شاید این داستان رو شنیده باشید که:
یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی . اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره، به دیوار تکیه داده وهرچند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای، زیر لب میگه: لیلا... لیلا...
مرد بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟ میگن یه دختری رو میخواسته به اسم لیلا که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده...
مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن. مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه، با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلااااا... لیلااااا...
بازدیدکننده با تعجب میپرسه این چشه؟ میگن اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این!!!

حالا این شده حکایت لیلی ها و مجنونهای امروزه ما!
یه چیزی تو مایه های بی تو هرگز، با تو عمرن!
نمی دونم باید به این حکایت خندید یا به حالش زار زار گریه کرد...

این روزا بین عاشق و معشوقهای ما، از قصه ها چیزی باقی نمونده اما واقعیت ها هم اونقدر تلخن که دلت نمیخواد باورشون کنی.
نمی دونم چی به سر جوونهای امروز اومده، چی به سر عشق و عاشقی اومده، چی شده که آدمها امروز عاشقن و فردا فارغ!

حیف! واقعا چرا ما به معصومیت قصه های اجدادمون رحم نکردیم؟؟؟

اما جدی جدی فکر میکنید نسلهای بعد از ما قصه لیلی و مجنون رو چه جوری برای هم تعریف میکنن؟