به نام ايزد يكتا


کاوه اهنگر _ به روایتی دیگر


تاریکی... تاریکی محض... و صدای ناله ها... روز است یا شب؟... کسی نمی داند!

دو سرباز وارد دالان تاریکی شدند که انتهایش هیچ چیزی معلوم نبود. صدای پوتین ها روی موزاییک های کثیف زندان موجی از ترس در دل زندانی ها می انگیخت. چشم ها عادت کرده بود به ندیدن پس گوشها تیز شد. صدای دیگری هم بود. کشیده شدن چیزی روی کف دالان و هر از چند گاهی ناله ای بی رمق. آن قدر بی رمق که حتی فشار درد هم نمی توانست بر شدت آن بیافزاید...

درِ سلول خالی باز شد. فریادی از سوی سربازان و صدایی حاکی از به زمین افتادن زندانی. سرباز اول در را قفل کرد و سرباز دوم گفت: بریم! ... دوباره صدای قدم ها روی موزاییک های کثیف... بازگشت دو سرباز... و این بار جوان دیگری که پس از شکنجه به زندان انفرادی می رفت... سرباز که از دالان پا به بیرون می گذاشت فریاد زد: انقلابی های کثیف!

سکوت در سلول انفرادی حکمفرما بود...

سکوت... و رویاهای زندانی جوانی که اکنون توان حرکت نداشت... و بی رمق... با چشمانی بسته، سعی می کرد در قلمرو رویا راهی به سمت آزادی بجوید...

سکوت... رویا... مادرم برایم قصه می گوید ... در تختم خوابیده ام در جدال با هجوم خواب و اشتیاق برای شنیدن قصه زیبای مادر... قصه کاوه آهنگر...

جوان زندانی به قصه زیبا از دهان مادرش گوش می داد... و لطف نوازش های او را بر موهایش حس می کرد... مادر، این گونه آغاز کرد:

در دهکده ای میان کوههای البرز، جایی که اگر روی تپه کوتاهی هم می رفتی می توانستی دماوند را ببینی، مردی می زیست به نام کاوه. شغل کاوه آهنگری بود. مردم دهکده خوب و مهربون بودند. همه با هم دوست و یار و همراه بودند. اما توی ده هیچکس خوشحال نبود. هیچ کس نمی خندید. هیچ کس امیدی به زندگی نداشت. همه این ها به خاطر پادشاه ظالم و ستمگری بود که به مردم ظلم می کرد. اسم پادشاه آژی دهاک بود...

پلک های جوان زندانی بر صورتش سنگینی می کرد و خواب ذره ذره در وجود او راه می یافت. او اما در جدال با خواب می خواست داستان کاوه را بشنود... نتوانست... خوابید... خواب بدی دید...

زمانی دور

در ایرانشهر

همه در بیم

نفس در تنگنای سینه ها محبوس

همه خاموش

...

به کاخ اندر

نشسته اَژدهاک دیو خو<

لبانش تشنه خون بود...

خواب... سراسر از ترس و واهمه است... در میان جنگلی تاریک و سرد به پیش می روم. صدای زمزمه های لطیف مادرم که قصه می گفت هنوز در گوشم است. آه چه بارانی می بارد! هوا چه سرد شده... زمین گل آلود است. اما باید پیش رفت. شاید یک آبادی در راه باشد. جایی برای خوابیدن و احیاناً چیزی برای خوردن... از دور کورسوی نوری دیده می شود. شعاع نوری بی رمق... به سمتش می روم. شاید دهی باشد که مردمانش مهربان باشند. چقدر خسته ام...

صدای جغد می آید. از آن متنفرم. سریع تر می روم. شکل و شمایل طبیعت کمی تغییر می کند. منظم تر می شود و گواهی می دهد که دست انسان به نظمش در آورده است...

به درون آبادی پا می گذارم. اینجا هیچ چیز نیست جز چند خانه تاریک، آغل های سرد، اجاق های خاموش، سکوت... پس شعاع نور کجاست؟... آه آنجاست... صدایی هم به گوش می رسد. به آن سو می روم... صدای برخورد فلز است با فلز... ضربه های پتک... و دری که حد فاصل تاریکی من و روشنایی مرد آهنگر است. نور از چهارچوب در به بیرون تراوش می کند. هیچ چیز نمی توان دید... و آنگاه که چشم کمی به نور عادت می کند مردی چهارشانه، با ریش و موی بلند، پتک به دست و عرق ریزان نمایان می شود...

من هنوز درد می کشم...

درون کوره آهنگری آتش فروزان بود

و بر رخسار کاوه سایه های شعله می رقصید

... درون سینه اش دل؟

- نه! که خورشید محبت، گرم می تابید.

کاوه نگاهی به بیرون انداخت. چشمانش کمی ریز شد تا در میان تاریکی و روشنی شیء متحرک را - که من بودم- ببیند. با صدایی قوی پرسید: کیستی؟... گفتم: جوانی انقلابی ام. شورشگری بر سر راه ظلم... خسته اما از این جنگل و باران و و سوز و سرما...

گفت: بیا داخل... کنار کوره آتش گرم شو.

داخل شدم. نشستم. کاوه دوباره مشغول آهنگری شد. شمشیر می ساخت. پرسیدم: این آبادی چه سوت و کور است. کسی اینجا نیست؟

گفت: هیهات که ظلم با زبان انسان چه می کند! گویی آنرا از بیخ و بن بیرون می کشد. چشم ها را می بندد. بدن ها را کوفته می کند... مردم این آبادی در انتظار مرگ اند... از دست ظلم آژی دهاک ظالم... عده ای اما هستند از برای جنگیدن با ظلم... تو هم به ما ملحق شو جوان انقلابی...

سکوت کردم.

موزاییک های کثیف زندان چه رقت بار است. کسی به در می زند... کیست؟... آه... غذا... غذای کثیف زندان... نان خشک و کمی آب طعم دار... اسمش را نمی توان سوپ گذاشت... نانم را گاز می زنم و در حالیکه کنار کوره آهنگری گرم می شوم کاوه سخن می گوید:

- فردا انقلابیون را می بینی. فردا روز بزرگی است...
خوابیدن روی تخت چوبی سلول انفرادی کار سختی است. می خوابم. فردا باید با انقلابیون دیدار کنم ...



کاوۀ اهنگر


همهمه... گفتگو... عده ای دلیر و بی باک و جنگجو:

اکنون جنگ باید کرد
به خون اهرمن شمشیر را گلرنگ باید کرد
و دامان شرف را پاک از هر ننگ باید کرد
عده ای بزدل و ترسو:

ای یاران قضای آسمانست این
همانا نیست جز این سرنوشت ما در این کشور
چه خواهد کرد با گفتار خود کاوه

گروهی را به کشتن می دهد این مرد آهنگر

من در میان مردم آبادی، این آبادی و آبادی های دیگر، به تماشا نشسته ام. گرچه خود یکی از انقلابیونم اما نگاهم در میان این بحث ها مدام به این دهان و آن دهان دوخته می شود. کاوه ایستاده است به تماشا. لبش را می گزد. دیشب خوب نخوابیده ام و جای لگد سرباز هنوز روی دلم درد می کند. پیرهنم را بالا می زنم تا جای آنرا ببینم. کبود شده ام. سیاه رنگ و کثیف...

باز ندای شوم نا امیدی می آید...
تو ای کاوه! ای بی دانش و تدبیر

نمی دانی مگر کاین اَژدهاک پیر

به جان پیمان یاری تا ابد با اهرمن دارد؟

... اندیشه ات خام است!!

کاوه خشمگین است. من هم... همه زندانیان خشمگین اند... مرد سخنگو همچنان موج منفی می فرستد...

اندیشه ات خام است کاوه... نمی توانی به خاطر خونخواهی خون فرزندانت ما را به جنگ آژی دهاک بکشانی... ترا اینک سزا لعن است و دشنام است... نفرین بر تو و فریدون... نفرین... نفرین...

ناگهان کسی فریاد کشید: هااااای!... جَبان خاموش!... شرمت باد!
نگاهها برگشت به سوی پهلوانی که این جمله را ادا کرده بود... پهلوان دوباره با تمام وجود غرید :

شرمت باد!

تو ای خو کرده با بیداد!

سحر با خود پیام صبح می آرد...

لبان یاوه گو بربند

که پیکان نفاق از چله لبهات می بارد!

خدایا... چه غرشی می کند این پهلوان... مرد یاوه گو خاموش است... ما زندانیان خوشحالیم... کاوه لبخند می زند. خون مردم آبادی به جوش آمده است. آبادی نه! آبادی ها... ایران...
کاوه فریاد می زند:

تا وطن جان دارد... سرمست از ایثارم.... ایثار... ایثار...

پهلوان فریاد می زند: پیروزی تان را باور کنید....نگهدار دلیران وطن مزدای بی همتاست...

کاوه باز می گوید: اکنون موقع جنگ است...

من بلند می شوم... پاهایم درد می کند... مهم نیست... می توانم همراه کاوه بدوم... من و همه زندانیان... همراه کاوه و پهلوانان همراهش...

کاوه به درون کارگاه کوچک آهنگری رفت و لحظه ای بعد با پوستین چرم آهنگری اش بازگشت. نیزه به دست گرفت. پوستین کهنه را بر سر نیزه زد. بالا برد. فریاد زد: کنون یاران به پا خیزید!... به پا خیزید...

همه فریاد زدند : به پا خیزید!

از بیرون سلول انفرادی صدای همهمه می آید... پنجره ای نیست تا بیرون را ببینم. چشمانم را می بندم و از پنجره خیال نگاه می کنم... کاوه و فریدون سوار بر اسب هایشان می تازند... به سوی قصری سیاه و تاریک... چه چهره پاکی دارد فریدون و چه عظمتی دارد کاوه... باد چه شکوهی به درفش کاویان داده است... چه گرد و خاکی از میان سم اسبهای دلیران ایران به هوا برمی خیزد... می دانم کمی که بگذرد ضحاک اسیر دست فریدون و کاوه است... به جبران همه ظلم هایی که به جوانان ایران کرد... اکنون عذاب خواهد کشید... شلاقش بزن کاوه... اسیرش کن در کوه دماوند... آنجا که دستش به هیچ جوان ایرانی نرسد... می دانم اینها تا دقایقی دیگر رخ می دهد... چشمانم را باز می کنم و پنجره خیال را می بندم... دست مهربان مادر هنوز موهایم را نوازش می دهد...