ابتدا بايد بدانيم علت نياز بشر به تمدن در طبعخودِ بشر نهفته است، و لذا چون بشر مدنيّالطبع است، حتماً نيازمند حياتاجتماعي است و اين حيات اجتماعي را تمدن يا civilizatian ميگويند.[1] دراثبات نياز بشر به اجتماع و تمدن فيلسوفان شواهد و دلايل خوبي آوردهاند؛مثلاً «فارابي» ميگويد: بالاخره اين زبان و قدرت گفتگو نشان ميدهد كهما نياز به ارتباط با غير داريم، اصل اين بحث هم از «ارسطو» است. فارابياز اينجا شروع ميكند بعد ميگويد: اين نياز هم نيازي است كه خودِ خالقما در ما گذاشتهاست؛ ما زبان را تفنّناً و به طور تفريحي براي خودماناختراع نكردهايم، استعداد گفتگو و ايجاد صوت همراه معاني، ذاتيِ ما است.پس اين قدرت گفتگو براي اين است كه با ديگر افراد ارتباط داشته باشيم.بنابراين در ذات ما «ارتباط با غير» سرشته شده است. به همين جهت شما درنوع بشر كسي را نديدهايد كه بدون جمع با ديگران بخواهد زندگيكند.
علامه طباطبايي«رحمةاللهعليه» مقدمات خوبي براي اين بحث ميآورند؛ايشان ميگويند: اوّلاً قبولداريد كه ما اگر از جمع انسانها فاصلهبگيريم، زمينه رشد بسياري از استعدادهايمان را از دست ميدهيم و چون ايناستعدادها در ذات ما گذاشته شده است و لازم است كه شكوفا شود و چون ايناستعدادها از طريق اجتماع با انسانها و تشكيل مدينه شكوفا ميشود، پسانسانها در كنار هم و بر اساس نيازهاي كثيرشان نسبت به همديگر، لازم استيك مدينهيا شهري را تشكيل بدهند. علامه طباطبايي«رحمةاللهعليه»ميفرم يند: با توجه به اينكه حوائج بشر در اجتماع بهتر برآورده ميشود وچون انسان كمالطلب است، پس به اجتماع روي ميآورد، از طرفي در اجتماع بهجهت غريزه سودجوييِ بشر و استخدام همنوعان، نزاع و تزاحم منافع پيش ميآيد- هر كس ميخواهد ديگري را به نفع خود بهكار گيرد- ميفرمايند: بنابرايندر اجتماع قوانيني جهت كنترل خودخواهي و سودجويي انسانها نياز است بهطوريكه آن قوانين قدرت كنترل خودخواهي انسان را داشته باشد و جنبههايروحاني و تكاملي او را مدّنظر قرار دهد، و در اين حال چنين اجتماعي باچنين خصوصياتي تمدني ميسازد كه بشر به پوچي گرفتار نشود.[2]
پس با اين مقدّمه يك قدم جلوتر ميرويم، ميگوييم اين كنار هم آمدنيا اجتماعي بود كه جزء طبيعت بشر است، بايد خصوصياتي داشته باشد كه بشر دراين گردآمدن احساس به ثمر رسيدن بكند.
ارسطو ميگويد: «كسي كه فرد است، يا دَد[3] است يا خدا» ميگويد:«خدا فرد است؛ ودر كنار خود به كسي احتياج ندارد، چون بينياز محض است.»حيوان درنده يا دَدْ هم نميخواهد چيزي بسازد كه نياز باشد موجود ديگريكنارش باشد. حالا از اين دو كه خارج بشويم، بشر است و نيازهايي كه لازمهزندگي او است كه اين نيازها با شهرنشيني براي بشر حاصل ميشود.
پس تا حالا به طور اختصار رسيديم به اينكه ريشة تمدن، در نيازهايطبيعي بشر است، ولي اين نيازها اگر در آن تمدن به نحو منطقي جوابدادهنشود، آن تمدن ميميرد، چون بايد در آن اجتماع قوانين و روابطي بين بشرحاكم باشد كه در عين قدرت نفي استعمار و استثمار، جنبههاي روحاني وتكاملي بشر را مدّنظر قرار داده باشد و در ضمن منافع همة انسانها را نيزدر نظر گرفته باشد.
علت نياز به قانون
فكر ميكنم لازم است با تعمق بيشتر به فرمايش علامهطباطبايي«رحمةاللهعليه» توجّه شود، ايشان ميفرمايد: حالا كه بشر بهحوائجش بهطور كامل نميرسد الاّ با اجتماع، بايد متوجّه باشيم كه بشر يكخاصيت ديگري هم دارد؛ و آن اينكه بشر بالطبع استخدامگر است، يعني واقعاًبشر بهطور طبيعي ميخواهد بقيه را در استخدام خودش درآورد- آيتاللهجواديآملي«حفظهالله » در دفاع از علامهطباطبايي«رحمةاللهعليه» اينحرف را تبيين ميكنند؛ ميگويند يعني ذات غريزيبشر استخدامگر است، نهذات فطرياش- بنا به فرمايش علامهطباطبايي«رحمةاللهعليه» حالا كه يكغريزهاي داريم بهنام غريزة استخدامِ همديگر، يا بايد تمدن و جمعيتداشتنرا كناربگذاريم، يا اينكه غريزة «استخدامِ بقيه براي خود» را با قوانينياصلاح كنيم.
بعد ميآيند خصوصيات آن قوانين را ميگويند. خوب التفات بفرماييد تابحث روشن شود. علامه«رحمةاللهعليه» ميگويند: در اين كه بشرجمعيتگراست و تمدن داشتن لازمة طبيعت او است و در اين كه بشر استخدامگراست، شكي نداريم. پس بايد قوانيني داشته باشيم كه مشكل دوم را رفعكند، نهاينكه ما از آن فرار بكنيم. ميفرمايد: قوانيني كه بتواند در عين جوابدادن به نياز انسان به اجتماع، آفت استخدامگري را نداشته باشد بايد ازجمله خصوصياتش اين باشد كه جنبة روحاني و تكاملي بشر را در نظر بگيرد.
بعد ايشان ميفرمايند كه اين قوانين با چنين ابعادي فقط از طريقانبياء ممكن است براي بشر آورده شود، به تعبير ديگر چنين قوانيني باخصوصيات مطرحشده در عهدة خالق بشر است كه همة ابعاد بشر را ميشناسد.ميگويند؛ اگر هدفي كه بشر بر اساس آن، جامعه را تشكيل داده برآورده نشود، چون فلسفة وجودي آن جامعه ديگر از بين رفته است آن جامعه از بينميرود. مثلاً اگر انواع گناهان در جامعه شايع شد و به جاي امنيت در كنارهمديگر، عدم امنيت نسبت به همديگر شايع گشت، به جاي اينكه غيبت نكنند تادر كنار همديگر با آبرو بتوانند بهسر ببرند، غيبت همديگر شايع گشت و بهجاي نكاح، زنا شايع شد و امنيتِ ناموس از بين رفت، ديگر بقاي چنينجامعهاي مختل ميشود. به گفتة علامهطباطبايي«رحمةاللهعليه»: بشرميخواهد از اجتماع خودش بهرهببرد، اگر هدفي كه بشر براساس آن هدف، جامعهرا ساخته است برآورده نشود، افراد چنين جامعهاي نميتوانند از جامعهشاناستفادهكنند، در نتيجه چنين جامعهاي عملاً مضمحل ميشود.
قدسيبودن قانون، لازمة عمل به آن
تا حال در يك جمعبندي به اين نكات رسيديم كه اوّلاً؛ براي تكاملاستعدادهاي بشري به جامعه نياز هست، ثانياً؛ اگر جامعه با قوانين خاصياداره نشود، آن اجتماع به نياز بشر به جامعه جواب نميدهد. اگر خداي بشرآن قوانين را تعيين فرمايد، بشر ميتواند به كمك آن قوانين به آنچه كه ازطريق جامعه دنبال ميكند، دست يابد، و لذا بشر ميتواند به آن قوانين الهيعملكند و بهنتيجه برسد، ولي اگر همان حرفهايي را خدا فرموده است مثلاً«كانت» بزند، مشكل حل نميشود، چون قوانين الهي علاوه بر صحيح بودن، باوجه قدسي خود جنبههاي فطري اطاعت از معبود را نيز در ما به كار ميگيرد ودر چنين فضايي جامعه را به مقصد و مطلوب مورد نيازش ميرساند، ولي به فرضاگر تمام حرفهايي را كه پيغمبران ميزنند كانت بگويد، نتيجه حاصلنميشود، چون جنبة قداست قوانين كه بُعد اطاعت از معبود را تغذيه ميكنددر آنها نيست، به همين جهت هم حرفهاي كانت با اينكه از جهات بسياريارزشمند بود ولي نتوانست اروپا را ادارهكند. همانطور كه عرض شد و شما همميدانيد، كانت از يك جهت پيغمبر اروپا است؛ حرفهاي بسيار خوبي دارد، شماهم كه كتابهاي او را بخوانيد لذّت ميبريد. اما چون اين حرفها آسمانينيست، و خودش هم ادعا ندارد كه حرفهايش آسماني است، نتوانست حتّي آناندازه كه انتظار ميرفت در غرب نقش ايفاء كند، و به همين جهت ميبينيمبشر اروپايي حرفهاي خوبي از كانت دارد ولي بعد نتيجهاش اينچنين غيرقابل پذيرش شد، اين نتيجه، نتيجهاي نيست كه فقط ما منكر آن باشيم؛ خودِغرب بيشتر از ما منكرِ مطلوببودنِ آن چيزي است كه به آن رسيده است،منتها بشر غربي فكر ميكند راه ديگري نيست و لذا به وضع موجود تن دادهاست.
پس برميگرديم به اينكه اوّلاً؛ اين قوانين بايد خصوصياتش آنهاييباشد كه عرضكردم، ثانياً؛ از آسمان آمده باشد و بر روي اين خصوصيت دومبايد تأكيد كرد، به طوري كه اگر خود شما هم بگوييد: اينحرفهايي كه كانتگفته است، حرفهاي خوبي است، ولي خودتان هم مقيد نيستيد به آنهاعملميكنيد! چون شما را از نظر سرشت و فطرت آنچنان نساختهاند كه به صرفخوببودن حرف به آن عمل كنيد، شما را آنچنان ساختهاند كه به حرف آسمانيكه در عين خوب بودن، قدسي است وفادار بمانيد، در چنين حالتي احساس به ثمررسيدن ميكنيد. عكسش را شما زياد ميبينيد كه حرفهاي غيرمنطقيِ خرافي رااگر مردم فكركنند كه خدا و پيغمبر گفته است عمل ميكنند، چون در دل عملِخرافي يك وَهمي هست كه اينها را خدا و پيغمبر گفتهاست، لذا با اينكه باعقلش نميخواند و منطقي نيست، چون حس ميكند با عمل به آنها به بُعداطاعت از معبود جواب داده، عملميكند. ولي ميبينيد حرفهاي كانت را كهبسياري از آن ها حرفهاي منطقي است، غرب عمل نميكند. پس اينقدر كهآسمانيبودنِ حرفْ بقايش را تضمين ميكند، منطقيبودنش بقايش را تضميننميكند. البته معلوم است كه غيرممكن است حرف آسمانيْ منطقي نباشد، وليبهصرف منطقيبودنش ضمانت اجرا و بقا ندارد.
اين مقدّمات را به اين جهت عرض كردم كه روشن شود فرمايش علامهطباطبايي«رحمةاللهعليه» كاملاً درست است كه ميفرمايند ما برايجوابگويي به حوائجمان نياز داريم در جامعه باشيم، از طرفي غريزة سودجويياز همديگر را نميشود تماماً از بشر گرفت، ولي ميشود قوانيني آورد كه آنقوانين به جهت خصوصيات خاصش، از جمله جوابدادن به ابعاد روحاني انسان،اين مشكل را حلكند، تا بشر از آن طريق از بركات اجتماعي كه نياز دارد درآن باشد، محرومنشود. آن وقت اينكه ميفرمايند: چنين قوانيني در حدّ خالقبشر است از دو جهت مورد توجّه است؛ يكي از جهت همهجانبه بودن آن و اينكهموسمي نيست، و ديگر از جهت توجّه به همهجانبه بودن آن به جهت آن كه خدايخالق انسانها آن را آورده و لذا بشر مطمئن است اين قوانين تمام ابعادانسان را جواب ميدهد و تغذيه ميكند و لذا آن قوانين يك قداستي در نزدانسانها دارد كه بشر با انجام آنها احساس ميكند با خالق خود در ارتباطاست، چون دارد قوانين خالق خود را انجام ميدهد، و چنين تعاملي همان چيزياست كه تمدن ايدهآل را رقم ميزند و تا حال هم در چنين شرايطي بعضي اززيباييهاي تمدن بشر رقم خورده است.
سؤال: آيا منظور شما از اينكه فرموديد: «كانت پيامبر اروپاست امانتوانست مردم غرب را نجاتدهد»، اين است كه «حرفهاي كانت درست است و برايمردم غرب نجاتدهنده است، اما چون مردم غرب به آن حرفها عملنكردند بهاين روز افتادند.»؟
جواب: تا حدّي بله، حرف ما اين است كه چون پايگاه كانت الهي نيست وبشري است، مردم آن حرفها را براي يك زندگيِ تضمينشده نميتوانند عملكنند، هر چند آن حرفها را به عنوان تفكر قبول دارند، انصافاً اگر مردماروپا با حرفهاي كانت زندگيكنند زندگي و رفتارشان خيلي بهتر از اينميشود كه فعلاً هست امّا نميتوانند، چون اين حرفها را يك «آدم»زدهاست، بشر در زندگياش به قداست نيازدارد نه به عقل بشري. حالا اين كهآيا حرفهاي كانت نقص دارد يا نه، مسلّم نقص دارد، ولي نقص اصلي آن حرفهابراي عمل كردن، در رابطه با آسمانينبودن آنهاست. اين نكته را فراموشنكنيد كه پايهگذاران غرب اميد داشتند با افكار كانت بهشت موعودي را كهپيامبران وعده داده بودند، بر روي زمين بنا كنند، چون چنين استعدادي را درافكار كانت مي ديدند، ولي چرا نشد، جا دارد كه يك زماني مفصلاً بحثكنيم،اما شما حداقلِ بحث در اين رابطه را جدّي بگيريد تا به يك تحليل خوبيإنشاءالله برسيد، حرفهايي كه كانت زده است خارج از مباني سخنش، جدا ازحرفهاي پيغمبران نيست – بهخصوص در بحث اخلاق وروابط بين انسانها- امّامتأسفانه نيامد بگويد: «پيغمبرها ميگويند» و حرفهاي پيامبران را به بشرگوشزد كند، بلكه آن حرفها را تحت عنوان يك فلسفه در دستگاه عقلي خودشآورد و ارائه داد. همانطور كه ميدانيد، كانت آمد گفت: يك عقل نظري داريم،يك عقل عملي، عقل نظري را رد كرد و عقل عملي را پذيرفت، او در اثبات نظرخود كاركرده است و براي خودش به عنوان يك فيلسوف، فيلسوف بزرگي است. بعدآمد گفت: همانطور كه احكام بديهيِ نظري داريم كه خود آنها نظري و فكرينيستند – مثل امتناع اجتماع نقيضين- يك تعداد احكام بديهي عملي داريم كهعقل، آنها را درك ميكند – مثل خوب بودن عدالت- و انسان بايد بدونهيچگونه استدلال عقلي، متوجّه وجدان اخلاقي خودش شود و از آن دستور بگيردو عمل كند[4] و آنقدر اين حرف خود را جذاب بيان كرد كه بهنظر من مردماروپا گفتند با اين حرفها به تمام آرمانهايمان ميرسيم. حالا ممكن استبگويي پيغمبران هم كه ما را متوجّة فطرت خود كردهاند، پس حرف كانت تاحدّي شبيه همان حرفهاست، ولي شما ميبينيد همين مردم اروپا در حال حاضرپشيماناند كه چرا به راهنماييهاي پيغمبران عمل نكردند و دارندبرميگردند به راهنماييهاي پيامبران، چون با پيروي از امثال كانت، آن طلبقدسي كه در احكام انتظار داشتند برآورده نشد، فعلاً نتيجهاش اين شد كه بههمهچيز پشت كردهاند، الآن از اينكه به حرفهاي كانت عملنميكنند،پشيمان نيستند، كانت را هم فراموشكردهاند، به نظر من الآن ما بيشتر ازاروپاييها كانت را قبول داريم. ميخواهم از نقل اين حادثة تاريخي نتيجهبگيريم؛ كه بشر براي جامعه و تمدنش قوانيني را ميخواهد كه علاوه براينكه آن قوانين، آن خصوصياتي كه عرض شد را داشته باشد، بايد آسماني همباشد، چرا كه اين چنين طلب، ريشه در سرشت انسان دارد. شما هم همينطوريهستيد، به همين جهت طرف با اينكه با عقل و استدلال ميفهمد، مثلاًتسبيحات حضرتزهرا«سلاماللهعليها» چه معاني بزرگي دارد ولي سعي ميكندآن تعداد را هم رعايت كند، چون علاوه بر جنبة عقلي آن، ميخواهد جنبة قدسيآن نيز رعايت شود.
حالا اين طلب فطري را دستورات كانت جواب نميدهد. و نه تنها كانتجواب نميدهد، هيچ فكرِ بشري اين طلب را جواب نميدهد و به همين جهت شماامروز با چنين اروپا و آمريكايي روبهروييد. لذا ما قانوني ميخواهيم كههم قدسي باشد و هم آن خصوصياتي را كه عرض شد داشته باشد. اين تأكيدي استكه بايد بشود، هر چه هم روي آن تأكيد كنيد جا دارد. يعني شايد بتوانمبگويم علت سقوط غرب، علاوه بر همة آنهايي كه گفتيم، همين قُدسينبودنقوانين و قدسيزدايي قوانين آن است. كتاب بسيار خوب آقاي دكتر سيد حسيننصر، به نام «نياز به علم مقدس» نكات خوبي دارد؛ خودِ ايشان ميگويند كتاب«معرفت و معنويتِ» من بهتر است، امّا اصل مطلب را در كتاب «نياز به علممقدس» گفتهاند. كتابهاي «الياده» هم خوب است، همة اينآقايان حرفشانهمين است كه غرب خواست بيارتباط به عالم قدس زندگيكند، شكست خورد، چونهيچ تمدني بدون ارتباط با عالم قدس محقّق نميشود و نميتواند پايداربماند و جوابگوي نيازهاي اصيل بشر شود.
فرار از تكنيك، راه چاره نيست
حالا براي اينكه مقدّمات گفته شده نتيجة درست بدهد و ما را بهتفريط نكشاند، لازم است اين نكته را هم بگويم: امروز يك عدّهاي وقتي ازغرب سرخورده شدند، آمدند زندگي خود را از اين تمدن به كلّي جدا كردند،مثلاً امثال مهاتماگاندي آن دهكدة «ترانسوال» را ايجاد كردند. تازه گانديچه موقع از آن تمدن سرخورد؟ آن وقتي كه تمدن غرب در طراوت خودش بود؛ 90سال پيش از اين بهقدري اين تمدن خودش را زيبا و باطراوت نشان داد، كه«راسل» ميگويد: همان بهشتي را كه پيغمبرها وعده دادهاند ما در روي زمينديديم! شايد براي شما تعجبآور باشد؛ چرا امثال آقاي بازرگان اينقدر بهغرب متعهدند؟! چون اينها غرب را در دورة طراوتش ديدند. ولي اينقدر تعمقنكردند كه اين طراوت، يك ظهور زودگذر است، همان طور كه درست همان زمانهاامثال رنهگنون زودگذري آن را مي ديد و كتاب «بحران دنياي متجدد» را نوشت.امّا چرا امثال گاندي در دل آن تمدنِ باطراوت از آن عقبميكشد و ميخواهدبه كلّي از آن فاصله بگيرد؟ چون متوجّة نياز بشر به تمدن نشد و لذا راهدرست برخورد كردن با آن نياز را پيشه نكرد. همانطور كه ميدانيد، الآن دردنيا افرادي هستند كه دهكدههاي كوچك خانوادگي ميسازند و دنبال كارخودشان ميروند، بهاصطلاح با تمدن قهرميكنند. اينها حتماً شكستميخورند، چون ذات بشر تمدنگراست، نميشود به اجتماع بشري پشت كرد،وگرنه به ابعادي از كمالات خود پشت كردهايم، بايد تمدن را عوض كرد، بايدتمدن حقيقي را رويكارآورد كه حوائج ما را كه در راستاي اجتماع برآوردهميشود، جوابگو باشد.
دوباره به جملة علامهطباطبايي«رحمةاللهعليه» برگرديد كهميفرمايد؛ حالا كه تمدنداشتن ذاتيِ طبع بشر است، پس ما نبايد از تمدندست برداريم، بايد ببينيم چه ميشود كه آنچه را بشر از يك تمدن نياز داردبهدست نميآورد. اگر اين نكته با دقّت مورد بررسي قرار گرفت، تحليلتاندرست درميآيد؛ كه چرا عدهاي امروز، چه در آمريكا چه در اروپا، بهدهكدههاي پشتكرده به اين تمدن پناه ميبرند؟ اينقدر هم عقبنشينيميكنند كه ديگر از هيچ چيز از اين تمدن استفاده نميكنند! در حدّي كهگويا به تمدني نياز ندارند. اينها اشتباهكردند، چون فكركردند ميتوانندبيتمدن زندگيكنند. درست است كه اينها در حال حاضر به تمدني برخوردكردند كه ديگر به آن نيازهايي كه اين تمدن بر اساس آن بهوجود آمد، جوابنميدهد، حالا كه جواب نميدهد راه مقابله با آن اين بود كه بفهمندتمدنشان غلط بود، اما اينها آمدند از هر گونه اجتماعي خود را جدا كردند،چون فكر نميكنند امكان وجود يك تمدني هست كه ميتواند اينها را نجاتبدهد و اينها هم به آن نياز دارند. چند نفر در يك گوشه زندگيكردن يكحرف است، نشستن و به كمك رهنمودهاي انبياء تمدني را پايهريزي كردن كهجواب همة حوائج بشر را بدهد، يك كار ديگر، چند نفر خود را از جامعه جداكنند و جامعهاي ابتدايي تشكيل دهند، تمدنسازي نيست، اينها خودشان راهيچ و پوچ ميكنند و كارشان ادامه نمييابد، همچنانكه هندِ گاندي در اينراستا كار گاندي را دنبال نكرد و امروزه هندوستان با تمام تلاش ميخواهدبه ژاپن و آمريكا برسد.
اجازه دهید ادامه بحث به وقت دیگری موکول شود والسلام

[1] - واژه تمدن يا civilization و واژه فرهنگ يا culturواژههاييهستند كه عملاً به همديگر پيچيده است. به گفته فردريك.م، بارنارد: «درمواردي تكامل روحي يا معنوي انسان را با فرهنگ يكي دانسته، و در مواردي باتمدن. گاهي از فرهنگ به عنوان جزء خاصي از تمدن بحث ميشود.... و گاهي نيزفرهنگ را لفظي كليتر محسوب كردهاند و حال آنكه تمدن به فرهنگ شهرهامحدود شده» (فردريك.م، بارنارد، مجله فرهنگ شماره 14 و 15 ص 75) همچنان كهمستحضريد نميتوان تعريف مشخصي براي تمدن يا فرهنگ در متون علمي پيدا كرد،زيرا هر مكتبي بر مبناي خود تعريفي از آن دو واژه دارد. ما در صحبتهايخود سعي كردهايم با مثالهايي كه ميزنيم معني فرهنگ و تمدن را از نظرخود روشن كنيم و شايد بتوان در مجموع اينطور گفت كه «فرهنگ» همان مباديفكري باشد كه منشأ حركات افراد ميگردد، كه در بحث ما اسلام به عنوانمبادي فكري مورد نظر است و در مورد «تمدن» از يك جهت با اسپنگلر هم عقيدههستيم كه ميگويد: « شايد بتوان گفت: تمدن، ظهور نهايي فرهنگ است» و از يكجهت به اصل واژه civizatian يا مدنيّت و توجه به شهري و جمعي بودن طبعانسان مينگريم.
[2] - به مقاله ششم اصول فلسفه، بحث اصل استخدام و كتاب شريعت درآيينه معرفت از آيةاللهجوادي، بحث «توحش طبعي و تمدن فطري انسان» ص 402رجوع شود.
[3] - دَدْ يعني حيوان درنده
[4] - براي بررسي كامل رجوع كنيد به كتاب «سير حكمت در اروپا» قسمتكانت؛ يا كتاب «فلسفه اخلاق» از شهيد مطهري، قسمت كانت؛ يا كتاب «فلسفهاخلاق» از آيتالله مصباح، قسمت كانت.

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]