فلسفه اشراق

مکتب فلسفی اشراق توسط سهروردی یا شیخ الاشراقدر اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم ارائه شد.وی در کتاب خودش حکمت الاشراقبه اصول و فروغ این نظریه پرداخته است.سهروردی در ضمن تحصیل چنین استنباطکرد که موجودات دنیا از نور به وجود آمده و انوار به یکدیگر میتابد و آنتابش متقابل را اشراق خواند و به همین جهت لقب شیخ الاشراق را یافت.
نظریهفلسفی سهروردی این بود که هستی غیر از نور چیزی نیست و هر چه در جهان استو بعد از این به وجود میآید نور میباشد. منتها بعضی از نورها رقیق است وبرخی غلیظ و برخی از انوار ذرات پراکنده دارد و پاره ای دیگر دارای ذراتمتراکم است.
او معتقد بود که نور یکی بر دیگری میتابد و لذا جهان جزاشراق نمیباشد. بعضی از نورها ضعیف اند وبعضی رقیق و برخی تراکم دارد .همانگونه که نورهای قوی بر ضعیف میتابد نورهای ضعیف هم بسوی انوار قویتابش دارد. انسان که از موجودات جهان است از نور میباشد و به دیگرانمیتابد همانگونه که نورهای دیگران به او میتابد. بمناسبت اینکه از انسانبه دیگران نور تابیده میشود انسان فیاض است و میتواند به دیگران نوربرساند و از نور سایرین روشن شود.
سهروردی میگفت که حکمت بر دو نوعاست: حکمت لدنی و حکمت العتیقه. حکمت العتیقه یعنی حکمت قدیم همواره بودهو در قدیم هندیها و ایرانیها و بابلیها و مصریها و بعد از آن یونانیهابرخوردار بوده اند. اما حکمت لدنی خاصان از آن برخوردار میشوند. اما درآغاز این دو حکمت از یک مبدا سرچشمه میگرفته و آن ادریس بوده که نام دیگرآن هرمس است.بعد از اینکه مردم حکمت از ادریس آموختند به عقیده او به دوشاخه شد که یکی به سمت ایران ودیگری بهطرف مصر و بعد این دو شاخه وارداسلام گردید.

منابع حکمت اشراق

عرفان و تصوف
یکیاز وجوه اساسی تمایز حکمت اشراق از حکمت مشاء رابطه ماهوی آن با نور ومسایل و حقایق عرفانی است . ذوالنون مصری , سهل بن عبد الله تستری , ابویزید بسطامی , حسین بن منصور حلاج و ابوسعید ابی الخیر از جمله عارفانیهستند که سهروردی از آنها تأثیر پذیرفتهاست.

قرآن و حدیث
دررسایل سهروردی ، عقل در مقابل وحی نیست بلکه درطول وحی است. حملات غزالیبر فلسفه مشاء در کتابهای ((تهافت الفلاسفه)) و ((المنقذ من الضلال))ضرباتی کاری بر پیکره جریان فلسفی در جهان اسلام وارد کرد.یکی از آثار اینحملات ایجاد بدبینی و ذهنیت منفی فزاینده نسبت به فلسفه در میان دیندارانبود زیرا بسیاری از آنان فلسفه را اندیشه و تفکری بیگانه میدانستند . ایننگرش زمانی تقویت میشد که با مراجعه به آثار فلسفی مشائی در آن زمان , درآنها اثر چندانی از آیات قرآن و حدیث که دو منبع اساسی معرفت دینی هستندنمیدیدند. با توجه به این مسئله , سهروردی برای حمایت از فلسفه , رسالتیرا آغاز کرد که طی آن کوشید تا میان فلسفه و عرفان و قرآن تا سر حد توانهماهنگی ایجاد کند و اگر پس از وی صدر المتالهین سخن از ((اتحاد قرآن وعرفان و برهان)) به میان میآورد , به واقع میتوان طراح و معمار اصلی ایناندیشه را شیخ اشراق دانست.
به گفته محقق بزرگ فرانسوی علامه نیکلسون, آیات قرآنی مانند «الله نور السموات و الارض» از منابعی است که تأثیرویژه در فلسفه و عرفان داشتهاست. بدون شک سهروردی در بحث نورشناسی کهمحوری ترین بحث فلسفه اوست از آیات سوره نور تأثیر پذیرفتهاست : ((«واشرقت الارض بنور ربها» هر چه زندهاست بذات خویش , مجرد است و هر نورمجردی زندهاست بذات خود ؛ و حق اول نورالانوار است زیرا که خود اعطاکننده حیات و بخشنده نور است. ظاهر است به ذات خود و نمودار کننده وآفریننده جهان وجود است که فرمود : «الله نور السموات و الارض» نوریت همهانوار ساریه فیض نور اوست))
شیخ اشراق همچنین در بحث مثل افلاطونی ازآیات و روایاتی که درباره فرشتگان و نقش آنان در نظام آفرینش آمده بهرهگرفتهاست. سهروردی با استناد به آیه شریفه «الحق من ربک» حقیقت را امریواحد شمرده و آن را منسوب به خداوندی واحد میداند: ((حقیقت ، خورشیدواحدی است که به جهت کثرت مظاهرش تکثر نمییابد. شهر واحدی است که بابهایکثیری دارد و راههای فراوان به آن منتهی است)) شیخ شهید در اثبات تجرد نفسبه آیات قرآن استناد میکند : ((و الدلیل علی انه لیس فی عالم الاجسام ولیس بجسم و لا جسمانی من الکتاب و السنه و الاثر ؛ و اما الایات : «فیمقعد صدق عند ملیک مقتدر» و هذا یدل علی انه لیس بجسم و لا جسمانی , اذ لایتصور فی حق الاجسام هذه الصفات ...))

حکمت الهی یونان
سهرودیبر خلاف فیلسوفان پیشین که تنها به ارسطو توجه ویژهای داشتند شیفتهفیثاغورث و امپدکلوس و به ویژه افلاطون بود ، تا حدی که افلاطون را پیشوایحکمای اشراق میداند.

حکمت مشاء
بدونشک این حکمت مشائی بود که مقدمهٔ اشراق شدهاست. سهروردی با گردآوری آثارمشائین به خصوص ابن سینا توانست اینگونه از آرا مشاء را در حکمت اشراقاستفاده کند.

حکمت ایران باستان
شیخاشراق دلبستگی خاصی به حکمای فارس از قبیل جاماسف (جاماسب) , فرشاوشتر,زردشت و بوذرجمهر داشتهاست. در رساله کلمه التصوف , خود را احیاگر اندیشهنوری حکمای فارس میشمارد : ((و کانت فی الفرس «امه یهدون بالحق و بهیعدلون» حکماء فضلاء غیر مشبه بالمجوس قد احیینا حکمتهم النوریه الشریفه... فی الکتاب المسمی بحکمه الاشراق و ما سبقت الی مثله)) یعنی : ((درمیان فارسی زبانان گروهی بودند که به حق هدایت میکردند و به آن عدالتمیورزیدند؛ حکیمان و دانشورانی که هیچ شباهتی با مجوس نداشتند . ما درکتاب حکمه الاشراق خود حکمت نوریه آنها را احیا کردیم و هیچ کس همانند منچنین کاری را نکردهاست.))

  • ازنظر شیخ اشراق فیلسوف و اقعی کسی است که علاوه بر تسلط بر مبانی فلسفی ومنطق صوری بتواند با تهذیب نفس و تصفیه باطن مراتب کمالات معنوی را طیکرده و استعداد مظهریت انوار الهی را پیدا نماید. خود او در کتابهایشتاکید می کند فلسفهاش برای کسانی است که علاوه بر حکمت بحثی و استدلالیدنبال شهود حقایق عالم بالا نیز هستند و شرط فهم فلسفه خود را تابش بارقهالهی بر قلب خواننده می داند و تاکید می نماید کسانی که فقط طالب بحثفلسفی صرف هستند و دنبال تألّه و کشف الهی نمی باشند بهتر است سراغ فلسفهمشاء بروند. به اعتقاد شیخ اشراق کار اشراقیون جز با سوانح نوری سامان نمییابد. [/*:m:3msdbte4]
  • لازم به ذکر استشیخ اشراق نیز همانند همه فلاسفه بحثهای فلسفی را به صورت استدلالی مطرحمی سازد. خود او در مقدمه کتاب حکمةالاشراق گفته است: من پیش از اینکتابهایی به روش مشائیان نگاشتهام و قواعد آنها را به طور خلاصه گردآوردهام، اما در عین حال تصریح می¬کند این کتاب را به صورت دیگری تحریرکرده است. [/*:m:3msdbte4]
  • نکته قابل توجهآن است که شیخ اشراق حتی در این کتاب به عنصر برهان و استدلال پایبند است.او تاکید میکند مطالب این کتاب گرچه از راه فکر و اندیشه برایم حاصل نشدهاست، اما به هنگام اثبات آنها از روش جستجوی دلیل و برهان استفاده کردهام. روشن است این مطلب حاکی از این نکته است که او نیز قبول دارد کارفلسفی زمانی شکل می گیرد که برهان اقامه گردد و بدون اقامه آن و ارائهدلیل بر اساس قوانین منطقی هر سخنی که باشد فلسفه محسوب نمی شود. نهایتآنکه از نظر شیخ اشراق فلسفه ای که در تمام مراحل تنها تکیه بر عقل داشتهباشد از عهده حل تمام مسائل فلسفه و نیز شناخت حقیقت عالم بر نیامده و بهمعنی و اقعی حکمت نخواهد بود.

    • یکی از نکاتی که پس ازشیخ اشراق بر سر زبان ها افتاد این است که سر سلسله اشراقیان افلاطون بودهاست. این سخن در حقیقت از بیانات خود شیخ اشراق است. او بود که برای اولینبار مدعی شد افلاطون امام حکمت اشراق است. اما واقعیت آن است که فلسفه شیخاشراق هم در روش و هم در محتوا تفاوت قابل توجهی با فلسفه افلاطون دارد.شاید بتوان گفت در مساله مثل افلاطونی است که این دو فیلسوف نظرات مشابهیدارند و الا در بسیاری از موارد شیخ اشراق نظراتی مخالف نظر افلاطون اتخاذکرده است. شهید مرتضی مطهری معتقد است این مساله که افلاطون مانند شیخاشراق طرفدار سیر و سلوک معنوی بوده، مجاهدت و ریاضت و مشاهده قلبی را ازلوازم مهم حکمت و فلسفه می دانسته است بسیار محل تردید است. از نظر ایشانبه هیچ وجه معلوم نیست که افلاطون در زمان خودش و یا حتی در زمان هاینزدیک به زمان خودش به عنوان یک فرد اشراقی طرفدار اشراق درونی شناخته میشده است و حتی معلوم نیست که لغت مشائی منحصرا درباره ارسطو و پیروانشاطلاق می شده است آنچه مسلم است این است که شیخ اشراق متاثر از عرفا ومتصوفین جهان اسلام روش خاص فلسفی خود را انتخاب کرده و البته ابتکاراتخود را به شیوهای قابل قبول بر آنها افزوده و فلسفه نوی ارائه کرده است.

    •سخن آخر اینکه بر خلاف مکتب مشاء مکتب اشراقی به غیر از خود شیخ اشراق کهبنیانگذار این مکتب است فیلسوف بزرگ دیگری ندارد و فقط چند شارح فلسفه کهگرایشهای اشراقی داشتهاند کتابهای او را شرح کرده اند. اگرچه برخی معتقدندملاصدرا که بنیانگذار بزرگترین و مهمترین مکتب فلسفی در جهان اسلام است درآرای خود به شدت متاثر از فلسفه اشراق است. قطب الدین شیرازی و شمس الدینشهرزوری از جمله کسانی هستند که بر کتابهای شیخ اشراق شرح نوشته اند وشروح این دو، مورد توجه علاقمندان فلسفه اشراق می باشد.
    [/*:m:3msdbte4]

منابع:
pajoohe.com
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]