دلم گرفت نوشتم ، امید همیشه هست







آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود، ولی بارانی در کار نبود.
انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.
دخترکیدر حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده نشسته بود. آبشارموهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد. هوا سرد بود و دخترکمظلومانه با سرما می جنگید.
مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند. به گمانم همه در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند. بی روح و بی حس، کرخت و سرد.
دخترکبا خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است. در افکارش غوطه ور بود کهناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد. دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانشمی دید باور نمی کرد. تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد.


- چرا اینجا نشته ای دخترم؟
-جایی برای رفتن ندارم.
-پس مادر و پدرت کجا هستند؟
-پدرم؟؟؟ پدرم را به جرم کبوتر بودن گرفته اند.
-مادرت چه؟ او کجاست؟
-مادرم؟؟؟ او همچون آهویی زیبا بود. شکارش کردند.
-چه کسانی؟ کدام شکارچی ها؟
-کرکس های انسان نما آقا.
-چرا از کسی کمک نمی خواهی؟
-آقاگمان کنم شما متعلق به این شهر نیستید. مردم این شهر همه کورند. بیمارند.کسی مرا نمی بیند. همه به فکر خودشان هستند. می بینی؟ حتی نمی بینند که چهمی خورند و چه می پوشند. حاضرند به خاطر یک نان کپک زده یکدیگر را بکشند.چطور انتظار دارید مرا ببینند؟
-آخر چرا؟ چطور این بلا سرتان آمد؟
-آقامردم ناشکری کردند. قدرخورشید را تا زمانی که بالای سرشان بود ندانستند.روزی رسید که کرکسها حمله کردند. سیاهی خورشیدمان را بلعید. آن حیواناتشوم کبوتر ها و آهوها را دریدند. از آن زمان ابرهای سیاه جای خورشیدمان راگرفتند.
-چرا مردم تلاشی برای بازگشت خورشید نمی کنند؟ چرا کرکس ها و کفتارها را بیرون نمی کنند.
-آقامردم نمی بینند. نگاهشان کن. می بینی؟ حتی متوجه نیستد کجا می خوابند. اگرغذای فاسد نیز به دستشان برسد میخورند. چون نمی بینند.
-خوب چرا این سیاهی را حس نمی کنند؟ این سرمای غریب را؟
-نمیتوانند. حسی ندارند. ذهنشان خالی از خاطرات خوش است. امیدی ندارند. امیدکه نباشد قلب می میرد. حسی وجود نخواهد داشت. مردم من به این وضع عادتکرده اند.
-کاش هیچ گاه گذارم به اینجا نمی افتاد. نمی توانستم تصورکنم که چنین مردمی هم وجود دارند. سوالی دارم دخترم. تو چرا مانند بقیهنیستی؟
-جوابش ساده است آقا. من به خورشید ایمان دارم. امید به دیدندوباره اش مرا زنده نگه می دارد. آقا یک چیز را هرگز فراموش نکنید. امیدرا.
-دخترم آخر امید تو امیدی محال است. تو مانند یک شمع در میانتاریکی قدم بر می داری تا به خورشید گرما بخشت برسی. اما یک شمع در میاناین سرمای شوم کاری نمی تواند انجام دهد. در نهایت به خاموشی می گراید.
-اماآقا گرمای همین شمع کوچک ممکن است خیلی ها را به خود جذب کند. یخ هایدلشان را باز کند. آنوقت است که می توان به جنگ سیاهی رفت و آن حیواناتشوم را بیرون راند. من ایمان دارم که بار دیگر خورشید را خواهم دید.
-دخترمامروز من درس امید را از تو آموختم. از تو سپاسگذارم. بدان که همین شمعکوچک تو دل خیلی ها را مانند من روشن خواهد کرد. آشفته نباش. چون به زودیبه دیدار خورشید خواهی رفت عزیزم.
پیرمرد این را گفت و رقت. اکنون برقی در چشمان دخترک می درخشید. برق امید.