بحرين در فراسوي تاريخ کهن خليج فارس



دکتر مير مهرداد ميرسنجري

تابناک



پيشينه تاريخي،جغرافيايي خليج فارس بر اساس اسناد بينالمللي
خليجفارس از گذشتههاي تاريخي و هزارههاي دور تاکنون همواره با اين نامشناخته شده و هزاران سند و نقشه و مدرک تاريخي موجود در کشورهاي مختلفدنيا اين مهم را به اثبات ميرساند. خليج فارس در طول تاريخ و از دورانهخامنشيان و اشکانيان و حتي بعد از اسلام، درياچهاي ايراني بوده است وهرکس در ولايت پارس حاکميت داشته، در خليج پارس نيز داراي سلطه موثري بودهاست،

در زير به بعضي از اين مدارک تاريخي که اصل آنها در موزهها، کتابخانههاي دولتي و ساير مراکزي که اسناد تاريخي نگهداري ميشونداشاره ميشود:
1- نقشه «هکاتئوس» ( Hectaeus) مربوط به 500 سال قبل از ميلاد مسيح در اين نقشه خليج فارس به نام «Persian Gulf» ناميده شده است.
2- نقشه اراتوسنز (Eratosthnes) مربوط به 250 سال قبل از ميلاد مسيح نام «Persian Gulf» تکرار شده است.

3- نقشه دي سنارک (Dicaeachus) مربوط به 285 سال قبل از ميلاد مسيح خليج فارس را به نام «Gulf Persique» خوانده است.
4-نقشه استرابو (Strabo) مربوط به 20 سال بعد از ميلاد مسيح آنرا به نام«Persian Gulf» و آبراهي را که در غرب شيه جزيره عربي قرار دارد به نام«Arabian Gulf» خوانده است.

5- در نقشه ديگري که در دوران خلفايعباسي در کتاب «تاريخ عرب» به قلم فيليپ حيتي (Philip Hitti) که در قرننهم ميلادي به چاپ رسيده است، خليج فارس را به نام «Bahar Farsi» و منظوراز خليج عربي درياي غرب شبه جزيره عربستان است، كه به نام «Bahar Qulzum»يا درياي سرخ خوانده است.
6- در نقشه جهان ابو ريحان بيروني مربوط به 1030 ميلادي خليج فارس به نام «Mare Farse» نشان داده شده است.

7- در نقشه جهان ادرِيسي که مربوط به 1160 ميلادي است خليج فارس به همين نام ذکر شده است.
8-در نقشه جهان سالتر (Psalter) مربوط به قرن سيزدهم ميلادي که در تحت نفوذکليسا تهيه شده است، مرکز جهان را منطقه «بتلهام» (Bethlehem) يعني محليکه ادعا شده حضرت مسيح بدنيا آمده است تصور کردهاند، خليج فارس را بنام«Pers Gulf» خواندهاند.

9- در نقشهاي به نام نقشه ايران قديم کهتوسط دوونتي «Duvotenay» جغرافيدان فرانسوي در سال 1881 ميلادي تهيه شدهخليج فارس به نام «Golfe Persique» ذکر شده است.
10- در نقشه جهانبطلميوس (Ptolemaeus) مربوط به 1895 ميلادي خليج فارس به نام «SinusPersicus» و خليج عربي به نام «Sinus Arabicus» نشان داده شده است.

بايدتوجه کرد که نقشههاي ذکر شده در شمارههاي 5 و 6 و10 توسط خود اعراب تهيهو به چاپ رسيدهاند و ايرانيها دخالتي در تهيه آن نداشتهاند!

بعداز قدرتيابي حکومت آل بويه در ايران، سلطه ايران بر تمامي خليج فارس وحتي درياي عمان و مسقط گسترش پيدا ميکند و پس از آن در دوره سلجوقيان وايلخانيان و اتابکان فارس نيز بر تمامي خليج فارس به معناي امروزي آناعمال حاکميت ميشدو اين اعمال حاکميت تا دورههايصفويه،افشاريه،زنديه،قاج ريه و پهلوي به طور پيوسته براي ايران وجود داشتهاست.
در مورد نام «پرس» و «پرشيا»، سر آرنولد تالبوت ويلسن در کتاب خودبه نام «خليج فارس» يا The Persian Gulf که به فارسي نيز زير نام «خليجفارس» به وسيله آقاي محمد سعيدي در سال 1366 ترجمه و به چاپ رسيده است، درفصل چهارم صفحه 83 چنين بيان کرده است:
«حوزه ايالت فارس در قرون گذشتهشامل تمام سواحل شرقي خليج فارس بوده است و از رودخانه تاب تا تنگه هرمزامتداد داشته است. يونانيها اين ايالت را به اسم «پرسيس» ميناميدهاند وزيرا السنه اروپايي ايران را از اشتقاق کلمه «پرسيس» به اسم «پرس» و«پرشيا» ميخوانند در صورتي که خود ايرانيها مملکت خويش را ايرانمينامند و فارس يا پرسيس قديم فقط يکي از ايالات جنوبي آن ميباشد.»

چونسواحل فارس يا به گفته يونانيها «پرسيس» در کنار اين خليج قرار دارد،بنابراين از زمانهاي بسيار دور آن را خليج فارس نامگذاري کردهاند.چنانچه آبراهي که در قسمت غربي شبه جزيره بي آب و علف عربستان قرار داشتبه نام «خليج عربي» خواندهاند در حاليکه نه تنها در آن ايام قديم کشوريبنام عربستان وجود خارجي نداشت، بلکه تا سال 1926 که دولت استعماري انگليساين سرزمين را به يکي از وابستگان خود به نام عبد العزيز سعود ابن سعودواگذار نمود نيز چنين کشوري در بين کشورهاي آنروز جهان موجود نبود. علتاين نامگذاري صرفاٌ به خاطر مردمان بومي عربي که در گذشته دور در آنسرزمين گرم و سوزان اطراق کرده بودند بوده است.

لازم به ذکر استکه توجيه و تاکيد اعراب در تغيير نام خليج فارس جداي از بحث اسناد تاريخياز ديد گاه علمي و جغرافيايي نيز بي پايه است چرا که با وجود آنکه سواحلشمالي و شرقي خليج مکزيک که متعلق يه آمريکا است به مراتب بيشتر از سواحلغربي و جنوبي متعلق به مکزيک است، نام اين خليج به «خليج آمريکا» تغييرپيدا نميکند. کشور آمريکا نميتواندادعاي تغيير نام اين خليج را به «خليجآمريکا» بنمايد. علت پر واضح است چون حدود سيصد سال قبل از اينکه در سال1776 کشورهاي متحده آمريکا به وجود آيد اين خليج به اين نام نامگذاري شدهبود و تغيير اين نام رسمي و بين المللي امکان پذير نخواهد بود.

البتههر کشور ميتواند هربخش يا منطقهاي از کشور خود را به هر نامي که مايلاست بنامد، چنانچه ما ايرانيها درياي جنوب بلوچستان را ما «درياي مکران»خواندهايم در صورتي که ديگران آن را «درياي عمان» يا «درياي عرب»مينامند، و در نمونهاي ديگر فرانسويها کانال شمالي بين انگليس و فرانسهرا «کانال مانش» و انگليسيها آن را «English Channel» مينامند.

تلاشاستعمار براي تغيير نام «خليج فارس» بيش از پنجاه سال است که در جرياناست. با وجود اينکه آبراهي که شبه جزيره بي آب و علف عربستان و فلات ايرانرا از هم جدا ميسازد از هزاران سال قبل با نام «خليج فارس» (PersianGulf) شناخته شده، در چند دهه گذشته پس از ملي شدن صنايع نفت ايران بهابتکار دکتر محمد مصدق، مقامات دولتي انگليس از فرط استيصال و به منظورانتقام از ملت ايران پروژه رواج نام «خليج عربي» را به جريانانداختند. شيخ نشينهاي عربي تازه به استقلال رسيده نيز از اين فرصتاستفاده کرده و در شيخ نشينهاي خود از اين نام جعلي استفاده نمودند.اخيراٌ هم با صرف ميليونها دلار باد آورده نفتي رسانههاي گروهي،شبکههاياينترنتي و ماهوارهاي غربي را که براي به دست آوردن سود بيشتري حاضر بهانجام هرکار خلاف قانون و غير انساني هستند، وادار کردهاند در بروشورهاو مکاتبات خود واژه «خليج عربي» را به جاي «خليج فارس» به کار برند.
ايندر حالي است که در نقشههاي موجود وزارت جنگ انگليس که تقديم ناصرالدينشاه شده،از جمله نقشههاي درياداري و... جزاير سه گانه (ابوموسي، تنب بزرگو کوچک) و حتي بحرين تحت مالکيت ايران دانسته شده است.

خليج فارسکه به اذعان کتب مرجع انگليسي نظير كتاب «گشتي در خليج فارس» نوشته«آرنولد ويلسون» نماينده بريتانياي استعماري در بغداد در سالهاي 1918 تا1920 از حداقل 2200 سال پيش، داراي هويت ايراني بوده است؛ اکنون در حاليبازيچه قدرتهاي غربي در منازعه با جمهوري اسلامي شده که حتي همه طيفهايسياسي داخل وخارج کشور نيز حساسيتي فوق تصور به تحريف نام اين منطقه نشانميدهند. واکنش گسترده ايرانيان به اقدام نشريه نشنال جئوگرافيک در چندسال قبل به خوبي نشان داد که ايرانيان صرفنظر از گرايشها و اعتقاداتمتنوع سياسي خود، چارچوب حاکميت ملي و تماميت ارضي ايران را قابل معاملهنميدانند.

تاريخ پيوستگيهاي ايران و بحرين

بحريننام مجموعه جزايري است به وسعت 333 کيلو متر مربع و کمتر از 688000 نفرجمعيت(آمار 2008) در جنوب غربي ايران واقع شده است. نام جزاير اصلي بحرينبه اين شرح است: منامه، محرق، ام نعسان، ستره، ام الشجر، ام الشجير، بنيصالح، بکا، حوار، حاله البيض. بحرين داراي محصولات بسياري از قبيل برنج،انار، ليمو، گردو، مرکبات، موز، بادام، تمرهندي، انبه ميباشد. مردم جزيرهبحرين تا پيش از استقلال بيش از هفتاد درصد ايراني تبار شيعه مذهب و پارسيزبان بودهاند. متاسفانه پس از جدا شدن اين کشور از ايران کشورهاي عربي وانگلستان تلاش زيادي در تغيير هويت ايراني آنجا نمودند و عربهاي بسياريرا با وعده مالي و فراهم کردن امکانت رفاهي راهي بحرين کردند. هم زمان بااين اقدامات ايرانيان بسياري مجبور به کوچ به سواحل شمالي خليج فارس شدندو در حالي که تا آن هنگام پول ايران پول رايج بحرين بود ولي انگلستان پولخود را جايگزين آن نمود.

شهر منامه پرجمعيتترين شهر بحرين است.بسياري از مناطق بحرين نامهاي ايراني دارد ازجمله: توبلي، دراز، توري،دمستان، سبز، شاخوره، فارسيه، کرانه، کرزکان، مرخ، مروزان، نويدرات کههمگي مشتق شده زبان پارسي هستند.
اسناد متعدد تاريخي بين المللي که ازگذشتههاي دور بر جاي مانده است ارتباط گسترده تاريخ بحرين با ايران رااثبات ميکند که در زير به بخشي از اين اسناد ميپردازيم.
به موجب متونتاريخي خليج فارس يا درياي پارس از دير باز جايگاه آرياييها بوده است. درتمامي دورانهاي پيش از اسلام دولت امپراتوري ايران بر کل نواحي خليج فارسو شهرهاي اطراف آن کنترل و نظارت داشته است. دکتر وتسفلد و دکترتئودوروبنت براين باورند که آرياييها عموما بر درياي عمان و خليج فارسساکن بودهاند. قبرستان باستاني که امروزه در چند کيلومتري قصبه ابوعلي درجنوب منامه واقع شده است نمونهاي از اين تمدن بيش از 4600 ساله در بحرينآريايي است.

کتيبه داريوش بزرگ در بيستون نيز سندي ديگر بر مالکيتايران بر خليج فارس و کليه جزاير آن است: داريوش شاه از اربابه ( بخشي ازعربستان )، ماکا ( قسمت مجاور تنگه هرمز ) و... نام ميبرد و اين که جنوبتنگه هرمز و سواحل خليج فارس نيز کاملا تحت اختيار ايران بوده است.
يکياز قديميترين ا سناد مالکيت ايران بر بحرين به محمد ابن جرير طبري بازميگردد. وي مينويسد: در زمان اشکانيان عربها همه د رحجاز بودند و بايده ومکه و يمن سکونت گاه آنان. آن گروهي که در حجاز و باديه بودند به قحطي وگرسنگي دچار شدند. از سويي به عراق نميتوانستند وارد شوند زيرا عراق دراختيار اشکانيان ايران بود. پس از حجاز به بحرين کوچ کردند که در اختيارايران بود.

«دکتر وستفلد» ميگويد: پيش از اسلام سواحل غربي دريايپارس توسط ايرانيان اداره ميشده است. حتي شهري نيز ار دوره ساساني نيزباقي است که به نام يکي از سرداران ايراني نام گذاري شده است. اين شهرامروزه اسپيدگان ( اسفنج ) نام دارد که از سردار اسپيدويه گرفته شده است.
بحريندر طول چهارصد و اندي سال حکمراني ساسانيان بر بخش زيادي از خاورميانهجزوي از خاک ايران بود. در تاريخ آمده که شاپور دوم پادشاه ساساني ( ملقببه شاپور ذوالكتاف،309-337 ميلادي) با قواي كامل و كشتيهاي متعدد به بحرينکه بخشي از ايران پيش از اسلام بوده واردشده است و تا زمان سقوط دولتساساني به دست اعراب ( 651ميلادي) آرامش كاملي در آنجا برقرار بود. عربهابعد از اسلام تشكيلات اداري سرزمينهاي فتح شده را تغيير نميدادند؛ زيراتشكيلات اداري كه جانشين آن كنند نداشتند به جاي آن، از بزرگان آنسرزمينها كه داراي تمدن و فرهنگي درخشان و بالاتر از اعراب بودند برايايجاد و اداره تشكيلات اداري – اسلامي خود استفاده مينمودند که اين روشبه آنان كمك شاياني ميكرد.
تاريخ طبري ذکر ميکند: در زمان پادشاهياردشير بابکان در بحرين حاکمي محلي به نام سنطرق حکمراني ميکرد. اردشيرسرداري به جنگ وي فرستاد و او را شکست داد و قلعه او را تصرف کرد و اموالوي را به عنوان غنيمت به ايران آوردند. فرزند خويش را به شاهي آنجا گماشت.اردشير شهري در بحرين بنا کرد به نام خط که در زمان وي پايتخت اين جزيرهبوده است. پس از وي در زمان شاپور ذوالاکتاف برخي اعراب تابع ايران دست بهشورش ميزنند. آنان از ناحيه هجر بر ضد شاهنشاه ايران شورش نمودند. شاپورقواي دريايي ارتش ايران را راهي اين منطقه کرد. اين نبرد پس از جنگسناخريب نخستين نبرد دريايي است که در منطقه ثبت شده است. شاپور راهي خط،هجر، يمامه شد و آنان را در سر جاي خود نشاند.

شرق شناس معروف فرانسوي کوسن دو پرسوال در کتاب خود به نام تاريخ اعراب پيش از اسلام اين جمله طبري را عينا تکرار کرده است.
سرآرنلدويلسنمولف کتاب خليج فارس درباره شاهپور مينويسد: شاپور در قطيف از کشتي پيداشد...و کل جزيره را تحت کنترل گرفت. سپس به سوي تميم راهي شد ولي چونشرارت اعراب خاتمه نيافت و شورشهاي سختي کردند شاهپور آنان را براي عبرتگرفتن ديگران به يکديگر بست و شانه هايشان را سوراخ نمود و طنابي از ميانآنها عبور داد. پس از اين واقعه بحرين براي هميشه آرام شد و تحت کنترلايران.
بيشتر مورخان عرب بر اين باور هستند که نخستين شهري از ايران که توسط سپاه اسلام گشوده شده بحرين است.

کلمانهوار مينويسد در زمان پادشاهي خسرو پرويز ساساني در سالهاي 590 تا 627ميلادي، پيامبر اسلام شاه بحرين به نام منذربن ساوي را که زير کنترلشاهنشاه ايران بود به اسلام دعوت نمود و او اسلام آورد. در آن وقت در هجرپاتخت بحرين مرزباني به نام اسبي بخت کنترل نظامي بحرين را بر عهده داشت.وي از سوي شاهنشاه ايران برگزيده شده بود. چون برخي از بحرينيها اسلامنياوردند و مجبور به دادن خراج به ماموران پيامبر شدند ساکنين بحرين سر بهشورش نهادند.
شرق شناس فرانسوي به نام شارل شفر در ترجمه کتاب ناصر خسرو قباداني مينويسد: نام مرزبان بحرين همان اسپيدويه ايراني است.

کلمنتاوار ميگويد: در زمان انوشيروان عادل سپاهي عظيم راهي خليج فارس شد.نيروي دريايي ايران در ابوله واقع در مصب فرات تجهيز شد و از دماغه حد بهعدن رفت و بيشتر نواحي عربستان را به زير کنترل ايران در آورد. در نهايتحکومت سواحل جنوب خليج فارس و شمال شرق جزيره العرب و جزاير بحرين بهنعمان ابن منذر مامور پادشاه ايران سپرده شد. شاهنشاهان ايران بر تمامنواحي حکومتي خود از خود مردمان آن ناحيه مامور ميگماشتند.
امينروحاني در کتاب خود معروف به ملوک العرب نوشته است: در سالهاي نخستيناسلام بحرين در قلمرو ايران بود. مردمانش زرتشتي و يهودي و نصاري. منذر وتيمي از ماموران پادشاه ايران مسئول حکمراني بر بحرين بودهاند.
پس از اسلام در زمان حضرت محمد(ص) ماموري از طرف ايشان حامل پيام به مامور ايراني در بحرين ميشود.

درکتاب الخراج آورده شده است: پيامبر اسلام از مجوسان ( زرتشتيان ) هجر دربحرين جزيه ميگرفت و قرار گشت هرکسي به دين اسلام روي آورد مال و خون وزندگي اش در امان باشد.
البته در سالهاي پس از 633 ميلادي مطابق باسال 12 هجري مردم بحرين به پيشوايي منذر ايراني دوباره از زير کنترل اعرابخارج شدند و ايرانيان بر آنجا حکمراني کردند.

متن نامه پيامبراسلام(ٌ ص) به نعمان ابن منذر مامور ايران در بحرين: به نام خداي بخشندهمهربان. اين نامه ايست از سوي محمد فرستاده و رسول خدا به سوي منذرابننعمان ساوي. سلام بر تو باد. به درستي که من حمد ميکنم به سوي تو چنانخدايي را که نيست خدايي جز او و اينک محمد فرستاده و رسول اوست. پس من بهدرستي که خدا را به ياد تو ميآورم و هرکه نصيحت کند براي خود کرده است وهرکس اطاعت نمايد فرستادگان مرا براي من خير خواهي کرده است. يعني تو بهحق ايمان داري و فروتن و خاضعي. من شفاعت وي و خاندانش را خواهم نمود. پستو و خاندانت امان خواهي يافت پس اگر مسلمان شوي. پس گناهان تو را خواهمبخشيد و تا زماني که صالح و نيکوکار باشي در مقامت خواهي ماند و هرکه ازقوم تو در دين يهود و زرتشت باقي باشد بايد جزيه پرداخت نمايد...

جزيره بحرين از گذشتههاي دور مورد توجه گردشگران وسياحان و مسافران بوده و نويسندگان متعددي در خصوص آن کتاب نوشتهاند.
درسال 443 هجري ناصر خسرو به بحرين سفر نمود. مردم آنجا را عموما قرامطي وهمگي ايراني توصيف کرده است. وي مينويسد: علي بن احمد نامي ايراني مسجديدر لحسا ساخت و مسافران را در آن منزل ميداد.
ابن بطوطه مورخ مشهورعرب که به شهرهاي بسيار سفر کرده بود پس از رسيدن به بحرين مينويسد:«بحرين شهر معتبر قشنگي است که انهار و بساتين (باغ ها) و اشجار فراواندارد و آب در آنجا به آساني به دست ميآيد يعني همين که قدري خاک زمين رابا پنجه کندند آب از زير آن جاري ميشود. در اين ناحيه نخل خرما و انار وليمو و پنبه بعمل ميآيد و هوا فوق العاده گرم است و به قدري شن در آنجاوجود دارد که غالباٌ ابنيه و منازل را در زير خود مدفون ميسازد. محصولبحرين خرما، پنبه، انار و مرواريد است. ساکنين آنجا از رافضيان هستند.» (رافضي اصطلاح مورد استفاده اعراب در مورد مردم بوده است ).

خواجهنظام الملک نيز در سياست نامه خود باطنيه بحرين را همگي ايراني توصيف کردهاست. نهضت قرمطيان نهضتي ايراني بود که حمد الله مستوفي آن را به سال 319هجري ميداند که ايرانيان براي بيرون رفتن از زير حکومت اعراب ايجاد نمودهبودند. پس از قرامطه شورش صاحب الزنج در سال 449 هجري رخ داد که صاحبان آنايرانيان بودند. اين نهضت بر ضد حکومتهاي عرب بود و با برده داري در تضادکامل بود.

در دوره ديلميان بحرين و عمان بخشي از ايران بود وشاهزادگان ايراني بر آنان حکمراني مينمودند. «ابن بلخي» مورخ نامدار درکتاب فارس نامه مينويسد: چون نوبت به عضدوالدوله ديلمي رسيد چندان عمارتساخت که آن را حد نبود. در عهد او مجموع ممالک پارس کرمان و عمان و باعشرو مشرعه دريا به سيراف(بوشهر امروزي) و پارس و... بود. پس ازانقراض آلبويه و روي کار آمدن سلجوقيان، بحرين نيز متعلق به ايران بود. در زمانعماد الدوله سلجوقي حکمران کرمان تا زمان فوت ارسلان شاه سلجوقي، بحرينتوسط شاه کرمان اداره ميشد. پس از وي سلجوقشاه حاکم بحرين شد.

پساز سال 1505 امپراطوري دريايي پرتغال جهت استيلاي استعماري به منطقه خليجفارس وارد ميشود و موفق ميشوند که براي کمتر از يکصد سال، سلطه خود رابر خليج فارس تحميل کنند و امراي هرمز را خراجگزار خودشان قرار دهند. وليدر زمان شاه عباس (1603 ميلادي) ايرانيان موفق ميشوند، بر بنادر و جزايرخليج فارس به ويژه قشم وبحرين که در زمان آلبو کرک پرتقالي به تصرفپرتغاليها در آمد، اعاده حاکميت کنند و در سال 1612 منطقه امروزي اماراتو ساير مناطق جنوب خليج فارس را از دست پرتغاليها خارج کنند. در سال 1620حاکميت ايران قشم و هرمز نيز اعاده حاکميت صورت ميگيرد. در اين دورهحاکميت پرتغاليها به مسقط و عمان محدود ميشود. در زمان صفويه يک حاکميتکامل و موثر بر سر تاسر خليج فارس بود.

پس از فتنه افاغنه و بحرانداخلي ناشي از ضعف حکومت مرکزي در ايران، عمانيها براي مدتي، راهزنيدريايي را در پيش ميگيرند، تا اينکه نادرشاه با نيروي دريايي موثري مجددااعمال حاکميت ميکند و اعراب راهزن را سرکوب ميکند و در خدمت نيرويدريايي ايران قرار ميگيرند.
در اواسط قرن هيجدهم بحرين به تصرفاعراب «حواله» در آمد. ولي ايرانيان به آساني آنها را مغلوب ساخته ومجدداٌ بر بحرين تسلط يافتند. شيوخ خليج فارس که اقتدار و شوکت نادرشاهآنها را بر سر جاي خود نشانده و از ترس او جرات تجاوز نداشتند بعد از فوتکريمخان زند در سال 1783 اعراب طايفه «عتبي» به کمک قبايل «الصباح» برجزيره بحرين مسلط شدند. از آن وقت تاکنون طايفه مذکور در بحرين پيوسته بهانحاء گوناگون سعي در گسترش نفوذ و اقتدار خود نمودهاند.بر همين اساس حتياز ابراز سرسپردگي به استعمار انگليس هم دريغ نکردند و بر اين اساس شيخمستقر در بحرين در سال 1861 معاهده دوستانهاي را با دولت انگليس منعقدساخت و به موجب آن به موارد زير متعهد شد:

اولاٌ،جلوگيري از تجارتبرده. ثانياٌ ؛تعهد نمود که بعد از آن از اقدام به جنگ و دزدي در درياخودداري نمايد. ثالثاٌ،تعهد نمود که موارد شکايت خود را از تجاوزات ديگرانبه حکميت و قضاوت انگليسيها واگذار نمايد. رابعاٌ تعهد نمود بهانگليسيها اجازه بدهد که آزادانه در قلمرو مملکت او سکونت اختيار کرده وبه تجارت بپردازند. خامساٌ هيچگونه قرارداد و عهد نامهاي با دول ديگرمنعقد نسازد مگر با تصويب و رضايت دولت انگليس و به هيچ مملکت ديگري اجازهندهد که در خاک بحرين نمايندگي سياسي و قونسولگري و مخزن سوخت تاسيسنمايد. سادساٌ اراضي و متصرفات خود را به هيچ دولت ديگري غير از انگلستانبه عنوان رهن و فروش و پيشکش يا به عناوين ديگر انتقال ندهد. ( توجهخواننده عزيز را به اين مطلب بسيار مهم جلب ميکنيم کليه مفاد قراردادهايمنعقده با شيوخ بحرين تا سال 1971 که انگلستان تصميم گرفت از خليج فارسخارج گردد پا برجا و به مرحله اجرا در ميآمد!)

بدين سان مشاهده ميشود که حضور و اعمال قدرت شيوخ عرب در خليج فارس به قرن 18 برمي گردد.

اينگونه بود که شيخ ساکن بحرين در دوره انحطاط قاجاريه، از ضعف دولت مرکزيايران سوء استفاده کرد و به موجب قراردادهايي که در سالهاي 1820، 1861،1880 و 1892 با دولت انگلستان منعقد کرد، به تدريج بر نفوذ خود در آنسرزمين افزود و بعدها مدعي شد که از زمان قرارداد 1820 دولت انگلستان شيخبحرين را مستقل ميشناخته است.
دولت ايران همواره نسبت به اين امرمعترض بود و حتي در نوامبر 1927 مساله بحرين را به جامعه ملل( نام پيشينسازمان ملل متحد) ارجاع کرد، ولي راه حلي در اين مورد به دست نيامد.

پساز جنگ جهاني دوم لوايحي در ايران به تصويب رسيد و به موجب آن دولت ايرانموظف شد که نسبت به احقاق حقوق ايران در بحرين اقدام کند. همچنين دولتايران در سال 1957 رسما بحرين را به عنوان استان چهاردهم ايران اعلام کردو در 1958 نيز از شيخ سلمان بن احمد ال خليفه شيخ بحرين خواست که وفاداريخود را به دولت ايران نشان دهد. دولت ايران در مورد حاکميت خود بر بحرينچنين استدلال ميکرد؛

1-بحرين هرگز کشوري کاملاً مستقل نبوده و حاکميت ايران بر اين جزيره چندينقرن ادامه داشته است، به استثناي دوره کوتاه 1507 - 1602 ميلادي کهپرتغاليها اين جزيره را اشغال کردند.

2- ايران هرگز حاکميت خود رابر بحرين به قدرت ديگري واگذاري نکرده و حاکم بحرين را به عنوان رييس يککشور به رسميت نشناخته است. حتي شاه در مارس 1968 مسافرت خود را بهعربستان سعودي به خاطر اعتراض به اين کشور که از حاکم بحرين به عنوان رئيسيک کشور در ديدار از عربستان سعودي استقبال کرده بود، لغو کرد.

3- ايران حمايت بريتانيا را از بحرين به عنوان مداخله در امور داخلي جزاير و در نتيجه در امور داخلي خود تلقي کرده است.


امابعدها سياست دولت ايران نسبت به بحرين تغيير کرد و دولت ايران تحت تاثيربستر سازيهاي برخي افراد ذي نفع حاضر شد از حاکميت تاريخي ايران بر بحرينصرف نظر کند. يکي از اين افراد عباس مسعودي، نماينده مجلس رژيم گذشته بودکه در گرماگرم تهيه مقدمات جدايي بحرين از ايران پس از مسافرت به بحرين،کوشيد به اشکال گوناگون، اين مسأله را در اذهان ايرانيان جا بيندازد کهبحرين از نظر اقتصادي، ارزشي براي ايرانيان ندارد و نگاهداري اين سرزمين،مستلزم هزينه بسياري است، زيرا منابع نفتي آن رو به پايان است! (در حاليکه بر پايه آمارهاي بينالمللي، درآمد سرانه مردم بحرين سي سال پس ازجدايي از ايران (در سال 1999 ميلادي) 9656 دلار و در همان سال، درآمدسرانه مردم ايران 692 دلار بوده است! [چکيده تاريخ تجزيه ايران ـ دکترهوشنگ طالع}

پس از اين القائات و پس از سخنراني امير عباس هويدا،نخستوزير وقت در مجلس شوراي ملي سابق، در روز يکم ارديبهشت 1349، مجلسشوراي ملي وقت با 199 رأي موافق در برابر تنها چهار رأي مخالف (مربوط بهنمايندگان حزب پانايرانيست)، با اشتباهي توجيهناپذير، رأي بر همهپرسيدر اين جزيره دادند... عللي که براي توجيه اين خبط تاريخي ذکر ميشد،متعدد بود. به هر حال پس از مذاکرات مفصلي که بين دولت ايران، انگلستان وشيوخ خليج فارس صورت گرفت، اين تفاهم به دست آمد که ايران حل مساله بحرينرا به سازمان ملل ارجاع کند، ولي در مقابل نظر دولت ايران در مورد جزايرسه گانه تامين شود. در واقع تا زماني که حقوق ايران بر جزاير سه گانهتامين نشده بود، دولت ايران حاضر نبود از ادعاي حاکميت خود بر بحرين صرفنظر کند. پس از آن، نمايندگان ايران و بريتانيا در سازمان ملل متحد طينامههايي از دبير کل سازمان درخواست کردند که مساعي جميله خود را برايتعيين سرنوشت بحرين به کار گيرد. ماموريت دبير کل اعزام يک هيات «تحقيق»به بحرين بود تا در مورد خواست مردم بحرين درباره وضع آينده اين سرزمينتحقيق کند.

هيات سازمان ملل در مارس 1970 عازم بحرين شد و در 2مه 1970 گزارش داد که اکثريت مردم بحرين خواهان استقلال هستنداين در حاليبود که در هنگام همه پرسي جو رعب آوري بر ساکنان ايراني بحرين تحميل شدهبود که حتي به بازداشت بسياري از ايران دوستان شيعه بحريني منجر شد ودرنهايت اين رفراندم مشکوک در هتلي در مرکز بحرين و تنها با نظر خواهي ازتعدادي از شيوخ محلي عرب سني به انجام رسيد. پس از آن، شوراي امنيت گزارشدبير کل سازمان ملل را در 11 مه همان سال تصويب کرد. جدايي که هيچ گاه ازسوي قاطبه ملت ايران به رسميت شناخته نشد.
اين گونه بود که آخرين سناريوي تجزيه نافرجام گوشهاي ديگر از خاک ايران زمين به اجرا در آمد...

امروزهبحرين روابط گرمي با آمريکا دارد، ستاد فرماندهي ناوگان پنجم آمريکا درمنامه، پايتخت اين کشور، مستقر است، در عين حال يکي از کشورهاي شش گانهعضو شوراي همکاري خليج فارس است که به همراه ديگر اعضاي شوراي همکاري خليجفارس عموماً در بيانيه پاياني نشستهاي رسمي خود ادعاي مالکيت اماراتمتحده عربي بر سه جزيره ايراني را در خليج فارس مطرح ميکند و ايران رااشغالگر جزاير ابوموسي، تنب بزرگ و تنب کوچک ميخواندو دانشگاهي بزرگ بانام خليج ع... تاسيس کرده است.....

کوتاه سخن اين که:

1)به نظر نميرسد حساسيت به سخنان غيررسمي هر يک از شخصيتهاي نظام که دردولت کنوني ايران عضويت ندارد، بهانه خوبي براي جنجال آفريني، بدرفتاري باشهروندان ايراني تبار شيعه و اظهارنظرهاي نسنجيده مقامهاي رسمي بحريني وساير کشورهاي عربي عليه ايران باشد.

بنا بر اين بهتر است همسايگانعرب ما در برابر خويشتنداري و مداراي ايرانيان از اين پس از ادعاي ارضيعليه تماميت ارضي ايران دست بر دارند، چرا که در صورت تکرار اين ادعاهاايران نيز حق هر گونه واکنش مناسب که صلاح ببيند را خواهد داشت.

دراين ميان سخنان شيخ خالد بن احمد آل خليفه وزير امور خارجه بحرين مبني براين که: «بحرين در حال حاضر راه حل ديپلماتيك را به جاي تشديد و بحرانيشدن مسائل ترجيح ميدهد.» نشان دهنده آغاز تغيير در رفتارهاي هيجانيکشورهاي عربي بعد از ما جراهاي اخير است.

2) آنچه تاکنون کمتربدان پرداخته شده، دسيسه چيني زيرزميني و خاموش انگليس عليه منافع ايراندر خليج فارس است که در مساله بحرين، جزاير سه گانه،.و نام خليج فارس بهخوبي به اثبات رسيده است.
در تازهترين اقدام اين کشور، روزنامهانگليسي زبان «تايمز» چاپ لندن چند ي پيش درخبري، نه تنها از عبارت «خليج»استفاده کرد که حتي به طور شيطنت آميزو با شور و شعف خاصي مدعي شد «بابسترسازي انجام شده در رسانههايي نظير بي بي سي در تهران هم اکنون نامخليج را به عنوان خليج فارس ميشناسند و مسئولان ايراني نيز با بي تفاوتيديگر حساسيتي دربه کار گيري اين نام به جاي خليج فارس ندارند».

3)برخي رفتارهاي کشورهاي عربي رفتاري خلاف تعاليم دين مبين اسلام و حضرتمحمد(ٌص) را به نمايش ميگذارد از آن جمله است آزار و تحقير ايرانيان وموارد متعدد اقدامات غير اخلاقي عليه ايرانيان در دوبي يا کشتار زايرانايراني حج، و... در حالي که در اسلام تنها معيار تقوي به عنوان تمييز بينابناء بشر شناخته شده است،نه نژاد و رنگ و.....اعراب حتي پا را از اينرفتار پان عربيستي نيز فراتر گذاشته و در حال تغيير نام گونههاي بوميآبزيان و حيات وحش خليج فارس از پسوند «پرسيکوس» و «پرسيکوم» به «عربيکوس»و «عربيکوم» هستند که متاسفانه هنوز واکنش شايسته جامعه علمي و محيط زيستيايراني و بين المللي را به دنبال نداشته است.

4) از ياد نبريم کهدر طول تاريخ کهن ايران زمين دشمنان هرگاه به تصور خود ايران را ضعيفديدهاند به ايران حمله کردهاند و از ياد نبرده ايم که صدام حسين را کهدر شروع انقلاب و به تصور ضعف ايران ناشي از انتقال قدرت قرارداد رسمي وبين المللي 1975 الجزاير را در بين نمايندگان ملت عراق و در برابر دوربينهاي تلوزيوني شبکههاي بين المللي پاره کرد و ادعاهاي کهنه همهدولتهاي پيشين عراق عليه ايران را دگر بار مطرح کرد و عجيبتر اين که اينادعاها بارها توسط شخص آ قاي طالباني رييس جمهور فعلي عراق و سايرمقامهاي اين کشور نيز تکرار شده است و جالبتر اين که تقاضاي بخشش بدهي1000ميليارد دلاري عراق به ايران نيز در سفر اخير طالباني توسط ايشان بهدر خواست لغو قرارداد 1975 الجزاير به بهانه تضييع شدن حق عراق در آناضافه شده است.

اين در حالي است که اگر به قول آقاي طالبانيکشورهايي نظير آلمان و فرانسه بدهي عراق را بخشيدهاند،اين بدهي بابت خريدسلاحهاي جنگي نظامي و شيميايي بوده که توسط عراقيها به کار رفته و صدهاهزار ايراني را به شهادت رسانده است. از ديگر سو اين کشورها پيشتر سودهايخود را در اين معاملات به دست آوردهاند ولي آيا با اين شرايط و با توجهبه اين که کويت با وجود اين که تاکنون نزديک 15 ميليارد دلار از غرامت خودرا از عراق دريافت کرده و حتي از يک دلار از 56 ميليارد کل غرامت عراقنگذشته چون آن را حق ملت خود ميداند،آيا شايسته است ما از اين حق مسلمملت داغدار و آسيب ديده خود، به هر دليلي بگذريم؟

5) پرسش اساسيايرانيان ميهن دوست به ويژه خانوادهها ي داغدار شهيدان گرانقدر،جانبازانجنگ تحميلي و آزادگان سر فراز ميهن عزيزمان اين است که از اين پس هرگونهتهديد عليه گوشهاي ديگر از تماميت ارضي ايران در خليج فارس،جزاير سهگانه،مالکيت ايران بر نيمه شرقي ايران در اروندرود، سهم ايران در دريايمازندران و... ناديده گرفتن جانفشاني شهيدان،جانبازان و آزادگان غيرتمنديتلقي ميشود که جهت حفظ ميهن و نظام تمام وجود خود را ايثارکردهاند.البته روي سخن ما با اعراب عزيز هم ميهن نيست چرا که آنان بااهداي 45000 شهيد در جنگ تحميلي به خوبي پاسخ بد خواهان و تجزيه طلبانايران را دادهاند.

6) ادعاهاي اعراب تاکنون عموما باسعه صدر وواکنش بسيار نرم و مودبانه ايران همراه بوده است ولي رويدادهاي اخير بهاثبات رساند که دشمنان ايران که به هيچ روي کوچکترين واقعيت تاريخي عليهمنافع خود را بر نميتابند از کوچکترين فرصتي براي تهديد تماميت ارضيايران بهره ميجويند. لذا شايسته است دستگاه ديپلماسي ايران با موضعيقدرتمندانه و در عين حال منطقي و معقول دست کم در روابط تجاري اقتصادي بااين کشورها به ويژه امير نشين دوبي کشور امارات، باز نگري و تجديد نظرصورت پذيرد تا هم آنان نتايج رفتارهاي خود را درک کنند و هم با انتقالسرمايه گذاريها بر روي منا طق مستعدي مثل کيش،قشم و چابهار رونق اقتصاديو جذب گردشگر را براي توسعه هر چه بيشترايران عزيزفراهم نماييم.


گرداورنده:مرداویز