نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: داستانهای اموزشی

  1. #1
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    داستانهای اموزشی

    کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آيندهاش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چيزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.



    يکروز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب.

    کشيش پيش خود گفت: «من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر میدارد.»

    اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست. اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست.

    امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.

    مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آنها را از نظر گذراند.

    کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد ...

    کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد!»
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  2. #2
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهای اموزشی

    # از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد..

    # از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد

    # از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد

    # از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد

    # از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد..

    # از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد

    # از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!!

    # چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم...
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  3. #3
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهای اموزشی

    آرتو اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلودهاي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدزمبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانشدريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماريدردناکي انتخاب کرد؟» آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا، 50 ميليون کودک بازيتنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازيکنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا بهمسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقاتويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر بهفينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگزنگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نميگويم خدايا چرا من؟


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  4. #4
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانهای اموزشی

    خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز درشهر بوستن از قطارپايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييسدانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري درهاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند مرد به آراميگفت: « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت:« ايشان تمامروز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. » منشي ساعت هاآنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشانبروند. اما اين طور نشد. منشي خسته شد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييسشود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي بهرييس گفت:« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.» رييس با اوقاتتلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنهارا نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوزدفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقارسلانه سلانه به سوي آن دو رفت. خانم به او گفت: « ما پسري داشتيم که يکسال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش درحادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاهبنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته شده بود ... ا و يکه خورده بود.با غيظ گفت:« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد ومي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان ميشود .» خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکرکرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه وکت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: « يک ساختمان ! مي دانيدهزينه ي يک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيمميليون دلار است.» خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا ميتوانست ازشرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: « آيا هزينه راهاندازي دانشگاه نيزهمين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟»شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم"ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي کهدانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد يعني دوميندانشگاه برتر در تمام دنيا

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. شهر باستانی گور و فیروزآباد كنون
    توسط kingsaeid در انجمن تاریخ ایران باستان
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: شنبه ۲۸ دی ۸۷, ۱۶:۵۲
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۵ تیر ۸۷, ۲۳:۴۹
  3. ميانگين وزارت وزاري دادگستري
    توسط MR HAMID در انجمن مباحث حقوقی و قضائی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۲ اسفند ۸۶, ۰۰:۳۶
  4. امر به معروف؛ ستادی که وزارت می شود؟
    توسط hrg1356 در انجمن بایگانی اخبار سیاسی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۱۷ آبان ۸۶, ۲۳:۲۶
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۰۲ مهر ۸۶, ۲۲:۳۳

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •