مصاحبهاي گفت كه احزابخودساخته پي كارشان بروند. آنگونه كه الان روشن شده ظاهرن حتي نخستوزيرشهم خبر نداشت كه او تصميم دارد دست به چنين كاري بزند. آيا به نظر شما،اين تجدد است؟ آيا روزنامهها و مجلات را با يك اشاره آقاي هويدا نبستند؟در چنين مجموعهاي از تجدد سخن گفتن به نظرم اندكي خندهدار است. بدينترتيب علت اصلي سقوط حكومت شاه اين بود كه او (شاه) براي متجدد كردنواقعي جامعه نكوشيد و به عوض همه راهها را بست و اندكي زيادي كوشيد تا بههمان شيوه شاهعباس بر اين مملكت حكم براند. چرا كه در سالهاي پاياني قرنبيستم چنين چيزي امكان نداشت. آنچه در ايران اتفاق ميافتاد نه فرد گراييو احترام به حق و حقوق فردي، بلكه دقيقاً نوعي همشكل شدن عاميانه بود؛يعني همان تنوع نه چندان جدي مطبوعاتي را برنتابيدند.
از نظر شاه ياهمگان بايد مستقل از ديدگاه خويش عضو تنها حزب فراگير ميشدند و يا بايدهمانطور كه خود شاه گفته بود پاسپورتشان را ميگرفتند و از ايرانميرفتند. وجه ديگر اين همشكل شدن اين بود كه يك بقال را به همان سادگيميگرفتند كه يك وزير را. به عبارتي، تنها وجه همشكل شدن ما، بيحقي عموميما بود؛ يعني در اين كه هيچ حقي نداشتهايم همگان- به غير از شاه ونزديكانش- با هم برابر شده بوديم. اين درست است كه از شتاب «تجدد»خواهي درزمان محمدرضا شاه حرف ميزنند ولي به گمان من، بازگشتي بود به زمانشاهعباس صفوي در نيمه دوم قرن بيستم.

به كتابي كه آقاي داريوشهمايون- وزير اطلاعات رژيم قبلي- نوشته مراجعه بكنيد. خواندن مطالبي كه وينوشته به راستي حيرتآور است. باز يادآوري ميكنم كه دوستاني كه شتابتجددطلبي را دليل سقوط رژيم شاهنشاهي ميدانند بهتر است اين كتاب رابخوانند تا واقعيت برايشان روشن شود. همايون حتا در اين كتاب مينويسد كهحدوداً 70 درصد بودجه مملكت در دست شخص شاه بود؛ يعني با وجود دولت وسازمان برنامه و ديگر مؤسسات طويل ديگر، ضربان اقتصادي مملكت دست شاه بود.در ديگر عرصهها نيز سيستم اداره مملكت هيچ نظم و حساب و كتابي نداشت.يعني در قرن بيستم مشكلات ما همچنان همان مشكلات قرن نوزدهم باقي ماند؛يعني امورات ما قانونمند نبودند. شايد در دورهاي ميشد مملكت را اينگونهاداره كرد- كه من بعيد ميدانم- ولي در پايان قرن بيستم اين گونه نميتوانكشورداري كرد. در همان سالها درهاي كشور را به روي واردات باز كردند-مخصوصاً در بخش كشاورزي كه واردات تقريباً همه مناسبات ما بود. در مقابلبه جز درآمد نفت، چيزي نداشتيم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ

از:جامعه شناسی ایران