به گزارش خبرنگار مهر، برای نوشتن نقد بر فیلمهاییاز این دست و البته ضعیفتر از "پسر تهرونی" قاعدتاً ناچاری پشت میزبنشینی و جملاتی را در مورد کلیشه و سهلانگاری، که از فرط تکرار حوصلهخودت را هم سر میبرد کنار هم بچینی و نوشتهات را به اتمام برسانی.
میبینید!میخواهی از کلیشهها و تکرارهای کلافه کننده فاصله بگیری و به آنهااعتراض کنی و مدتی بعد متوجه میشوی که خودت هم ناچاری به نوعی دیگر درگرداب این تکرارها دست و پا بزنی.
اما شاید بد نباشد که این بار ازنگاه موافق با کلیشهها به سراغ این فیلم برویم. همه میدانیم که اینقانونهای مشخص فیلمفارسی کاربردهایی هم دارد و گاه، چه در طول تاریخگذشته سینمای ایران و چه حتی در این چند سال اخیر، موفق شده مخاطبان زیادیرا به سینما بکشاند و فیلمسازان و تهیهکنندگانی که همچنان به دنبال یافتنراه حل به سراغ این کلیشه ها میروند، وسوسه تکرار موفقیتهای مالی آنآثار را در سر میپرورانند.

کلیشههااگر خوب پرداخته شوند و حتی اگر تا اندازهای خود را به خواست مخاطب وبرآوردن نیازهای او نزدیک کنند نه تنها بد نیستند، بلکه شاید به عنواناکسیری سهل الوصول، در این دوره سکون و سکوت و انجماد سینما به شمار آیند.
"پسرتهرونی" مانند آثار مشابه گویی در خلاء نوشته و ساخته شده است. اصلاً پلیبرای ارتباط میان فیلم و مخاطب وجود ندارد وقتی می گوید جوانهای امروزیاز یک چیزی حرف میزنند که خودشان به آن میگویند عشق و در واقع هوس است و... خود نویسنده و فیلمساز هم فقط جملهای می گویند که دیالوگی برقرار شودو داستانشان پیش برود.
انگار منظوری از گفتن این جمله ندارند و فقطمیگویند که گفته باشند. اصلاً کدام نسل را مخاطب قرار میدهند؟ اینحرفها حرف کیست؟ این حرفها همان حرفهایی است که در فیلمفارسیهای پنجاهسال پیش زده میشد و آن موقع شاید کاربرد بیشتری داشت و فیلمسازان امروزما برای استفاده مجدد حتی آن را به روز نمیکنند.
پنجاه سال گذشته استو در این پنجاه سال شکل روابط و خواستهها عوض شده. باز هم میشود ازکلیشهها استفاده کرد و از آنها جواب گرفت به شرطی که دست کم سطحیترینلایههای زندگی آدمهای امروز را مد نظر قرار دهیم نه سطحیترین لایههایزندگی در خلاء را...
فیلمساز تلاش کرده که رنگ و لعاب زیادی بر فضا وصحنه و گریم بپاشد، رنگهای تند و شاد در لباس و رنگ ماشین و طراحی صحنهبه چشم میخورند (تلویزیون هم مدتهاست که چنین رنگ آمیزی را یاد گرفتهاست) .انگار فیلمساز سرگردان است که چه چیزی تاثیر کمیک دارد و چه چیزیندارد و هر چه به ذهنش رسیده را رو کرده است.
نکته دیگر چیزی است کهفیلمفارسیهای موفق گذشته و موفقترینشان یعنی گنج قارون از آن بهرهمندبودند، اما فیلمفارسیهای امروزی یا از آن بیبهرهاند و یا به شکلی بهسراغش رفتهاند که برای مخاطب ملموس نیست و آن "امید" است. امید به معجزه،امید به یک جرقه، امید به افتادن یک اتفاق متفاوت و غیر منتظره، ایناتفاق، همان چیزی است که بیشتر اوقات (و البته نه همیشه) به عنوان نقصفیلمنامه نویسی فیلمفارسی به شمار میآید و جزء قوانین نانوشته آن نیزهست. مهم این بود که "گنج قارون"، مخاطب عام را خرسند و "امیدوار" از سالنسینما بیرون میفرستاد.
در آثار جدید، اثر از مخاطب و جنس او و زندگیاو و واقعیات او آنقدر فاصله دارد که در امیدواری شخصیتهایش شریکنمیشود. برای مثال به سراغ "پسر تهرونی" میرویم. سروش یا همان پسرتهرونی ناچار است در مدت کوتاهی ازدواج کند (تا این جایش طبق قانونفیلمفارسی درست پیش میرود) چون اگر ازدواج نکند پدرش او را به زندانمیاندازد!
تماشاگر میگوید خب بیاندازد! مگر چه می شود؟ نه تماشاگرپدر او و تصمیمش را جدی میگیرد و نه زندان رفتن سروش به معنی کتک خوردن وشکنجه اوست و نه قرار است اعدام شود و نه هیچ چیز دیگری از این قبیلانتظارش را میکشد تا تماشاگر علاقمند به رهیدن او از زندان باشد.
حتییک آبروریزی ساده و پیشگیری از آن میتوانست بسیار موثر تر از این زندان وآن سرگرد مهربانش (!) عمل کند. در چنین شرایطی واضح است که مخاطب درداستان و در پی آن با امیدها و آرزوهای شخص اول بازی شریک نمیشود و امانکته آخر اخلاقگرایی است (که خوشبختانه"پسر تهرونی" کمتر از سایرفیلمهای اینچنینی خودش را درگیر آن کرده) در این نقطه بیشتراین فیلمهادر حد و حدود محدودیتهای تلویزیونی عمل میکنند و حتی گاهی روی تلویزیونرا هم سفید کردهاند.
به این مفهوم که در تعریف آنها، اخلاق دارای یکمرز کاملاً مشخص مانند سیم خاردارهای الکتریکی است. اگر از این سمت قدمیبه جلو برداری پودر میشوی، نیست و نابود میشوی و به مفهوم دیگر کاملاًفاسد و مضر برای اجتماع به شمار میروی. و در عوض در ورودی بزرگی آن سوتربرای پدرها قرار میدهند که بدون اینکه کک شان هم بگزد میتوانند از آنعبور کنند و به بهانههای کلافه کننده همه چیز را زیر پا بگذارند و شمشیرتیز قضاوت فیلمساز که جوانترها را با یک لرزش به دو شقه مساوی تقسیممیکرد برای آنها به چتر حمایت بدل میشود که بارزترین نمونهاش را همیناواخر در فیلم "پاتو زمین نذار" ساخته ایرج قادری شاهد بودیم که بیشک ودر این وانفسا کلنگی بر گور دسته جمعی اخلاقیات و فرهنگ به شمار میرود.