از دوستم شنیده بودم یه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خرن


آدرس اونجا رو به زحمت پیدا کردم
تو یکی از کوچه های تنگ و تاریک


تابلو مغازه خیلی قدیمی بود طوری که اصلآ معلوم نبود چی روش نوشته


فقط کلمه «قلب» و یه کلمه که تنها نصفش پیدا بود « ابد... » که اونم به هزار مصیبت می شد خوندش
صاحب مغازه یه پیرمرد بود
که روی یه صندلی چوبی و قدیمی نشسته بود و داشت با زحمت با یه تکه نخ محکم یه قلب تیکه تیکه شده رو وصله میزد


وای چه قدر قلب اونجا بود


با اینکه به نظر قدیمی و کهنه می اومدن اما خونی که از شکافهای اونا بیرون می اومد هنوز تازه بود


رفتم تو


- سلام یه دل آوردم واسه فروش


پیرمرد بدون اینکه حتی نگاهی به من بندازه پرسید


- چند بار شکسته؟


- مگه مهمه؟


- بله، هر چی کمتر بهتر


- با اینها چیکار میکنی؟


- مگه نمیبینی؟


- آره خوب ولی واسه چی اینها رو جمع میکنی؟


- بده اون دلتو ببینم چند می ازه


قلبم و گرفتم کف دستم ... پیرمردبدون توجه به لرزش انگشتام اون وگرفت
و در حال ورانداز کردنش زیر لب یه چیزایی زمزمه کرد


- این دو تا درست میشه، این یکی خیلی بزرگه


یه مرتبه سرش و آورد بالا پرسید


- دل خودته یا پیداش کردی؟ از کسی خریدی؟


- نه مال خودمه ، چند میخریش؟


- قیمتی نداره


- من اگه بخوام یکی ازت بخرم چند میدی؟


- بستگی داره


- به چی؟


- کدومش رو بخوای


- مثلآ اون


- فروشی نیست


- چرا؟


- عتیقست


- مال کی بوده؟


- مجنون


- خب اون


- فروشی نیست


- آخه چرا مگه مال کیه؟


- سواد داری زیرش نوشته که ... فرهاد


- خب اون چی؟


- اون اصلآ فروشی نیست


- مال کیه؟


- مال خودمه


- حالا مال منو چند می خری؟


- مال تو ... یه آهم نمی ارزه


چشام از کاسه زد بیرون،آخه چرا؟


- قلبت خیلی وصله داره


چند جاش هم اصلآ درست نمیشه


آدم معروفی هم که نیستی


- خب نیستم ولی عــــاشق که هستم


پوزخندی زد و گفت


- عاشق


این قلبهایی رو که میبینی همه مال عاشقایی هست که از عشق حقیقی مردن


تو هنوز خیلی تا این عشق فاصله داری


نه ، قلبت به دردم نمی خوره


پیرمرد این و گفت و با سردی دلم و گوشه ای گذاشت


دلم و بر داشتم و تو راه برگشت همش به جمله های آخر پیرمرد فکر میکردم
« عاشق ... ؟
این قلبهایی رو که میبینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن
... تو هنوز خیلی تا این عشق فاصله داری
قلبت به دردم نمی خوره ... به دردم نمی خوره


خونه که رسیدم یه راست به اتاقم رفتم و رو تختم دراز کشیدم


قلبم هنوز توی دستام بود ... یه هو احساس کردم خیس شده
خوب که نگاه کردم دیدم یه آب زلال مثل قطره های اشک داره ازش میچکه
تا اون روز صدای قلبم و نشنیده بودم
، بهم میگفت : چرا می خوای منو بفروشی؟
اصلآ تو چرا اینقدر احساساتی هستی که من و اینطوری شکننده کردی؟
مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟
همه رو بهم ترجیح میدی
هیچ وقت به فکر من نبودی
اونجایی که بخاطر رفتن کسی که هیچ توجهی به تو نداشت من و زیر پاهاش گذاشتی که نره
اصلا به فکر من بودی ؟
تو که من و دوست نداری چه طوری انتظار داری کس دیگه من و دوست داشته باشه ؟
حتی اون پیرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشتش
.اما تو


دیگه نمی تونستم حرفاش و بشنوم صورتم و بی اختیار به طرفش بردم اما اون دیگه تو دستام نبود


از خواب پریدم عرق کرده بودم و چشام پره اشک بود
... دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار میکردم
... دوسِت دارم ... دوسِت دارم


دیگه هیچ وقت نمی ذارم حتی یه خراش کوچیک روت بیفتـــه


نمیذارم دیگه هیچ وقت زیر پای کسی له بشی نمی ذارم... نمی ذارم


قلبم تند تند میزد
طپشش اینبار چقدر برام دوست داشتنی بود
چیزی که تا اون موقع هرگز پی به ارزشش نبرده بودم
سرم رو روی بالش گذاشتم
دلم می خواست دوباره قلبم و توی خواب ببینم
تا بهش بگم چقـــــــــدر دوسش دارم