صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 99

موضوع: در محضر استاد

  1. #1
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    در محضر استاد

    با سلام خدمت تمامی دوستان بزرگوار

    در این قسمت قصد دارم بخشهایی از کتاب در محضر استاد (جلد دوّم) نوشته سید حسن ابطحی را برای شما به رشته تحریر درآورم.
    ازآنجا که این کتاب برای من مفید بوده و اطلاعات زیادی در مورد روح-عامذر-معاد-قیامت و ... آورده شده به تمام دوستان توصیه می شود که مطالب رادقیقاً بخوانند.

    موفق و موید باشید.

  2. #2
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    بسم الله الرحمن الرحیم
    الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله اجمعین سیما الامام المبین الحجه القائم المنتظر المهدی (ع)

    د ر محضر استاد جلد دوّم

    پيشگفتار

    بدون ترديد اولياء خدا به خاطر انسى كه با خدا دارند صاحب الهامات و مكاشفات و مشاهدات انـد، خـداى تعالى در قرآن مجيد مى فرمايد:

    وَ م ا ك انَ لِبَشَرٍ اَنْ يُّكَلِّمَهُ اللّ هُ اِلاّ وَحْيًا اَوْ مِنْ وَّر اءِ حـِج ابٍ اَوْ يـُرْسـِلَ رَسـُولا فـَيـُوحِىَ بِاِذْنِهِ م ا يَش اءُ اِنَّهُ عَلِىُّ حَكيمٌ

    يعنى :

    خداى تـعـالى بـا هـيـچ بـشـرى سـخـن نـمـى گويد مگر از طريق وحى يا از پس پرده و يا بوسيله فـرسـتـادن رسـولان كـه بـا اجـازه پـروردگـار از هـر چـه بـخـواهـد بـه آن رسول وحى مى شود، زيرا خداى تعالى برتر و حكيم است .

    بـنـابـرايـن مـمـكـن اسـت خـداى تـعالى به اوليائش از مردم معمولى وحى كند (چنانكه به مادر حـضرت موسى وحى كرد و ما مى دانيم كه او پيامبر نبود) يا از طريق مكاشفه كه همان الهامات است با او سخن بگويد، كه معنى "مِنْ وَّر اءِ حِج ابٍ" (از پس پرده ) همين است پس اگر استاد در ايـن كـتـاب سـخـنانش را بيشتر از طريق مكاشفه بيان مى كند و ما از آيات و روايات مؤ يّداتى بـراى سـخـنـان او نـقـل مـى كـنـيـم ، تـوانـسـتـه ايـم بـهترين و محكمترين مطالب واقعى را به خوانندگان محترم ارائه دهيم .

    زيـرا هـر چـيـزى كـه بـر اسـاس دو پـايـه مـسـتقل استوار باشد اگر در هر يك از آن دو پايه كوچكترين ضعفى بوجود آيد ديگرى جبران سستى آن را خواهد كرد.

    ضمنا مكاشفه به دو نوع تصوّر شده است . يكى كشف حقايق علمى كه غالبا از الهامات و حكمت الهـى سـرچـشـمـه گـرفـتـه كـه ايـن نـوع از مـكـاشـفـه را "مـكـاشـفـه عـلم " و "مـكـاشـفـه حال " مى نامند.

    و ديـگـرى مـكـاشفه و ديدن مناظر طبيعى و اشخاص ، در عالم خلسه و يا بين خواب و بيدارى ، كه اين نوع مكاشفه را "مكاشفه عين " مى نامند.

    در ايـنـجـا لازم مى دانم به نكته اى كه در مكاشفه علمى براى خودم كشف گرديد و مربوط به بـسـيـارى از مـطـالب ايـن كـتـاب اسـت در ايـن مـقـدّمـه بـراى خـوانـنـدگـان مـحـتـرم نقل كنم تا شايد بخشى از حقايق اين كتاب كه با هاضمه هاى ضعيف سازگارى ندارد تا حدّى قابل هضم و غيرقابل انكار باشد.

    در يـكـى از شـبـهـاى عـزيـز و پـر بـركـت مطالبى از فلسفه كه در ايّام جوانى خوانده بودم قـبـل از خواب و پس از عبادت مختصرى در فكرم رژه مى رفت و بعضى از آنها را با آيات محكم قرآن و روايات معتبر اسلامى مقايسه مى كردم و منافات زيادى بين آنها و اينها مى ديدم .

    حالت مكاشفه اى به من دست داد در آن مكاشفه متوجّه شدم كه "فلسفه " مجموعه مطالبى است در شـنـاخـت حـقـايـق اشـيـاء مـتـّكـى بـه افـكـار بـشـرى و بـه قول اهل لغت و يا اهل فنّ "علم به حقايق اشياء به اندازه توانائى بشر است.

    ولى "حـكمت " مجموعه مطالبى است در شناخت حقايق اشياء متّكى به وحى يا الهام و مكاشفه كه از جـانـب رسـولان الهـى و اوليـاء خـدا بـه انـدازه اى كـه بشر در تمام دوران زندگى به آن نيازمند است ، مى باشد.

    بنابراين "حكمت " شامل حقايق قرآن و آنچه حضرات "معصومين " (عليهم السّلام ) از طريق علمى كـه "يقذفه اللّه فى قلب من يشاء" يعنى :

    خداى تعالى به قلب كسى كه دوستش دارد از راه مكاشفه و يا الهامات مى اندازد، مى باشد.

  3. #3
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    تـوضـيـح آنـكـه در تـعـريـف فـلسـفـه احـدى از اهـل فـنّ و لغـت نـگـفـتـه انـد كـه فـلسـفـه شامل وحى و الهاماتى كه از طرف پروردگار به بشر و بالاخص به رسولان الهى شده است ، مـى شـود، بـلكـه هـمـه مـعـترفند كه فلسفه علم و شناختن حقايق اشياء است به اتّكاء افكار بشرى ، نهايت در راس مسائل فلسفى دانشمندان بزرگى مانند:

    سقراط و افلاطون (از قدماء) و انـيـشتين و راسل (از متاءخّرين ) بوده اند و بالاخره تمام مكاتب فلسفى كه تعدادشان از صد و هـشـتـاد مـكـتـب هـم تـجـاوز مـى كند

    همه متّكى به افكار دانشمندان آن مكتب بوده و همه با هم اخـتـلاف شـديـدى دارنـد كـه هـمـيـن اخـتـلاف مـايـه سـردرگـمـى انـسـان در مـسـائل مـخـتلف فلسفى بوده و همين اختلاف دليل بر آنكه فلسفه متّكى به افكار بشرى است بـوده و هـمـيـن اخـتـلاف دليـل بـر آنـكه مطالبش متّكى به وحى و الهامات غيبى نبوده است ، مى بـاشد. زيرا اگر تمام پيامبران الهى در يك جا جمع شوند كوچكترين اختلافى در بيان حقايق و مـعـارف نـدارنـد و هـمـيـن عـدم اخـتـلاف دليـل بـر حـقـّانـيـّت راه و سـخـنـانـشـان بـوده و دليـل بـر آنكه سخنانشان متّكى به وحى و الهام از طرف خداى واحدى بوده است ، مى باشد و آن بـه معنى آن است كه آنها داراى حكمت الهى بوده و حكمت را از جانب خداى تعالى ياد گرفته اند.

    پس حكمت همان گونه كه در قرآن آمده بيان حقايق اشياء و معارف حقّه است ولى متّكى به وحى ، زيـرا خـداى تـعـالى هـمه جا حكمت را به خود نسبت مى دهد و مى گويد:

    وَ لَقَدْ ا تَيْن ا لُقْم انَ الْحِكْمَةَ

    يعنى :

    ما به لقمان حكمت را تعليم داديم .

    و مى فرمايد:

    ذ لِكَ مِمّ ا اَوْحى اِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ

    يعنى :

    اين مطالب از آن چيزيهائى است كه خداى تعالى از حكمت به تو وحى فرمود.

    و مـى فـرمـايـد:

    يُؤْتِى الْحِكْمَةَ مَنْ يَّش اءُ وَ مَنْ يُّؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اُوتِىَ خَيْرا كَثيرًا

    يـعـنـى خـداى تـعالى حكمت را به كسى كه بخواهد مى دهد و به كسى كه حكمت را داد خوبيهاى بسيارى به او داده است .

    و مى فرمايد:

    وَ يُعَلِّمُهُ الْكِت ابَ وَ الْحِكْمَةَ

    يعنى :

    به حضرت عيسى خداى تعالى كتاب و حكمت تعليم داد.

    و مـى فـرمـايـد:

    فـَقـَدْ ا تـَيـْن ا ا لَ اِبـْر اهـي مَ الْكـِت ابَ وَ الْحـِكـْمـَةَ

    يـعـنـى :

    بـه آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم .

    و در بـسـيارى از آيات قرآن علّت بعثت انبياء (عليهم السّلام ) را تعليم حكمت و كتاب به مردم دانسته و فرموده :

    وَ يـُعـَلِّمـُهـُمُ الْكـِت ابَ وَ الْحـِكـْمـَةَ

    يـعـنـى :

    انـبـيـاء و بـالاخـص رسـول گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) براى تعليم دادن كتاب و حكمت به مردم مبعوث شده اند.

  4. #4
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    و در احـاديـث زيـادى حـكـمـت را از نـاحـيـه خـداى تعالى كه به قلب بندگانش جارى مى سازد مـعـرّفـى كـرده كـه مـنجمله اين حديث است :

    من اخلص للّه اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه الى لسانه.

    يـعـنـى :

    كـسـى كـه خـود را در مـقام خلوص چهل روز قرار دهد چشمه هاى حكمت حتّى از قلبش به زبانش جارى مى شود.

    بـنـابـرايـن آنـچه در اين كتاب از حقايق نوشته مى شود و به عنوان مكاشفه كه خود حكمت است نـقل مى گردد، متّكى به آيات قرآن و روايات "اهل بيت عصمت و طهارت " (عليهم السّلام ) بوده و از حكمت الهى استفاده شده است .

    ضـمـنـا در جـلد اوّل ايـن كـتـاب مـتـذكـّر شـديـم كـه مـنـظـور از "او" كـه در سـرفـصـل مـطـالب ايـن كتاب آمده كسى جز حضرت استاد نبوده كه من از ذكر نامش معذورم و در بـعـضـى از جاها احتمالا اساتيد متعدّده اى منظور بوده اند كه در هر كجا كلمه "او مى گفت " ذكر مى شود در نيّت مؤ لّف همان استاد معهود منظور بوده است .

    سرگذشت من

    او مى گفت :

    وقـتـى مـن مـراحـل سـيـر و سـلوك را طـىّ نـمـودم و صـفـات رذيـله را از خـود دور كـردم و مـراحـل تـوبـه و اسـتقامت و صراط مستقيم و محبّت و جهاد با نفس و عبوديّت را پيمودم و بـالاخـره محبّت دنيا را از دل بيرون كردم و بلكه از دنيا كنده شدم و مى توانستم در راه خدا از هـمـه چـيـز بـگـذرم و از آن بـه بعد به وظيفه ام عمل مى كردم ، تقلّب و خيانت ، ريا و دروغ در وجودم نبود، بخل و حسد به كلّى از دلم رفته بود، نوع دوست بودم و هيچگاه به فكر رياء و تـفـاخـر بـر مـردم نـبـودم ، بـلكـه خـود را خـادم مـردم مى دانستم ، حقّ مى گفتم و حقّ مى شنيدم و بـالاخـره خـيـلى از اخـلاقـيـّات و صـفـات بـدم بـرطـرف شـده بـود.

    در ايـن مـوقـع و در ايـن حـال يـك شـب بـا آنـكـه در اطـاق تـاريـكى نشسته بودم و با خداى خودم انسى داشتم ، اشك مى ريـخـتـم و بـا او گـرم راز و نـياز بودم ، ناگهان نمى دانم چه شد، آيا در اين بين به خواب رفـتـه بـودم ، يـا از خـود بى خود شده و يا به عالم معنويّت وارد شده بودم و بالاخره در آن حال ديدم اطاقم پر از نور شد، نه آنكه فكر كنيد از اين نورهاى مادّى مثلا مانند چراغهاى هزار شمعى و يا مثل آنكه خورشيد وارد اطاق شده باشد، نه . نورى بود كه از اينها روشنتر، ولى لطـيـف ، يـعنى با آنكه من از تاريكى مطلق ناگهان وارد اين روشنائى شديد شده بودم ، ابدا چشمم ناراحت نشد و بلكه چشمم منوّرتر شد و بالاخره بهتر اين است كه خصوصيّات بعضى از چيزها شرح داده نشود، چون به قلم شرحش ممكن نيست و "تا نبينى ندانى ".

    بـالاخـره در وسـط اين نور شبحى كه درست تشخيص نمى دادم كه او كيست و او چيست ، ولى با كـمـال آرامـش و تـسـلّط بـه نـفـس او را ديـدم و بـا زبـان دل (كه تا اهل دل نشوى آن زبان را نمى فهمى ) اين گفتگوها انجام شد.

  5. #5
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    از او پرسيدم :

    شما كه هستيد؟ فرمود:

    من "فاطمه زهراء" دختر رسول گرامى اسلامم .

    گـفـتـم :

    شـمـا مـادر مـن هـستيد، من از فرزندان شمايم ، آيا مى پسنديد كه من براى رسيدن به كمالات اين همه رنج بكشم و از ديدگانم اين همه اشك جارى گردد؟ با همان زبان فرمود:

    هر كس از فرزندان ما و يا از شيعيان ما دلش را از محبّت دنيا فارغ كند و مـا را بشناسد و بداند، از كجا آمده و در كجا هست و به كجا مى رود؟ به كمالات واقعى خواهد رسـيـد. و تو درست است كه محبّت دنيا را ترك كرده اى و صفات رذيله را از خود دور نموده اى ولى شرط دوّم كه شناختن نور مقدّس امام است هنوز انجام نداده اى .

    گفتم :

    آن هم به دست شما است بايد آنها خودشان را به من معرّفى كنند تا آنها را بشناسم .

    فـرمـود:

    بـه فـرزنـدم "بـقـيـّة اللّه " حـضـرت "مـهـدى " (عليه السّلام ) دستور مى دهم تو را راهنمائى كند.

    ايـن را گـفـت و ديـگـر آن جـمـال الهـى و مـلكـوتـى را در آن شـب نـديـدم ولى خـوشـحال بودم كه به من وعده خوبى داده اند و بالاخره با هر فشارى كه بوده با هر عجز و ناله اى كه بود، خود را مورد لطف ملكه جهان هستى قرار داده بودم .

    امـّا چـنـديـن ماه در اين انتظار جانم به لبم آمد، آه كه چقدر انتظار معشوق ناراحت كننده است ، نه آنكه فكر كنيد مى خواهم بگويم .

    هزار وعده خوبان يكى وفا نكند.

    نـه ، مـن بـا ايـن شعر مخالفم ، وعده خوبان همه اش وفا مى كند، دير يا زودش هم به مصلحت است ، جريان من هم به مصلحتم بود، خودم بهتر مى دانم .


    آنـچـه را كـه از مـصـلحت اين تاءخير مى توانم بگويم اين است كه من قدردان معشوق و محبوبم شـدم ، وقـتـى به او رسيدم او را از جانم بهتر دوست داشتم و لحظه اى از او غفلت نمى كردم ، امّا اگر همان روزهاى اوّل به من آن معارف را لطف مى كردند شايد زياد قدردانش نبودم .

    به هر حال در اين مدّت خيلى رنجور شدم ولى نمى خواستم چيزى بگويم كه مرا مطرود كنند و يا خلاف ادب باشد، صبر مى كردم ، امّا چه صبر كشنده اى ، شبها در همان ساعتى كه آن "نور مـقدّس " را ديده بودم ، در همان اطاق تاريك مى نشستم و همان اذكار و اوراد و تضرّع و زارى را مى كردم ، خبرى نمى شد.

    تـا آنـكـه يـك شـب از بـس گـريـه كـرده بـودم و بـى حال شده بودم بى ادبانه با حضرت "فاطمه اطهر" (سلام اللّه و صلواته و تحيّاته عليها) گـفـتـم :

    آخر چرا شما كم لطف شده ايد، به جان خودتان قسم اگر بدانم فرزندتان حضرت "بقيّة اللّه " ارواحنا فداه سر قلّه دماوند است و من با هر زحمتى كه شده زنده به آنجا مى رسم هـمين الا ن حركت مى كنم و به محضرش مشرّف مى شوم و درسى كه مرا به آن وعده فرموده ايد از او مـى گـيـرم و بـر مـى گـردم . امـّا چه كنم كه جاى او را نمى دانم ، من ديگر طاقت ندارم و ديگر هم عرضى ندارم .

    امـّا او كـه مـحبوبه ام بود، عزيزتر از جانم بود، اين بى ادبى مرا به حساب نياورد و در آن شب دست مرا به دست عزيز عزيزان و سرور سروران و تنها نماينده الهى حضرت "بقيّة اللّه " روحـى و ارواح العـالمـيـن لتـراب مـقـدمـه الفـداء داد و مرا به او سپرد و رفت و من از محضر حضرت "بقيّة اللّه " ارواحنا فداه معرفت "ائمّه اطهار" (عليهم السّلام ) را تعليم گرفتم ، كه مقدارى از آن معارف را در سخنان آينده ام براى تو شرح مى دهم .

  6. #6
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    او مى گفت :
    در يـكـى از شـبـهـاى تـابـسـتـان كه فوق العاده از نظر بدنى خسته ولى از نظر روحى سر حـال بـودم و بـا محبوبم ، عزيزم ، خداى مهربانم ، حرف مى زدم و مناجات مى كردم متوجّه شدم كـه در اثـر بـى مـعـرفتى ، عوض مناجات ، او را ندا مى كنم ، با او با فرياد حرف مى زدم ، اگر چه جوهره صدايم به گوش نمى رسد ولى باز هم صدايم را نسبت به نزديك بودن او بـلنـد كـرده بودم ، زيرا وقتى او از رگ گردن به من نزديكتر است.

    هر طور كه با او آهسته هم حرف بزنم مثل اين است كه در گوش شما فرياد كشيده باشم .

    مگر او نفرموده :

    وَاذْكُرْ رَّبَّكَ فى نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَّ خي فَةً وَّ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ؟

    مگر او نفرموده :

    يَعْلَمُ خ ائِنَةَ الاَْعْيُنِ وَ م ا تُخْفِى الصُّدُورُ

    پـس چـرا بـا او آن چـنانكه او فرموده حرف نزنم و به ذكر خفىّ كه به مراتب از ذكر جلىّ در پيشبرد كمالات روحى قويتر است خود را عادت ندهم ؟! لذا از آن شـب بـه بعد بيشتر اوقات با روحم ، با جانم ، با قلبم ، با خداى عزيز حرف مى زدم و از او حاجت مى خواستم و اظهار عجز و خضوع مى كردم .

    تـا آنـكـه كـم كم با او ماءنوس شدم و او به من لطف زيادترى پيدا كرد و ديگر از من رو نمى گرداند و با تمام كبريائيش به من اعتناء مى كرد و با من حرف مى زد و مرا هدايت مى فرمود.

    زيرا فرموده :

    يَهْد ى مَنْ يَّشاءُ

    لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا

    اِنَّ عَلَيْن ا لَلْهُدى

    يعنى :

    هدايت و راهنمائى بشر به عهده خدا است .

    سپس استاد گفت :

    تـو فكر مى كنى خداى مهربان ، خداى عزيز، خداى محبوب ، چگونه با ما حرف مى زند، اگر بـراى تو بگويم كه او دائما با ما حرف مى زند و ما هم دائما به او بى اعتنائى مى كنيم تا جائى كه حتّى ديگر صداى او را نمى شناسيم ، خيلى دلت مى سوزد و خود را در حقّ اين محبوب حقيقى ظالم و ستمگر مى شناسى .

    حـالا بـراى تـو آن را شـرح مـى دهـم تـا اگـر خدا را دوست داشته باشى آتش بگيرى ، منفجر شـوى ، يـا بـالاخـره مـتـوجـّه سـخـنان حكيمانه او گردى و حتّى يك كلمه از سخنان اين عزيز را نشنيده از كنارش نگذرى.

  7. #7
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    او مى گفت :

    ايـن را بـدان كـه بـا مـا، دو نـفـر دائمـا حـرف مـى زنند يكى "دشمن " ما "شيطان " است و ديگر "محبوب " ما "رحمن " است و چون متاءسّفانه به سخنان شيطان بيشتر گوش مى دهيم صداى او را بهتر مى شناسيم .

    شـمـا وسـواسـيـهـاى زيـادى ديـده ايـد، آنـهـا مـى گـويـند:

    با آنكه صدائى نمى شنويم ولى صـريحتر و قاطعانه تر از آنكه چند نفر به ما بگويند كه :

    بايد فلان كار خلاف را بكنى ، نـيـروئى ، كـسـى ، به روح ما، به باطن ما مى گويد:

    فلان چيز فلان طور است و يا بايد فلان عمل خلاف را انجام دهى .

    هـمـچـنين خداى تعالى بدون آنكه محتاج به ايجاد صوتى باشد به قلب و روح ما مطالب حقّه را مـى گـويـد و دائمـا بـا مـا از پـس پـرده غـيـب حـرف مـى زنـد و نـيـكـى و بدى را به ما مى شـنـاسـانـد، ولى مـا آن قدر به سخنان او توجّه نكرده ايم كه حتّى سخنان او را تشخيص نمى دهيم بلكه آنها را با خيالات و وسوسه ها اشتباه مى كنيم و بالاخره به آنها اعتنائى نمى كنيم .

    آيا اين عمل با ادّعاى دوستى ما، ظالمانه و بى حيائى نيست ؟ آيـا وقـتـى يـك دوسـت متوجّه به اين بى ادبى و بى اعتنائى نسبت به محبوبش بشود متاءسّف نمى گردد، ناراحت نمى شود و آيا تصميم نمى گيرد كه ديگر به او محبّت نكند و توجّه به سخنان او ننمايد.

    او مى گفت :

    چـنـد سـال قـبـل در نـيـمـه شـبـى كـه بـه تـهـجـّد مـشـغـول بـودم و زيـر آسمان نشسته بودم و نـوافـل شـب را خـوانـده بـودم در قـنوت نماز "وتر" ناگهان متوجّه شدم كه خدا با من حرف مى زنـد، بـا گـوش دلم شـنـيـدم بـه مـن مـى گـويـد:

    دوسـتـانـت را دعـاء كـن ، از مـن بـه خـاطـر اعـمـال زشـتت طلب مغفرت كن ، به سوى من برگرد و توبه كن ، من اين كارها را كردم ، درهاى رحمت او برويم باز شد و خداى تعالى مرا از مقرّبين خود قرار داد.

    بـاز حـالا خـيـال نكنى كه خداى عزيز همان طورى كه من با تو حرف مى زنم او با من حرف مى زد، زيـرا مـن كـه بـا تـو حـرف مـى زنـم احـتـياج به لب و دهان و زبان و حلقوم و امواج هوا و گـوش شـنـواى تـو دارم ولى مـحبوبم ، خداى تعالى محتاج به اينها براى القاء مطالبش در قلب من نيست تا لازم باشد مثل من با تو حرف بزند.

    فـقـط كوشش كن كه گوش دلت را متوجّه سخنان او كنى و با حرف او آشنا باشى ، فقط همين كافى است .

    او مى گفت :

    از آن روز بـه بـعد من مطالبى را در ملكوت عالم متوجّه شدم و نور مقدّس امام عصر روحى فداه بـه مـن تـعـليـم داد كـه انـشـاءاللّه شـايـد بـتـوانـم گـوشـه اى از آنـهـا را بـراى تـو نـقـل كـنـم ، بـه شرط آنكه خوب گوش بدهى و آن مطالب را براى كمك به رسيدن كمالات و مقصد حقيقى به كار بگيرى و من از اينجا به بعد در هر كجا كه اسم راهنمايم را مى برم بدان منظورم يكى از انوار مقدّسه "معصومين " (عليهم السّلام ) بخصوص حضرت "بقيّة اللّه " روحى له الفداء مى باشد.

  8. #8
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    خودشناسى

    او مى گفت :

    سـالهـا بـراى تـزكـيـه نـفـسـم ريـاضـت كـشـيـده بـودم و مايل بودم بدانم كه آيا من يك انسان كامل شده ام يا هنوز نواقصى دارم .

    نـزد وليـّى از اوليـاء خـدا رفـتـم ، او مـرا بـه خـاطـر ايـن فـكـر باطل نمى خواست بپذيرد، ولى با زحمت زيادى كه كشيدم مرا پذيرفت و گفت :

    چگونه گمان مـى كـنـى كـه يـك انـسان كامل شده اى ؟! و حال آنكه هنوز خودت را نشناخته اى ، نمى دانى كجا بوده اى ، در كجا هستى و به كجا مى روى ! گـفتم :

    چطور نمى دانم كجا بوده ام ؟! در رحم مادر بوده ام و الا ن در دنيا هستم و بعد هم وقتى از دنيا رفتم مرا در قبر دفن مى كنند.

    گـفـت :

    اتـّفاقا تو يعنى روحت كه حقيقت تو است در عالم "ذر" و ارواح بوده و الا ن در "جلسه امتحان " نشسته و بعد هم به عالم "برزخ " و "قيامت " مى رود.

    گـفتم :

    چيزى نمى فهمم ، درست مى گوئيد من مركب و الاغ زير پايم يعنى بدنم ، يعنى جنبه هـاى حـيـوانـيم را با خودم اشتباه گرفته بودم هر چه شما بفرمائيد صحيح است حالا بايد چه كنم .

    او دسـت نـوازش بـه سـرم كـشـيـد و گـفـت :

    اگـر حـاضـرى مشغول بيان مطالب مى شوم و تو بايد آنها را خوب بفهمى .

    گفتم :

    آماده ام ، در خدمت حاضرم ، هر چه بفرمائيد گوش مى دهم و انشاءاللّه مى فهمم .

    گـفـت :

    اوّل بـايد خود را بشناسى ، بايد بدانى كِه هستى ، چه هستى ، دردت چيست و چه بايد بـكـنـى ؟ و بـلافـاصـله مـرا از بـدنم يعنى روحم را از جسدم جدا كرد و هر كدام را به طرفى گـذاشـت ، بـدنـم گـوشـت و پوست و استخوانى بود و روح نباتى خون را در رگهاى آن به جريان انداخته بود.

    مـن خـود را از او جـدا مـى ديـدم ، او مـثـل مـركـبـى بود كه من از او پياده شده بودم ، او هيچ شعور نداشت و هيچ چيز نمى فهميد، ولى من (يعنى روحم ) همه چيز را مى دانستم ، همه چيز را مى ديدم و هـمـه چـيـز را مـى شناختم و بهتر از همه خودم را شناخته بودم و حالا مى توانم خودم را يعنى روحم را براى تو اين چنين توصيف كنم .

    مـن مـخـلوقـى از مـخـلوقـات خـدايـم ، جـسم بسيار لطيفى دارم كه از هر چه تصوّر كنى لطيفترم
    نورانيّتى دارم كه مثل آينه هر چه از معنويّات و علوم در مقابلم نگه دارند در خود منعكس مـى كـنـم ، بـعـلاوه آن را حـفـظ هـم مـى نـمـايم و در حافظه ام مهيّا نگه مى دارم ، من سر تا پا بـيـنـائى و شـنوائى و احساسم و بالاخره :

    خداى تعالى ارواح بشر را بدون آنكه به بدنى تعلّق داشته باشند خلق فرمود، اين ارواح فقط و فقط قوّه درّاكه اى بودند كه علوم و معارف را درك مـى كـردنـد، هـر چـه بـه آنـهـا تـعـليـم مـى دادنـد ياد مى گرفتند، (عينا مانند آينه كه صـورت مـحـسـوسـات در آن مـنـعكس مى شود، با اين فرق كه در ارواح صورت علوم و معقولات منعكس مى شود) و علاوه مثل فيلم عكاسى آن صورتها را در خود حفظ هم مى كردند.

    روح هر يك از افراد بشر مستقلّ و جدا از هم خلق شده بود و همه آنها با يكديگر مساوى بودند.

    يعنى آنها هيچ امتيازى بر يكديگر نداشتند، روح سعيدترين مردم (به استثناء "چهارده معصوم " (عليهم السّلام )) امروز با روح شقى ترين مردم در ابتداء خلقت مساوى بودند.

    تـرتـيـب خـلقـت آنـهـا بـه ايـن نـحـوه بـود كـه حـدودا دو هـزار سـال قـبـل از آنكه بدن خاكى حضرت "آدم " خلق شود روح حضرت "آدم " و فرزندانش تا روز قيامت خلق شده بود.

    هـمـه آنـهـا بـه مـدرسـه انـوار مـقـدّسـه "مـعـصـومـيـن " (عـليـهـم السـّلام ) آمـدنـد، مـلائكـه مثل فرّاش و خدمتگزار در مدرسه آنها كار مى كردند.

    كلاسهاى مختلفى در اين مدرسه تشكيل شده بود.

    مهمترين كلاسها رشته خداشناسى و توحيد و معارف حقّه بود.

    كـلاسـهـاى ديـگـرى هـم در اخـلاقـيـّات و مـعـرّفى صفات انسانى و رموز و اسرار جهان هستى و بـالاخـره تـدريـس حـقـايـق قـرآن كـه تـنـهـا هـمـيـن رشـتـه شامل جميع علوم عالم خلقت مى گردد تدريس مى شد.

    و چـون آنـهـا مـعـلّمـيـن خـوبـى بـودنـد، تـوانـسـتـنـد در ظـرف دو هـزار سال جمعى را در اين مدرسه فارغ التّحصيل كنند.

    در ايـن بـين كه من نمى دانستم چه حالتى به من دست داده چگونه روحم از بدنم جدا شده ؟! آيا به خواب رفته ام و يا مرده ام و يا اينها را خيال مى كنم ؟! ناگهان او مرا با يك حركت سريع از اين دنيا بيرون برد كه ديگر بدنم را نمى ديدم و تمام تعلّقات دنيوى را فراموش كرده بودم ، از همه چيز جدا شده بودم ، ولى چشمم بسته بود! در ايـن مـوقع به محلّى رسيديم كه شامّه ام بوى عطرى لطيف مست كننده اى را استشمام مى كرد، لامـسـه و احساسم چيزهائى را لمس و احساس مى كرد كه بعد از آن هر وقت به ياد آنها مى افتم لذّتى مى برم كه مدّتها از آن لذّت در نشاطم .

  9. #9
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    او بـه من گفت :

    چشمهايت را باز كن ، وقتى چشمم را باز كردم نور با عظمتى را با چشم روحم ديدم كه در عظمت و قدرت در ميان خلق بى نظير بود، تمام صفات حميده الهى در او ظاهر بود، هـيـچ فـرقـى بـيـن او و خـدا جـز در صـفـات ذات بـخـصـوص در ازليـّت و استقلال مطلق نبود.

    و بالاخره اگر محال نبود كه خدا محدود به مكانى و زمانى شود جز آن نور كه من مى ديدم چيز ديگرى نمى شد.

    گفتم :

    اين كيست و اين چيست ؟! او گفت :

    اين روح و نور، از روح پاك و مقدّسى است كه همه "انبياء" و "اولياء" (عليهم السّلام ) را هـدايـت كـرده ، هـمه ملائكه را راهنمائى كرده ، به وسيله او همه اشياء را خداى تعالى خلق كـرده ،
    مـعـدن رحـمـت خـدا اسـت ، مـنـبـع فيوضات الهى است ، واسطه بين خدا و خلق است ،
    مـحيط بر ما سوى اللّه است ، ارادة اللّه است ، مشيّة اللّه ، يداللّه است ، عين اللّه است ، لسـان اللّه اسـت ، اذن اللّه اسـت ، جـنـب اللّه است ، او معلّم بشر است ، او اسم اعظم پروردگار است ، او عقل كلّ است ، او هادى سبل است .

    كـسـى كـه او را بشناسد، خدا را شناخته است و كسى كه او را دوست بدارد، خدا را دوست داشته ،

    او امـام مـبـيـن اسـت كـه خـدا هـمـه عـلوم را در او قـرار داده و چـيـزى را بـر او مجهول نگذاشته ،

    او اوّل چيزى است كه خدا خلقش كرده
    و او را شاهد بر خلق خود قرار داده است .

    مـن بـا مـعـرّفـى آن ولىّ خـدا بـه ايـن نـور خـيـره شـده بـودم و بـه او بـا چـشـم دل نگاه مى كردم تا از هوش رفتم .

    حـالا چـقـدر ايـن بى هوشى طول كشيده بود خدا مى داند، ولى وقتى بهوش آمدم و چشمم را باز كردم خود را در همان محلّى كه از آنجا به آن فضاى باز رفته بودم مشاهده كردم .

    از آن شخص هم خبرى نبود، در حال قبض و گرفتگى روحى عجيبى قرار گرفته بودم .

    تـنـهـا چـيـزى كـه مـرا تسلّى مى داد آيه شريفه وَاللّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْسُطُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ بود.

    زيـرا در ايـن آيـه شـريـفـه قـبض و بسط را به خداى تعالى نسبت مى دهند و مى دانيم كه هيچ كارى را خدا نمى كند، مگر فائده و مصلحتى را در نظر گرفته است .

    و عـلاوه در هـمـان آيـه شريفه مى گويد:

    "برگشت به سوى او است " شايد منظور اين باشد كه نتيجه قبض و بسط رسيدن به خدا است .

    پـس چـرا بـه آن راضى نباشم ؟ ولى چطور ممكن است قبض را بعد از بسط و فراق را بعد از وصل تحمّل كنم ؟! اين فراق و يا اين قبض ، مرا چند روزى بيچاره كرده بود، پس از سه روز به فكرم رسيد كه مـن راه را پـيـدا كـرده ام ، چـه بـهـتـر كـه بـه هـمـان نـور مـقـدّس (اگـر چـه در حـال قـبـض و فـراق مـعنوى او را نمى ديدم ) متوسّل شوم ، اين كار را كردم و اشك مى ريختم و بـه مـحـلّى كه آن ولىّ خدا بود رفتم ، او مرا مورد محبّت خود قرار داد و اشك از ديدگانم پاك مى كرد و به من محبّت مى نمود.

  10. #10
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    از او پرسيدم :

    چرا در اين مدّت مرا تنها گذاشتى ؟

    گـفـت :

    مـن كه تو را به مقصد رساندم و حقيقت را به تو نشان دادم ، اين تو هستى كه بايد از ايـن بـه بـعـد از راهنمائيهاى آن نور مقدّس استفاده كنى و قلبت را آئينه درّاكه مطالب معنوى او قرار دهى .

    گفتم :

    او كه با من حرف نزد، به من اعتنائى نكرد.

    گفت :

    او معلّم كلّ است ، او به همه عنايت دارد، خداى تعالى او را براى ما پناهگاه و سفينه نجات و چـراغ هـدايـت قـرار داده ، هـزارهـا سال قبل از آمدنت به دنيا در كلاسهاى او درس خوانده اى و آنچه مى دانى از او ياد گرفته اى .

    چرا با ديدن زرق و برق دنيا، از او فراموش كرده اى و اين چنين با او بيگانه شده اى

    گفتم :

    دوست عزيز بيشتر برايم توضيح دهيد تا بهتر با آن نور مقدّس آشنا شوم .

    گـفت :

    تو اين را فراموش كرده اى ، آن روزى كه خداى تعالى تو را خلق كرد اين بدن خاكى را نـداشـتى ، تنها روح بودى ، همه افراد بشر هم همين طور بودند، نه بدن داشتند، نه روح نـبـاتـى داشـتـنـد،

    اگـر يـادت بـاشـد آن مـركـبـى را كـه بـه اسـم بـدن در چـنـد روز قـبـل گذاشتى و با هم به ملاقات آن نور مقدّس موفّق شديم ، همان را مى گويم ، آن را هم در آن عالم نداشتى .

    اساسا اين بدن به طور موقّت در اختيار تو است بعدها هم آن را ترك مى كنى ، در عالم برزخ هـم آن را نـدارى فقط در قيامت با شرائطى باز دوباره آن بدن را به تو مى دهند و ضمنا اين را بدان با داشتن اين بدن و بخصوص با داشتن علاقه به اين بدن ، نمى توانى با آن نور مـقـدّس كـامـلا تـمـاس بـگـيـرى ، چـون عـلاقـه بـه اين بدن غفلت مى آورد، انسان را از حقايق و معنويّات دور مى كند.

    بـالاخـره وقـتـى مـى خواهى به محضر اين نور مقدّس برسى بايد مركبى كه به نام بدن در اخـتـيار دارى در طويله اى رهايش كنى و خودت را از آلودگيها پاك كنى تا بتوانى با آن نور مقدّس تماس بگيرى .

    گفتم :

    چطور من هزارها سال در كلاسهاى او درس خوانده ام ؟ گـفـت :

    وقتى خدا روح تو را و بلكه روح همه مردم دنيا را خلق كرد فقط يك صفت به آنها داده بـود و آن قـوّه درّاكه عجيبى بود كه معقولات و محسوسات را فوق العاده سريع درك مى كرد، آن روز همه مردم با هم مساوى بودند ولى هيچ چيز نمى دانستند.

    عـيـنـا مثل آينه ، با اين فرق كه آن فقط محسوسات را در خود منعكس مى كند ولى ارواح انسانى معقولات را هم در خود منعكس مى كنند و علاوه آنها را ضبط هم مى نمايد.

    از آن طـرف خـداى تـعـالى نـور پـاك "چـهـارده مـعـصـوم " (عـليـهـم السـّلام ) را قـبـل از خـلقـت خـلق آفـريـده بـود (كـه يـكى از آن چهارده نور همين نورى است كه خداى تعالى راهـنماى تو قرارش داده و در دنيا براى هدايت بشر نگاهش داشته است ) و به آنها تمام علوم و اسرار جهان آفرينش را تعليم داده بود.

    و آنـهـا را در عـرش بـه صورت اشباحى جا داده بود

    آنها كلاسهائى براى ملائكه قبلا ترتيب داده بودند و آنها را با علوم معنوى و معارف الهى آشنا كرده بودند.

    سـپـس خـداى تـعـالى ارواح بـشـر را خلق كرد و دستور داد كه بايد بشر هم در كلاسهاى آنها شركت كند، همه ارواح در آن كلاسها شركت كردند.

    در بخشى از اين كلاسها درسهائى از قبيل خداشناسى و معارف حقّه تعليم داده مى شد.

    در بـخـشـى ديـگـر از اخلاقيّات و تكامل روحى تدريس مى گرديد،

    همه افراد بشر در مدّت هزارها سال آنها را ياد گرفتند و در قلب خود ثبت كردند.

    ادامه دارد.....

  11. #11
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    گفتم :

    چرا ما آن كلاسها را فراموش كرده ايم و از آن درسها چيزى يادمان نيست .

    گفت :

    اشتباه مى كنى اگر خصوصيّات كلاسها را فراموش كرده باشى درسهائى را كه از آن كـلاسـهـا فرا گرفته اى الا ن در اختيار تو هست و آنها همان علوم و اطّلاعاتى است كه از حقايق دارى .

  12. #12
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    سرگذشت خلقت نور مقدّس

    او مى گفت :

    يـك روز كـه زيـارت جـامـعـه را بـا تـوجـّه فـوق العاده اى مى خواندم انوار مقدّسه "معصومين " (عـليـهـم السـّلام ) را بـا چـشـم دل ديـدم كـه سـرگـذشـت خـلقـت خـودشـان را (بـا زبـان حال و از لسان روايات ) براى من تعريف مى كردند و آن را اين چنين شرح مى دادند:

    روزگارى غير از خدا هيچ كس و هيچ موجودى نبود، او تنها بود و مخلوقى نداشت .

    و كسى در مقابلش اظهار وجود نمى كرد، ولى بعدا او خواست قدرت نمائى كند، بندگانى خلق نمايد و به آنها جودى كند، آنها بندگى او را بكنند و دست نياز به درگاهش دراز كنند.

    اوليـائى بـراى خـود ايـجاد نمايد و آنها با او انس بگيرند، خليفه اى داشته باشد، تا آينه تمام نماى صفات فعل او باشند.

    انوار ما را خلق كرد و به نامهاى مختلف ما را معرّفى فرمود.

    گـاهـى اسـم مـا را اسم اعظم الهى و يا اسماء الحسنى حضرت حقّ معرّفى مى فرمود و به اين وسيله مى خواست ما را نشانه كامل خود به مردم معرّفى نمايد.

    ما مدّتها با خداى تعالى تنها بوديم و در خلوت ، با او مناجات مى كرديم و كسى در مناجات ما دخالتى نداشت .

    ما متخلّق به اخلاق پروردگار شده بوديم و تمام صفات جماليّه و جلاليّه او در وجودمان ظاهر شده بود.

    اگـر كـسـى مـتـوجـّه حـقـيقت نبود، هيچ فرقى بين ما و خدا نمى ديد، همان طورى كه اگر تو در مـقـابـل آيـنـه ايستاده باشى هيچ فرقى بين تو و آن تصويرى كه از تو در آينه افتاده است نمى باشد.

    مـا بـر مـحـدوده مـا سـوى اللّه هـمـان احـاطه اى را داريم كه خدا بر آن محدوده احاطه دارد و همان طورى كه خدا همه چيز را مى بيند ما هم مى بينيم و فقط از علم غيب مطلق كه مخصوص خدا است بى اطّلاعيم .
    و خـلاصـه مـن قـبـلا بـه تو گفتم :

    كه خدا مى خواسته با خلقت ما در "وجود مخلوقى " آن قدر اظهار قدرت كند كه ديگر ممكن نباشد بيش از آن در مخلوقى هنرنمائى نمايد، زيرا مى خواسته شناخته شود و اين خواسته جز با انجام اين عمل براى رسيدن به مقصودش راه ديگرى نداشته است .

    او مى گفت :

    يك روز به خاطر نعمتهائى كه خدا به من داده بود سر به سجده گذاشته بودم و شكر خدا را مـى كـردم و بـراى هـر نـعـمـتـى يـك مرتبه "الحمدللّه ربّ العالمين " مى گفتم ، وقتى به ياد ارتباطم با نور مقدّس افتادم ، متوجّه شدم كه خداى تعالى نعمت ولايت او را به من عنايت كرده ، آن قـدر "الحـمـدللّه ربّ العـالمـيـن " گـفـتـم كـه بـى حـال روى زمـيـن افـتـادم ، چـنـد لحـظـه اى بـيـشـتـر نـگـذشـت كـه نـور مـقـدّس در مـقـابـل ديـده دلم ظـاهـر شـد و مـن بـا چـشـم دل او را ديـدم و از او سـؤ ال كردم كه :

    از آيه "وَ كُلَّ شَيْئٍ اَحْصَيْاهُ فى اِم امٍ مُبينٍ".

    و از جـمـله اى كـه در دعـاء نـدبـه آمـده كه فرموده :

    "و اودعته علم ما كان و ما يكون الى انقضاء خلقك ".

    و از جـمـله "ان ذكـر الخـيـر كـنـتم اوّله و اصله و فرعه و معدنه و ماءواه و منتهاه " كه در زيارت جـامـعـه هـسـت ، اسـتـفـاده مـى شـود كـه از شـمـا هـيـچ عـلمـى پـوشـيـده نـيـسـت و حال آنكه شما چند روز قبل فرموديد ما علم غيب مطلق را نمى دانيم ؟ نـور مـقـدّس (از لسـان روايـات ) فـرمـود:

    درسـت است هيچ علمى از من پوشيده نيست ولى با يك مثال كه از قول خودت اقرار مى گيرم جمع بين اين دو معنى را توضيح مى دهم :

    آيا تو علم دارى كه خورشيد فردا صبح از افق ظاهر مى شود يا نه ؟ گفتم :

    بله علم دارم .

    فرمود:

    آيا ممكن است خدا اراده كند فردا خورشيد بيرون نيايد؟ گـفـتـم :

    اگـر بـه اين معتقد نباشم دست خدا را بسته دانسته ام و آن چنانكه يهود به خاطر اين اعتقادشان مورد لعن و نفرين خدا قرار گرفته اند، من هم قرار مى گيرم .

    فـرمـود:

    عـلاوه خـدا در قـرآن فـرمـوده :

    "يـَمـْحـُوا اللّهُ ما يـَشاءُ وَ يـُثـْبـِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتابِ"

    يعنى :

    خدا محو مى كند و اثبات مى كند و نزد او "امّالكتاب " است .

    گفتم :

    قبول است .

    فرمود:

    بنابراين ، علم غيبى كه مخصوص خدا است

    و اگر ما از آن هم اطّلاع مى داشتيم و قـابل تغيير نمى بود، دست خدا بسته تصوّر مى شد و خدا را در انزواى مطلق قرار مى داد، آن علمى است كه مربوط به آنچه خلق نشده است مى باشد.

    و الاّ بر آنچه كه از اوّل تا به حال خلق شده ما احاطه علمى داريم .

    و به تو گفتم :

    همان طورى كه خدا بر ما سوى اللّه احاطه علمى دارد، ما هم داريم .

    زيـرا شـاهـد بـر خـلق بـوده ايـم ، واسـطـه ايـجـاد موجودات بوده ايم ، چطور ممكن است از آنها اطّلاعى نداشته باشيم ! گـفـتـم :

    بـاز هـم مـعـنـى آن جـمـلات كـه از قـرآن و دعـاء نـدبـه و زيـارت جـامـعـه نقل كرديد برايم خوب واضح نشد، آيا ممكن است توضيح بيشترى مرحمت بفرمائيد؟ فـرمـود:

    آنـچـه در آيـنـده انـجـام مـى شـود و خـدا مـى خـواهـد خـلق كـنـد، از سـه حال خارج نيست يا وعده است و يا وعيد است و يا غير اين دو تا است .

    وعده ها به خاطر آنكه "وَلَنْ يُخْلِفَ اللهُ وَعْدَهُ"

    علمى است و تغيير ناپذير است .

    وعـيـدهـا بـه خـاطـر آنـكـه لطـف الهـى مـمـكـن اسـت شـامـل شود تخلّف پذير است و قطعا نمى توان آن را قطعى و علم دانست .

    و غير اينها مثل بيرون آمدن خورشيد است كه من براى تو شرح دادم .

  13. #13
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    و خلاصه اين را بدان كه اگر ميلياردها سال ديگر در يكى از كرات ذرّه اى را باد بخواهد از جائى به جائى منتقل كند، ما الا ن آن را مى دانيم و حسابش در دست ما هست .


    الاّ آنكه ممكن است خدا نخواهد آن كار انجام شود، به همين جهت است كه خدا در قرآن فرموده :

    "وَ لا تـَقـُولَنَّ لِشـَيـْئٍ اِنى فاعـِلٌ ذ لِكَ غـَدا اِلاّ اَنْ يـَشاءَ اللهُ"

    يـعـنـى :

    اى رسـول مـا! هـرگـز چـيزى را نگو كه من فردا آن را انجام مى دهم ، جز آنكه بگوئى با خواست خدا.

    گـفـتم :

    پدر و مادرم و جان و آنچه دارم به قربانت ، مطلب را خوب فهميدم و علم شما را خوب شناختم ، از شما متشكرم و ممنونم .

  14. #14
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    خلقت عقل

    او مى گفت :

    در اينجا من از آن نور مقدّس سؤ ال كردم :

    پس عقل چيست و در كجا است ؟ او فـرمـود:

    اوّل چـيـزى كـه خـدا از روحـانـيـّيـن خـلق فـرمـود عقل بود و به او قدرت حرف زدن داد.

    بـه او گـفـت :

    بـه مـن رو كـن و سـيـر الى اللّه نـمـا و آيـنـه وجـودت را در مـقـابـل جـمال من نگهدار تا مظهر كماليّه من باشى.
    او اين كار را كرد، يعنى به خدا رو كرد و تمام صفات الهى در او ظاهر شد، سپس خداى تعالى به او دستور داد كه پشت كند و به سوى خـلق رود تـا خـلق خـدا را بـا ديـدن او بـشـنـاسـنـد و آيـنـه قـلبـشـان را اگـر مايل باشند در مقابل جمال او نگه دارند و صفات كماليّه او را در خود منعكس كنند. او اين كار را هم كرد و در مقابل اوامر الهى كاملا مطيع بود


    به همين جهت خدا به او فرمود:

    من تو را بسيار با عظمت خلق كرده ام و بر تمام مخلوقاتم تو را بـرتـر و گـرامـيـتـر قـرار داده ام و تـو را از هـمه بيشتر دوست دارم و حتّى مخلوقى بهتر و نيكوتر و شريفتر و بالاتر و عزيزتر و در مقابل من مطيعتر از تو خلق نكرده ام .

    به وسيله تو من به وحدانيّت شناخته مى شوم و به وسيله تو عبادت مى شوم و به وسيله تو خـوانـده مـى شوم و به وسيله تو مردم از رحمت من برخوردارند و به وسيله اطاعت از تو ثواب بـراى آنـهـا حـاصـل مى شود و به وسيله مخالفت با تو مردم عقاب مى شوند و به وسيله تو خلقت را شروع كرده ام و به وسيله تو معاد را بر پا مى كنم .

    عـقـل وقـتـى ديـد كـه خـدا بـه او ايـن هـمـه مـحـبـّت كـرده بـه سـجـده افـتـاد و هـزار سال سجده اش طول كشيد.

    سـپـس خـداى تـعـالى بـه او فـرمـود:

    سـرت را بلند كن تا به تو هر چه بخواهى عطا كنم و شفاعت كن تا شفاعتت را قبول كنم .

    عـقـل سـرش را از سـجـده بلند كرد و عرض كرد:

    پروردگارا تقاضايم اين است كه مرا شفيع كسانى قرار دهى كه در وجود او از صفات من وجود داشته باشد.

    خـداى تـعـالى بـه مـلائكـه فـرمـود:

    شـمـا را شـاهد مى گيرم كه من او را شفيع كسانى كه در وجودشان صفات عقل باشد قرار دادم .

    او مى گفت :

    وقـتـى مـن مـطـالب فـوق را دربـاره عقل و حالاتش شنيدم به فكر فرو رفتم و متحيّر بودم كه مـنـظـور از عـقـل بـا ايـن خـصـوصـيـّات كـه :

    اوّل مـخـلوق بـاشد، با عظمت ترين مخلوق باشد، محبوبترين مخلوق باشد، مظهر جميع صفات كماليّه الهى باشد چيست ؟!

  15. #15
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    ايـن صـفـات را كه يك روز من شنيده بودم كه انوار مقدّسه "معصومين " (عليهم السّلام ) منحصر بـه خـود مـى دانـستند، فورا يادم آمد آنها همان روزى كه نور خودشان را معرّفى مى كردند مى فرمودند:


    "گاهى خدا نام ما را عقل كلّ مى گفت و به اين وسيله ما را داناترين موجودات در تشخيص خوبيها و بديها معرّفى مى كرد".

    پس شايد منظور از عقل كه در اينجا او را معرّفى مى كند خود آنها باشند.

    براى اطمينان بايد سؤ ال كنم ؟ لذا گـفـتـم :

    آيـا منظور از عقل با اين صفات و خصوصيّات غير از روح پاك "معصومين " (عليهم السّلام ) است ؟ فرمود:

    چطور؟ گـفـتـم :

    بـه خـاطـر آنـكـه "مـعـصـومـيـن " (عـليـهـم السـّلام ) فـرمـوده انـد:

    اوّل از همه خداى تعالى روح "معصومين " (عليهم السّلام ) را خلق كرد و در اينجا هم مى گوئيد اوّل چيزى كه خدا از روحانيّين خلق كرد عقل بود! مگر مى شود دو چيز هر دو اوّل چيزى باشند كه خدا خلقشان فرموده باشد؟ ديـگـر آنـكـه تا به حال فكر مى كردم كه عظيمتر و محبوبتر و عزيزتر از انوار "معصومين " (عـليـهـم السـّلام ) خـدا كـسـى را خـلق نـكـرده ولى حـالا ديـدم عقل هم همين صفات را دارد؟ فرمود:

    من نمى خواستم به اين موضوع تصريح كنم ولى حقيقت جز اين چيزى نيست ، منظور از عقلى كه خداى تعالى در اوّل خلقت خلقش فرمود، همان انوار مقدّسه است و جز آنها كسى ديگرى منظور نبوده است .

    گفتم :

    چرا نام آن انوار را عقل گذاشته اند؟ فرمود:

    چون آنها از جهل عقال شده اند و چون معرفت كاملى به خداى تعالى دارند پابندى به آنـهـا خورده كه به هيچ وجه گناه نمى كنند. (يعنى در وجودشان هيچ جهلى وجود ندارد و بلكه هـمـه چـيـز بـراى آنـهـا مـعـلوم اسـت و تـنـهـا آنـهـا هـسـتـنـد كـه هـمـه اشـيـاء را تـعـقـّل مـى كـنـنـد و مـى فـهـمند و بندگى كامل خدا را مى نمايند.) از اين جهت اسم آنها را خداى تعالى عقل گذاشته است .

    گفتم :

    پس عقلى كه در وجود بشر است چيست ؟ فرمود:

    من كه به تو گفتم خداى تعالى روح تو را بسيار درّاك خلق فرموده .

    وقـتـى تو را به مدرسه ارواح گذاشتند يكى از كلاسهائى كه تو در آن بودى كلاس شناخت حـقـايـق اشياء بود كه خداى تعالى نامش را حكمت گذاشته ، در آن كلاس جميع خوبيها و بديها كـه در عـالم خـلقـت در بـُعـد مـعـنـوى وجـود دارد بـه تـو تـدريـس مـى شـد، در آن وقـت تو هم مـثـل پـيـشـوايـان و اسـتـادانـت ولى بـه قـدر اسـتـعـدادت از جهل عقال شده بودى .

    يـعـنـى بـه تو هم علم همه خوبيها و همه بديها را تعليم داده بودند و در حقيقت همان وقتى كه خـدا بـه آنـهـا فـرمـوده بـود كـه بـا ايـن كـمـالات بـه نـام "عـقـل كلّ" به سوى مردم برگرديد به تو هم فرموده بود تا آن چنانكه آنها آينه تمام نماى خدايند، بايد تو هم آينه تمام نماى آنها باشى .

    و قـرار شـد كـسـى كـه آيـنـه قـلبـش را در مـقـابـل جـمـال آنـهـا نـگـه دارد و درسـهـاى ايـن كـلاس را خـوب يـاد بـگـيـرد داراى عقل يعنى چيزى كه او را از جهل عقال كند باشد.

    بـنـابـرايـن عقل تو همان علومى است كه در كلاس شناخت حقايق اشياء و معرفت خوبيها و بديها تـعـليـم گـرفـتـه اى مـى بـاشـد و لذا هـر كـس از ايـن كـلاس بـيـشـتـر اسـتـفـاده كـرده باشد عاقل تر است .

  16. #16
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: در محضر استاد

    او مى گفت :
    سؤ ال كردم :

    در آن مدرسه آيا كسى از افراد بشر باقى مانده كه اين كلاس را نديده باشد؟ فـرمـود:

    نـه ، هـمـه ارواح در آن كـلاس درس خـوانـده انـد و هـمـه علوم شناخت حقايق اشياء و علم خـوبـيها و بديها را تعليم گرفته اند ولى بعضيها بعد از آنكه از آن كلاس بيرون آمدند و فـارغ التـّحـصـيـل شدند در "عالم ذر" و در عالم دنيا از آن علوم استفاده نمى كنند و بلكه آينه قلب خود را در مقابل صورت جهل نگه مى دارند و از علوم عقليّه فراموش مى كنند كه مكرّر خداى تـعـالى در قـرآن مـجـيـد با كلمات "اَفَلا تَعْقِلُونَ"و "اَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ"

    آنها را متذكّر مى فرمايد.

    او مى گفت :
    سـؤ ال كـردم :

    ايـن كـه شـمـا فـرمـوديـد بـعـضـيـهـا آيـنـه قـلب خـود را در مـقـابـل صـورت جهل نگه مى دارند مگر جهل هم موجودى است كه ممكن است انسان آينه دلش را در مقابل صورت او نگه دارد؟ فرمود:

    بله ، من كه براى تو شرح حال آن جاهل نادان كه هميشه به فكر اغواء مردم است يعنى شيطان را خواهم گفت .

    او در مـقـابـل عـقـلى كـه هيچ جهل ندارد يعنى انوار مقدّسه "معصومين " (سلام اللّه عليهم اجمعين ) قـرار گـرفـتـه و از ابـتـداء كـه او را خـدا خـلق كـرده نـامـش جهل بوده است .

    خدا به او فرمود:

    رو كن (و از علوم و معارف حقّه ما استفاده كن ) او رو نكرده ولى وقتى كه او را در اثـر نـافـرمـانـى رانـدنـد او پـشـت بـه خـدا كـرد و رو بـه مـردم نـمـود تـا در آيـنـه دل مردم صورت منحوس از خدا برگشته اش منعكس شود و صفات خبيثه اش ظاهر گردد.

    و لذا كسانى كه آينه دل خود را در مقابل صورت او گرفته اند و صورت او در دلشان منعكس شـده جـاهـل انـد، عـقـل نـدارنـد، مـثـل مـعـاويـه . ولى كـسـانـى كـه آيـنـه قـلب خـود را در مـقابل صورت عقل كلّ گرفته و صفات حميده او در روحشان منعكس شده ، عاقلند و طبعا بندگى خدا را مى كنند

    و به وسيله آن عقل ، بهشت را كسب مى نمايند.

صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جستجو و دسترسی سریع به سایت ها
    توسط HAMIDREZA در انجمن هك و امنيت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۷ خرداد ۸۷, ۲۰:۰۶
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۸ فروردین ۸۷, ۱۸:۴۳
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۶ مهر ۸۶, ۲۳:۴۲

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •