نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: نمايشنامه: آنكه گفت آري و آنكه گفت نه (اثر برتولت برشت)

  1. #1
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    نمايشنامه: آنكه گفت آري و آنكه گفت نه (اثر برتولت برشت)

    «آنكه گفت آري، آنكه گفت نه» نه به اندازۀ «زندگي گاليله»، يا «اپراي سهپولي»، ولي از نمايشنامه هاي معروف و با ارزش -هرچند كوتاه- برتولت برشتاست. ترجمۀ پيش رو از آقاي «مصطفي رحيمي» است و از كتابي با نام خودِنمايشنامه براي هنرجويان و علاقمندان به ادبيات و نمايش، كه هر دسته حتما"يا به خواندن اين نمايشنامه نياز پيدا مي كنند، يا كنجكاو خواندنش مي شوندتهيه كردم. در تايپ و غلط گيري متن تلاش شد تا جايي كه مشكلات نگارشي پديدنيايد، عينا" متن كتاب نقل شود. عبارات داخل (پرانتز) از خود برشت وعبارات داخل [قلاب] از مترجم هستند. شخصيتها نيز به اين شرح اند :آموزگار، كودك، مادر، سه نوآموز، گوينده.
    قبل از مطالعه يا برداشت مطالب، لازم مي دانم نظرتان را به توضيحات مترجم جلب كنم؛

    دربارۀ اين نمايشنامه
    برشتابتدا با الهام از نمايشنامه اي ژاپني به نام «تانيكو ، Taniko» كه نخستبه زبان انگليسي و سپس به زبان آلماني درآمده بود، نمايشنامه اي آموزشي بهنام «آنكه گفت آري» نوشت. اين نمايش كه بصورت اپرا براي آموزشگاهها نگاشتهشده بود، به سال 1930 در «موسسۀ آموزشي برلن» و پس از آن در سايرآموزشگاههاي اين شهر و ساير شهرهاي آلمان به روي صحنه آمد.
    ايننمايشنامه با اصل ژاپني آن چندان تفاوتي نداشت و سراسر رمز و عرفان بود،بدين خلاصه كه: نوجواني ژاپني عازم «زيارت» مي شود تا براي سلامت مادر خوددعا كند. اما اين زيارت به سفري براي مطالعه و تحقيق تبديل مي شود كه هدفآن، هم جستجوي داروست و هم تحصيل حكمت و معرفت. عشق به مادر كه قلب قهرماننوسال ژاپني را سرشار كرده است مرگ او را ايجاب مي كند.
    اين اپرا باانتقاد و گفتگوهاي شديد مردم مواجه شد؛ حتي كساني كه نمايش براي آنانتنظيم شده بود نيز ناخشنود بودند. به دنبال اين گفتگوها، برشت در همان سالدو اثر ديگر در همين زمينه نگاشت كه ترجمۀ آنها را در اينجا مي آوريم. اينهر دو با اپراي نخستين تفاوتي اساسي دارد. توجيه گفتن «آري»، در همان حاليكه امكان گفتن «نه» نشان داده مي شود، از صورت تجريد بيرون مي آيد و نكتهاي عيني و محسوس مي گردد.

    يك نكته
    نمايشنامۀ«آنكه گفت آري و آنكه گفت نه» در ايران بيش از انتظار مترجم مورد توجهقرار گرفت، و بارها (بيشتر بي اجازۀ مترجم) به روي صحنه آمد يا در مقابلدوربين تلويزيون قرار گرفت. اما تقريبا" همۀ كارگردانها اين نكته رافراموش كردند كه هر نمايشنامه اي داراي «زبان» خاصي است كه بايد يافت و بهكار بردنش را به بازيگر توصيه كرد. «زبان» نمايشنامۀ حاضر زبان محاوره وگفتگوست. و در زبان فارسي زبان كتابت با زبان گفتگو تفاوت دارد. مثلا"نوشته مي شود: «همه شان آمدند»، اما آنچه به زبان مي آيد اين است: «همهشون اومدن». نوشته مي شود: «چه مي خواهي بگوئي؟»، اما بايد گفته شود: «چيمي خواي بگي؟»
    اميد است كه در اجراهاي آينده اين نكته مورد توجه قرار گيرد تا كلام رنگ تصنع نپذيرد، و گفتگو سد راه معني نشود.



    آنكه گفت آري

    صحنۀ اول


    گوينده: نخست بايد آداب همرهي دانست
    -طريق ياري و راه موافقت آموخت–
    بسا كس اند از اين مردمان آري گوي،
    كه دل به وسوسۀ راه ديگري دارند.
    بسا كس اند ز مردم كه در شمار نيند.
    بسا كس اند كه جائي موافقان رهند،
    كه خود نه جاي هماهنگي است و همراهي.
    بدين سبب،
    نخست بايد آداب همرهي دانست.

    آموزگار در اتاق اول و مادر و كودك در اتاق دوم هستند.

    آموزگار: من آموزگارم. دبستانم در شهر است. شاگردي دارم كه پدرش مرده و غير از مادر در اين دنيا پشت و پناهي ندارد.
    براي ديدن اين دو نفر آمده ام. آمده ام تا از آنهاخداحافظي كنم. براي اينكه بايد به زودي به طرف كوهها راه بيفتم.
    شهر ما گرفتار بيماري واگيري است. و در شهري كه آن طرف كوههاست چند طبيب بزرگ و عالي مقام هستند.
    (در مي زند) اجازه هست؟

    كودك: كيه؟ آها! آقاي آموزگار براي ديدن ما آمده.

    آموزگار: تو چرا اين همه وقت به مدرسه نيامدي؟

    كودك: نمي توانستم بيايم. مادرم بيمار بود.

    آموزگار: نمي دانستم كه مادرت بيمار است. برو به او بگو كه من آمده ام.

    كودك: (به صداي بلند، رو به اتاق دوم) مادر، آقاي آموزگار آمده اند.

    مادر: (كه در اتاق دوم نشسته است) بگو بفرمايند تو.

    كودك: خواهش مي كنم بفرمائيد تو.

    هردو وارد اتاق دوم مي شوند.

    آموزگار: مدتهاست كه نتوانستم بيايم شما را ببينم. پسرتان گفت كه شما هم دچار اين بيماري شده ايد. هيچ بهتر هستيد؟

    مادر: متأسفانه حالم خوش نيست. حالا كه كسي درماني براي اين بيماري سراغ ندارد.

    آموزگار: بايد درماني برايش پيدا كرد. راستي براي اين آمده ام از شماخداحافظي كنم كه فردا صبح به دنبال دوا و درمان مي روم-
    به طرف كوهها. مي دانيد كه در شهر آن طرف كوهها طبيب هاي بزرگي هستند.

    مادر: يك قافله، به دنبال درمان، ميان كوهها! درست. من هم شنيده ام كه در آن شهر طبيب هاي بزرگي هستند؛
    اما اين را هم شنيده ام كه اين سفر، سفر خطرناكي است.
    راستي، موافقيد، پسر من را هم با خودتان ببريد؟

    آموزگار: در اين قبيل سفرها كسي بچه ها را همراه نمي برد.

    مادر: بسيار خوب. اميدوارم كه همۀ كارها رو به راه بشود.

    آموزگار: حالا ديگر من بايد بروم. خداحافظ.

    به اتاق اول مي رود.

    كودك: (كه به دنبال آموزگار به اتاق اول آمده است) مي خواستم چيزي به شما بگويم.

    مادر از پشت در گوش مي دهد.

    آموزگار: چه مي خواهي بگوئي؟

    كودك: مي خواهم با شما به كوه بيايم.

    آموزگار: همين حالا به مادرت گفتم كه اين سفر مشكل و خطرناك است. تو آن قدرت را نداري كه پا به پاي ما بيائي.
    از اين گذشته، تو چطور مي خواهي مادر بيمارت را تنها بگذاري؟ نه! همين جا بمان. آمدن تو با ما محال است.

    كودك: چون مادرم بيمار است مي خواهم با شما بيايم. به خاطر او. ميخواهم بيايم و طبيب هاي بزرگ را، در شهر آن طرف كوهها، ببينم.
    شايد دوا و دستوري پيدا شود.

    آموزگار: بايد دو كلمۀ ديگر با مادرت صحبت كنم.

    به اتاق دوم برمي گردد. كودك پشت در گوش مي دهد.

    آموزگار: من برگشتم. پسر شما مي گويد كه مايل است با ما بيايد. به او گفتمكه نبايد شما را در اين حال بيماري تنها بگذارد.
    مخصوصا" كه اين سفر مشكل است و خطرناك. به او گفتم: «آمدن تو با ما محال است»،
    ولي جواب داد: «بايد بيايم». به خاطر شما مي خواهد بيايد، تا در شهر آن طرف كوهها دوا و دستوري پيدا كند.

    مادر: حرفهايش را شنيدم. وقتي كه مي گويد مي خواهد در اين سفر خطرناك با شما بيايد، واقعا" راست مي گويد.

    كودك وارد اتاق دوم مي شود.

    مادر: از روزي كه پدرت از اين دنيا رفت
    من هيچكس را جز تو ندارم
    هيچگاه انديشه ام از تو دور نشد
    هيچگاه نگاهم از تو دور نشد
    حتي هنگامي كه ممكن نبود:
    هنگامي كه مي بايست ناني براي تو به چنگ آورم،
    لباسهايت را مرتب كنم؛
    و زندگيت را راه ببرم.

    كودك: راست است. اما با وجود همۀ اينها، هيچ چيز نمي تواند مانع نقشۀ من بشود.

    كودك و مادر و آموزگار مي خوانند:

    مي روم (مي رود) راهي خطربار و شگفت
    بهر تو (بهر من – بهر او) [كودك مي گويد: «بهر تو». مادر مي گويد: «بهر من». آموزگار مي گويد: «بهر او».]
    سوي شهري، آن سوي كوه بلند
    در پي درمان و دستوري كه هست.

    گوينده: هر دو ديدند كه با هر چه دليل
    كودك آن بود كه بود.
    يك دم از گفتۀ خود بازنگشت.
    چون چنين بود، معلم، مادر،
    همصدا گفتند:

    آموزگار و مادر مي خوانند:

    اي بسا كس كه نسنجيده و نادانسته
    بي سبب همراهند.
    ليك اين كودك خرد
    در بر درد به ماتم ننشست
    همره درد نشد
    با دواجوي كسان همره شد.

    گوينده: و هنوز،
    مادر اين گونه سخن مي گويد:

    مادر: (مي خواند) رمقي نيست دگر در تن من
    ليك اگر،
    راستي را سر رفتن داري
    پاي در راه نه! انديشه مكن.
    برو، اما باز آي
    زود باز آي، كه با رفتن تو
    مادرت ديده به در دوخته است.


    صحنۀ دوم


    گوينده: همۀ مردان به عزمي جزم آهنگ سفر كردند
    به راهي بر فراز كوه.
    ميان اين كسان آموزگار و كودك ما نيز.
    ولي كودك نه با رنج توانفرساي تاب آورد
    فسرده ديده اش مي گفت:
    كه بايد بازگشتي زود.
    سحرگاهان، به دامان كُهستانها،
    دو پاي خستۀ كودك ز رفتن ماند.

    آموزگار و سه نوآموز و پشت سر آنها كودك، كه ظرفي در دست دارد، وارد صحنه مي شوند.

    آموزگار: سربالائي تند و سختي بود. اولين پناهگاه را آن بالا مي بينيد؟ آنجا كمي توقف مي كنيم.

    سه نوآموز: اگر لازم بود.

    سه نفري از سربالائي كه در قسمت دوم صحنه به صورت سكوئي درست شده بالا مي روند.
    كودك آموزگار را متوقف مي كند.

    كودك: مي خواهم چيزي به شما بگويم.

    آموزگار: چي شده؟

    كودك: حالم خوب نيست.

    آموزگار: ساكت! كسي كه به اين جور سفرها مي آيد، نبايد از اين صحبت ها بكند.
    چون به سربالائي عادت نداري شايد دچار نفس تنگي شده باشي.
    يك دقيقه همين جا بنشين تا نفست جا بيايد.

    آموزگار از سربالائي صحنه بالا مي رود.

    سه نوآموز: مثل اين كه سربالائي نفس بچه را گرفته. از آموزگار بپرسيم چي شده.

    گوينده: بپرسيد، آري بپرسيد.

    سه نوآموز: (به آموزگار) گويا سربالائي بچه را از نفس انداخته؟
    چي شده؟ نگرانش نيستي؟

    آموزگار: حالش خوب نيست. همين. سربالائي خسته اش كرده است.

    سه نوآموز: پس از اين قرار برايش نگران نيستي؟

    سكوت ممتد

    سه نوآموز: (با همديگر صحبت مي كنند) شنيديد؟ آموزگار گفت كه بچه فقط از سربالائي خسته شده.
    اما حس نمي كنيد كه حالش غيرعادي شده باشد؟
    آن طرف پناهگاه گدار تنگي است كه كسي نمي تواند از آن عبور كند مگر اين كه دو دستي به تخته سنگ بچسبد.
    خدا كند كه بچه بيمار نباشد. والا اگر نتواند پيش بيايد بايد بگذاريمش و برويم. برويم از آموزگار بپرسيم.
    (به آموزگار) وقتي همين الان از تو پرسيديم كه به سر بچه چه آمده، گفتي: «خيلي ساده، سربالائي نفسش را گرفته».
    اما مي بيني كه حالش عادي نيست. نگاه كن، نشسته.

    آموزگار: مي بينم. بيمار است. كاري كنيد كه او را از گدار بگذرانيم.

    سه نوآموز مي كوشند كه كودك را از «گدار تنگ» عبور بدهند. گدار بايد با كرسي و طناب و امثال آن،
    طوري در صحنه ساخته شده باشد كه فقط سه نوآموز بتوانند از آن بگذرند، و بردن كودك ممكن نباشد.

    سه نوآموز: عبور دادن بچه از اين جا محال است. از طرفي، اين هم محال است كه اينجا پيش او بمانيم.
    هرطور شده بايد پيش رفت. براي اين كه تمام مردم شهر چشم به راه دوائي هستند كه ما به دنبالش راه افتاده ايم.
    عجب عاقبتي! اما، خوب، اگر بچه نتواند با ما بيايد، همين جا ولش مي كنيم، توي همين كوه.

    آموزگار: راست است. سايد همين كار را بايد كرد. من نمي توانم مخالفت كنم.
    اما به نظر من قاعده اش اين است كه از بيمار بپرسيم آيا به خاطر او بايد بايد عقب گرد كرد يا نه؟
    دلم از فكر اين بچه خون است. من پيش او مي روم و با مراقبت كامل براي آنچه بايد بشود آماده اش مي كنم.

    سه نوآموز: بله. لطفا" همين كار را بكن.

    نوآموزان رو به روي هم قرار مي گيرند.

    نوآموزان و گوينده: كنون بايد از او پرسيد (كنون از وي همي پرسند)
    كه آيا بهر وي بايد ز راه آمده برگشت؟
    ولي حتي،
    اگر او هم بخواهد، بازگشتي نيست.
    هر آن كس را كه از ره ماند،
    و تاب رفتن از كف داد،
    رهايش كرد بايد.
    پيش بايد رفت.
    پيش بايد رفت.

    آموزگار: (كه در قسمت اول صحنه نزديك كودك آمده است) خوب به من گوش بده!
    چون تو بيماري و و نمي تواني پيش بيائي، بايد ما ترا همين جا بگذاريم.
    اما قاعده اش اين است كه بايد از بيمار پرسيد كه آيا به خاطر او بايد عقب گرد كرد يا نه.
    و رسم اين است كه بيمار جواب بدهد: «نه، عقب گرد نبايد كرد».

    كودك: مي فهمم.

    آموزگار: مايلي كه، ما به خاطر تو عقب گرد كنيم؟

    كودك: نه، عقب گرد نبايد كرد.

    آموزگار: و به اين ترتيب موافقي كه ترا همين جا بگذاريم؟

    كودك: بايد فكر كنم. (كمي مكث، به فكر فرو مي رود) آري، موافقم.

    آموزگار: (با صداي بلند، روي به قسمت دوم صحنه) در برابر ضرورت تسليم شد. گفت آري.

    گوينده: (در حالي كه سه نوآموز به طرف قسمت اول صحنه پائين مي آيند) گفت: «آري، پيش برويد».

    سه نوآموز متوقف مي شوند.

    آموزگار: اكنون، پيش برويد، نايستيد
    زيرا تصميم گرفته ايد كه پيش برويد

    نوآموزان تكان نمي خورند.

    كودك: مي خواهم چيزي به شما بگويم. از شما خواهش مي كنم مرا اينجا تنها نگذاريد. به دره پرتابم كنيد.
    براي اينكه از تنها مردن مي ترسم.

    سه نوآموز: اين كار محال است.

    كودك: بسيار خوب، ولي من از شما خواهش مي كنم.

    آموزگار: شما تصميم گرفته ايد كه پيش برويد و او را در همين جا رها كنيد.
    تصميم گرفتن دربارۀ سرنوشت او آسان است، اما تحميلش بر او مشكل.
    آيا حاضريد به دره پرتابش كنيد؟
    آري.

    نوآموزان كودك را به قسمت دوم صحنه، روي بلندي مي برند.

    سه نوآموز: سرت را به بازوي ما تكيه بده
    چرا بدنت را محكم گرفته اي؟
    با احتياط مي بريمت.

    كودك را روي لبۀ عقبي قسمت بلند صحنه قرار مي دهند. و خودشان جلو او مي ايستند، بطوري كه كودك ديده نشود.

    كودك: (كه ديده نمي شود) مي دانستم كه اين سفر ممكن است به قيمت جانم تمام شود.
    اما غم مادر،
    به سفر روانه ام كرد.
    اكنون، ظرف مرا از دستم بگيريد
    برويد داروئي بيابيد
    و هنگامي كه بازگشتيد
    براي مادرم ببريد.

    گوينده: پس آنگه دوستان وي
    فشرده ظرف او در چنگ
    ز دور اين جهان دلتنگ
    به قانون خشونت بار و بيدادش اسف خوردند
    و كودك را ز روي صخره غلتاندند
    همه همگام، دوشادوش، هم آهنگ.
    كنار پرتگاه ژرف
    به اندُه ديدگان بستند و آنگه از فراز سنگ
    كودك را رها كردند.
    نه جرم اين از آن افزون،
    نه زان كمتر. همه همسنگ.
    سپس،
    دنبال كودك چند سنگي نيز غلتاندند.


    منبع سنترال کلابز
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  2. #2
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: نمايشنامه: آنكه گفت آري و آنكه گفت نه (اثر برتولت برشت)

    آنكه گفت نه


    صحنۀ اول



    گوينده: نخست بايد آداب همرهي دانست
    -طريق ياري و راه موافقت آموخت–
    بسا كس اند از اين مردمان آري گوي،
    كه دل به وسوسۀ راه ديگري دارند.
    بسا كس اند ز مردم كه در شمار نَيند.
    بسا كس اند كه جائي موافقان رهند،
    كه خود نه جاي هماهنگي است و همراهي.
    بدين سبب،
    نخست بايد آداب همرهي دانست.

    آموزگار در اتاق اول و مادر و كودك در اتاق دوم هستند.

    آموزگار: من آموزگارم. دبستانم در شهر است. شاگردي دارم كه پدرش مرده و غير از مادر در اين دنيا پشت و پناهي ندارد.
    براي ديدن اين دو نفر آمده ام. آمده ام تا از آنهاخداحافظي كنم. براي اينكه بايد به زودي به طرف كوهها راه بيفتم.
    شهر ما گرفتار بيماري واگيري است. و در شهري كه آن طرف كوههاست چند طبيب بزرگ و عالي مقام هستند.
    (در مي زند) اجازه هست؟

    كودك: كيه؟ آها! آقاي آموزگار براي ديدن ما آمده.

    آموزگار: تو چرا اين همه وقت به مدرسه نيامدي؟

    كودك: نمي توانستم بيايم. مادرم بيمار بود.

    آموزگار: نمي دانستم كه مادرت بيمار است. برو به او بگو كه من آمده ام.

    كودك: (به صداي بلند، رو به اتاق دوم) مادر، آقاي آموزگار آمده اند.

    مادر: (كه در اتاق دوم نشسته است) بگو بفرمايند تو.

    كودك: خواهش مي كنم بفرمائيد تو.

    هردو وارد اتاق دوم مي شوند.

    آموزگار: مدتهاست كه نتوانستم بيايم شما را ببينم. پسرتان گفت كه شما هم دچار اين بيماري شده ايد. هيچ بهتر هستيد؟

    مادر: براي بيماري من نگران نباشيد،دنباله ندارد.

    آموزگار: از شنيدن اين حرف بسيار خوشحالم. آمده ام از شما خداحافظي كنم، براي اين كه به زودي براي تحقيق و مطالعه سفري-
    به طرف كوهستانها خواهم كرد. در شهر آن طرف كوهها دانشمندان برجسته و بزرگي هستند.

    مادر: سفر براي تحقيق و مطالعه در ميان كوهستانها! درست.
    من هم شنيده ام كه در آنجا طبيب هاي بزرگي هستند؛ اما اين را هم شنيده ام كه اين سفر، سفر خطرناكي است.
    راستي، موافقيد پسر من را هم با خودتان ببريد؟

    آموزگار: در اين قبيل سفرها كسي بچه ها را همراه نمي برد.

    مادر: بسيار خوب. اميدوارم كه همۀ كارها رو به راه باشد.

    آموزگار: حالا ديگر من بايد برم، خداحافظ.

    به اتاق اول مي رود.

    كودك: (كه به دنبال آموزگار به اتاق اول آمده است) مي خواستم چيزي به شما بگويم.

    مادر از پشت در گوش مي دهد.

    آموزگار: چه مي خواهي بگوئي؟

    كودك: مي خواهم با شما به كوه بيايم.

    آموزگار: همين حالا به مادرت گفتم كه اين سفر مشكل و خطرناك است. تو آن قدرت را نداري كه پا به پاي ما بيائي.
    از اين گذشته، تو چطور مي خواهي مادر بيمارت را تنها بگذاري؟ نه! همين جا بمان.
    آمدن تو با ما محال است.

    كودك: چون مادرم بيمار است مي خواهم با شما بيايم. به خاطر او.
    مي خواهم بيايم و طبيب هاي بزرگ را، در شهر آن طرف كوهها، ببينم. شايد دوا و درماني پيدا شود.

    آموزگار: بايد دو كلمۀ ديگر با مادرت صحبت كنم.

    به اتاق دوم برمي گردد. كودك پشت در گوش مي دهد.

    آموزگار: من برگشتم. پسر شما مي گويد كه مايل است با ما بيايد. به او جوابدادم كه نبايد شما را در اين حال بيماري تنها بگذارد.
    مخصوصا" كه اين سفر مشكل است و خطرناك. به او گفتم: «آمدن تو با ما محال است». ولي جواب داد: «بايد بيايم».
    به خاطر شما مي خواهد بيايد تا در شهر آن طرف كوهها دوا و درماني پيدا كند.

    مادر: حرفهايش را شنيدم. وقتي كه مي گويد قصد دارد در اين سفر خطرناك با شما بيايد، واقعا" راست مي گويد.
    بيا تو پسرم.

    كودك وارد اتاق دوم مي شود.

    مادر: از روزي كه پدرت از اين دنيا رفت.
    من هيچ كس را جز تو ندارم
    هيچگاه انديشه ام از تو دور نشد
    هيچگاه نگاهم از تو دور نشد
    حتي هنگامي كه ممكن نبود:
    هنگامي كه مي بايست ناني براي تو به چنگ آورم،
    لباسهايت را مرتب كنم،
    و زندگيت را راه ببرم.

    كودك: راست است. اما با وجود همۀ اين ها، هيچ چيز نمي تواند مانع نقشۀ من بشود.

    كودك و مادر و آموزگار مي خوانند:

    مي روم (مي رود) راهي خطربار و شگفت
    بهر تو (بهر من – بهر او) [كودك مي گويد: «بهر تو». مادر مي گويد: «بهر من». آموزگار مي گويد: «بهر او».]
    سوي شهري، آن سوي كوه بلند
    در پي درمان و دستوري كه هست.

    گوينده: هر دو ديدند كه با هر چه دليل
    كودك آن بود كه بود.
    يكدم از گفتۀ خود بازنگشت.
    چون چنين بود، معلم، مادر همصدا گفتند:

    آموزگار و مادر مي خوانند:

    اي بسا كس كه نسنجيده و نادانسته
    بي سبب همراهند.
    ليك اين كودك خرد
    در بر درد به ماتم ننشست.
    همره درد نشد
    با دواجوي كسان همره شد.

    گوينده: و هنوز،
    مادر اين گونه سخن مي گويد:

    مادر: (مي خواند) رمقي نيست دگر در تن من
    ليك اگر
    راستي را سر رفتن داري
    پاي در راه نه! انديشه مكن
    برو، اما باز آي
    زود باز آي، كه با رفتن تو
    مادرت ديده به در دوخته است.


    صحنۀ دوم


    گوينده: همۀ مردان به عزمي جزم آهنگ سفر كردند
    به راهي بر فراز كوه.
    ميان اين كسان آموزگار و كودك ما نيز.
    ولي كودك نه با رنج توانفرساي تاب آورد
    فسرده ديده اش مي گفت:
    كه بايد بازگشتي زود.
    سحرگاهان، به دامان كُهستانها،
    دو پاي خستۀ كودك ز رفتن ماند.

    آموزگار و سه نوآموز و پشت سر آنها كودك، كه ظرفي در دست دارد، وارد صحنه مي شوند.

    آموزگار: سربالائي تند و سختي بود. اولين پناهگاه را آن بالا مي بينيد؟ آنجا كمي توقف مي كنيم.

    سه نوآموز: اگر لازم بود.

    سه نفري از سربالائي كه در قسمت دوم صحنه به صورت سكوئي درست شده بالا مي روند.
    كودك آموزگار را متوقف مي كند.

    كودك: مي خواهم چيزي به شما بگويم.

    آموزگار: چي شده؟

    كودك: حالم خوب نيست.

    آموزگار: ساكت! كسي كه به اين جور سفرها مي آيد، نبايد از اين صحبت ها بكند.
    چون به سربالائي عادت نداري شايد دچار نفس تنگي شده باشي.
    يك دقيقه همين جا بنشين تا نفست جا بيايد.

    آموزگار از سربالائي صحنه بالا مي رود.

    سه نوآموز: مثل اين كه سربالائي بچه را بيمار كرده است. از آموزگار بپرسيم چي شده.

    گوينده: بپرسيد، آري بپرسيد.

    سه نوآموز: (به آموزگار) گويا سربالائي بچه را بيمار كرده؟ چي شده؟ نگرانش نيستي؟

    آموزگار: حالش خوب نيست. همين. سربالائي نفسش را گرفته.

    سه نوآموز: پس از اين قرار برايش نگران نيستي؟

    سكوت ممتد

    سه نوآموز: (با همديگر صحبت مي كنند) شنيديد؟ آموزگار گفت كه سربالائي نفس بچه را گرفته.
    اما حس نمي كنيد كه حالش غيرعادي شده باشد؟
    آن طرف پناهگاه گدار تنگي است كه كسي نمي تواند از آن عبور كند مگر اينكه دو دستي به تخته سنگ بچسبد.
    ما نمي توانيم هيچ كس را با خود ببريم. آيا بايد از «آداب و رسوم مقدس» پيروي كنيم و كودك را به دره بيندازيم؟
    (دست ها را به اطراف دهان مي گيرند و رو به قسمت اول صحنه فرياد مي زنند) سربالائي بيمارت كرده؟

    كودك: نه! مي بينيد كه سرپا ايستاده ام. گمان نمي كنيد كه اگر بيمار بودم مي گرفتم مي نشستم؟

    مكث. كودك مي نشيند.

    سه نوآموز: برويم از آموزگار بپرسيم. آقاي آموزگار! وقتي كه همين الان از تو پرسيديم كه به سر بچه چه آمده،
    گفتي:«خيلي ساده، سربالائي نفسش را گرفته» اما مي بينيم كه حالش غيرعادي است. نگاه كن: نشسته.
    عجب عاقبتي! اما اين را هم بايد گفت كه در زمان قديم «آداب و رسوم مقدسي» بود كه مي گفت: كسي كه-
    ديگر نمي تواند راه برود، مي اندازندش توي دره.

    آموزگار: چي؟ شما مي خواهيد اين بچه را به دره بيندازيد؟

    سه نوآموز: آري، قصد ما همين است.

    آموزگار: رسم مقدسي است و من نمي توانم با آن مخالفت كنم. اما همين رسم مقدس مي گويد بايد از بيمار پرسيد كه-
    آيا بايد به خاطر او عقب گرد كرد يا نه. قلبم از فكر اين كودك پاره پاره است.
    من پيش او مي روم و با دقت كامل دربارۀ آداب و رسوم مقدس صحبت مي كنم.

    سه نوآموز: بله، همين كار را بكن.

    نوآموزان رو به روي هم قرار مي گيرند.

    نوآموزان و گوينده:كنون بايد از او پرسيد (كنون از وي همي پرسند)
    كه آيا بهر وي بايد ز راه آمده برگشت؟
    ولي حتي،
    اگر او هم بخواهد، بازگشتي نيست.
    هم اكنون او به ژرفاي دره پرتاب خواهد شد.

    آموزگار: (كه در قسمت اول صحنه نزديك كودك آمده است) خوب به من گوش بده!
    در زمان قديم قانوني بود كه مي گفت: هركس درچنين سفري بيمار شود بايد به دره اش انداخت.
    در چنين وضعي البته مرگ حتمي است. اما همين رسم مي گويد كه بايد از بيمار پرسيد كه آيا-
    به خاطر او بايد عقب گرد كرد يا نه. و رسم بر اين است كه بيمار جواب بدهد: «نه، نبايد كرد».
    من حاضرم با كمال ميل به جاي تو بميرم.

    كودك: مي فهمم.

    آموزگار: مايلي كه به خاطر تو عقب گرد كنيم؟ يا موافقي كه طبق همان رسم مقدس به دره پرتاب شوي؟

    سكوت. كودك به فكر فرو مي رود.

    كودك: نه، من موافق نيستم.

    آموزگار: (به صداي بلند رو به قسمت دوم صحنه) به آداب و رسوم تسليم نشد. گفت نه!

    سه نوآموز: گفت نه! (به كودك) چرا نمي خواهي تسليم آداب و رسوم بشوي؟
    هر كس قدم اول را برداشت، بايد قدم دوم را هم بردارد. وقتي به موقع خود از تو پرسيدند كه آيا-
    با هر چيزي كه ممكن است در اين سفر پيش آيد موافقي يا نه، تو جواب دادي آري.

    كودك: جواب من حسابي نبود. اما سؤال شما هم ناحسابي تر بود. هر كس قدم اول را برداشت،
    حتما" لازم نيست قدم دوم را هم بردارد. ممكن است قدم اول اصلا" اشتباه باشد.
    من مي خواستم براي مادرم دوائي پيدا كنم، اما خودم هم بيمار شدم. بنابر اين ديگر پيدا كردن دوا-
    برايم ممكن نيست. پس همين الان عقب گرد مي كنم. براي اين كه وضع تازه اي پيش آمده است.
    از شما هم خواهش مي كنم عقب گرد كنيد و مرا به خانه ام برگردانيد.
    تحقيقات و مطالعات شما ممكن است زياد طول بكشد. و اگر چيزي ياد گرفتيد –كه اميدوارم ياد بگيريد-،
    شايد غير از اين نباشد كه: «در وضعي مانند وضع ما بايد عقب گرد كرد».
    اما دربارۀ آداب و رسوم مقدس، من كوچكترين اثري از عقل سليم در آن نمي بينم.
    آن چه من احتياج دارم آداب و رسوم تازه اي است كه ما همين الان داريم درست مي كنيم:
    اين رسم كه در هر وضع تازه اي بايد فكر تازه اي كرد.

    سه نوآموز: (به آموزگار) چه كنيم؟ اين حرف كه بچه مي زند اگر قهرماني نيست، دست كم عاقلانه است.

    آموزگار: اختيار با شماست كه تصميم بگيريد چه بايد كرد. اما يك نكته را به شما بگويم: اگر عقب گرد كرديد-
    شما را مسخره خواهند كرد و خجالت خواهيد كشيد.

    سه نوآموز: آيا صحبت كردن بچه به نفع خودش، خجالت آور است؟

    آموزگار: نه! من در اين كار خجالتي نمي بينم.

    سه نوآموز: پس ما هم برمي گرديم. هيچ مسخره و تحقيري نخواهد توانست ما را از كاري كه مطابق عقل سليم كرده ايم باز بدارد.
    رسم قديم هم نمي تواند از يك فكر تازه، به شرطي كه درست باشد، جلوگيري كند.
    مي خواهيم اين فكر تازه را عملي كنيم. سرت را به بازوي ما تكيه بده.
    چرا بدنت را محكم گرفته اي؟
    با احتياط مي بريمت.

    گوينده: بدين سان، دوستان همراه با يك دوست برگشتند
    آئين نوي را با دگر راهي پي افكندند
    و قانون دگر بنياد بنهادند
    و كودك را به شهر خويشتن بردند
    همه همگام، دوشادوش، هم آهنگ
    به تحقير و تمسخرهاي مردم ديده بر بستند
    همه يكدل، قوي دل، هم عنان، هم سنگ.


    منبع سنترال کلابز
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. 10 هزار تومان امروز = 18 تومان سال 1352
    توسط HRG در انجمن بانک و بانکداری
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۳۱ مرداد ۹۰, ۱۶:۵۱
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۰۹ شهریور ۸۹, ۱۷:۰۳
  3. استفاده از فناورینانو در تولید تصاویر کوانتومی
    توسط YAS در انجمن بایگانی اخبار علمی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۰۱ مهر ۸۷, ۱۷:۳۷
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۹ آبان ۸۶, ۱۹:۰۶

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •