اینطور خبرها رو اولش معمولا نمیشه باور کرد ، وقتی شکلش هم با تصوراتت جور در نیاد ، باور کردنش سخت تر هم میشه.
گفتنش برای گوینده سخت بود اما گفت ، جوان بیست و پنج ، شش ساله ای که کم و بیش باهاش آشنایی داشتیم ، فوت کرده بود. بعد از شوکه شدن ، اولین سوال ، چرا بود ، وسط بهت و حیرت ما توضیح داده شد که رفته بوده استخر ، کنار استخر پاش سر می خوره و می خوره زمین ، درجا تموم می کنه حتی به بیمارستان و اینکه حالا فکر کنیم چه باید کرد نمی رسه ...
سیل عظیم خاطرات جاری میشه ، فوق العاده آرام ، متین و با شخصیت بود ، یک یادآوری دردناک : تازه همین پارسال ازدواج کرده بود... و آه از نهاد همه بلند میشه که بیچاره همسرش...
گوینده توضیحی اضافه میکنه که اصلا اهل استخر و اینجور جاها نبوده ، یه کم کمرش درد میکرده دکتر گفته بوده بره آب درمانی و ...
یاد این موضوع افتادم که وقتی هیچ کدام از ملائک حاضر نشدند مسئولیت سنگین گرفتن روح آدمی رو قبول کنند و حضرت عزرائیل این کار رو پذیرفت ، به خداوند گفت با تقبل این کار انسانها همیشه مرا نفرین می کنند و از من بدشون میاد و خدا بهش گفت تو نگران نباش ، من کاری می کنم که تو همیشه بی تقصیر باشی .
و الان قرنهاست که هیچکس برای دادن خبر فوت یک نفر نمیگه عزرائیل جونش رو گرفت ، میگه سکته کرد ، تصادف کرد ، از بلندی پرت شد ،سرطان داشت ... و یا حتی پاش سر خورد.
با رفتن هر یک نفر بیشتر هویدا میشه که نحوه رفتن مهم نیست ، وقتی پیمانه پر میشه باید پر کشید ، هر جایی که باشی و در هر شرایطی فرق نمیکنه ، بهانه پرواز جور میشه حتی اگر این بهانه رو نشه باور کرد.
راستی زندگی ما به چی بند شده ؟ به یک تار مو ؟ نه ، خیلی نازک تر از این حرفاست.
یه وقتی فکر می کردم مردن به این راحتی ها نیست ولی حالا می بینم هست ، خیلی راحته ، راحت تر از اونچه فکرش رو بکنی .
پس واقعا ما چی فکر می کنیم که هر روز بارها و بارها با هم دعوا می کنیم ، به هم دروغ میگیم ، برای داشتن نداشته ها حرص می زنیم ، حق همدیگرو پایمال می کنیم ، حسرت می خوریم ، بخشیدن رو فراموش می کنیم ...
چرا واقعا نمی بینیم ؟؟؟ اگه فقط کمی سرمون رو بالا بگیریم ، می بینیم که همینجاست ، ایستاده ، فقط دو قدم آنطرف تر...