[JUSTIFY]دريك سخن بايد گفت : كه طول حكومت شاه قاجار و ظلم و شقاوت بيشمارش ، آنچنان مردم ايران را در خفقان فرو برده بود كه مردم ، ديگر نسبت به محيط وجامعه شان ، عادت كرده بودند ; زيرا او درست چهل و شش يا هفت سال بود كهسلطنت مى كرد و كارش به خدايى رسيده بود ، و از اين مهم تر سلاطين شرق نيزاو را احترام مى كردند و يك نوع شيخوخيت برايش قائل بودند .پس يك ايرانبود و يك مرد به نام ناصرالدين شاه ! و يك ايران بود و مشتى رعيت گرسنه وجولان عده اى خرافاتى ، و اكنون مرد بى نظير شرق مى بايست با چنين موجودمغرور و كينه توزى ، مواجه مى گرديد و با او به مكالمه برمى خاست . موجودىكه جز تملق و ستايش چيزى نشنيده بود و جز ترس و وحشت اطرافيانش چيزى نديدهبود .سرانجام سيّد در بيست و دوم يا سوم ربيع الثانى 1304 با احترامفراوان به پايتخت قدم گذاشت(1) .رجال ، علما ، دانشمندان ، مشاهير عصردسته دسته به استقبال او شتافتند و او دور از همه اين خوش آمدگويى ها ،يكسر به خانه دوست قديمى خود حاجى « محمد حسن امين الضرب » رفت و آنجااقامت گزيد .
روز ملاقات با شاه
بالاخره روز ملاقات با شاه قاجارفرا رسيد ، روز ملاقات با مردى كه ده ها زن عقدى و صيغه اى داشت و دركشورش هر چه بود ظلم بود و جور ، و رعيت هاى فقير و گرسنه ، با پنجه هاىسياه عده اى گمراه و خرافى . در هر صورت آن روز عجيب و پر دلهره چنين آغازگرديد :ناصرالدين شاه در تالار آيينه نشسته بود ، و عده اى از درباريانكنارش به صف ايستاده بودند . « اتابك » صدر اعظم شاه ظاهراً مغموم و مشوشبه نظر مى رسيد ، او شاه قاجار را مى شناخت و مى دانست مردى چنان مغرور ومستبد تحمل سخنان تند و آتشين سيد را نخواهد داشت ، و از همه بدتر «اعتماد السلطنه » مخفيانه به او اطلاع داده بود كه مواظب ملاقات ناصرالدينشاه و سيد جمال باشد ; چون ناصرالدين شاه ندانسته خواستار ملاقات مردى شدهاست كه از هيچ چيز پروا ندارد ، راهش حقيقت است و سخنش حق ، او چنان مردىاست كه اكثر سلاطين شرق ، در مقابلش مى ايستند و رويش را مى بوسند.بالاخره نزديكى هاى ظهر بود كه قراولان خبر دادند كه اين مسافر عجيب باعده اى از ملازمانش به داخل قصر آمده اند ، شاه قاجار از جايش بلند شد وشخصاً به استقبال او شتافت ، اولين ملاقات اين دو شخصيت ، بسيار هيجانانگيز بود ، ناصرالدين شاه در مقابل همه درباريان و وزراء ، آن چنان دربرابر سيّد احترام كرد كه باعث حيرت درباريان و شخص اتابك شد .سپس از اودرخواست كرد كه در ايران بماند و به ترقى افكار ايرانيان همت گمارد ، حتىپيشنهاد كرد كه شغل مهمى در دربار داشته باشد و در كارها به او كمك نمايد; اما سيد نپذيرفت . آن روز فقط به او گفت : كه اگر رعاياى گرسنه ايران رااز قيد بندگى آزاد نموده و درباريان فاسد را از خود دور نمايد او قلماً ولساناً از او پشتيبانى خواهد كرد .
عكس العمل درباريان
سيّد آن روزدو ساعت با ناصرالدين شاه گفتگو نمود و زبان به نصيحت او گشود ، پس ازآنكه سيد سخنانش تمام شد و از تالار آيينه خارج گشت ، ناگهان همه درباريانفاسد و زنان حرم خانه اش بر سر او ريختند و او را ملامت كردند كه چرا چنينشاه مقتدرى در مقابل يك سيد بى قدر و ناشناس اين همه صبور و ملايم باشد ،و از همه مهمتر شيرازه كار را به دست چنين ناشناس گستاخى بسپارد ! !سيّدچهار ماه در تهران اقامت كرد و در اين مدت چندين بار با ناصرالدين شاهملاقات كرد ; و هر بار گروهى از درباريان به مدح و ثناى شاه مستبد برمىخاستند و به نكوهش سيّد مى پرداختند و همه كارهاى شاه را از روى حكمت مىشمردند و برايش هزاران فضايل عجيب و غريب مى گفتند !
ملامت گرى
يكروز سيّد كه از سستى و بى تصميمى ناصرالدين شاه به ستوه آمده بود ، زبانبه ملامت او گشود و گفت : آيا اين همه رعيت ايران را فقير و گرسنه و عرياننگاه داشتن ، و آنان را با خرافات گول زدن ، و بيش از هفتاد زن عقدى وصيغه اى در حرمسرا جمع آورى كردن مطابق شريعت اسلام است ؟ و آيا تو خواندهيا شنيده و يا ديده اى كه قبل از تو ، شاهى اين همه به فكر خويش باشد وكشورش را ويران كند ؟ آيا تو از دوستى و اعتقاد به مليجك كثيف و بيمارخجالت نمى كشى ؟ !شاه مستبد ، مغرور و لا مذهب قاجار كه در حضور درباريانانتظار شنيدن چنين سخنان تلخ و كوبنده اى را نداشت ، بر آشفت و فرياد كشيد: سيد از جان من چه مى خواهى ؟سيّد فرمود : فقط دو گوش شنوا(1) .
تبليغ شوم
سيّددر تهران ، در ميان طبقات مردم ، به ويژه آزاد مردان ، شهرتى بسزايى يافتهبود ، تا جايى كه شاه احساس كرد اگر اين شخص چند صباحى در تهران بماند ،خطر متوجهش خواهد شد .مغرضان و منافقان مقام طلب ، كه زمانه از وجودپليدشان مصون نبوده است ، نزد شاه سعايت كردند ، از جمله كسانى كه درسعايت كردن از سيد سختى بيشترى نشان مى دادند افراد پليدى مانند : « معيننظام » ، « كامران ميرزا » ، « اعتماد السلطنه » و « صدر اعظم » بودند.اين اشخاص براى اين كه خود را عزيز و دلسوز جلوه دهند ، و منافع وموقعيتشان در خطر نيفتد ، و احياناً غرض ورزى هايى كه با سيّد داشتند نزدشاه بى اراده ، بدگويى و سخن چينى مى كردند و مطالبى قريب به اين مضامينمى گفتند : اين سيّدى كه وارد ايران شده است ، دم از قانون و آزادى مى زندو زيان اين قبيل حرف ها هم كه معلوم است .او با اين حرف ها علاوه بر اينكه مردم را به خيلى از موضوعات توجه مى دهد ، در نتيجه آنها را جرى مى كند، او هدفش اين است كه يك اتحاد و اتفاقى بين توده مردم به وجود بياورد ،ترس آن داريم كه اگر اين عنصر خطرناك تا چندى در ايران بماند ، لطمه ها وصدمه هاى زيادى براى وجود مبارك و دستگاه سلطنت ببار آورد(1) .( فرياد !از دست متملقان و چاپلوسان ، كه خود را دلسوز و مردان آزاده ، و نجاتدهنده امت اسلامى را خطرناك و عنصر مضر معرفى مى كنند . )قريب چهار ماه ازاقامت سيّد در تهران گذشت ، شاه كم كم راه و روش خود را نسبت به وى تغييرداده و ديگر روى خوشى نشان نمى داد ، و چون از اقامتش در تهران خرسند نبودمحرمانه به « حاجى امين الضرب » دستور داد كه بودن سيّد در تهران صلاحنيست(2) .
مار و عقرب ها
سيّد از تهران خارج مى شود و پس از چند سالديگر ، در تاريخ ششم ربيع الثانى سال 1307 وارد تهران مى شود . سيّد ازمدت سه ماهى كه به تهران وارد شده بود ، به قول خودش جايى نمى رود ، فقطيك بار آن هم در تاريخ سه شنبه 15 جمادى الاولى به حضور ناصرالدين شاه مىرسد ، شاه هم بعد از تعارفات ، ظاهراً طرح نقشه اصلاحات را مى خواهد ; اماوى در جواب مى گويد : هر وقت اين مار و عقرب هايى كه اطراف شما را گرفتهاند دور شوند ، در آن موقع داعى هم شروع به كار و مشغول خدمت خواهم شد .دراين مدتى كه سيّد در تهران بود ، مردم از طبقات مختلف به ملاقاتش مى رفتندو او آنان را به حريت و آزادى دعوت مى كرد ; ولى در اين سفر هم ناصرالدينشاه مغرور و متكبر ، بيدار نشد و نخواست ملت عزيز مسلمان را ، در سايهافكار اسلامى آن مرد ، از ذلت نجات دهد .باز به امين الضرب از طرف شاه ،نامه مى دهند ، در آن نامه شاه قاجار خطاب به وزيرش نوشته بود : « جنابامين السلطان ! به آقا جمال بگوييد برود ، ماندنش در تهران صحيح نيست» .حاجى امين الضرب نيز آن نامه را به سيّد نشان مى دهد ، سيّد در جواب مىگويد: نمى روم(1) .
خيانت و جنايت
بالاخره پس از كشمكش هاى زيادى كهبين سيّد و دستگاه خائنانه شاه قاجار روى مى دهد ، فرمان اخراج او صادر مىشود ، در آن زمان سيّد در حضرت عبدالعظيم مسكن گزيده بود ; پس از صدورفرمان شاه ، مختارخان بيست فراش را مأمور مى كند كه سيّد را از بست بيرونكنند و دستور مى دهد كه اگر در حرم عبدالعظيم بود و به ميل خود نيامدبيرونش بكشيد .فراشان به سَمْت عبدالعظيم حركت مى كنند ، وقتى كه وارد آنمحوطه مى شوند ، ابتدا درب هاى صحن را مى بندند و سپس به محل اقامتش رفتهو در حضور « معين التجار » به سيّد كه بيمار بوده مى گويند : بيرون بيابايد بيرون بروى ، وى اعتنا نمى كند ; ولى در مقابل عدم توجه به گفته هاىآنان ، به سرش مى ريزند و عمامه اش را از سرش برمى دارند ، آنگاه گريبان ودست و پايش را گرفته با سرعت تمام ، لگدزنان در ميان برف و گل با پاىبرهنه ، كشان كشان بيرونش مى برند ، وى از شدت صدمات وارده ، با حالتبيمارى بيهوش مى شود ، با آن حال او را تا دارالاماره مختارخان مى رسانندكه در آنجا به هوش مى آيد ; پس از آن يابويى آورده او را بر روى آن سواركرده پاهايش را زير شكم يابو مى بندند و با سى سوار در حدود 27 يا 28 جمادالاولى 1308 حركتش مى دهند .براى اين كه خوانندگان از اين جريان عجيب بهترمطلع شوند ، بهتر است مطلب را از زبان خودش كه به وسيله نامه براى حاجىامين الضرب گزارش داده نقل كنيم :
يك نامه حيرت انگيز
كرمانشاه 23جمادى الثانى جناب نير الفؤاد حاجى محمد حسن امين! روز پنجشنبه در حضرتعبدالعظيم كه از بيمارى ، قدرت بر حركت نداشتم ، بيست نفر جلاد ( فراش )عمر سعد ( مختارخان ) ريختند به منزل ( معين التجار هم بودند ) مرا بانهايت غضب وحِدَّت كه نمونه اى از حقد و كينه عساكر ابن زياد بود كشيدند ،چون خوف آن داشتند كه مبادا اندك اسلامى در قلوب اهل شهزاده عبدالعظيممانده به سبب غيرت دينى از من حمايت كنند ( و حال آنكه اين خيال باطل وفكر محال بود چون كه اسلام و دين و غيرت و حميت و مدنيت كه از آن ديارهجرت نموده چنانچه هميشه مى گفتم . ) آنقدر مرا به سرعت مى بردند و بهشتاب مى كشيدند كه دكمه هاى قبا و پيراهن گلوى مرا چنان فشار داد كه نفسمقطع شده ، به زمين افتادم ، پس از آن به هيچ گونه ندانستم كه مرا به چهنوع به دارالاماره عمر سعد رسانيدند و تا مدت چهار ساعت هيچ نفهميدم كه دركجا هستم ; چون به خود آمدم عمر سعد و شمر را ( حسن خان قزوينى سرتيپ كشيكخانه ) در حضور خود ديدم، و مدت سه ساعت بى عمامه و بى ردا نشسته علىالاتصال آب مى نوشيدم ، چون به سبب حبس نفس ، حرارت شديده اى در جگرم حاصلشده بود ( حتى تا كرمانشاه اين باقى بود و مى بايست روزى چهل بار آب بنوشم) پس از آن ، شمر گفت : دو ساعت بيش به غروب نمانده بايد سوار شد ، در اينبين به مختارخان گفتم : بگوييد كيف مرا كه در آن اندكى پول است بياورند،ايشان برخاسته رفتند و كيف را هم كه در آن بعضى مبلغ و پاره اى اوراق وكتب بود ندادند ، هر چه گفتم بديشان خبر دهيد كسى هم بديشان خبر نداد ،آخر الامر شمر گفت : وقت مى گذرد ، ما كيف را براى شما به قم خواهيمفرستاد ، پس يك بقچه لباس مرا آورده با قلمدان و اسباب چپق ، ولكن قلمدانرا برداشت و ديگرى اسباب چپق را و سيمى چوبدست را ، و الحاصل در محضر خودمآن چيزهاى حقير را هم نهيب كردند ، همان عبا و لباده و دو قبا در جوالىگذاشته مرا به يك يابوى لكنتى سوار نموده تا يك نيمساعت سى سوار با منآمدند ، پس از آن مرا در حالت بيمارى و تنگ نفس و حرارت كبد ، به پنج سواركه رئيس ايشان سنان بن انس كه « حميدخان » سرهنگ باشد سپردند ، ديگر دربين راه بى بالاپوش بى شلوار با همه آن برف ها و آن سرماهاى شديد و آنخشونت اخلاق و عدم ايمان حارسين ، و در منزلگاه ها به طويله ها فرود آمدن، آن عفونت ها آن دودها ، ديگر خود شما تصور كنيد كه چه گذشته است و ازهمه شگفت تر اين كه چند قرآن كه در جيب بود لشگر ابن سعد بردند(1) .
[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]بر گرفته از کتاب بر بال اندیشه [/JUSTIFY]