[JUSTIFY]ایننوشته طنز رو به نقل از هفته نامه امین ویژه نامه نوروز 88 برای شما میآورم. هر کسی که فیلم قیصر رو دیده غیرت قیصر رو فراموش نکرده . "ابراهوم"نویسنده این متن وضعیت غیرت مردان ایرانی در هزاره سوم را در قالب قیصرعرضه کرده است . [/JUSTIFY]

قیصر در هزاره سوم
[JUSTIFY]
قیصربود توی خیابان داشت راه می رفت که خواهرش را با یک پسر دید! داشتند گل میگفتند و گل می شنیدند. دست کرد توی جبیبش. ضامن دار زنجان نبود!؟ نگاهکرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد. گذاشت رفت. هیچ چیز نگفت.هزاره سوم بود.[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]
قیصربود توی خیابان داشت راه می رفت که دید پنج تا جوان یک پیر مرد را گرفتهاند زیر مشت و لگد. دِ بزن! دست کشید به گردنش. دید رگ کلفت اصلاً از آنجارفته. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد. گذاشت رفت. هیچچیز نگفت. هزاره سوم بود.[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]
قیصربود. پیچید توی کوچه شان. شب بود. ملول بود. منگ بود. دیر وقت بود. دید یکپیرزن توی زباله دارد دنبال نان خشک و غذای پسمانده می گردد. دستش را بردکلید را از جیب در آورد که دید دسته کلید لای یک گله اسکناس پنج هزارتومانی گم شده. نگاه نکرد! نگاه نکرد! نگاه نکرد! چشم هایش خسته نشد. رفتتو. در را بست. هیچ چیز به خودش نگفت. هزاره سوم بود.[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]
قیصربود. توی تاکسی یه جغله بچه می گفت:"مفهوم واژه ها عوض شده. برای شما وطنمفهومی داشت که برایش می مردید. شما برای چه چیزهایی می مردید. برای خاک؟"قیصر دست کرد توی سینه اش که مفهوم وطن را، حتی به زبان اشک و خون به اونشان بدهد. دید سینه اش خالی از رازهای قدیمی است. نگاه کرد. نگاه کرد.نگاه کرد. چشم هایش خسته شد. از ماشین پیاده شد. هیچ چیز نگفت. هزاره سومبود.[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]
قیصربود. شب آمد خانه. با زنش نشستن پای کامپیوتر. چت کردن. عکس یه غریبه آمدتوی "روم" زنش. رگ کلفت گردن محو شده بود. زنش برایش از مفهو زندگی مدرنگفت. قیصر رفت گنجه قدیمی را بگردد ببیند چیزی از آن همه غیرتی که پنهانکرده بود، باقی مانده یا نه. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خستهشد. رفت بخوابد. هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود.[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]
قیصربود. روز تولد دخترش بود. دخترش پرید بغل پدر که خرج افتادی. جشن تولدداریم. چیزی نیست. چهل، پنجاه تا دختر و پسرن. دختره 16 سالگی اش را جشنمی گرفت. پرسید:"پسر ها کی اند؟" دختر گفت:"خبری نیست. دوست های دوست هایمهستند." خانه را روی سرشان برداشتند. موزیک تند بود. ترکاندند. قیصر دستکشید به سبیل هایش. دید خون نمی چکد. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشمهایش خسته شد. هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود.[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]
قیصربود. آمد خانه. پی این بود به سگش غذا بدهد. یک سگ زینتی خیلی خوشگل! ازاین پا کوتاه ها و مو بلند ها با ده تا زیمبل و زیمبو آویزان از بدنش. یکدفعه یک گربه آمد طرفش. سگ قیصر در رفت!؟ نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد.چشم هایش خسته شد. نه به گربه نه به سگ هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود.[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]
قیصربود. شب آمد خانه. پسرش هنوز نیامده بود. دم دمای صبح آمد. صورتش تغییرکرده بود. قیصر پرسید:"رفتی سلمونی؟" پسرش گفت:" سلمونی نه. صد دفعه گفتمدوره سلمونی ها دیگر تمام شد. بگو موسسه زیبایی." سر میز شام خیلی تو نخپسره بود. آخرش هم فهمید هر چی هست در منطقه ابروست. بله، دستکاری شدهبود. شبیه زنش. شبیه دخترش. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. هیچ چیز نگفت.رفت خوابید. هزاره سوم بود.[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]
همسایهجلوی قیصر را گرفت. گفت:" می گویند بچه ات همیشه تو فضا است. از پنجرهاتاقش همیشه دود به هواست. سرخ پوست شده؟" قیصر گفت:" به مولا می کشمش."آمد خانه پسره را خواست. هر چه گفت، پسره کتمان کرد. قیصر گفت:"مدرک دارمکه تو فضا دیدنت. فقط بگو این فضا که پاتوق تو شده، قبلاً اسمش چی بود؟"این بار پسر قیصر باباشو نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. هیچ چیز نگفت.لبخندی زد که یعنی خیلی پرتی. رفت خوابید. هزاره سوم بود.[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]
قیصررفت مانتو فروشی. یک مانتو کوتاه خرید. آورد خانه. گذاشت جلویش و تا آنجاکه می توانست مانتو را نصیحت کرد. بیچاره مانتو از فرط خجالت آنقدر بزرگشد که توی تن همه گریه می کرد. من می خواستم مطلبم را با امیدواری به آخربرسانم. قیصر را که دیدم با موی فشن و ریش لنگری و النگو بسته به مچ، حالاهزاره سوم را هم اگر ببینم، جرش می دهم.[/JUSTIFY]
[JUSTIFY]
قیصر: فرمون! کجایی که داداشتو مسخره می کنن؟[/JUSTIFY]

[JUSTIFY][/JUSTIFY]




سنترال کلابز