بنام خدا
هخامنشيان و تسلسل تمدن ايراني
مصاحبه با راديو گفتگو

بهتاريخ باستاني ايران ارج فراوان مينهم و به عنوان ايراني و فارسي به نقشايران و پارس باستان در تکوين تمدن بشري مباهيام. در اين ميانه تمدنهايهخامنشي و ساساني جايگاه برجسته و ويژه دارند. اين نوع نگرش هيچ ارتباطيبه باستانگرايي (آرکائيسم) ندارد. منتقد جدّي باستانگرايي (نگرشي کهايران باستان و ايران اسلامي را در دو قطب غيرمرتبط و حتي معارض قرارميدهد) بودهام. واژه فارسي «باستانگرايي» ساخته من است؛ اوّلين بار درتأليفات من به کار رفت و امروزه رواج کامل يافته است....... کساني کهتاريخ تمدن ايراني را به «مهاجرت آرياييها» محدود ميکنند، تاريخ تمدن درايران را بسيار حقير ميکنند. دو تمدن همسايه، آشوري و بابلي، به ترتيب ازهزاره پنجم پيش از ميلاد و هزاره دوم پيش از ميلاد آغاز شدند. بدينسان،چنين جلوهگر ميشود که گويي در دوران شکوفايي تمدنهاي عظيم خاورميانهايران برهوتي بيش نبوده است. [بخشی از دیدگاه های عبدالله شهبازی در زمینه ایران باستان]

عبدالله شهبازی
«یادداشت های پراکنده»
درپي گفتگوي مفصل آقايان پرويز رجبي و عباس سليمي نمين درباره تمدن هخامنشي،که در وبگاه خبرگزاري ميراث فرهنگي انتشار يافت، آقاي علي شکوهي با منتماس گرفتند. مصاحبه تلفني کوتاهي انجام گرفت که طي آن نظرم را دربارهمباحث فوق بيان کردم. اين مصاحبه در يکشنبه اوّل مرداد 1385، حوالي ساعت8:20 بعد از ظهر، از «راديو گفتگو» پخش شد. شب پيش از آن صحبتهاي آقايعباس سليمي نمين و پرويز رجبي در اين زمينه پخش شده بود.
متن گفتگويفوق، با اصلاحات و افزودههاي مختصر، ذيلنً منتشر ميشود. دو زيرنويستکميلي نيز، برگرفته از جلد اوّل زرسالاران، بر آن افزودهام تا نشان دهمکه پديدهاي بهنام قوم يهود، به معناي جديد، در زمان هخامنشيان (549-331پيش از ميلاد) وجود نداشت و اين پديده بهويژه از زمان يهودا ناسي، معاصرحکومت اردشير اوّل ساساني در ايران (224-240 ميلادي) و آلکساندر سوروس درروم (222-235 ميلادي)- يعني بيش از هشت سده پس از تأسيس دولت هخامنشي، بهوجود آمد.


شکوهي:با توجه به اينکه اين روزها شاهد بوديم کساني ضرورت بازخواني دورانهخامنشي را مطرح ميکنند و معتقد هستند که اين تاريخ تاريخ ما نيست وديگران تا حد زيادي براي ما نوشتند يا تاريخ «هخامنشي محور» براي ما درستکردند. در مقابل، کساني هستند که ميگويند نه، تاريخ هخامنشي، خوب و بدآن، متعلق به ماست و نبايد آن را به ديگران نسبت بدهيم و ساخته دستيهوديهاي آن دوره که در «تورات» آوردند و يهوديان اين دوره، که تاريخهخامنشي را بازنويسي ميکنند، بدانيم. ميخواستم نظر شما را بپرسم.

شهبازي: بحثي که درباره تاريخ هخامنشيان به راه افتاده، دو رويه متفاوت دارد. يک نکته، که نکته درستي است، اين است که اصولاً تشکيک در کار علمي کار درستي است. به خصوص در حوزه تاريخ قطعاً ما به تشکيک نياز داريم.مورخين ما، چه در حوزه تاريخ ايران باستان و چه در حوزه تاريخ ايراناسلامي، ديدگاههاي متفاوتي داشتند و بعضي از آنها مغرضانه عمل کردند.اين افراد الگوهاي ذهني خودشان، الگوهاي ايدئولوژيک خودشان، را بر گذشتهتسرّي دادند. مثالي ميزنم: در دوران پس از مشروطه، در دوران احمد شاه،انديشه «ديکتاتوري مصلح» شکل گرفت. يعني برخي از تجددگراهاي افراطي، که دردوران انقلاب مشروطيت منادي دمکراسي و پارلمانتاريسم بودند، مستقيم ياغيرمستقيم به تأثير از نظرات جان استوارت ميل، به استقرار ديکتاتوري نظاميمعتقد شدند. اين ديدگاه در نهايت منجر شد به تأسيس حکومت پهلوي. اين نگرشدر بازنگري به تاريخ ايران باستان نمود پيدا کرد. افرادي آمدند و چهرهمعيني را از دولت هخامنشي، و به خصوص از شخص کورش، ساختند. تصوير آنها ازکورش برگرفته از کتاب سيروپديا، يا تربيت کورش، اثر كزنفون بود که بهفارسي ترجمه شده است. كزنفون سردار و مورخ معروف آتني است که طرفدار نظامسياسي اسپارت بود يعني طرفداري يک نظام متمرکز سربازخانهاي بود و درکتابش شخصيت آرماني خودش را در قالب کورش تصوير کرده بود؛ که معروفترينشخصيت سياسي عصر او بود. به عبارت ديگر، شخصيت کورش در کتاب کزنفون واقعينيست بلکه تجلي نظام سياسي مطلوب و آرماني کزنفون است.

اينمورخين پس از مشروطه و دوره پهلوي، بر مبناي تصوير کزنفون، از کورشچهرهاي را ساختند که بعدها حکومت رضا شاه بر آن اساس ساخته شد. اين آنچيزي است که ما اسمش را گذاشتهايم «باستانگرايي» يا «آرکائيسم». همينافراد، در مقابل، تاريخ دوره اسلامي، به خصوص قرون اوّليه اسلامي، را بهشدت خراب کردند و چنين وانمود کردند که گويا اسلام دين شمشير است و به زورسپاه اعراب بر ايرانيان تحميل شد. تحقيقات مورخين بيغرض غربي، و حتيمحققين بيغرض زرتشتي مثل گشتاسپ شاه نريمان و بسياري از تحقيقات جديد،اين ديدگاه را رد ميکند. اين روي مثبت سکه بحثهاي اخير است؛ يعني تشکيکدر تاريخنگاري موجود. يعني تمامي آن چيزهايي را که گفته شده مانند وحيمنزل نپذيريم و به آنها نقادانه برخورد کنيم و سعي کنيم که ديدگاههايمستقل و انتقادي خود را داشته باشيم.

ولي جنجالي که بهراه افتاده که گويا هخامنشيان قومي مهاجم بودند و از خارج به فلات ايرانوارد شدند و اقوام بومي ايراني را کشتند و تمدني بهنام «پارس» ايجادکردند، و از اين قبيل، و متأسفانه هواداراني پيدا کرده و زمينههايي رافراهم کرده براي توهين به مليت ايراني و تحريک گرايشهاي تجزيهطلبانه وبه خصوص پانترکيستي در ايران؛ اين بحث قطعاً بحث مخربي است. ماهيچ دليل موجهي نداريم که ميان ايران پيش از اسلام و ايران اسلامي تعارضکاذب ايجاد کنيم. اين همان رويهاي است که در دوران پهلوي در پيش گرفتهبودند و سعي ميکردند تاريخ ايران اسلامي را در مقابل تاريخ ايران باستانقرار دهند و از اين طريق شووينيسم باستانگرايانه ايراني را، که خودشانساخته بودند، گسترش بدهند و هوّيت ملّي ما را در مقابل هوّيت دينيمان ودر تعارض با هم قرار دهند. اين تلاش مجدداً به شکل ديگر و اين بار از منظردفاع از ايران اسلامي شروع شده است.

اين ديدگاههاي کلي بنده استدر رابطه با مباحثي که اخيراً مطرح شده. اجمالاً بايد عرض کنم که ديدگاههخامنشيشناسان غربي در اين زمينه اصلاً يکدست نيست. ما نميتوانيم ديدگاهکسي مثل نوبرگ سوئدي را با ديدگاه مستشرقيني که گرايشهاي افراطي خاصآرياييگرايانه و باستانگرايانه (آرکائيستي) دارند يکسان بدانيم و از يککليت واحد صحبت بکنيم و مثلاً بگوئيم ديدگاه «غربيها» در زمينه تاريخهخامنشي اين است و ديدگاه ما آن. در ميان محققين تاريخ ايران باستان، کهشرقي و غربي ندارند، ديدگاههاي بسيار بسيار متنوعي وجود دارد و افراديهستند که بر اساس ذوق و سليقه علمي خودشان حرف زدند و نظراتي را مطرحکردند که ما امروزه از اين ميراث علمي استفاده ميکنيم.

تمدنهخامنشي قطعاً يکي از تمدنهاي بزرگ و درخشان بشري است و مايه افتخار ماايرانيهاست. حق داريم به آن افتخار کنيم. بقايايي که از تمدن هخامنشي برجاي مانده، ميراث افتخارآميزي است. مثلاً در همين لوحههاي گلي،که اين روزها به خاطر دعوي اسرائيليها بر سر آن جنجال ايجاد شده، يکي ازمهمترين چيزهايي که ديده ميشود اين است که در تمدن ايران باستان، برخلافتمدنهايي مثل مصر و يونان و روم باستان، که ابنيه عظيم را با کار بردههاميساختند، ما از کار کارگران آزاد استفاده ميکرديم. يعني ما با يک تمدنخيلي پيشرفته، نسبت به زمان خودش، مواجه هستيم. اينها همه مايه فخر ماايرانيان است و هيچ تعارضي با اسلاميت ما ندارد بلکه مؤيد اسلاميت ماست.مثلاً، در نقوش تختجمشيد، همانطور که بعضي از علماي ديني ما درسالهاي اخير به آن توجه و اين مطلب را بيان کردهاند، ما نقش زن برهنه يانقش مستهجن نداريم. زن بيحجاب و غيرمحجبه در نقوش تختجمشيدديده نميشود يا حتي نقشي از ملکه هخامنشي وجود ندارد. اين تفاوت ميکندبا نقوش بر جاي مانده از تمدنهاي باستاني هند و چين و يونان و روم و مصرو غيره.

اين ادعا که گويا تمدن هخامنشي در آن زمانتحتتأثير يهوديها بوده، بحث بيپايهاي است. در جلد اوّل کتاب زرسالارانبهطور مفصل و مستند نشان داده‎ ام که پديدهاي بهنام قوم يهود، کهامروزه ميشناسيم، سير تحولي معيني داشته است. ما در دوران هخامنشيان باپديدهاي به نام قوم يهود، به مفهومي که امروز ميشناسيم و در حدي که قدرتتأثيرگذاري جدّي بر دولت هخامنشي را داشته باشد، مواجه نيستيم. يهوديان آنزمان يکي از اقوام کوچک شرق مديترانه بودند که اهميتي نداشتند.دولت يهوديه يک دولت محلي بسيار کوچک بود که اصلاً اهميت نداشت و در درونخود، همانطور که در کتاب ارميا ديده ميشود، با تنشهاي فراوان قبيلهايو تعارض ميان حکومتگران و مردم مواجه بود؛ يعني حکومت اشرافيت قبيله يهودااز سوي ساير قبايل بنياسرائيل مورد چالش قرار گرفته بود.[1] اگربه نقوش تختجمشيد نگاه کنيد تصوير مردان فنيقي (کنعاني) را ميبينيد کهبراي داريوش بزرگ هديه ميآورند ولي تصويري از يهوديان نميبينيد درحاليکه يهوديه آن زمان در قلمرو دولت هخامنشي بود. آبا ابان وبنگوريون، سران وقت دولت اسرائيل، در مقالات و کتابهاي خود تأکيدکردهاند که ما هيچ نوع مدرک باستانشناختي و مکتوب، به جز فقراتي در عهدعتيق به خصوص در کتاب عزرا و کتاب استر، دال بر نقش يهوديها در دورانهخامنشي نداريم که مؤيد اينگونه ادعاها باشد. حتي در استوانه کورش (که درنينوا به دست آمده و در موزه بريتانيا نگهداري ميشود) و کورش کبير در آنچگونگي تصرف بابل و خلع نبونيدوس را شرح داده، يهوديان و آزادي آنها بهدست کورش صراحتن بیان نشده. اين نکته مهمي است که درباره علت آن در جلداوّل زرسالاران توضيح داده‎ ام.

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
استوانه کورش متعلق به سال 538 پيش از ميلاد، به دست آمده در نينوا (عراق) به سال 1879 ميلادي. محل نگهداري: موزه بريتانيا

اصولاً يهوديت به عنوان يک پديده جديد مولود دوران مسيحي تاريخ بشري است.[2] دوراني که امپراتوري روم مسيحي شد و بخش مهمي از يهوديها به قلمروايران اشکاني و ساساني مهاجرت کردند و مرکزشان را در اين سرزمين قراردادند و بخشي در اورشليم و يهوديه ماندند، که در قلمرو دولت روم بود، وبازي ميان دو ابرقدرت وقت، ايران و روم، را آموختند. اين بحث مفصل ديگرياست و محققين و حاخامهاي بزرگ يهودي مانند رافائل پاتاي، نيز اين را قبولدارند که هويتي بهنام قوم يهود يک پديده جديد متعلق به دوران مسيحي است.
بنابراين،مطالب عجيبي که عنوان ميشود دال بر تأثير بزرگ يهوديان بر هخامنشيان ازاساس بيپايه است چون پديدهاي بهنام «يهوديت» به معناي امروزي در آنزمان اصولاً وجود نداشت.

--------------------------------------------------------------------------------

1-در جلد اوّل زرسالاران (صص 353- 358) ماجراي سقوط اورشليم به دست اتحادکلدانيان و ايرانيان، به فرماندهي بخت النصر، و پيوند جنبش ارمياء نبي بااين ماجرا را چنين توصيف کردم: «اين موج جديد جنبش پيامبري از اوايل سدهششم پيش از ميلاد، از زمان سلطنت يهوياقيم، آغاز شد؛ و بازتابي است ازگسترش فساد و ستم و بيعدالتي که زندگي اتباع دولت يهود را سخت تيره نمودهبود. نخستين پيامبري که مبارزه را آغاز کرد اورياء نبي نام داشت. اوريامورد پيگرد يهوياقيم قرار گرفت و به مصر گريخت؛ ولي فرستادگان شاه يهود اورا به بيتالمقدس بازگردانيدند و به شکلي فجيع به قتل رسانيدند. ارميا، کهدر اين زمان تبليغ خود را آغاز کرده بود، جان سالم به در برد. ارميا درحوالي سال 645 پيش از ميلاد در يک روستاي کوچک در نزديکي بيتالمقدس بهدنيا آمد و از 18 سالگي پيامبري خود را از طريق وعظ و خطابه در ميان مردمآغاز کرد. حاصل اين تکاپو کتاب ارمياء نبي و مراثي ارمياء نبي است که به‏وسيله يکي از شاگردان او در مصر نگاشته شده و از مفصلترين و مهمترينبخش‏هاي عهد عتيق است؛ به‏ ويژه از آنرو که نخستين بيانيه شورانگيز اتباعدولت يهود عليه دربار و اشرافيت يهودي به ‏شمار ميرود و آئينهاي استگويا از وضع دولت يهود پس از انهدام مملکت افرائيم. کتاب ارمياء نبي نالهبقاياي مردم قبايل بنياسرائيل است که در زير ستم اشرافيت يهود به مرگيتدريجي محکوم بودند. درونمايه جنبش ارمياء نبي نيز، چون جنبش ايليا،عدالت اجتماعي است؛ او فقط عليه رواج پرستش بعل نميشورد بلکه ستم و ظلم وفساد اجتماعي نيز آماجهاي اصلي حمله اوست... تکاپوي ارميا اشرافيت وکاهنان يهود را عليه او برانگيخت و وي مورد ضرب و شتم و آزار فراوان قرارگرفت و در زمان يهوياقيم مدتي زنداني شد. ارميا مخالف سرسخت پيوند دولتيهود با امپراتوري مصر بود و نفرتي شگرف از مصريان ابراز ميداشت؛ و بهعکس از اتحاد با بختالنصر سرسختانه دفاع ميکرد. او بختالنصر را شمشيرمقتدر خداوند براي تنبيه مصريان ميديد... نکته جالب و بديع در پيام ارمياپيوندي است که يهوه، که تا پيش از اين يک خداي قومي، خداي اسرائيل،انگاشته ميشد، با بختالنصر کلداني برقرار ميکند و به عنوان مدافع او درمقابل فرعون مصر و اشرافيت يهود خود را "خداي تمامي بشر" ميخواند: اينکمن، يهوه، خداي تمامي بشر هستم.»

2- يهوديت جديد، به معنايي کهامروز ميشناسيم، در واقع از زمان يهودا ناسي آغاز ميشود. يهودا بن شمعونبن گماليل دوم، بزرگترين چهره اليگارشي حاخامي در سدههاي نخستين دورانمسيحي به شمار ميرود. سهم يهودا ناسي در بنيانگذاري نهادهاي سياسي و فقهييهوديت و اقتدار اقتصادي و سياسي اليگارشي يهودي چنان عظيم است که بهدرستي مي‏‏ توان او را بنيانگذار يهوديت جديد ناميد. يهوديان او را «ربيشاهزاده يهودا» و «آقاي قديس ما» (ربنو ها کدوش) مينامند و بطور خلاصه به«ربي» شهرت دارد. زمانيکه بطور مطلق از "ربي" سخن ميرود منظور يهودا ناسياست. يهودا ناسي پيش از سال 192 ميلادي به جاي پدر رئيس يهوديان شد و قريببه پنجاه سال با اقتدار تمام رياست يهوديان جهان را به دست داشت. امروزه،آرامگاه او در بيت شعارم فلسطين زيارتگاه يهوديان است. بخش عمده دورانزندگي يهودا ناسي مقارن با حکومت خاندان سوروس بر امپراتوري روم(193-235) است. در زمان او، پيوند اليگارشي يهودي با اشرافيت روم به اوجرسيد. به‏ نوشته مورخين دانشگاه عبري اورشليم، برخي از اعضاي خاندان سوروسبه آئيني گرايش داشتند که آميزهاي از پاگانيسم رومي و يهوديت بود. نزديکيآلکساندر سوروس، امپراتور روم (222-235)، با يهودا ناسي و اليگارشي يهوديتا بدانجا بود که دشمنانش به وي «آرکي سيناگوگوس» (رئيس کنيسه) لقب دادهبودند. در حکايات کهن يهودي داستان‏هاي فراوان از روابط شخصي يهودا ناسي وامپراتوران روم نقل ميشود. يهودا ناسي چنان در امپراتوري رم مقتدر بود کهيهوديان ميگفتند: «از زمان موسي تا زمان ربي [يهودا ناسي] توره [رهبريديني] و بزرگي [رياست سياسي] چنين در دست يک تن متمرکز نبوده است.» دورانپيوند يهودا ناسي با خاندان سوروس مقارن با فروپاشي دولت اشکاني در ايرانو صعود اردشير اول، بنيانگذار دولت ساساني، و جنگ‏هاي اردشير و آلکساندرسوروس است. يهودا ناسي هم بنيانگذار فقه مدون يهود است و هم بنيانگذارنهادهاي سياسي يهوديت جديد. در اين باره در جلد اوّل زرسالاران (صص412-420) به تفصيل سخن گفته‎ ام.


از:عبدالله شهبازی