صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 109

موضوع: عالم عجیب ارواح

  1. #1
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    عالم عجیب ارواح

    قضيّه‏ى مردى از اولياء خدا

    مردى از اولياء خدا را مى‏شناختم كه مدّتى شبها وقتى من در حجره‏ىمدرسه در سنين جوانى مشغول مطالعه بودم پشت درِ حجره‏ى من مى‏آمد و مراصدا مى‏زد و مى‏گفت: بيا تا با هم به كمك فقراء برويم.

    من همچون سابقه‏ى او را داشتم و مى‏دانستم كه آنچه او مى‏گويد حقّ است فورااجابت مى‏كردم و همراه او راه مى‏افتادم و بسيار اتّفاق مى‏افتاد كه مثلاًمى‏گفت: همسر فلان طلبه‏ى جوان امشب وضع حمل مى‏كند و او پول ندارد وخجالت هم مى‏كشد كه به كسى بگويد و احتياج به كمك دارد، بيا با هم برويم وبه او كمك كنيم.

    وقتى به آنجا مى‏رفتيم مى‏ديديم كه دقيقاهمان گونه است كه او گفته، لذا من با كمال تعجّب از او سؤال مى‏كردم كه:شما از كجا اينها را مى‏فهميد؟
    او در جواب مى‏گفت: همان گونه كه شما اين ديوار را مى‏بينيد من حالات هر كه را كه بخواهم مشاهده مى‏كنم.

    يك شب همين ولىّ خدا در قم نزد من آمد و گفت: فلانى را مى‏شناسى؟
    گفتم: بله اتّفاقا او سرشب نزد من بود و مى‏گفت: مى‏خواهم همين امشب باماشين سوارى خودم به تهران بروم و مثل اينكه به تهران رفته است.

    گفت: بله رفته ولى در بين راه همين چند كيلومترى قم ماشينش از جادّهمنحرف شده و مقدار زيادى از جادّه دور افتاده و خودش بى‏هوش روى زمينافتاده و چون تنها بوده كسى از وضع او اطّلاعى ندارد بيا تا با هم برويم واو را نجات بدهيم.

    من فورا از جا حركت كردم و ماشين دربستگرفتيم و به همان محلّى كه او مى‏گفت رفتيم. در ميان جادّه هيچ اثرى ازانحراف ماشين و يا خود ماشين نبود زيرا هوا بسيار تاريك بود ولى او ناگهانبه راننده دستور داد كه در محلّى توقّف كند.

    راننده مقدارىبى‏توجّهى كرد و حدود صد متر از محلّى كه او گفته بود دورتر ايستاد، او ازراننده تقاضا كرد كه با دنده‏ى عقب به همان محلّى كه او گفته بود برگردد.

    راننده با اظهار ناراحتى و زحمت عجيبى به عقب برگشت.

    دقيقادر همان محلّى كه او گفته بود ماشين دوست مشتركمان از جادّه منحرف شده وحدود ده متر به خارج جادّه پرت گرديده بود (ولى آن چنانكه خود دوستمشتركمان بعد از بهوش آمدنش مى‏گفت: وقتى ديدم ماشين آن هم در شب از جادّهمنحرف شده براى نجات خود درِ ماشين را باز كردم و به خيال آنكه خودم رانجات دهم، بيرون پريدم و به زمين خوردم و سرم مجروح شد و بى‏هوش گرديدم.)

    بالأخرهما او را بهوش آورديم و فورا به بيمارستان رسانديم كه اگر خداى تعالى بهوسيله‏ى ما به فرياد او نمى‏رسيد روى جريان طبيعى تا صبح از بين مى‏رفت.

    راننده‏ىماشين كرايه، كه اين جريان را مشاهده كرد، رو به آن ولىّ خدا نمود و گفت:چه كسى به شما اطّلاع داده بود كه اين شخص در اين محلّ تصادف كرده و روىزمين افتاده است؟
    من خواستم جريان را به او بگويم امّا آن ولىّ خدا قبل از من به او گفت: كسى ديده بود و به ما خبرش را داده بود.

  2. #2
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    مشاهده‏ى پيرزنى در حرم

    پيرزنى كه هيچ شكّى در صداقتش ندارم مى‏گفت: ديشب وقتى من به حرم مطهّرحضرت «رضا» (عليه السّلام) رفتم ديدم سيّدى روى ضريح نشسته و براى آدمهاىخوب دعاء مى‏كند و دشمنان و آدمهاى بد را نفرين مى‏نمايد و اين موضوع تايكى دو ساعت ادامه داشت و بالأخره حوصله‏ام سر آمد، به خانمى كه پهلوى مننشسته بود گفتم: اين آقا از كجا روى ضريح رفته است؟ آن زن سؤال كرد: كدامآقا؟ من وقتى خواستم با انگشت او را نشان بدهم و به او نگاه كردم كسى راروى ضريح نديدم.

  3. #3
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    انوار ملائكه را مى‏ديد

    جوان متديّنى كه قدم در راه تزكيه‏ى نفس گذاشته بود و تا حدّى خود را از آلودگيها نجات داده بود،
    مى‏گفت:صبحها قبل از طلوع آفتاب و شبها قبل از مغرب و بعد از غروب آفتاب انوارسفيد رنگى را مى‏بينم كه از آسمان به زمين مى‏آيند و از زمين به آسمانمى‏روند و حتّى گاهى صدائى از آنها مثل صداى زنبور زيادى كه در خانه‏اىجمع شده باشند مى‏شنوم.

    من طبق آنچه اولياء خدا و پيشوايان اسلام فرموده بودند به او گفتم: آنها انوار ملائكه‏اند.

    و بالأخره صدها نفر از اولياء خدا و مردان صالح و خانمهاى متديّنه رامى‏شناسم كه ارواح و انوار ملائكه و حقايق پشت پرده را بدون آنكه به خواببروند و يا به حالت مكاشفه بيافتند همه را مى‏بينند و آنها را هماننداشياء مادّى مشاهده مى‏كنند و اين حالت براى آنها دائمى شده است.

    امّا براى عموم و حتّى افرادى كه تزكيه‏ى نفس نكرده‏اند ولى قواىفكريشان به سوى چيزى متمركز شده و يا مرض سختى مبتلا گرديده و يا تب شديدىنموده و يا عاشق كسى شده‏اند گاهى حالت مشاهده نسبت به همان چيز پيدامى‏كنند كه در اين زمينه هم جريانات واقعى از افراد موثّق شنيده‏ام كهنقلش كتاب را قطور مى‏كند ولى ناگزيرم تنها دو قضيّه را كه از جهاتىنقلشان مفيد است در اينجا بياورم.

  4. #4
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    مشاهده‏ى يكى از دوستان

    شخصى كه او را همه به راستگوئى قبول دارند مى‏گفت:
    مندر ايّام جوانى مبتلا به يك نوع مسموميّت شده بودم كه به خاطر طبابت غلطيكى از آشنايان كه گفته بود نبايد به فلانى مايعات بدهيد، مقدار زيادى ازآب بدنم نقصان يافته و حالت ضعف فوق‏العاده‏اى به من دست داده بود كهنمى‏توانستم از كثرت ضعف حرف بزنم ولى مى‏ديدم كه نزديكانم خيلى نگران حالمنند.

    در اين بين يكى از نزديكان دست ديگرى را گرفت و به اتاقمجاور برد و با اينكه ديوار بين من و آنها فاصله بود و آنها درِ گوشى صحبتمى‏كردند، من آنها را مى‏ديدم و هم حرفهاى آنها را مى‏شنيدم.

    اوّلى به دوّمى گفت: حال فلانى خيلى خراب است، اگر بشود هر چه زودتر فلان «دكتر» را براى معالجه‏اش بياوريم.
    دوّمى گفت: بسيار خوب من پى آن «دكتر» مى‏روم و او الآن بايد يا در خانه‏اش باشد و يا در مطبش مشغول معالجه‏ى بيماران است.

    من كه مى‏دانستم خانه و مطب آن دكتر كجا است اوّل به طرف خانه‏اش كه ازنظر جغرافيائى در طرف غرب مشهد و طبعا طرف راست من واقع مى‏شد و بين من واو فاصله‏ى زيادى بود نگاه كردم ديدم دكتر در خانه نيست، بلكه هيچ كس حتّىزن و فرزندش هم در خانه نيستند!
    در اين موقع براى چند لحظه فكركردم كه چرا من وارد خانه‏ى دكتر شده‏ام امّا وقتى به خود آمدم ديدم منوارد خانه‏ى او نشده‏ام بلكه از همين دور داخل خانه‏ى او را مى‏بينم.

    سپس نگاهى به طرف مطب او كه از نظر جغرافيائى طرف شرق مشهد و طبعا طرفچپ من واقع مى‏شد ولى فاصله‏ى زيادى با من داشت، كردم ديدم مريضها در اتاقانتظار نشسته‏اند ولى دكتر در اتاق مخصوص خودش نيست، از بيمارى سؤال كردمكه: دكتر كجا است؟! او نه در خانه بود و نه در مطبش هست پس كجا است؟! اينجمله‏ى مرا در حالى كه چشمهايم را به طرف راست خودم دوخته بودم و به اتاقدكتر نگاه مى‏كردم اطرافيانم شنيدند و به حال من كه از نظر آنها هذيانمى‏گفتم گريه كردند و براى رفتن پى دكتر عجله‏ى بيشترى نمودند.

    منبه آنها گفتم: دكتر نه در خانه است و نه در مطب، پى او نرويد و دكتر ديگرىرا براى من بياوريد. آنها كه باز هم فكر مى‏كردند من هذيان مى‏گويم به حرفمن توجّه نكردند، همان شخصى كه بنا بود نزد دكتر برود با عجله از درِ اتاقبيرون رفت.

    من او را در كوچه مى‏ديدم كه پشت فرمان ماشين شخصىخودش نشست و با عجله به طرف خانه‏ى دكتر رفت، وقتى زنگ در را زد و زيادمعطّل شد و كسى پشت در نيامد من با عصبانيّت فرياد زدم: خانه‏ى دكتر اصلاًكسى نيست خودتان را معطّل نكنيد چرا نمى‏فهميد. اطرافيانم اين كلام مراشنيدند و به حال من كه در نظر آنها حرفهاى بى‏معنائى مى‏زدم و چشمم را بهطرف خاصّى دوخته بودم گريه كردند.

    بالأخره آن كسى كه دنبالدكتر رفته بود وقتى ديد درِ خانه‏ى دكتر باز نمى‏شود و كسى هم پشت درنمى‏آيد دوباره پشت فرمان ماشين نشست و با عجله به طرف مطب دكتر رفت، منهم همه جا او را مى‏ديدم، حتّى چند دقيقه پشت ترافيك در يكى از چهارراه‏هامعطّل شد و فوق‏العاده عصبانى گرديد و با خودش بدون آنكه جوهره‏ى صدايشبيرون بيايد گفت: عجب بدبختى، پسره داره مى‏ميره حالا معلوم نيست دكتر كجااست و اين ترافيك چرا بوجود آمد.

    من كه سخن او را شنيدم خنديدم وگفتم حالا وقتى به مطب دكتر رسيدى و او در مطب نبود بيشتر عصبانى مى‏شوى.باز دوستان كه اطراف من بودند و خنده‏ى مرا مى‏ديدند و سخن بى‏معناى مرامى‏شنيدند بيشتر متأثّر مى‏شدند و مى‏گفتند: درست و حسابى هذيان مى‏گويد.

    و بالأخره وقتى به مطب دكتر رسيد و ديد او در مطب هم نيست بيشتر ناراحتشد و من هم در بستر قهقه خنديدم و اطرافيان زار زار گريستند.
    بالأخره او از مشتريان سؤال كرد كه: دكتر كجا است؟ آنها جواب دادند: حدود يك ساعت است كه از مطب بيرون رفته و هنوز نيامده است.
    اواز مطب دكتر بيرون آمد، من ديدم دكتر كيف به دست از انتهاى خيابان مقابلمطبش پياده مى‏آيد ولى اين دوستمان به طرف مخالف سوئيچ بدست به سوى ماشينشبا عجله مى‏دود و دكتر را نمى‏بيند، من هر چه كردم كه به او بگويم دكترآمد اوّلاً صدايم به او نمى‏رسيد و ثانيا ديگر حتّى حنجره‏ام به قدرى خشكشده بود كه نفسم با اشكال بالا و پائين مى‏رفت ولى در دل از خدا خواستم كهاو چشمش به دكتر بيافتد و زحماتش هدر نرود و لذا خداى مهربان به او و بهمن كمك كرد و آن دوستمان بى‏اختيار صورتش را برگردانيد و چشمش به دكترافتاد و او را به بالين من آورد.

    در اين بين يكى از نزديكانمقدارى........ در ليوان ريخت و به من داد، من آن را آشاميدم و مقدارى بهحال آمدم و نشستم و قبل از آنكه دكتر و آن دوستمان به منزل بيايند براىآنكه دوستانى كه اطرافم بودند از ناراحتى بيرون بيايند تمام جريان را براىآنها شرح دادم و به آنها گفتم كه: من هذيان نمى‏گفتم و لذا وقتى دكتر واردمنزل شد آنها بيشتر از آنكه به من توجّه داشته باشند رو به دكتر كردند ومايل بودند قضيّه را تحقيق كنند و ببينند آنچه من به آنها گفته‏ام درستبوده است يا خير، كه تمام آنها آنچه را كه من گفته بودم دقيقا مطابق واقعيافتند.

  5. #5
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    مشاهده‏ى جوان عاشق

    جوانى عاشق دخترى بود. آن دو نفر به هيچ وجه از نظر مادّى و معنوى بايكديگر تناسبى نداشتند كه بتوانند با هم ازدواج كنند يعنى دختر از يكخانواده‏ى مرفّه طاغوتى و كاملاً بى‏بندوبار و دختر منحصر به فرد آنخانواده بود. ولى جوان از يك خانواده‏ى متديّن و فقير و حتّى كار و شغلىهم پيدا نكرده و بى‏كار بود.

    دختر از نظر قيافه‏ى ظاهرى بهقدرى زيبا بود كه در آن شهرى كه زندگى مى‏كرد ضرب‏المثل شده بود و بعكسجوان به قدرى بدقيافه بود كه او هم در جائى كه زندگى مى‏كرد ضرب المثل شدهبود.

    ولى اين جوان قلب خوبى داشت، روح مهربانى داشت، دلىمملوّ از عشق و علاقه پيدا كرده بود كه متأسّفانه اين محبّت را به آنزباله‏دانى كه از نظر ظاهر زيبا به نظر مى‏رسيد متوجّه ساخته بود.

    وى روز و شب نداشت، خوراكش اشك و آه بود و براى رفع آن مرض روحى به هرروحانى و دانشمند روانشناس و حتّى رمّالها و دعاءنويسها مراجعه كرده بود وآنها هم هر يك دعائى، ذكرى، دستور عبادتى و يا طلسمى به او داده بودند كههيچ يك از آنها براى آن بيمارى و حتّى تخفيف آن عشق و علاقه ذرّه‏اى مؤثّرنبود، امّا تا حدّى اين دعاها او را تصفيه كرده بود، اين اذكار او را بهخدا و اولياء خدا متوجّه نموده بود و به قدرى از غير معشوقه‏اش منقطع شدهبود كه هيچ چيز جز او را نمى‏ديد و همه‏ى سعادت را در معاشرت با او فكرمى‏كرد.

    در اين بين چند روزى هم نزد من آمد، اتّفاقا من با اودر باغى، در خارج شهر بوديم كه در آن چند روز كس ديگرى نزد ما نبود و منناگزير شب و روز با او معاشرت مى‏كردم. او مرتّب سخن از معشوقه‏اش مى‏گفتو جدّا او را در همه‏ى احوال مى‏ديد، كارهاى او را در منزلش با اينتعبيرات كه الآن او اين كار را مى‏كند و الآن او استراحت كرده و الآن اوبه فلان جا رفته براى من نقل مى‏كرد. من هم اوائل مثل شما كه وقتى اينمطالب را مى‏خوانيد و فكر مى‏كنيد او خيالات مى‏كرده، فكر مى‏كردم و گاهىهم او را مسخره مى‏نمودم، امّا يك روز به من گفت: معشوقه‏ام با پدر ومادرش از منزل خارج شدند و سوار اتومبيل شخصى خود گرديدند و سپس گفت: بهطرف خارج شهر و به اين طرف مى‏آيند، خدا كند به نزد من بيايند و از منخواهش كنند كه با آن دختر ازدواج كنم و سپس مدّتى گريه كرد.

    وگفت: نه من اين چنين اقبالى ندارم. من او را دلدارى دادم و با وى مقدارىحرف زدم ولى او گوش نمى‏داد و تمام توجّهش را به راهى كه ماشين آنها درحركت بود داده بود، ناگهان به من گفت: من ديگر مى‏روم.

    گفتم: كجا مى‏روى؟

    گفت: آنها آمده و در همين ييلاق در فلان باغ مستقر شده‏اند، مى‏روم تاخودم را به آنها نشان بدهم شايد به من ترحّم كنند و توجّهى به من بنمايند.
    من به خاطر آنكه مبادا زياد به او توهين كنند يا او خودش را با نبودنمن زياد نزد آنها كوچك كند با او رفتم، ديدم راست مى‏گويد آنها ماشنيشانرا در همان محلّى كه او مى‏گفت يعنى جلوى باغ پارك كرده‏اند و معشوقه‏ى اووارد باغ شده ولى هنوز پدر و مادرش وارد باغ نشده‏اند. پدر و مادر آن دختروقتى چشمشان به اين جوان افتاد فورا به او حمله كردند و گفتند: فلان فلانشده چرا ما را اين قدر تعقيب مى‏كنى. حتّى خواستند او را كتك بزنند كه منجلو رفتم و گفتم: ايشان سه روز است با من در اين باغ زندگى مى‏كند و الآنبا هم از اين باغ بيرون آمديم، ما تصادفا شما را در اينجا ديده‏ايم. پدرآن دختر گفت: نه اين جوان چند سال است كارش همين است، ما هر كجا كه حتّىمخفى و بدون اطّلاع ديگران مى‏رويم او را در همان جا حاضر مى‏بينيم.

    من مقدارى با آنها راجع به عشق آن جوان و بعضى مسائل عاطفى با آخرينفنون علمى و روانى حرف زدم، امّا آنها به قدرى اين عمل يعنى ازدواج آن دورا با هم برايشان غير قابل تصوّر بود كه كوچكترين انعطافى از خود نشانندادند و به كلّى درخواست مرا رد كردند. در اين بين آن دختر (يعنىمعشوقه‏ى آن جوان) از ميان باغ برگشت، به مجرّد آنكه چشمش به او افتاد بهقدرى او را تحقير كرد و به او جسارت نمود كه من فوق‏العاده عصبانى شدم. اوبا وضع فجيعى با جوان ديگرى كه ظاهرا نامزدش بود (زيرا بعدا با همان جوانازدواج كرد) دست به دست هم داده بودند و از باغ بيرون آمده و به اين جوانمتديّن كه عشقش باعث شده بود پا از گليم خود درازتر كند بدترين فحشها كهتصوّر نمى‏رفت داد.

    من به آن جوان گفتم: بيشتر از اين توقّفتو در اين محل صحيح نيست بيا تا با هم به باغ برگرديم و اتّفاقا اينبرخورد آن هم در حضور من براى او فوق‏العاده مفيد بود زيرا زمينه‏اى شد كهمن بتوانم با او بيشتر حرف بزنم و بحمداللّه توانستم دل او را از آنمعشوقه منصرف كنم و متوجّه‏ى ذات اقدس متعال بنمايم.

    بعدها كهاز او مى‏پرسيدم: در آن وقت چگونه آن معشوقه را مى‏ديدى و چگونه از حالاتو حتّى اراده‏ى او مطّلع مى‏شدى؟ مى‏گفت: من در آن موقع درست مثل افرادىكه به چيزى بهت زده شوند، بودم و تنها او را مى‏ديدم كه چه مى‏كند ولى يكىدو مرتبه كه خيلى نسبت به او عشقم شديد شده بود و از طرفى خودم هم نسبت بهآن حالت فوق‏العاده كنجكاو شده بودم ديدم مثل آنكه نورى از چشمم به طرفجائى كه آن معشوقه زندگى مى‏كرد شعاع مى‏كشد و وجود و اطراف او را نورانىمى‏كند و حجابها و حتّى ديوارهاى قطور را از جلوى چشمم بر مى‏دارد و مرابه جميع حالات آن معشوقه آگاه مى‏سازد.

  6. #6
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    روح، «وحى» پذير است

    انسان به منظور آنكه براى بندگى و اطاعت پروردگارش خلق شده و طبعا بايد روحش را طورى تربيت كند كه بتواند با
    معبودش مأنوس باشد و با او حرف بزند و خداى تعالى هم او را همين طور مى‏خواهد لذا بايد از طريقى خداى تعالى با
    بنده‏اش سخن بگويد، ارتباط برقرار كند، طبق آنچه در كتب آسمانى بخصوص قرآن مجيد آمده خداى تعالى از طريق وحى با
    بشر حرف مى‏زند و بهترين تعريفى كه براى وحى مى‏توان ارائه نمود اين است كه «وحى ارتباط مخصوصى است كه از طرف
    پروردگار با بشر برقرار مى‏شود» قطع‏آور است، همه‏ى انبياء (عليهم السّلام) از وحى استفاده مى‏كنند ولى مخصوص آنها نيست
    زيرا به غير انبياء هم وحى شده است و شيطان هم با اوليائش وحى مى‏كند و اين ارتباط مخصوص را برقرار مى‏كند، يعنى اگر
    از طرف شيطان يا شياطين به كسى وحى شود باز همين خصوصيّات را دارد يعنى قطع‏آور است و او به همه‏ى اوليائش وحى
    مى‏كند ولى مخصوص آنها نيست بلكه گاهى به غير اوليائش هم وحى مى‏نمايد توضيح آنكه در تعريف وحى گفتيم:
    وحى از طرف پروردگار برقرار مى‏شود اين معنى از قرآن و جرياناتى كه در آنها به انبياء (عليهم السّلام) و غير هم وحى
    شده كاملاً استفاده ميگردد، زيرا خداى تعالى در قضايائى كه در اين خصوص از انبياء (عليهم السّلام) نقل فرموده وحى را نسبت
    به خود داده و بيشتر با كلمه‏ى «اوحينا» مطلب را اداء كرده است بنابراين كسانى كه مى‏گويند وحى حالتى است كه براى انسان
    پس از تزكيه‏ى نفس حاصل مى‏شود سخت در اشتباه‏اند.

    و نيز در تعريف وحى گفتيم: «وحى قطع‏آور است».

    يعنى اگر از طرف خداى تعالى به كسى وحى بشود او قطع پيدا مى‏كند كه اين امر و دستور از جانب خدا است و شكّى در آن
    برايش پيدا نمى‏شود و اين يقين تا حدّى است كه اگر به بنده‏اى از بندگان خدا وحى شود به هر چيزى كه خطرناكتر از آن نباشد و يا
    حتّى خلاف قوانين دينى باشد به آن عمل مى‏كند چنانكه حضرت ابراهيم فرزندش «اسماعيل» را براى كشتن و قربانى به خاطر وحيى
    كه به او شده به مسلخ مى‏برد و مادر موسى فرزند شيرخوارش را در جعبه‏اى مى‏گذارد و در ميان رود نيل مى‏اندازد و نيز گفتيم:
    «به تمام انبياء وحى مى‏شود و پيامبرى نيست كه بر او وحى نشود» زيرا قرآن مى‏فرمايد: «وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ اِلاّ نُوحى اِلَيْهِ اَنَّهُ لااِلهَ اِلاّ اَنَا فَاعْبُدُونِ»

    يعنى: هيچ پيامبرى را ما نفرستاديم مگر آنكه به او وحى نموديم كه هيچ خدائى جز من نيست پس عبادت مرا بكنيد.

    و نيز فرموده: «اِنّا اَوْحَيْنا اِلَيْكَ كَما اَوْحَيْنا اِلى نُوحٍ وَ النَّبِيّينَ مِنْ بَعْدِهِ»

    يعنى: ما به تو وحى كرديم آن چنانكه به «نوح» و پيامبران بعد از او وحى نموديم.

    و نيز گفتيم: «وحى مخصوص انبياء (عليهم السّلام) نيست» زيرا خداى تعالى در قرآن به مادر «موسى» «در آيه‏ى 7 سوره‏ى قصص»
    وحى كرده و حال آنكه مى‏دانيم كه مادر «موسى» پيامبر نبوده و به حواريّين حضرت «عيسى» «در آيه‏ى 114 سوره‏ى مائده» وحى فرموده است.
    بنابراين هيچ استبعاد ندارد كه خداى تعالى با اوليائش به وسيله‏ى وحى سخن بگويد و با آنها از اين طريق ارتباط برقرار نمايد.

  7. #7
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    ظهور و يا حضور ارواح

    بدونترديد ارواح در عالم قبل از اين عالم و عالم بعد از اين عالم با يكديگرمعاشرت داشته و دارند و كاملاً يكديگر را مى‏ديده و مى‏بينند
    و با هم زندگى كرده و مى‏كنند. زيرا بين آنها سنخيّتى در آن عوالم وجود دارد كه مى‏توانند با هم در تماس باشند.
    ولى چون در اين عالم لباسى به نام «بدن» همراه دارند و آن لباس هر چند وقت يك بار عوض مى‏شود لذا در اين عالم يكديگر را نمى‏شناسند
    وآن شناسائى قبلى كه مربوط به عالم تجرّد از اين بدن بوده است از بينمى‏رود و تنها به وسيله‏ى رنگ و شكل و لباس يعنى به وسيله‏ى «بدن»
    با يكديگر آشنا مى‏شوند.
    امّاگاهى بعضى از انسانها يا به خاطر تزكيه‏ى نفس و يا به خاطر آنكه «مديوم»آنها قوى است مى‏توانند ارواحى كه از اين عالم رفته‏اند را ببينند
    و آنها را به شكل همان بدنهائى كه در اين عالم بوده‏اند مشاهده كنند كه ما اين حالت را ظهور و يا حضور ارواح مى‏ناميم.

  8. #8
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    احضار روح پدرِ يكى از مراجع قم

    در تاريخ 2/4/1364 هجرى شمسى در بهشهر مازندران كه براى عيادت حضرت حجّه‏الاسلام و المسلمين آقاى «حاج شيخ محمّد شاهرودى» رفتم،
    آن مرحوم قضيّه‏اى كه مناسب اين فصل از كتاب است در وقتى كه به نوشتن همين قسمت از كتاب رسيده بودم براى من نقل كردند و آن قضيّه اين
    است ايشان نقل كردند كه:

    در اوائلى كه من پس از تحصيلاتم در نجف به ايران آمده بودم به شهرمقدّس قم مشرّف شدم، يكى از مراجع قم به ديدنم آمدند. در بازديد از ايشان،
    معظّم‏له قضيّه‏اى كه براى خودشان اتّفاق افتاده بود براى من نقلكردند و گفتند: من در تهران منزل تاجر محترمى ميهمان بودم، پس از صرف غذاصاحب
    منزل به من گفت: اگر مايليد به مجلسى كه از قبل بنا بود ما به آنجا برويم در خدمتتان باشيم.

    من گفتم: تا ببينيم مجلس چگونه مجلسى باشد؟

    گفت: انشاءاللّه از آن مجلس بدتان نمى‏آيد لذا من با آن تاجر محترم بهآن منزلى كه بنا بود برويم رفتيم. در آن مجلس ديدم جمعى حدود بيست
    نفر دور اتاق نشسته و مرد ريش بلندى كه به نظرم از اهالى هند مى‏آمد بالاى مجلس نشسته است. وقتى مجلس به اصطلاح رسميّت پيدا كرد
    وصاحبخانه از ميهمانان پذيرائى نمود گفتند: سؤالات شروع مى‏شود. ديدم ازنفر اوّل دست راست شروع كردند، يعنى نفر اوّل تقاضا كرد كه روح
    يكىاز اقوامش را احضار كنند و سؤالات خود را از آن روح به وسيله‏ى همان مردهندى بپرسند و او هم اين كار را مى‏كرد و مرتّب اين برنامه براى
    يكايكافراد ادامه داشت تا آنكه نوبت به من رسيد. من گفتم: لطفا روح پدر مرااحضار كنيد. او پس از اعمالى كه معمولاً براى احضار ارواح انجام
    مى‏داد گفت: روح پدر شما حاضر است.

    من گفتم: او به چه شكل است؟
    گفت: شكل خود شما است. (اتّفاقا او راست مى‏گفت من خيلى به پدرم شباهت داشتم). سپس به او گفتم: حال پدرم چگونه است؟
    او از پدرم سؤال حال او را كرد، جواب گرفت كه حال او خوب است.

    ضمنا پدرم در زمانى كه زنده بود در نجف اشرف از عالمى كتابى به نام«دوائر العلوم» گرفته بود و بدون آنكه به ما بگويد كه آن كتاب در
    كجا است و مال كيست از دنيا رفت.

    لذا همان عالم بعد از فوت پدرم به من مراجعه كرد و گفت: اين چنين كتابىرا به پدرتان داده‏ام و آن را از من مطالبه مى‏كرد، ما هر چه
    دركتابخانه‏ى پدرم تجسّس كرديم اين چنين كتابى در آنجا نديدم و حتّى به آنعالم گفتم: هر مبلغ پول آن كتاب باشد من مى‏پردازم، او قبول
    نكرد و گفت: كتاب منحصر به فرد، كه با پول معاوضه نمى‏شود.

    به هر حال ما از اين جريان فوق‏العاده ناراحت بوديم و نمى‏دانستيم چه بايد بكنيم.

    آن شب من از آن مرد هندى خواستم كه او از پدرم بخواهد تا پدرم جاى كتاب گمشده را تعيين كند.

    آن مرد هندى اين سؤال را از پدرم پرسيد. پدرم جواب داده بود كه پس ازچند روز كه من آن كتاب را از آن عالم گرفتم فلانى به منزل ما آمد
    وآن كتاب را از من گرفت و الآن در خانه‏ى او است، شما به خانه‏ى او مى‏رويددر اتاق كتابخانه‏اش طبقه‏ى سوّم از قفسه‏ى اوّل پشت كتابها
    افتادهاست، آن را برمى‏داريد و به صاحبش رد مى‏كنيد. من آنچه او گفته بوديادداشت كردم و عينا و دقيقا آن را عمل نمودم بدون حتّى سر
    سوزنى تخلّف همان بود كه او گفته بود.

    در اينجا جناب آقاى شاهرودى گفتند: من از آن آيه‏اللّه سؤال كردم كه: نظر شما درباره اين عمل چيست؟
    آياحقيقتا او روح پدر شما را احضار كرده بود؟ ايشان گفتند: نظر شما در اينباره چيست و شما چه مى‏گوئيد؟ من گفتم: به نظر من روح مؤمن
    عزيزتر و پر ارزشتر از اين است كه در اختيار يك مرد هندى قرار بگيرد. ولى آن مرتاض هندى با قدرت روحى خود توانست پدر شما را ببيند
    و ارتباط برقرار كند كه نام اين ارتباط همان حضور و ظهور ارواح است.

    در اينجا من اضافه مى‏كنم كه ارواح بعد از مرگ از سه حال خارج نيستند:

    اوّل افراد معاند و اهل عذاب كه طبعا آنها در عذاب الهى محبوسند و اجازه‏ى حضور در احضار ارواح را ندارند.

    دوّم كسانى كه عقائد خوبى دارند ولى معصيتكارند آنها هم مانند كسى كه بى‏هوش مى‏شود و يا به خواب عميقى فرو مى‏رود و ناگهان
    بيدارمى‏شود مى‏بيند كه صبح طالع شد هستند يعنى ناگهان چشم باز مى‏كنندمى‏بينند قيامت بر پا شده كه طبعا اينها نمى‏توانند احضار شوند.

    دسته‏ى سوّم اولياء خدا و ارواح آزاد هستند كه آنها شأن و مقامشانبالاتر از آن است كه احضار شوند بنابراين در احضار ارواحها كه
    انجاممى‏شود به احتمال قوى شياطين و يا ارواح خبيثه حضور پيدا مى‏كنند و خود رابه نام روحى كه منظور احضار كننده بوده معرّفى مى‏نمايند.

    به هر حال ما قضاياى مختلف حضور يا ظهور ارواح را همان گونه كه نقل شده مى‏آوريم و قضاوت را به عهده‏ى شما مى‏گذاريم.

  9. #9
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    قضيّه‏ى عجيب دختر هيجده ساله

    در كتاب «شناسائى روح» كه از يادداشتهاى قديمى درباره‏ى ارواح است در صفحه‏ى 44 مى‏نويسد:
    دختر هيجده ساله‏اى به نام «باب تيس تين» مى‏گويد: من هنوز دختر خانه بودم كه پدرم به عارضه‏ى
    سكته‏ى قلبى فوت كرد، من ماندم و مادرم و يك دنيا گرفتارى.

    پدرم عادت داشت كه پولهايش را در گوشه‏اى مخفى كند. عادت ديگر او اين بود كه شخصا بپرداخت
    هزينه‏ى روزانه‏ى خانواده نظارت مى‏كرد.

    بنابراين پس از فوتش چون هيچ كس از مكان پولهاى او خبر نداشت ما دچار مضيقه و سختى بسيار
    در كار و اداره‏ى امور خودمان شديم.

    سه روز پس از كفن و دفن پدرم، مادرم همين كه به مخارج معمولى رسيدگى كرد و علاوه بر آن،
    نگاهى هم به دفاتر محاسباتى پدرم انداخت، گفت: اوضاع خيلى ناگوار است، ما زير بار قرض سنگينى
    هستيم و متأسّفانه مخفيگاه پولهاى پدرت هم معلوم نيست. بنابراين فقط خداوند بايد به داد ما برسد.

    روز بعد من كه تصميم گرفته بودم مانند مادرم نااميد نشوم، به اتّفاق دختر عموها و دائى‏زاده‏هاى
    خودم شروع كرديم به جستجوى خانه شايد پولها را پيدا كنيم.

    در تمام مدّت روز، همه جا را گشتيم و حتّى در زواياى تاريك سردابها و زيرزمينهاى خانه‏ى قديمى
    ما اثرى از پولهاى پدرم كه اطّلاع داشتيم مبلغ گزافى است نيافتيم و من به غير از يأس دچار يك نوع
    نگرانى و وحشت از آينده هم شدم.

    زيرا شغل پدرم تجارت و فروش ميوه و مركّبات بود و اگر چند روزى سپرى مى‏شد و پس از مرگ
    او قادر به پرداخت بدهيهايش نمى‏شديم، اعتبارى براى ما باقى نمى‏ماند و ورشكسته اعلام مى‏شديم.

    شب آن روز من خيلى افسرده و غمگين به بستر خواب رفتم و دختر عموى من هم كه آن روز
    ميهمان ما بود در كنارم به بستر آمد و به سبب خستگى روزانه فورا به خواب رفت، امّا من هر چه
    سعى مى‏كردم خواب از چشمانم مى‏گريخت و تلاش من بى‏فايده بود.

    در حدود ساعت يازده و نيم در تاريكى شب احساس كردم صداى پائى كه از پله‏ها بالا مى‏آيد
    به گوشم مى‏رسد و چند لحظه بعد در ظلمت شب دريافتم موجودى در اتاق خواب ما است.
    همين كه بى‏اختيار دچار وحشت شدم و خواستم فريادى بكشم صدائى به گوشم رسيد كه
    با كلمات شمرده‏اى مى‏گفت: «باب تيس تين» دخترم، به آنچه كه مى‏گويم توجّه كن.

    من از ترس به خود مى‏لرزيدم و سعى مى‏كردم خودم را به دختر عمويم بچسبانم و به هر
    ترتيب شده او را بيدار كنم، زيرا خيلى خوب مى‏فهميدم كه اين صدا از حلقوم يك مرده خارج
    مى‏شود و صداى پدرم است كه مرا مخاطب قرار داده، امّا دختر عمويم گوئى به خواب مرگ
    رفته بود و اصلاً به تكانهائى كه به او مى‏دادم جواب نمى‏گفت.

    لحظه‏اى بعد دوباره صداى پدرم را شنيدم كه با همان لحن قبلى مى‏گفت: دخترم من به
    خوبى مى‏دانم كه شما دچار چه وضعى شده‏ايد خوب توجّه كن، من پولها را توى سرداب
    مخفى كرده‏ام، برو توى سرداب آنجا كه تعداد زيادى جعبه‏ى پرتقال روى هم انباشته شده
    زير همه‏ى آنها يكى را كه خانه‏هاى زيادى دارد پيدا كن. پولها را لابلاى پوشالها، داخل بسته‏اى
    پيدا خواهى كرد. مواظب باش با بسته‏هاى تخم بقولات و حبوبات اشتباه نكنى. دخترم هر چه
    به تو گفتم همان را انجام بده تا تو و مادرت از اين گرفتارى آسوده بشويد. من به واسطه‏ى همين
    مخفى كردن پولها و آنكه شما محلّ آن را نمى‏دانستيد نتوانسته‏ام هنوز به جائى كه بايد بروم
    پرواز كنم، حالا ديگر خيالم راحت شد، خدا حافظ دخترم.

    شايد لازم به توضيح نباشد كه من همان شب مادرم را از خواب بيدار كردم و به اتّفاق چراغى
    برداشتيم و به سراغ صندوقهاى چوبى انباشته در سرداب رفتيم و پولها را همان جا كه روح پدرم
    گفته بود پيدا كرديم.

    ملاحظه فرموديد كه روح پدر اين دختر براى حل مشكل آنها به آنها كمك مى‏كند، در اينجا قطعا
    خداى مهربان اين روح را اگرچه در بند و عذاب هم باشد براى نجات بندگانش مرخّصى داده تا آنها
    بروند و كار خود را انجام دهند و برگردند.

    امّا ظهور و حضور ارواح آزاد و اولياء خدا براى كسانى كه تزكيه‏ى نفس كرده‏اند دائمى و هميشگى
    است زيرا آنها از توجّه به بدن و ماديّات گذشته‏اند و عينا مثل آنكه در عالم قبل از اين عالم زندگى
    مى‏كنند، با ارواح خوبان انس دارند و بين آنان و ارواح آزاد سنخيّت قابل توجّهى وجود دارد.

  10. #10
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    براى روح پدرم نماز خواندم

    آقاى «ح ـ صاد» يكى از كسانى است كه سالها با نظارت خودم به تزكيه‏ىنفس و شناخت ارواح مشغول بوده است لذا قضيّه‏اى را كه از او نقل مى‏كنمكاملاً دقيق و علمى است و هيچ گونه جاى ترديد براى من در حقيقت مطالبشوجود ندارد.

    او مى‏گفت: نيمه‏ى شبى براى نماز شب و دعاء ازخواب برخاسته و مشغول نماز شب بودم. پس از نماز شب مقدارى دعاء كردم،ناگهان متوجّه شدم كه روح پدرم حاضر و مجسّم شده و از من مى‏خواهد كه براىاو دو ركعت نماز بخوانم. من اجابت كردم و براى او دو ركعت نماز خواندم. اواز من تشكّر كرد و رفت ولى چيزى نگذشت كه مادرم و جمعى از اقوامم كه ازدنيا رفته بودند دسته جمعى آمدند و از من همين تقاضا را داشتند. من براىهر يك از آنها دو ركعت نماز خواندم تا آنكه اذان صبح را گفتند، آنها دورمن نشستند و يكى از آنها براى من دعاء كرد و بقيّه آمين گفتند كه دعاءآنها همان شب مستجاب شد.

    من در كتاب «پرواز روح» نظير اينقضيّه را از مرحوم «حاج حاج‏آقاى ابهرى» نقل كرده‏ام و نيز در آن كتابجريانات ديگرى از حضور و ظهور ارواح براى كسانى كه در اين عالم زندگىمى‏كنند نقل شده است.

    لذا بدون ترديد حضور و ظهور ارواح براىافرادى كه روحشان تزكيه شده و بين آنها و ارواح حجابها برداشته شده و ياافرادى كه «مديوم» آنها قوى‏تر است مانعى ندارد كه آنها، بدون حجاب و بدونپشت ميز قرار گرفتن و بدون داشتن وسائل معموله‏ى احضار ارواح، روان و روحرا ببينند و با آنها حرف بزنند و آنها جواب آنان را بگويند چنانكه نظائرشرا نقل نموديم و در دهها حديث نقل شده كه: براى پيشوايان اسلام و اولياءخدا از اين قبيل حضور و ظهور ارواح مكرّر اتّفاق افتاده است.

    امّا آيا احضار ارواح به نحوى كه در بعضى از محافل علمى انجام مى‏شود صحّتى دارد يا نه؟!

    شايد اين سؤال براى همه كس مطرح باشد ولى از اين حقيقت هم نمى‏توانصرفنظر كرد كه اصولاً بعيد به نظر مى‏رسد بيهوده سخن به اين درازى باشد. واينها به كلّى حقيقت نداشته باشد، حالا آيا ارواح واقعا حاضر مى‏شوند و ياارواح خبيثه دخالت مى‏كنند و يا نيروهاى مرموزى است كه در اكثر مجالساحضار ارواح حضور مى‏يابند و پاسخ سؤالاتى كه به رمز از آنها مى‏پرسندمى‏گويند، من نمى‏توانم نفيا و اثباتا اظهار نظر كنم، زيرا همه‏ى ايناحتمالات امكان دارد كه تحقّق پيدا كند ولى اگر به تاريخ پيدايش جلساتاحضار ارواح دقّت كنيم شايد تا حدّى ما را از اين سرگردانى بيرون بياورد.

  11. #11
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    پيدايش جلسات احضار ارواح

    در سال 1846 ميلادى در بخشى از توابع ايالت نيويورك آمريكا، در خانه‏ىمردى موسوم به «ويك مان» حادثه‏ى غريبى بروز كرد و آن رويداد عبارت از اينبود كه آن سال مكرّر در مكرّر صداهاى خوفناكى شب هنگام باعث وحشت و ترسساكنان خانه مى‏شد و آن قدر اين صداها در خانواده «ويك‏مان» اضطراب وناراحتى بوجود آورد كه پس از چند ماه همه‏ى افراد؛ آنجا را ترك گفتند و بهخانه‏ى ديگرى كوچ كردند.

    خانواده‏ى ديگرى كه پس از آن در اينخانه سكونت اختيار كردند، مركّب از يك زن و شوهر و دو دختر بودند و پدرخانواده «جان وكس» نام داشت كه تصميم گرفت به هر ترتيبى كه شده در برابرصداهاى غريب و جنجالهاى ترس‏آور شبانه؛ مقاومت كند و اگر ميسّر شود علّت ودليل آن را هم كشف نمايد، زيرا سروصداهائى كه شبها ناراحتى و وحشت براىاهل خانه فراهم مى‏كرد، از سوى موجوداتى ناشناس و نامرئى بود كه مردم ساكناطراف آن را به ارواح و شياطين نسبت مى‏دادند.

    سرانجام پدرخانواده با كمك همسايه‏ها پس از مدّتى به اين نتيجه رسيد كه ضربه‏هاى شديددر و پنجره و كوفتن‏هاى مداوم ديوارها و صداهاى هولناكى كه هر شب در خانهبه گوش مى‏رسد از روى نظم و قرار خاصّى است و همسر او در اين باره بيشتراز ديگران دقيق شد و هم او بود كه به راز اين صداها و ضربه‏هاى متوالىپى‏برد و دريافت كه موجودى ناپيدا به وسيله‏ى اين كوفتن‏ها و ضربه‏ها قصددارد چيزى را به آنها بفهماند.

    هنگامى كه به سوابق ساكنان آنخانه‏ى اسرارآميز رسيدگى كردند معلوم شد جوان سى و يك ساله‏اى سابقا در آنمنزل به قتل رسيده است و او دستفروش دوره‏گردى بوده كه به طمع اموالشمرتكب قتل او شده‏اند.

    مادر خانواده از روى قرائن و علاماتدريافت كه او هم مى‏تواند به وسيله‏ى زدن ضربه‏هائى به در و ديوار، با اينروح سرگردان، رابطه برقرار كند و پس از چندى موفّق شد در مقابل سؤالاتى كهبا ضربه‏ها مطرح مى‏كرد با جوابهاى مختصرى (آرى و نه) آنچه را كه در صدددانستن آن بود از روح بپرسد و بدين گونه پايه و اساس مكالمه با ارواحنهاده شد.

    امّا همين كه ماوَقَع به خارج درز كرد و مردم محلاز موضوع با خبر شدند، چماق تكفير برداشتند و به عنوان آنكه اين خانوادهبا ارواح خبيثه و شياطين مربوط هستند آن را بر سر و كلّه‏ى آنها كوفتند وبالأخره آن خانواده هم از آن خانه‏ى مرموز نقل مكان كردند و به بخش ديگرىاز ايالت نيويورك رفتند. امّا از بخت بد آنها در خانه‏ى جديد هم روى آسايشرا نديدند زيرا باز هم شايعات كار خود را كرد و با اينكه تنى چند از مردمفهميده از «جان وكس» حمايت كردند چيزى نمانده بود كه مردم نادان و متعصّباو و خانواده‏اش را به قتل برسانند. تا اينكه موضوع بالا گرفت و خبر آن بهروزنامه‏ها و مجلاّت رسيد و انجمنى از افراد اهل علم و تحقيق براى رسيدگىبه اين موضوع تشكيل يافت.

    بعد از شبها و روزها تحقيق و تفحّصبالأخره اين انجمن اعلاميه‏اى صادر كرد كه طى آن گفته شده بود كليه‏ىحوادث مربوط به آن خانه‏ى اسرارآميز مربوط به ارواح است و به دنبال آنانجمن ديگرى براى رسيدگى به اين اعلاميه تشكيل شد و دوّمين انجمن هم حوادثرا تأييد كرد و جالب توجّه آنكه پس از چهار سال همه‏ى آنهائى كه در ابتدابا روح و رابطه با آن مخالف بودند، همراه با خانواده‏هاى كثيرى از تمامايالات آمريكاى شمالى طرفدار مكالمه با ارواح شدند و ميزگردهاى چوبى درخانواده‏هاى كوچك و بزرگ، محل و مركز تماس با دنياى بعد از مرگ قرار گرفت.در سال 1854 طومارى به امضاى پانزده هزار نفر از مردم به مجلس سنا وكنگره‏ى آمريكا فرستاده شد كه طىّ آن امضاءكنندگان درخواست كرده بودند درزمينه‏ى وجود ارواح و تظاهرات آنها و عالم بعد از مرگ از سوى دولتاقداماتى به عمل آيد و بهتر است براى آنكه مفاد اين درخواست پانزده هزارنفرى روشنتر گردد، مضمون و مفهوم آن را در اينجا بياوريم، اين طومار چنينآغاز مى‏شد:

    «ما امضاءكنندگان زير، افراد ملّت ايالاتمتّحده‏ى آمريكا، به عرض نمايندگان محترم مجلس مى‏رسانيم كه از چندى قبلحوادثى عقلى و غيرمرئى در سرزمين ما و اكثر كشورهاى اروپائى به وقوعپيوسته كه از هر لحاظ جلب توجّه علماء و فلاسفه را نموده است و عامّه‏ىمردم را مبهوت و متحيّر ساخته. اينك تقاضاى ما اين است كه به مراتبمشروحه‏ى زير عنايت خاص مبذول فرمائيد تا در كشف علل آن اقدام لازم به عملآيد.

    1 ـ گروهى از دانشمندان مورد اعتماد گواه بر آن بودند كهاشياء و اجسام سنگين به وسيله‏ى نيروهاى نامرئى جابجا مى‏شوند و حركتمى‏كنند و اين امر به كلّى مغاير با قوانين فيزيكى و طبيعى است و از حدودادراك بشر هم خارج است.

    2 ـ در اتاقهاى تاريك، نورهاى رنگارنگو روشنائى ديده شده كه به هيچ وجه مربوط به جريان برق و مواد فسفرى و ازاين قبيل چيزها نيست و حضّار و مشاهده‏كنندگان فراوانى اين موضوع را گواهىمى‏كنند.

    3 ـ در زمانهاى مختلف و در مكانهاى گوناگون، صداهاىعجيبى مانند كوفتن به در و ديوار و يا ضربه‏هائى كه نظم خاص آنها نشانمى‏دهد پديد آورنده‏ى آن، موجود عاقلى است تاكنون شنيده شده، نغمه‏هاىموسيقى به گوش رسيده كه به هيچ وجه مربوط به استفاده از آلات موسيقى نبودهاست و محقّقان و دانشمندان هر چه كوشيده‏اند نتوانسته‏اند دليلقانع‏كننده‏ى عملى براى آن پيدا كنند.

    درباره‏ى اين سه موضوعگروه كثيرى كه ما پانزده هزار تن از جمله‏ى آنها هستيم عقيده داريم ايناعمال به واسطه‏ى ارواح انجام مى‏گيرد و جز قدرت آنها چيز ديگرى در مياننيست و عدّه‏اى مخالف اين اعتقاد هستند و اظهار مى‏كنند علّت اين اعمالبايد از روى مبادى علوم عقلى و نظرى كشف گردد كه ما نظريّه‏ى ايشان راقبول نداريم.
    على هذا، ما امضاءكنندگان اين طومار خواهانيم كه هرچه زودتر اقدام لازم در جهت كشف اين اسرار به عمل آيد و درخواست مى‏كنيممقرّر فرمائيد انجمنى از فحول علماء آمريكا تشكيل شود و رسيدگى به اينموضوع مهم به اين انجمن واگذار گردد».

    انجمن مورد تقاضاى آنگروه پانزده هزار نفرى بالأخره به دستور مقامات بالا تشكيل يافت و پس ازبررسى كامل، دانشمندان طراز اوّل آمريكا اساس موضوع را تصديق نمودند ونيروهاى مورد نظر را كه تأثير وجودى آنها منجر به آن اعمال عجيب و غريبمى‏شد، مربوط به خارج از قواى طبيعى زمين تشخيص دادند و به موافقت بامكالمه و رابطه با ارواح رأى صادر كردند.

    از نقل اين تاريخ وتحقيقاتى كه تا به حال از ناحيه‏ى خودمان انجام شده و در منابع اسلامى ذكرگرديده استفاده مى‏شود كه به احتمال قوى همان ارواح آزاد كه تمام فضا واطراف ما را پر كرده‏اند اين اعمال را انجام مى‏دهند و آنها هستند كهحاضرند و يا حاضر مى‏شوند كه بعضى از جوابها و اعمال خارق‏العاده را انجامدهند.

  12. #12
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح


    تقويت و قدرت روح

    روح انسان در اثر رياضت و گاهى حتّى بدون رياضت آنچنان قدرتى پيدامى‏كند كه تنها با اراده مى‏تواند اعمال خارق‏العاده‏اى انجام دهد.
    در قرآن قضيّه‏اى از «آصف بن برخيا» نقل شده كه در اين خصوص مهمتر از همه‏ى قضايائى است كه در كتب علمى و روحى نقل گرديده است.

  13. #13
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    قدرت روحى آصف بن برخيا

    حضرت «سليمان» اراده كرد كه قبل از آمدن «بلقيس» (ملكه‏ى سبا) تختبزرگش نزد او حاضر شود و لذا رو به حاضرين كرد و گفت: كدام يك از شما قبلاز آمدن «بلقيس» مى‏تواند تخت او را براى من حاضر كند؟
    از آن ميانعفريت جنّ گفت: من آن را براى تو حاضر مى‏كنم قبل از آنكه از جايگاه خودبرخيزى، من بر آن قدرت دارم و خيانت نمى‏كنم.
    «آصف بن برخيا» كهداراى بعضى از علم كتاب بود (و به اصطلاح ما روح خود را به وسيله‏ى علمكتاب تقويت كرده بود) گفت: من قبل از آنكه چشمت را بهم بزنى آن تخت را نزدتو حاضر مى‏كنم.
    در اين هنگام حضرت «سليمان» ديد كه تخت «بلقيس» در مقابلش حاضر شده است.

  14. #14
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    مرتاض هندى قطار را نگه مى‏دارد

    مرحوم «آقا حاج سيّد ابوالحسن حافظيان» نقل مى‏كرد كه: روزى در قطارپاكستان براى رفتن به يكى از شهرهاى آن مملكت سوار بودم، ناگهان احساسكرديم كه قطار در وسط بيابان متوقّف شد. ما فكر مى‏كرديم كه حادثه‏اى پيشآمده كه قطار ايستاده است، ولى با كمال تعجّب ديديم كه مرد مرتاضى تنها بهقطار نگاه مى‏كند و آن را با نيروى اراده و نگاهش متوقّف ساخته است.

  15. #15
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    قدرت هيپنوتيزم

    روزى با كسى كه قدرت هيپنوتيزم يا قدرت روحى او بسيار زياد بود ومى‏توانست تنها با نگاه كردن ديگرى را به خواب كند پاى منبر واعظى توانانشسته بوديم و سخنان او را گوش مى‏داديم. اين شخص با نگاه، مدّتى مانع ازسخن گفتن آن واعظ شد و تنها با نيروى اراده و نگاه او را سنگين كرد ومى‏خواست او را در منبر به خواب كند و بالأخره نگذاشت كه آن واعظ بهسخنانش ادامه دهد.

  16. #16
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: عالم عجیب ارواح

    قضيّه‏ى عجيب «ولف مسينگ»

    «ولف مسينگ» كه در روزهاى جنگ جهانى دوّم شهرتش جهانى بود در مجلّه‏ىعلم و دين شوروى (در ماههاى ژوئيه، اوت، سپتامبر سال 1965) مى‏نويسد:
    وقتى روز اوّل سپتامبر سال 1939 ميلادى تانكها و زره‏پوشهاى آلمان ازمرز لهستان عبور كردند، من در «لهستان» بودم و در آن هنگام نازيها براىدستگير كردن من دويست هزار مارك جايزه تعيين كرده بودند. اين براى آن بودكه من دو سال قبل از آن تاريخ يعنى در سال 1937 پيشگوئى كرده بودم كه«هيتلر» عاقبت با وضع فجيعى خواهد مُرد و اين پيشگوئى در برابر هزاران نفرتماشاگر يكى از تماشاخانه‏هاى شهر «ورشو» انجام گرفته بود.

    وقتى شنيدم براى سر من جايزه‏ى گزافى تعيين كرده‏اند سعى كردم از چشممأموران «هيتلر» به دور باشم، بنابراين ريش درازى گذاشتم و خودم را بهعنوان يك نقّاش هنرمند معرّفى كردم.

    يك روز همان طور كه با آنقيافه در خيابان كنار ديوارى ايستاده بودم و آگهى بزرگى را كه در آن عكس ومبلغ جايزه‏ى دستگيرى من چاپ شده بود مى‏خواندم، ناگهان يك افسر آلمانى بهمن نزديك شد و گفت: دارى عكس خودت را تماشا مى‏كنى؟ «ولف مسينگ» خود توهستى، اين تو بودى كه خبر مرگ فجيع پيشواى آلمان را پيشگوئى كردى!

    به اين ترتيب من دستگير شدم و در اوّلين بازجوئى افسر بازپرس آنچنانمشتى به صورتم زد كه شش دندانم يكجا شكست و موقعى كه دهانم را باز كردم آنشش دندان همراه با خون زيادى به دامنم ريخت.

    بعد مرا كه بيهوششده بودم به يك سلول انفرادى انداختند و وقتى كه بهوش آمدم تصميم گرفتم ازقدرتهاى استثنائى خودم استفاده كنم و از زندان مرگ بگريزم، اين بود كه بااراده‏ى خاصّ خود، اوّل نگهبان را به داخل سلول احضار كردم بعد او را بهخواب مغناطيسى فرو بردم و در حالى كه خوابيده بود به او دستور دادم همچنانبى‏حركت باقى بماند و سپس از زندان بيرون آمدم و فرار كردم. بعدا سازماننهضت مقاومت لهستان كه در آن روزها مخفيانه عمل مى‏كرد مرا از شهر «ورشو»فرارى داد و به وسيله‏ى ارّابه‏اى كه پر از علف و يونجه بود و من هملابلاى آنها پنهان شده بودم از دست جلاّدان «هيتلر» جان سالم بدر بردم.

    چند ماه بعد من در خاك «شوروى» بودم و خوشبختانه پول زيادى هم همراهداشتم. شب اوّل را با يك گروه يهودى پناهنده كه از «لهستان» گريخته بودنددر يك كليسا خوابيديم و بعد از دولت «شوروى» خواستم به من اجازه‏ى ورود بهجرگه‏ى هنرمندان را بدهد تا به عنوان غيبگو در سالنهاى موزيك و تأتر سرگرمكار بشوم و با وجود آنكه در آن تاريخ، پيشگوها و تله‏پاتها را به چشمنيرنگ بازان نگاه مى‏كردند پس از آزمايشهائى كه روانشناسان و دانشمندانروى من انجام دادند اجازه‏ى اين كار صادر گرديد و من رسما به خدمت دولتشوروى درآمدم و شروع به كار كردم و مدّتى بعد بود كه عجيب‏ترين واقعه‏ىزندگيم به وقوع پيوست.

    شبى دو ناشناس كه كاسكت سبز بسر داشتندوارد سالن محل كار من شدند و به من گفتند: «تو بايد همراه ما بيائى». ايندو لباس پليس سياسى شوروى را به تن داشتند، امّا به نظر مى‏آمد كه قصدآزار مرا ندارند. آنها به من گفتند: لطفا دنبال ما بيائيد، برايتان در يكهتل اتاقى گرفته‏ايم و جامه‏دانهايتان را هم به آنجا برده‏ايم.

    همراه اين دو پليس سياسى، نخست به هتل رفتم و بعد آنها مرا به مقصدنامعلومى بردند. آنجا يك اتاق تاريك بود در يك اداره‏ى دولتى و مردى كهسبيل پر پشتى داشت بلافاصله پس از ورود من به آن اتاق، داخل شد و دوستانهبه من سلام داد. او «استالين» بود و ديدنش مرا سخت به وحشت انداخت، آخر«استالين» با من چه كارى ممكن است داشته باشد؟ «استالين» از اوضاع لهستاناز من پرسيد و بعد خواست كه ماجراى فرار خودم را برايش بگويم و من همصادقانه همه چيز را تعريف كردم و در پايان به من گفت: بسيار خوب تومى‏توانى بروى، ما درباره‏ى صحّت گفته‏هاى تو تحقيق خواهيم كرد. آنگاهدولت شوروى با كمك دانشمندانش درباره‏ى من به يك رشته تحقيقات دست زد كهنخستين آزمايش از اين تحقيقات متأسّفانه به يك حادثه‏ى نامطلوب منجر شد.

    مأموران شوروى از من خواستند به كمك نيروهاى خودم و بدون آنكه حواله‏ىچك بانكى در اختيار داشته باشم از بانك دولتى مبلغ يكصد هزار «روبل»بگيرم. من همراه با چند مأمور كه لباس معمولى به تن داشتند و شناختهنمى‏شدند به بانك رفتم و يك راست تا برابر گيشه‏ى پرداخت پيش رفتم و جلوىروى صندوقدار ايستادم. بعد يك برگ كاغذ سفيد را كه هيچ گونه علامتى روى آننبود به دست صندوقدار سپردم و در حالى كه خيره در چشمانش نگاه مى‏كردم وانديشه‏ى خودم را كه تصوّر يك حواله‏ى يكصدهزار «روبلى» بود به مغز اومنتقل مى‏ساختم، از او عينا همين مبلغ را خواستم. صندوقدار بدون هيچ گونهشكّ و ترديدى صد هزار «روبل» به من داد و من پولها را در جامه‏دان كوچكىكه همراه برده بودم جاى دادم و مأموران پليس بعدا در نهايت حيرت گزارش خودرا درباره‏ى واقعه نوشتند.

    بعد از آنكه پولها را به مقاماتمربوطه نشان دادم، خيلى زود دوباره به بانك رفتيم و من به اتّفاق مأموراناز صندوقدار خواستم پولهاى موجودى خود را بشمارد و آن مرد بينوا پس ازشمارش پولها متوجّه شد كه يكصد هزار «روبل» كسر دارد و موقعى كه چكهائى راكه گرفته بود بررسى كرد به عوض حواله‏ى بانكى، با يك برگ كاغذ سفيد معمولىمواجه گرديد و اين همان كاغذى بود كه من به نيروى هيپنوتيزم به او القاءكرده بودم كه يك حواله‏ى يكصدهزار روبلى است. صندوقدار بعد از مشاهده‏ىاين كاغذ سفيد ناگهان فريادى كشيد و بيهوش نقش زمين شد. بيچاره سكته كردهبود و من ديگر اين موضوع را پيش‏بينى نكرده بودم. خوشبختانه پزشكان بعداتوانستند صندوقدار را زنده نگه دارند.

    «ولف مسينگ» مى‏گويد:من با آنكه قدرت عجيبى در هيپنوتيزم داشتم فقط يك بار در كار پزشكى دخالتكردم و آن هنگامى بود كه يكى از اعيان «ورشو» مبتلا به يك نوع بيمارىروانى شده بود و دائما تصوّر مى‏كرد كه سى كبوتر در مغز او لانه كرده‏اند.براى درمان او يك ميكروسكوپ كوچك با خود بردم و بعد از آنكه به وى اطميناندادم كبوترها در مغز وى لانه دارند به وسيله‏ى آن ميكروسكوپ به علامتمعاينه تمام سر و مغز كلّه‏ى او را زير نظر قرار دادم و بعد گفتم كه: كاركبوترها تمام است و با خواندن چند ورد كه ظاهرا چيزى نبود و فقط جنبه‏ىتلقين داشت او را از آن تصوّر مضحك رها كردم. او قبول كرد كه آن سى كبوتراز درون مغزش پرواز كرده‏اند، امّا چند سال بعد يك آقاى محترم از خدابى‏خبر همه چيز را براى آن بيمار روانى تعريف كرد و گفت كه من چه كرده‏امو متأسّفانه دوباره آن سى كبوتر در مغز آن مرد لانه كردند!

    منكارهاى عجيب زيادى كرده‏ام كه شرح تمام آنها چند جلد كتاب مى‏شود، امّابراى آنكه شرح حال خودم را به نحوى پايان دهم ناگزيرم ماجراى شطرنج بازىخودم را با يكى از قهرمانان شطرنج شوروى برايتان بازگو كنم. ترتيب اين كاررا دانشمندانى كه هنوز از سر من دست بر نمى‏داشتند و دائما مرا آزمايشمى‏كردند دادند. چشمهاى مرا محكم بستند و مرا مقابل يك قهرمان شطرنجنشاندند و معلوم شد كه اين بازى را من خيلى راحت از آن قهرمان بردم، درصورتى كه ابدا از شطرنج اطّلاعى ندارم و در تمام عمر اوّلين بارى بود كهبه اين كار دست مى‏زدم.

    بهتر است براى شما بگويم كه چگونه مناين بازى شطرنج را از آن قهرمان بردم. در سالنى كه من مقابل شطرنج بازنشسته بودم و دانشمندان همه مراقب اوضاع بودند يك قهرمان شطرنج ديگر همحضور داشت و چون دانشمندان شوروى به «تله پاتى» و خواندن افكار ديگراناعتقاد نداشتند از حضور او در آن جمع ممانعت نكرده بودند و من در تماممدّت از مغز قهرمان دوّم شطرنج كه با دقّت سرگرم تماشاى بازى ما بود و درفكرش حركات مهره‏ها را تنظيم مى‏كرد الهام مى‏گرفتم و بازى مى‏كردم و دليلموفّقيّت من هم در بازى راهنمائيهاى فكرى آن قهرمان بود كه خودش از اينعمل من اطّلاع نداشت.

صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •