ناپلئون بناپارت

«چگونه فرانسه راسامان داد واروپارابی سروسامان کرد»
«عمومی»

«سرسخن»

آیاناپلئون مردبزرگی بود؟بیشترنویسندگان،حتی آنانکه وی رانمی ستایند،چنینمعتقدندکه ناپلئون یکی ازچندمردبزرگ تاریخ بود،اماه.ج.ولز[نویسنده معروفانگلیسی-1866-1946] نویسنده نامبردار انگلیسی میگوید:

«چهرهناپلئون درتاریخ،چهره ای است خودبین و خودپسندوحیله گر و آزمند؛هرکه راکهبه وی اعتماد میکرد سنگدلانه خوارمیداشت؛این چهره بزرگنما ازقیصر،اسکندروشارلمانی تقلیدمیکرد وراستی اگر دست به خون مردم نمیشست خود دلقکی بیش بهشمار نمیرفت»

درباره این داوری دست کم میتوان گفت که سخت بی پروا وتنداست.اما چه بسیار حقیقت که درآن نهفته است.این مرد آنچه را میخواستباید انجام میگرفت و دراین باره هیچ شک به خودراه نمیداد.میگفت:«قدرت هرگزریشخندبردارنیست»برای آنکه خود به قدرت رسد،درهیچ چیز درنگ نمیکرد،وبرایرسیدن به هدف های خود هیچ رفتاری دردیده او ستمگرانه و وحشیانهنمینمود،وهرچه خون آدمی میریخت چندان درنظرش بزرگ نمی آمد.ناپلئونمیگفت:«آدمیان همه تصویر اند،تنها ازرهگذر جایگاه و موقع خود ارزش پیدامیکنند».اوهرگز ندانست که آدمی در و تخته نیست و نمیتوان برای رسیدن بههرمقصود و سود،هرچندکه مقصودی نیکو و سودی پایدار باشد.ولی ناپلئون همچونمهره شطرنج آنانرابه بازی گرفت.

شاید به همین علت بود که سرانجامبازی راباخت.اماتاهنگامی که تنوربازی گرم بود،اگر نگوییم مردی بزرگ بود،دست کم بازیگری بزرگ به شمارمی آمد.بسیاری ازتاریخ پژوهان ناپلئون را بانادر پادشاه سرزمینمان مقایسه نموده اند[مخصوصا لارنس لاکهارت،که تاکیدبخصوصی براین امر داشته]ولی از سویی نیز این قضیه منتقدان خودراهم داشته ودارد.ما مردانی مانند ناپلئون و نادر را چه دوست بداریم و چه بیزارباشیم،نمیتوانیم از اینان بگذریم،زیرا مردمی که دردوران آنها میزیستندنمیتوانستند از اینان چشم بپوشند.ولی قصد بنده دراین نوشتار پرداختن بهدرستی یا نادرستی مقایسه ناپلئون و نادر نمیباشد،[درنوشتار دیگری به اینموضوع خواهم پرداخت]ناپلئون ازسال1799 تا 1815 شخصیت اصلی تاریخ بود و همهپادشاهان و سیاستمداران و مردم اروپا اورا ستایش میکردند،بنده در ایننوشتار با استناد به کتاب های آلبرماله و نوشته های کارل.ل.بکر و فردریکدنکاف و کتاب انقلاب فرانسه نوشته فیلیس کورزین، به سه دوره از رخدادهایزمان او خواهم پرداخت:

1- ناپلئون در فرانسه چه کرد.

2- در اروپا چه کرد.

3- چرا اروپا بر او شورید و سرانجام به جزیره سنت هلن روانه اش کرد.

بندهبه دلیل طولانی بودن مطلب و ذیق وقت،این نوشتار را در چند بخش به کاربرانتاریخ پژوه این انجمن ،تقدیم خواهم نمود.امید دارم توانسته باشم به دانستههای آندسته از کاربران علاقه مند به تاریخ اروپا،افزوده باشم و همچنین دربالا رفتن سطح فرهنگی و[...] سایت ،کمکی نموده و سهم خودرا ادا نموده باشم.

وهمچنین امیدوارم در آینده روز به روز شاهد بالاتر رفتن سطح بخش تاریخ.تمدنو فرهنگ ،این انجمن باشم.به گونه ای که مورد استناد و استفاده دانشجویانواقع گردد.واین امر به حقیقت نخواهد پیوست مگر با یاری شما عزیزان. –مرداویز



[بخش نخست]

I- ناپلئون در فرانسه چه کرد

بوناپارتمشهور میشود،1796-1799.روز چهارم اکتبر 1795،یعنی یک روز بعدازآنکه شورشضد حکومت دیرکتوار[یعنی هیئت مدیره،در حکومت دیرکتوار فرانسه هموارهگرفتار اغتشاش و هرج و مرج بود-مرداویز]«با صفیر مشتی گلوله ازمیانبرخواست»،چنین آوازه درافتاد که این،کاربوناپارت جوان است.مردممیگفتند:«درست است،اما این همشهری بونوپارت کیست؟» چنین مینمود که هیچ کسپاسخ این پرسش رانمیداند.



ناپلئون به سال 1795 بیست و ششسال داشت.درجزیره کرس و از پدرومادری گمنام زاده شد،اندک آموزش و پرورش وآزمودگی پیداکرد،امادررشته سپاهیگری و تاریخ نظام کتابهای فراوانمیخواند.چون مردی بسیار جاه طلب بود و سخت به خود اطمینان داشت ،درپیفرصتی میگشت تانام و آوازه به هم برساند.در این زمان ازآنچه بودهم جوانترمینمود و هم پیرتر.جوانی بسیار لاغراندام و پرطاقت،سری بزرگ و مویی سیاهبلند و صاف داشت.دیدگان میشی و بی روحش بسیار ژرف و تاریک بود،و اندامشگرچه باریک و برجسته مینمود،خوب و خوش به هم آمیخته بود.[قدش کوتاه و قدریخمیده بود و از یک متر و شصت و هشت سانتیمتر تجاوز نمیکرد-آلبر ماله]چهرهای نظر گیرداشت و آسان فراموش نمیشد،و چنان شسته و رفته پرداخته آمده بودکه گویی برای نقش بر سکه ها و نشانهای افتخار ساخته شده است.



بهسال 1796 فرانسه هنوز گرفتار جنگ بااتریش بود،و بوناپارت را حکومتدیرکتورا به فرماندهی سپاهیان خود در ایتالیا گماشت.ماسنا،برتیه،واوگرو،که همه سالدارتر و آزموده تر و مشهورتربودند این کاررانمیپسندیدند،و برآن شدند که این جوان نوخواسته را ندیده گیرند.در یاردهمآوریل،نزدیک شهر جنوا ،این چند ژنرال کهنسال به انتظار نشستند تاباآنبوناپارت جوان برای نخستین بار روبرو شوند و گفتگو کنند.ژنرال جدید چندیآنان را درانتظار گذاشت،آنگاه با لباس نظامی و کلاه بر سر به اطاقدرآمد.«ناگهان آغاز به سخن کرد.فرمانهای خودرابابانگی سخت ،و جمله هاییکوتاه و دقیق و برنده داد،و نقشه کار خودرا بیان داشت و سپس بایک حرکت دستزیردستانش رامرخص کرد».ژنرالهای کهنسال یک کلمه سخن نگفتند،بلکه سلامنظامی دادند و رفتند.ژنرال اوگرو هنوز از اطاق بیرون نیامده رای خودرابیانکرده سوگندی بلند خورد و به ژنرال ماسنا چنین گفت:«این سردار کوچولو سختمرا ترساند.از همان لحظه اول مرا به برتری خود معتقد ساخت وبرای من دشواراست چگونگی این امر رابدانم»



ازآن پس چه بسیار مردم کههمین آزمایش راگذراندند.راستی آنست که درنهاد بوناپارت چیزی بود،در ژرفنایدیدگان سرد و میشی او نیروی رام کننده ای وجود داشت که به یاری آن خواستخودرا بردیگران تحمیل میکرد.کامباسرس[انقلابی و حقوقدانفرانسوی]گوید:«گویی دیدگان او سر آدمی را سوراخ میکند و فرو میرود».آنژنرالهای کهنسال،اوگرو و ماسنا،تاب چشمان وی رانداشتند.خاموش ماندند وفرمانش راگردن نهادند.نه تنها گردن نهادند،بلکه به ستایش وی پرداخته وازآن پس وفادار و حلقه به گوشش شدند.

برسربازان نیز همینمیگذشت،این مرد خودبین وسردرفتار روح اعتماد بر پیکر آنان دمید،حتی چنانشد که سپاهیان همه ازسر مهر وعطوفت سرسپرده وی شدند.و نام «سرجوخهکوچولو»یا «بنی=کوچولو» و نامهای مهرآمیزدیگری بوی میدادند.همه ازاوفرمانمیبردندزیرا به وی اعتماد داشتند و میدانستندکه بوناپارت سربازان را بهسوی«سرافرازی و شکوه و توانگری»راهبری میکند»

این اعتماد سربازاندرست ازکاردرآمد زیرا باچندلشگرکشی پرآوازه سپاهیان اتریش راشکست دادوازشمال ایتالیا بیرونشان کرد.آنگاه از کوههای آلپ گذشت و به سوی جنوبآلمان سرازیر شد،ودرآنجا لشکر دیگری ازسربازان فرانسه به فرماندهی ژنرالاوش به اوپیوستند.چون دولت اتریش بااین سپاهیان روبرو شد ناچار به امضایپیمان کامپو-فورمیو(1797) تن درداد.اتریشیها بنا به این پیمان رود راین رامرزفرانسه شناختند وبدین سان بلژیک راازدست دادند و ازرهگذر همین پیمان آندگرگونی های سیاسی که بوناپارت پیش ازآن درشمال ایتالیا داده بود تضمینشد.مردم ایتالیا سربازان فرانسه راهمچون سربازان آزادی بخش پذیرا شدهبودند،و به سرپرستی بوناپارت بسیاری ازنابرابری هارا ازمیان برداشتند وبهجای آن دوجمهوری کوچک ،بسان جمهوری فرانسه،بنیاد افکندند.یکی ازایندوجمهوری سرزمینهای پیرامون جنووا بود که بنام جمهوری لیگوریا نامیدهشد.اما جمهوری دیگر اهمیت بیشتری داشت و شهر میلان پایتخت آن بود ،و بخشبزرگ شمال ایتالیا رادربرمیگرفت و بنام جمهوری سیزالپین خواندهمیشد.بوناپارت در برابر رهایی دادن مردم ایتالیا ازچنگ سپاهیان اتریش وبنیاد افکندن سازمانهایی همانند سازمانهای فرانسه،تاوانهای فراوان ازآنمردم گرفت،و بسیاری از آثار هنری آن سرزمین را به کشور فرانسه فرستاد کهاینک هم برخی از آنها را درموزه لوور میتوان دید.ایتالیایی ها ،گرچه نامیاز استقلال داشتند،بزودی دریافتند که درجای ارباب پیشین ارباب دیگری نشستهاست.



این پیروزمندیها،بوناپارت رامشهورکرد.وچون بهکشورخودبازگشت مردم همه درباره کارهای بزرگ او سخن میگفتند و روزنامه هارامیخواندند.ازاین همه دریافتندکه بوناپارت به جنگ پایان داده ،واستان بلژیکراازچنگ اتریش بیرون کشیده،وشمال ایتالیا رادرشمار دولتهای وابسته بهفرانسه درآورده.گذشته ازآن ،این جنگ سرافرازانه غنائم بسیار به خزانه کشورآورد،و سربازان برای خویشان خود درفرانسه طلا و نقره فراوان فرستادند کهبسیار بهتر ازپولهای کاغذی و بی ارزش دستگاه حکومت بود.مردم ازاین همهدرشگفت میشدند،وامادردل نیز شادی میکردند.

بوناپارت فرمانروایفرانسه،1799.بوناپارت به درخواست دیرکتوار به پاریس بازگشت،ودرآن شهر مردمباستایش و شادی استقبالش کردند.اما خود میل نداشت که در پاریس بماند.چنینمی اندیشید که باماندن در پایتخت شمشیر او «زنگ خواهد زد».این شد کهپیشنهاد گشودن مصر راداد،واین سرزمین خود شاهراهی بود برای دست انداختن برمنافع بریتانیا در دریای مدیترانه .حکومت دیرکتوار به این ماجرا چندانامیدی نداشت؛اماازسرشناسی بوناپارت چندان ترسیده بود که به هرحال رهاییازدست او را به شادمانی پذیرفت.بوناپارت درژوئیه 1798 بایک دسته ناوگان ویک دسته سپاهی به اسکندریه رسید.مصر بزودی گشوده شد.امادرماه اوتدریاسالار انگلیسی به نام نلسون ناوگان فرانسه رادرنبرد نیل درهم شکست[ازبد بختش با یکی از بزرگتر از خود مواجه شد.یعنی دریاسالار نلسون،کهانگلیسی ها هنوز هم به وی افتخار میکنند-مرداویز] و بوناپارت و سپاهیان اودرهمان کشوری که گشوده بودند ،زندانی شدند.

دراین حال،کشورهاینیرومند اروپا ازنظارت فرانسه برشمال ایتالیا وگشوده شدن کشورمصر به دستسپاهیان فرانسه بیمناک شدند،و اتحادیه دیگری به راه انداختند،بنام اتحادیهدوم.به سال 1799 سپاهیان اتحادیه ،شمال ایتالیارابازپس گرفت،ومانند سال1793 ازسوی هلند و سویس یکباردیگر کشور فرانسه را تهدید به حمله کرد.بدینسان اگر بوناپارت میتوانست ازمصربازگردد ،باردیگر فرصتی پیش آمده بود تابه سرافرازی های تازه ای دست یابد.این بودکه نقشه ای طرح کرد تابه دستسربازان بریتانیایی اسیر نشود و آنگاه خودرابه یاری بخت سپرد و سربازانرادرمصرگذاشت ودرماه اکتبر 1799 به فرانسه رسید.وقتی مردم آگاهی یافتند کهبوناپارت تندرست به فرانسه رسیده ازشادی و سرور لبریز شدند.«ازرهگذر کفزدنها و سرودهای میهن پرستانه مردم ،رشته بازی هنرپیشگان در تئاترهاگسیخت،ودردیگرجاها مردم جمع میشدند و یکدیگر رادرآغوش میگرفتند و ازسرشادمانی و شوق میگریستند.»

اما بخت چندان یار بوناپارت نبود،زیراپیش ازآنکه به فرانسه برسد،کشوراوباپیروزمندی درنبرد زوریخ تقریبا رهایییافته بود.بااینهمه،چون دستگاه حکومت دیرکتوار کارش سخت به تباهی ودرماندگی کشیده بود و دوستانی انگشت شمار و دشمنان بسیار داشت،بآسانی ازمیان برخاست.ما نمیگوییم[فردریک دنکاف]بوناپارت تنها کسی بود که برایبرانداختن دستگاه حکومت پیشین دسیسه میکرد،بلکه ژاکوبن ها نیز[یکی ازمهمترین باشگاههای دوران انقلاب ،که پس از به قدرت رسیدن روبسپیر به شهرترسید و در مجلس نفوذ بسیاری داشتند-مرداویز]دست اندر کار توطئه بودند ومیخواستند دستگاهی همانند جمهوری سال1793 برپاکنند.شاه پرستان هم برایبازگشت دستگاه سلطنتی دودمان بوربون اسباب چینی میکردند و حتی درمیانکارکنان دستگاه خودحکومت نیز ،دسته ای بود که به رهبری آبه سیس[انقلابیفرانسوی و ازرجال فرانسه-1748-1836]برای«تجدید نظر درقانون اساسی»نقشههایی طرح میکردند.سپس به تنها چیزی که برای کاربستن نقشه های خود نیازداشت،پشتیبانی یک فرمانده لشکری بود.وقتی بوناپارت به فرانسه بازگشت،ژنرالمورو به سیس گفت :

«این هم مردی که بدان احتیاج داری»

سیسو بوناپارت را به هم پیوند دادند و ازاین پیوند به زودی یک کودک توطئه نامپای به جهان نهاد.درآن هنگام سیس یکی از پنج مدیر هیئت اجرایی دستگاهحکومت بود.دومدیر دیگر بنام:دوکوس و باراس،برانگیخته شدند و به آنانپیوستند،وبرخی از شاخه های دو دستگاه قانون گذاری نیز (ازجمله مجلس قدما ومجلس پانصد نفری)ازآنان پشتیبانی کردند-درمیان اینان لوسین برادر بوناپارتهم بود که برمجلس پانصد نفری ریاست داشت.درنهم سپتامبر این سه نفر مدیرانازکار کناره گرفتند،و ارتش یکسره به فرماندهی بوناپارت سپرده شد،و توطئهژاکوبن ها را دستاویز گرفتند،هردومجلس راواداشتند تاروز بعد در سن-کلو،خارج پاریس جلسه برپا کنند.

روز بعد سن-کلو کار آنچنان که امیدمیرفت به آرامی نگذشت.مجلس پانصد نفری سخت به مخالفت پرداخت،اما سرکشیآنان را به یاری سربازان سرکوب کردند،و هر دومجلس منحل شد،وبوناپارت،سیس،و دوکوس بنام کنسولهای موقت برگماشته شدند تا قانون اساسیجدید بنویسند.این رویداد همان کودتای (18برومر)معروف است که به دوره حکومتدیرکتوار پایان داد و فرماندهی بوناپارت را (از10نوامبر1799)آغازنهاد.هیچکس نمیدانست بوناپارت چه خواهد کرد،اما بیشتر مردم چنین میاندیشیدند که بوناپارت بهتر ازدیرکتوار کار خواهدکرد.این اندیشه مردمدربازار سهام تاثیر داشت و دریک هفته ارزش سهام قرضه دولتی از هفت به بیستافزایش یافت.[تقریبا در همان زمانها در ایران ،فتحعلیشاه به فکر ساختنسرسره ای برای زنان حرمسرا،به منظور شهوترانی بوده-مرداویز]

بوناپارتحکومت تازه ای بنیاد گذاشت که به ظاهر جمهوری بود اما به راستی صورتدیکتاتوری داشت،1799-1804.بوناپارت به حکومت مردم هیچ دلبستگی وباورنداشت،اما خودراچندان نیرومند نمیدید که یکسره و یکجا بنیادآنرابراندازد.نخستین دوره حکومت او را حکومت کنسولی ده سالهمینامند(1799-1802).درقانون اساسی جدید سه کنسول پیش بینی شد که برای دهسال به کشورخدمت کنند.تمام قدرت اجرایی به کنسول اول ،یعنی بوناپارتواگذار شد.برای آنکه کسانی رای مشورتی به اوبدهند،یک شورای دولتی به کارگماشت.مجلس سنایی نیز برپاکرد که از مردان برجسته تشکیل میشد.برای آنکه بهدستگاه حکومت رنگ و جلوه جمهوری دهد،دو مجمع قانون گذاری هم بنام تریبوناو مجمع قانون گذاری تشکیل داد؛اما این هردواختیار اندکی داشتند،ونمایندگان آن دوراهم مردم برنمیگزیدند،بلکه ازجانب مجلس سنا منصوبمیشدند.برای آنکه اختیار کنسول اول استواری بیشتری پیداکند،قانونی گذراندکه بنابرآن کنسول اول ،درهریک از هشتادو سه استان کشور یک «رئیس اداره»بهکار می گماشت واین رئیس پاسخده اوبود.بدین سان،توانایی عمل همه به دستکنسول اول افتاد ،و شورای دولتی و سنا و رئیس اداره دراستانهای کشور آنراپشتیبانی میکرد.قانون اساسی جدید رامردم با 3,011,007رای موافق در برابر1526رای مخالف پذیرفتند.



ازآن پس نیروی سررشته داری و قدرتاداره و کاردانی کنسول اول ناگهان پدیدارشد.مردان توانا رابنام«رئیساداره»به استانها فرستاد و اینان درهرجاکه به هنگام حکومت دیرکتوارنابسامانی رخ داده بود به کارپرداختند و حکومت به سامان برپاکردند.به جایاسکناس های واخورده پیشین پول استوار دیگری رایج شد.خراج نوینی برقرارکردکه گرچه سنگین بود،عادلانه و بادرستی گرداوری میشد،و درآمدی که ازهمینخراجگذاری پدید آمد،دستگاه حکومت رابازگردانید.بوناپارت باگذر دادنتماشایی سپاهیان از کوههای آلپ به دشتهای لومباردی سرازیر شد[مانند عبورمتهورانه نادر از تنگه خیبر-مرداویز] و در نبرد معروف مارنکو لشکریاناتریش راشکست داد و باز نظارت کشور فرانسه را بر شمال ایتالیااستوارکرد(پیمان لونویل1801)؛سال بعد انگلستان نیزازدرآشتی درآمد(پیمانآمین1802).بدینسان کشورفرانسه برای نخستین بار تاسال 1793باسراسر جهاندرآشتی به سر میبرد.چنین مینمودکه جنگهای درازی که ازانقلاب برخاسته بود،پایان یافته است ،و مردم منتظر فرارسیدن دوران آرامش و رفاه بودند.

بسال1802 سرشناسی و محبوبیت بوناپارت چنان بودکه پنداشت اگر گام دیگری برایرسیدن به قدرت مطلق بردارد گزندی رخ نخواهد داد.این شدکه ازمردمپرسید:«آیاناپلئون بوناپارت تمام عمر کنسول باشد؟»بازهم مردم با رای بسیارفراوان اوراپذیرفتند،وبدینسان حکومت معروف به حکومت کنسول تمام عمر(1802-1804)بنیادیافت.ازآن پس ناپلئون رنگ جمهوری خواهی رااز چهرهسترد.آشکارا جمهوری خواهان رادست می انداخت و آنان را بنام «خیالپرست»میخواند.راه و روش ساده جمهوری خواهان رادرزندگی کنار گذاشت،ودرکاختویلری شکوه و آیین دربار شاهی به راه انداخت،و نجیب زادگان و بانواندستگاه کهنسال اشرافی را پیرامون خود گرد آورد .با اینهمه به شاه پرستانآشکارا میگفت که به هیچ روی قصد ندارد سلطنت خاندان بوربون رابازگرداند.خواسته های او براستی روشن و آشکاربود،ودر دوسال بعد بار دیگرازمردم خواست تا بدو رای بدهند ،و این بار پرسش این بود:آیا ملت به اواجازه میدهد عنوان امپراتور برگزیند.ملت این راهم پذیرفت و 2,959,891 رایموافق برابر 2567رای مخالف قرار گرفت .بدینسان امپراتوری موروثی بنیادگرفت(1804)



ناپلئون مدعی بودکه باخرسندی مردم فرمانرواییمیکند.البته این ادعادرست بود.زیرامردم بدلخواه خود قدرت و اختیارخودکامگی بدو دادند،وبیشترمردم فرانسه بادلی شاد قدرت اوراگردن مینهادند.دراینباره چه باید گفت؟[کارل.ل.بکر-سرگذشت تمدن].مردم شش سال تمامدست به انقلاب زدند تاگردن از یوغ پادشاهی خاندان بوربون رها کنند.پسچگونه بودکه اکنون بدینسان خودکامگی ناپلئون راازدل و جان گردن می نهادند؟

چرامردم فرانسه باخرسندی تن به قدرت ناپلئون میدادند.مردم البته بنا بهچندعلت به ناپلئون گردن می گذاشتند،اما دوعلت ازهمه مهمتربود – یکی آنکهملت دیگر ایمانی به جمهوریت نداشتند و دیگر آنکه ناپلئون انقلاب ملت راازچنگ دشمنان رهایی داده بود.

بسال1793ملت برای رسیدن به جمهوریدست به خون و آتش یازیده بود،و درآن هنگام چنین می اندیشید که جمهوریتدستگاهی است مقدس ،یک گونه حکومتی است که خوشبختی و انساندوستی درپیدارد.چندسال نگذشت که رشته این ایمان استوار سخت سست شد وباآنکهبسال1799هنوزژاکوبنهاخوب و جمهوری خواهی زنده بودند،بویژه درمیان سپاهیانبسیاربودند؛توده مردم بدرستی و راستی به جمهوریت بدگمان شدند.جمهوریتدراندیشه مردم ،همراه باترور و خونریزی بود و با بیزاری تمام به آن مینگریستند؛حکومت دیرکتوارنیز که ناتوانترین و تباه ترین حکومتهای فرانسهبود در نظرمردم چنین مینمود.ازاینروبیشتر مردم فرانسه به سال1799حکومتخودکامه راکه می پنداشتند به شایستگی فرمان خواهدراند،برحکومت نابسامانجمهوری برتری دادند و پذیرفتند.

اکنون باید پرسید:اگر مردم ایمانخودرابه جمهوریت ازدست داده بودند،چرابه بازگشت پادشاهی خاندان بوربوندلبستگی نداشتند؟پاسخ اینست که تاج و تخت خاندان بوربون برآنبود که اگرپادشاه شود،کارانقلاب راازبیخ و بن ویران کند و رهبران آنراکیفردهد.اگراوپادشاه میشد نجیب زادگان راباز همان برتری های پیشین میداد ودهقانان را به قید و بندهای فئودالی گرفتار میکرد.همچنین اگراوبرتختمینشست چه بسا که کلیسای کاتولیک راازنوبرپا میداشت،زمین هایی راکه ازآنگرفته شده به دهقانان و مردم میانه حال فروخته شده بود به آنبازمیگرداند.ازاینها گذشته،ممکن بود رهبران انقلاب و بویژه آندستهازنمایندگان کنوانسیون ملی راکه به مرگ برادرش لویی شانزدهم رای دادهبودند،با زندانی کردن و ازشهرراندن و مرگ کیفر دهد.روحانیون و نجیب زادگانوالاتبار همه بااین برنامه همراه بودند زیرا ازآنسودمیگرفتند.امابیشترمردم،دهق نان و طبقه متوسط و افسران ارتش وسیاستمداران انقلابی باآن مخالف بودند زیرااگر این برنامه به کاربسته میشدسودی که اینان از رهگذر انقلاب برده بودند ازمیان میرفت.



ناپلئونازهمان اغازکار آشکارکردکه قصدندارد کارهای انقلابراازاثربیندازد.بعدازکودتای که دستگاه حکومت دیرکتوار رابرانداختگفت:«داستان انقلاب پایان یافت،واینک ماباید تاریخ آنرا آغازکنیم».ناپلئون میخواست مردم آنهمه کشمکشهای خشم آلود حزبی و خونریزی ها وخواب جمهوری ایدئالی یا حکومت فضیلت را به دست فراموشی بسپارند.اینهابدیده او همه «داستان»مینمود.می خواست مردم بنام:مردم وفادارفرانسه،انقلابرا کاری پایان یافته بشمار آورند،وهمه به او بپیوندند و دست در دست یکدیگربر بنیاد آن دگرگونیها که از رهگذر انقلاب در حقوق و مزایای مردم پدیدآمده بود ،کاخی استوار برای دستگاه حکومت برپا کنند.ناپلئون برای نگهداشتدگرگونیهای انقلاب کارهایی انجام داد.کارهای اورا میتوان زیر سه عنوانوارسی کرد(1)کلیسا و دین؛ (2)پنج قانون نامه؛ (3)آموزش و پرورش.



1-کلیسا و دین.یکی ازکارهایی که انقلاب آنرا ناتمام گذاشت مسئله کلیسایکاتولیک بود.بسال1793-1794کنوانسیون ملی کوشید تا بنیاد آنرا براندازد؛اماکوشش آن کارگر نیافتاد.بسال1799بیش از نیمی ازمردم فرانسه کاتولیکبودند.بخش بزرگ اسقفها و روحانیون کهن به سرپرستی پاپ از شناختن حکومتجمهوری بنام یک حکومت قانونی سربازمیزدند،و هنوز خواهان زمینهایی بودند کهحکومت انقلابی ازدست آنان گرفته و به مردم فروخته بود.

ناپلئون بهخودمذهب چندان توجهی نداشت ،اما خوب میدانست که مذهب عاملی است نیرومند ومیتواند هم به سود و هم به زیان حکومت کارگر افتد،و چون ناچاربود برملتیفرمانروایی کند که بخش بزرگ آن کیش کاتولیک داشت،چنین دریافت که بایدکاتولیک هارا نسبت به خود خوش گمان نگه دارد،و میدانست که تاپاپ و اسقفهایفرانسه،جمهوریت رایک دستگاه رسمی نشناخته اند و ازحقوق و دارایی های معینخود چشم نپوشیده اند،انقلاب رانمیتوان پدیده ای جای گرفته بهشمارآورد،وقدرت او سامانی استوارنخواهدیافت .ازاینرو ناگهان باپاپ پیوسهفتم گفتگو آغاز کرد،و پس از چندین ماه رفت و آمد و کشمکش اوراواداشت تایکموافقت نامه رسمی با حکومت فرانسه امضا کند.این موافقت نامه را کنکوردای1801مینامند.

دراین موافقت نامه پیوندهای بین کلیسای کاتولیک وحکومت فرانسه تعریف شد.بنابراین موافقت نامه ناپلئون میبایستی اسقفهارا بهکار بگمارد،و اسقف کشیش هارا و حکومت به هردودسته روحانیون دستمزد بپردازد.

بدینسانناپلئون کلیسارا درمیان دستگاه حکومت جایگاه ویژه ای داد.ودربرابرآنهمرضای پاپ رابدست آورد که بس مهم بود.پاپ آرزوداشت که کیش کاتولیک تنهاکیشی باشد که حکومت فرانسه آنرابشناسد.اما ناپلئون ازاین کارسرباززد وتوانست آزادی مذهب راکه ازآیین های انقلاب بود نگهدارد.همچنین پاپ میخواستزمینهای کلیسا به آن بازگردانده شود.اماناپلئون ازاین هم سرپیچید،ودرپایانکار موافقت کرد که نه خود او نه آیندگانش هرگز «وازهیچ راه مزاحم دارندگانزمینهای کلیسانشوند»البته به این ترتیب ازرهگذرکنکوردا کلیسای کاتولیک بهجایگاه خودبازگشت؛اماپاپ هم باامضای آن موافقت نامه ،حکومت جمهوری راکهآفریده انقلاب بود و همچنین اعتبارقانونهای انقلابی راکه ازرهگذرآنها،دارایی کلیسا گرفته و فروخته شده بود،بازشناخت.



2- پنجقانون نامه.مجلسهای انقلابی قانونهای بسیاری گذاشتند که همه درحقوقودارایی مردم تاثیرکرد – مانند قانون الغای نجیب زادگی و رستهها،پارلمانها؛همچنین قانونهای الغاء قید وبندهای فئودالی دربارهزمین؛قانونهای مربوط به زناشویی وطلاق؛قانونهایی که جرمهاراتعریف کردوآیین دادرسی راسامان داد.دراین قانونها چه بسا چیزهاکه ناروشن وناتمام،وناجورباقی مانده بود.ازاین روبسال 1799حقوق کشورفرانسه آمیزهدرهمی بود ازتوده آیینهای کهن و قانونهای جدیدانقلابی ،بدانسان کهخودقانون دانها نیز درشناخت قانون های درست بدشواری می افتادند.

ازاینهمه چنین برمی آید که قانونهای فرانسه به سامان تازه ای نیازداشت،یعنیناچاربودند که گزاره های آنرا به صورتی خلاصه تر و روشنتر واصولیتردرآورند.کنوانسیون ملی این کارراآغازکرد اماهرگزآنرابه پایان نبرد.کارسامان دادن به قانونهای فرانسه راناپلئون به انجام رسانیدواین خود یکیازآن کارهابود که اورادرخورشهرت ساخت.حقیقت اینکه اینکار به دست قانوندانها انجام گرفت،امااگرناپلئون نبود وآنان رابه این کاروانمی داشت ،قانوندانها هرگز آنرا به پایان نمی رساندند.ناپلئون قانون دانهارا گردهم آوردهو به کارشان گماشت.و میگفت داشتن یک قانون نامه ناقص بهترازنداشتن آناست.گاهی جلسه های اینان ازساعت هفت شب تا ساعت سه یاچهارصبح طولمیکشید.رایزنان و قانون دانهای بسیاربرجسته پس از چندساعت کارخوابشانمیگرفت؛اما ناپلئون آنان رابیدار نگه میداشت و به انجام وظیفه وادارمیکرد.هر آینه فریاد میزد:«حضرت آقا،بیدارشوید!مابایددستمزدخودرات صیلکنیم»سرانجام پس از چندسال کاروکوشش پنج قانون نامه کامل شد و اینها مربوطبودبه حقوق مدنی و کیفری و آیین دادرسی آنها و حقوق بازرگانی.

مهمترازهمهقانون مدنی بود(1804).دراین قانون حقوق اشخاص و مقررات دارایی آنان تعریفشد،وبررویهم دگرگونی هایی که ازانقلاب برخاسته بودپذیرفته شد.بنیادآنبراین اصل بود که همه مردم دربرابرقانون آزادوبرابراند.قانون مدنی درتعریفمقررات مربوط به دارایی کارانقلاب رادربرانداختن قیدوبندهای فئودالیپذیرفت.درموردقانون وراثت،همچنین مقرر داشت که وقتی کسی میمیرد بخش مهمیازدارایی او بین بازماندگان وی ازروی برابری تقسیم شود،وبدینسان فراهمآوردن سرزمینهای بزرگ رابه آن صورت که پیش ازانقلاب بود ،دشوارساخت.

درقانونکیفری(1810)نیزبه طورکلی،کارهای انقلاب پذیرفته شد.کیفرجرمهابرای همه مردمیکنواخت شد.کیفرهابازهمچنان سخت بود ازجمله کیفرمرگ وزندانی ابد،اما شکنجهوکیفرهای ستمگرانه کنارگذاشته شد.بازداشت وزندانی کردن دلخواه غیرقانونیشناخته شد،وآیین دادرسی حقوقی برای متهمان شناخت که پیش ازانقلابوجودنداشت.دادرسی آشکارا مرسوم شد؛وبه متهم اجازه داده شدکه ازوکیل یاریبگیرد ودردفاع خوداز گواهی گواهان هم بهره مندشود.در دادرسی جنایت هم چنانمقرر شدکه گروهی ازمردم شهر به نام هیات منصفه به کارپردازند.وبدینسان،قانون کیفری هم دگرگونی های مهم انقلاب را دراینبارهپذیرفت.

قانون نامه هایی که به دستورناپلئون سامان گرفت نه تنهاکارهای انقلاب را جاودانه ساخت،بلکه درقانون کشورهای دیگر نیز تاثیر مهمیبرجای گذاشت.قانون مدنی فرانسه در سده نوزدهم،بااندکی اصلاح،بهایتالیاوبلژیک وهلندو برخی کشورهای آلمان[منظور کنفدراسیونها.یعنی انتخابکننده ها.مانند هاپسبورگها-مرداویز]و کشور لویزیانا در آمریکا[ازایالتهایفرانسه زبان آمریکا-زیرا این کشور روزگاری مستعمره فرانسه بوده-مرداویز]همرسید.درحقیقت انقلاب فرانسه بیشتر ازهمین راه قانون مدنی در سازمانهایکشورهای اروپایی تاثیر کرد.

قانون مدنی فرانسه رابرخی چنین خواندهاند:«خلاصه و صورت اصلاح شده انقلاب فرانسه»و نامی است درست که که برآننهاده اند.ناپلئون بعدهانیز درجزیره سنت هلن گفته بود:«سرافرازی من ایننیست که درچهل نبرد پیروز شدم،بلکه درآنست که قانون مدنی را استوار ساختم»



3-آموزشو پرورش.پیش ازانقلاب بیشتر مدرسه ها دردست کلیسا بود.بیشتر دبیرستانهایمشهورهم همانها بود که راهبان ژزویت و بندیکتی[نخستین فرقه ای تندرو که ازفرانسه اخراج گردیدند و در پروس جایگیر شدند و دومی فرقه ای رهبانی منسوببه بندیکت-مرداویز]دراختیارداشتند.خواست ویژه این دبیرستانها آن بود کهبرای دستگاه کلیسا و قانون شاگرد تربیت کنند؛اما قصد عمده آنها نگهداریازآیین کاتولیک ،و برتری کلیسا ،و اقتدار پادشاه بود.آشکار است که رهبرانانقلابی با این روش آموزش وپرورش مخالف بودندوچنین دراندیشه داشتند کهکارآموزش وپرورش را دستگاه جکومت باید به دست گیرد،واین دستگاه برای همهمردم مدرسه های ملی و رایگان تدارک کند.به دیده رهبران انقلابی خواستمدرسه باید این باشد که مردمی خوشبخت و وفادار برای کشوربارآورد.

کنوانسیونملی درباره مدرسه های ملی ورایگان به گفتگوهای مفصل پرداخت ،اما چندانگرفتاری داشت که هرگزبه عملی کردن این خواست برنخاست.ناپلئون کارکنوانسیونملی را دنبال کردوبه انجام رساند.اگردستگاه حکومت رشته آموزش وپرورشرادردست نگیرد،راهبان بازخواهندگشت وچون دوران گذشته به گرداندن مدرسه هاخواهندپرداخت.[تنفر و ترس مردم آندوره فرانسه از راهبان جالب توجهاست-مرداویز]ازاینرو پس از چندسال گفتگو وآزمایش ،دستگاهی راکه خود نامدانشگاه امپراتوری (1808)بدان داد،برپاکرد.این دانشگاه بدان معنی کهماامروزمی فهمیم نبود.دانشگاه امپراتوری،عبارت بودازیک دستگاه کامل برایآموزش وپرورش ،ازدبستان،ودبیرستان،ودانشکده ها.سازمان همه این مدرسه هاوبرنامه های آموزشی ،وگماشتن معلمان،وپرداخت دستمزد،همه به دست حکومتسپرده شد.ناپلئون به همان علت که میخواست برکلیسا نظارت داشتهباشد،میخواست نظارت مدرسه هارانیز به دست بگیرد.امیدش این بودکه چوناسقفها ومعلمان را حکومت بکارمی گمارد ودستمزد میدهد،شاگردان را راهورسم«شهری خوب»بودن خواهد آموخت – یعنی راه ورسم وفاداری به ناپلئون راخواهند آموخت.

البته مدرسه های ناپلئون ،مدرسه های خوبی نبود.کاتولیک هاکودکان خودرا به این مدرسه ها نمی فرستادند.به دست آوردنمعلمان خوب هم دشواربود،هم ازآنرو که دستمزد اندک بود،و هم ازآن رو کهحکومت درکارهای معلمان،وهم درون مدرسه ها و هم ازبیرون دخالت بسیارمیکرد.با این همهفکارناپلئون در بنیادافکندن دستگاه مدرسه های ملی وزیرنظارت حکومت از دو جهت اهمیت بسیارداشت:

(1)این کار ازافتادن رشتهنظارت آموزش وپرورش به دست کلیسا جلوگیری کرد.(2)آن ایده انقلابی که میگفتحکومت باید مدرسه هایی بنیاد گذارد وهمه مردم راآزادانه بدانها راهدهند ازاین راه پایدار واستوار ماند.درحقیقت امروزکشور فرانسه همانرادارد که ناپلئون آن روز میخواست بنیاد گذارد – یعنی یک دستگاه هم شکلبرای مدرسه های ملی (دبستان.دبیرستان.دانشگاه)که ازجانب خودحکومت نگهداریشود ورشته نظارت آنها به دست حکومت باشد وبا شرایط برابر برای همه مردموسیله آموزش فراهم آورد.



اندیشه برابری حقوق راکه انقلاببنیادنهاد ناپلئون نگهداشت.یک امپراتوری موروثی پی افکند،وبرای سازماندادن به حکومت امپراتوری ،روش تمرکزاداری راکه پیش ازانقلاب و به دورانفرمانروایی پادشاهان وجود داشت،ساده ترکرد وسامان بهتری بدانداد.امپراتوری موروثی وی پایدار نماند .پس از سال 1815 پادشاهی بوربونبازگشت .بسال 1848حکومت جمهوری بنیاد گرفت .بسال1852امپراتوری موروثی(ناپلئون سوم)باز برقرار شد.بسال 1871 سومین حکومت جمهوری فرانسه پیافکنده شد که تا سال 1940 همچنان باز ماند.بدینسان کشور فرانسه سرانجام بهآرمان جمهوری که ازآرمانهای انقلاب بود بازگشت.اما به دوران همه اینحکومتها ،برابری حقوق که ازرهگذرانقلاب پدید آمده بود،و تمرکز اداری کهرسمی ناپلئونی به شمارمی آمد ،بااندک دگرگونی پایدار ماند.سازمانهایامروزی فرانسه تقریبا همانها است که به دست انقلاب و ناپلئون پدید آمد.



«این موجود بدنام را تار و مار کنید» ولتر



پایان بخش نخست



نویسنده:مرداویز

(برداشت با ذکر منبع مجاز است)
در انقلاب کبیر فرانسه خاندان سلطنتی را در میدان شهر گردن زدند.واین همان سرها میباشد.
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید][برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
لویی شانزدهم و ماری آنتوانت
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
اعضای طبقه سوم در تالار تنیس[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
اعلامیه حقوق بشروشهروند
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
ناپلئون بوناپارت
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]