ارائۀ مسیر تکامل الگوی مدیریت اسلامی(با مطالعه تطبیقی مدیریت علمی)
نوع اطلاعات: مقاله
نویسندگان: محمد مهدی ایزدخواه ؛ حجه الاسلام و المسلمین دکتر ولی الله نقی پور فر
کلمات کلیدی: انسان شناسی ؛ اسلام ؛ سرمایه داری ؛ مدیریت اسلامی، ؛ مدیریت علمی


چکیده:بروشنی آشکار است که در مرز پایان یک دوران و آغاز یک عصر نوین قرار گرفتهایم. دورانی که در آن تمدن غربی و مارکسیسم هر دو از رستگاری انسان عاجرمانده اند و سرنوشت او را به فاجعه کشانده اند، و آغاز عصری که می رود تادر جستجوی فلاح انسان جهتی دیگر را پیش گیرد، جهتی که در آن گوهر وجودیخویش را نجات دهد.
در این حیات نوین، اسلام مقام بزرگی دارد. چه،اسلام از میان تمام مذاهب تاریخ، این ویژگی را دارد که تنها به ترتیبرابطه انسان با خدا یا تزکیه نفس (چون مسیحیت) بسنده نمی کند و از جهانبینی فلسفی گرفته تا شیوه زندگی فردی، خود را به صورت یک مکتب جامع دارایابعاد گوناگون انسانی اعلام می کند.

متن کامل: مقدمه:
در تمامیرشته های علوم انسانی، انسان به عنوان یکی از موضوعات تحقیق مورد مطالعه وبحث قرار می گیرد و آنچه که بین تمامی علوم انسانی مشترک است و ستون فقراتاین علوم را تشکیل می دهد، انسان و ابعاد وجودی انسان است. هر کدام از اینعلوم به نحوی درباره یکی از ابعاد یا عوارض انسان بحث و گفتگو می کند،زیرا در همه علوم انسانی پیوسته این سؤال مطرح می شود که خود انسان چیست؟وقتی که موضوع این علوم روشن تر شود، بحث از ابعاد و تجلیات وجودی موضوعانسان بهتر و دلنشین تر خواهد شد، بلکه منطقی تر همین است که در همه رشتههای علوم انسانی، بخشی به نام انسان شناسی وجود داشته باشد، زیرا در تمامیاین رشته ها شناخت انسان یک نیاز است. اما نیاز بعضی از آنها به شناختانسان دوچندان است.
همچنین بدون دانستن اینکه انسان کیست و کمالشچیست نمی توان فهمید که راه رسیدن به کمال کدام است. پس شناختن انسانملازم با شناخت راهی است که او را به کمال نهایی می رساند و اینجاست کهاهمیت بررسی های انسان شناختی در مدیریت و علوم انسانی دیگر روشن می شود.
اصولاًمدیریت در نظام های مختلف جهان همیشه بر مبنای مکتبی استوار بوده است حالاین مکاتب هر چند مادی یا الحادی باشد ولی از آنجا که اصولاً مدیران دردرون سازمانها، کارگزاران حکومتی و حکومت ها در جوامع همیشه دارای یک سریاز ارزشها و ضد ارزشها در ذهنیات و یا تئوری های حکومتی برای خود بوده اندلذا مدیران نیز که کارگزاران یا مجریان سیاستهای فوق در سازمان ها میباشند به ناچار در مدیریت پای بند بدان ارزشها و ضد ارزشها بوده است کهدرجهت اهداف مکتبی نظام سیاسی حاکم بر جامعه در درون سازمان موفق ترباشد.و اینجاست که اهمیت مطالعات انسان شناسی برای فهم روشن تر خاستگاهمکاتب مدیریت روشن تر می شود.
لذا ساده اندیشی است اگر گروهی ازمدیران یا کارگزاران جوامع یا متخصصان علم مدیریت بر این اندیشه باشند کهدر نظام های سیاسی مختلف اگر در مسند یا بر مسند مدیریت قرار می گیرندبدون اتکاء بر مکتب یا ارزش های خاص حاکم بر آن نظام یا جامعه گردانندهمسائل و موارد معتنابه دستگاه اداره خویش می باشند! در حالیکه بر عکس، آننظام اداری نیز برای خود صاحب مکتبی است در نهایت اگر این مکتب متکی بروحی نیست متکی بر عقل یا خواست انسان هایی است که حاکمیت سیاسی آن نظام رادر اختیار دارند و مسلما این انسان ها نیز تا زمانی اجازه حضور و وجود بهمدیران در درون سازمانهای اجرایی کشور می دهند که آن مدیران حداقل درچارچوب ارزش های حاکم شده توسط آن گروه رهبر در سیاست و مذهب و اقتصاد و... عمل کنند هر چند اگر ظاهراً اعتقادی هم بدین امر نداشته باشند.
دراین مقاله خواهیم دید که چگونه سرمایه داری با رویکرد اومانیستی و نگاهبخشی نگرانة خود به انسان برای در خدمتِ خود قرار دادن علم، سیاست،اقتصاد،مدیریت و حتی مذهب چه کرد.
بر همین اساس در این مقاله ازنگاهی نو، با استفاده از روش مقایسه ای و تطبیقی برآنیم مسیر حرکت اسلام،برای نیل به مدیریت اسلامی که بی شک از نوع نگاهش به انسان ناشی می شود راارائه کنیم.


انسان در نگاه بازار
در هنگامی که مسیحیت درغرب به صورت عامل بازدارنده پیشرفت علمی و اجتماعی و عامل پژمرنده شکوفاییفکری، روحی و ارادی انسان در آمده بود و از آن مجموعه ای از تشریفات،تابوها و خرافه ها مانده بود، رنسانس به عنوان تجلی روح محرک جامعه، دربرابر برخاست. روشنفکران برای نجات مردم خویش به علم – در برابر کلاممنجمد و موهوم کاتولیک – دعوت کردند. متفکران ضد مذهبی به نام علم با دینمبارزه کردند.
شعار، آزادی انسان از قید اراده جبری آسمان، رهایی عقلاز تحکمات عقاید دینی، رهایی علم از دگم های کلامی، بازگشت از آسمان بهزمین برای بنای بهشتی که دین در آخرت وعده می داد، بر روی خاک!
بهشت زمینی را چه دستهایی باید بنا کنند؟ استعمار ملت ها، استثمار مردم و قدرت تکنیک و مدیریت علمی.
علماز خدمتگزاری دین رها شد و به خدمت قدرت آمد و در اختیار قدرتمند قرارگرفت. بازار محور هستی شد و هستی برای پاسخگویی به نیاز بازار همه کارکرد. مذهب، سیاست، فرهنگ، مدیریت و علم که تا آن روز به کندی مسیر خود رامی رفتند به خدمت بازار درآمدند تا نیاز های متنوع و جدید انسان را کهتوسط بازار و در بازار شکل می گرفت پاسخ گویند. به طور کلی هر کجا تولیدکننده و مصرف کننده از یکدیگر تفکیک شدند مکانیزمی لازم آمد که بین آن دوارتباط برقرار نماید. این مکانیزم به هر شکلی که باشد بازار نام دارد. اینجدایی عوارض بسیار مهمی در بر داشت. حتی امروزه بسختی این عوارض را درک میکنیم. اول اینکه بازار که در ابتدا پدیده ای کم اهمیت و حاشیه ای بود، بههمه زوایای زندگی نفوذ یافت. اقتصاد بازار زده شد. اقتصاد دانان غربی بهبازار به صورت واقعیتی کاملاً سرمایه داری می نگرند و غالباً این واژه رامترادف با اقتصاد سود طلب بکار می برند. به طور خلاصه در هر جا که تمدنصنعتی سرمایه داری هجوم برد و هدف تولید از مصرف شخصی (که تا آن زماناینچنین بود) به مبادله تغییر یافت باید مکانیزمی وجود می داشت که از طریقآن مبادله صورت گیرد. به این ترتیب وجود بازار ضروری شد. اما بازار به هیچوجه کنش پذیر نبود. مورخ اقتصادی کارل پولانئی نشان داده است که چگونهبازار تحت سلطه اهداف اجتماعی یا مذهبی- فرهنگی جوامع اولیه بود، بعدهاخود اهداف جوامع صنعتی را معین کرد. بسیاری از مردم جذب نظام پولی شدند.ارزش های تجاری مرکزیت یافت و رشد اقتصادی (که بوسیله حجم بازار سنجیده میشد) هدف اولیه دولت ها اعم از سرمایه داری و سوسیالیست گردید. از آنجا کهبازار نمادی توسعه طلب و خود تقویت کننده بود، درست به همانگونه که تقسیماولیه کار (طبق نظریه ریکاردو) در اوایل باعث پیشبرد تجارت گردید، صرفاًوجود بازار باز هم پیشرفت کار را زیادتر کرد و تولید را به طرز چشمگیریافزایش داد و بدین ترتیب جریانی براه افتاد که به توسعه خود کمک کرد.
حال به طور خلاصه به تاثیر بازار بر نهادهای اصلی جامعه نگاهی می کنیم:

تاثیر بازار بر مذهب
بهاحتمال قوی تحریک آمیز ترین توضیح را باید در نتیجه گیری های «ماکس وبر»دانشور آلمانی علوم اجتماعی جستجو کرد. «ماکس وبر» که کار خود را به عنوانتاریخ نگار دنیای باستان شروع کرد ولی به صورت اعجوبه ای در علوم اجتماعیدر آمد. به سال 5-1904 یکی از بحث انگیز ترین و پرنفوذ ترین بررسی هایاجتماعی آن زمان را منتشر ساخت: اخلاق پروتستان ها و روح سرمایه داری.نظریه او حاکی از آن بود که مذهب پروتستان – بویژه شاخه کاوینی آن – زمینهساز ظهور سرمایه داری جدید یعنی سرمایه داری صنعتی بوده است.
پروتستانتیسممذهب بود اما مذهبی که از عشق به قدرت رو کرده است و از مسیحیت یکایدئولوژی و اخلاق سازگار با بورژوازی ساخته است. این نهضت مذهبی بود کهسرمایه داری را منجر شد با ویژگی های:
1. تعطیل یا انکار قاطع تجلی معنوی و غیر مادی انسان و طرد انسان به عنوان موجودی که دارای جوهری برتر از طبیعت است.
2. انحصار نیاز ها و ایده آل های انسان در مرزهای محدود قدرت و مصرف مادی و تفوق نیاز اقتصادی بر همه نیاز های بشری.
3. مادی گرایی اخلاقی
4. تکیه بر ماشین به عنوان عامل انحصاری تامین قدرت و مصرف اقتصادی و پرستش اصل تولید.

تاثیر بازار بر اقتصاد
«ریکاردو»می گفت اصل تقسیم کار باید بهمان شیوه که در مورد کارگران کارخانه اعمالشد انجام گیرد. ریکاردو در عباراتی مشهور از کتاب خود اشاره می کند که اگربریتانیا در زمینه تولید منسوجات و پرتغال در ساختن شراب تخصص پیدا کند،این امر به نفع هر دو کشور خواهد بود. هر کدام کاری را که به بهترین وجهاز عهده اش بر می پایند انجام خواهند داد. که البته امروز مشاهده می کنیمکه از منافع گسترش تجارت همگی بطور مساوی بهره مند نشدند. این منافعاساساً از جهان ماقبل صنعتی به جهان صنعتی در جریان بود. برای تسهیل اینجریان قدرت های صنعتی برای گسترش و انسجام دهی بازار جهانی بشدت تلاشکردند. با گسترش تجارت به ماوراء مرزها هر بازار ملی، خود بخشی از یکمجموعه بزرگتر بازارهای بهم پیوسته منطقه ای یا قاره ای گردید و در نهایتبخشی از نظام یکپارچه مبادله شد. یک پول واحد همچون تاری در تمام اطراف واکناف جهان تنیده شد. فرهنگ هایی که برای هزاران سال در حالت خود کفاییمانده بودند و موادغذایی مورد نیاز خود را تولید می کردند خواه ناخواه جذبنظام تجارت جهانی شدند و با اجبار یا به داد و ستد به این نظام تن دادندیا بکلی محو و نابود شدند.

تاثیر بازار بر سیاست
انسجام دهیاقتصادی بدون انسجام دهی سیاسی امکان نداشت. هیچ تمدنی بدون کشمکش گسترشنمی یابد. تمدن صنعتی خیلی زود حمله همه جانبه خود را علیه جوامع دیگرآغاز کرد و پیروزمندانه اراده خود را بر میلیونها و در نهایت به میلیاردهانفر از افراد بشری تحمیل کرد.
اکنون نوبت سیاست بود که راهکاریبیندیشد تا نقاط ضعف اقتصادی این تمدن را جبران کند. نقاط ضعف کمبود مواداولیه ارزان قیمت و انرژی بود که از قضا تقریبا همه آن در اختیار ضعفابود. البته مدتها قبل از موج دوم، از قرن شانزدهم به بعد، فرمانروایاناروپا امپراطوری های پهناور مستعمراتی بر پا داشته بودند. کشیشان و فاتحیناسپانیایی، تاجران پوست فرانسوی و ماجراجویان بریتانیایی، هلندی و پرتغالییا ایتالیایی سرتاسر جهان را زیر پا گذاشتند.
در مقایسه با آنچهبعدها در دوران صنعتی اتفاق افتاد همه اینها چیز بی اهمیتی بود.امپریالیسم دوران ماقبل صنعتی در واقع امپریالیسم خرد بود، زیرا با نظاماقتصادی یکپارچه نشده بود. انقلاب صنعتی این دله دزدی و چپاول تقریباًمحدود را به فعالیت اقتصادی وسیع تغییر شکل داد. به عبارت دیگر،امپریالیسم خرد را به امپریالیسم کلان مبدل ساخت. در اینجا امپریالیسم وچپاول جدیدی مطرح بود که هدفش آوردن کامیون هایی از طلا یا زمرد، ادویه وابریشم از سرزمین های دیگر نبود بلکه این امپریالیسم جدید نهایتاً کشتیهای متعددی مملو از نیتراتها، قلع، کائوچو، هیدروکسید آلومینیوم و تنگستنوارد ساخت. در اینجا امپریالیسمی مطرح بود که در کنگو به حفر معادن مس ودر عربستان به افراشتن دکلهای نفتی مبادرت ورزید و مواد خام مستعمرات راتا قطره آخر وارد کردو در صنایع خود به کار انداخت و غالباً کالاهای ساختهشده را با بدست آوردن سودی عظیم به انحای گوناگون به خورد همان مستعمراتداد. و آنچه باعث این استعمار بود عموما نتیجه جنگ، تطمیع و وضع قوانینجدید استعماری بود.

تاثیر بازار بر فرهنگ
نه تنها سیاست بلکهفرهنگ نیز تحت تاثیر بازار قرار گرفت. زیرا بازار تمدنی بوجود آورده بودکه بیش از هر تمدن دیگر در تاریخ پول پرست و آزمند و تاجر مسلک و حسابگربوده است. دیگر بین انسان با انسان هیچ رابطه ای جز منافع شخصی عریان وپرداخت نقدی عاری از احساس و عاطقه باقی نمانده بود. روابط شخصی، پیوندهای خانوادگی، عشق، دوستی، علقه های همسایگی و اجتماعی همگی در هجومبیرحمانه منافع شخصی تجاری رنگ باختند یا به تباهی کشیده شدند. در چنینجامعه ای نه تنها محصولات، بلکه کار و عقاید و هنر و روح نیز خرید و فروشو معامله و مبادله می گردد. لذا در این سیستم مدیریتی که در خدمت سود وافزایش درآمد صاحبان سهام باشد مورد قبول است. بطور مثال با توجه به اینکهمشروبات الکلی باعث ایجاد ناآرامی های اجتماعی، خانوادگی و ... می باشدنسبت به تولید آن اقدام می شود.

تاثیر بازار بر مدیریت
دیدیمکه اومانیسم سرمایه داری از آن رو که بر یک جهان بینی مطلقاً ماتریالیستیاستوار است، نمی تواند انسان را از از محدوده تنگ ماده فراتر برد و ناچاراو را در صف دیگر موجودات رده بندی می کند و در تنگنای طبیعت بی هدفزندانی می کند و ناچار همه ستایش هایی را که در لفظ از شکوه اصالت انسانمی کند در تحلیل مادی از او پس می گیرد.
مارکسیسم هم که برای نجاتانسان آمده بودکمکی نکرد. «مارکس» تمامی ارزش های اخلاقی و اصالت هایاومانیستی انسان را که حتی خود وی، در برخی از نوشته هایش، با شور انگیزیاز آنها ستایش می کند، به یکباره تباه می سازد، زیرا همه ارزش هایی را کهانسان می آفریند و یا داراست، یکسره به ابزار تولید منتقل می سازد و اصالتانسان مارکسیستی بدل به اصالت ابزار اقتصادی می گردد.
این سوال که«چه کسی امور را اداره می کند؟» یک پرسش خاص دنیای صنعتی است. زیرا تا قبلاز انقلاب صنعتی دلیل چندانی برای طرح آن وجود نداشت. مردم، خواه بر آنانپادشاهی حکومت می کرد یا کاهنان، خدایان خورشید یا قدیسین، بندرت نسبت بهکسی که بر آنان اعمال قدرت می نمود تردید داشتند. و دهقان ژنده پوش درمزرعه اش سر بلند می کرد و برج رفیع قصر یا صومعه ای را می دید که غرق درشکوه و جلال در افق جلوه گری می کند. وی نیازی نداشت تا دانشمندان علومسیاسی یا مفسرین روزنامه ها معمای قدرت را برایش حل کنند. هر کسی می دانستکه چه کسی در راس امور قرار دارد. صنعت، جامعه را به هزاران بخش به همپیوسته نظیر کارخانه ها، کلیساها، مدارس، اتحادیه های اصناف، زندانها،بیمارستان ها و امثال آن تقسیم کرد. دانش عمومی را به رشته های تخصصیتقسیم کرد. لازم بود که کسی همه چیز را به شکلی متفاوت به یکدیگر ربط دهد.این نیاز باعث شد تا انواع جدیدی از تخصص ها پدیدار شود که وظیفه اصلی شانانسجام دادن بود به آنها عناوین هیئت های اجرایی یا مدیران اداری،کمیسرها، مسئولین هم آهنگی، روسا، معاونین، بوروکراتها، یا سرپرستان اطلاقمی شد و در هر رشته ای، در هر دولتی، و در هر سطحی از جامعه ظاهر شدند.کار آنها این بود که نقش های را تعریف کنند و هر کس را به شغلی بگمارند ومشخص کنند که چه کسی، چه نوع پاداشی باید بگیرد. آنان برنامه ریختند،ضوابط را معین کردند و به تنبیه و تشویق پرداختند. تولید، توزیع و حمل ونقل و ارتباطات را به یکدیگر ربط دادند. از اینها گذشته، قوانینی برایارتباط متقابل بین سازمان ها وضع کردند. بطور خلاصه این اشخاص قطعات جامعهرا روی هم سوار کردند. بدون وجود آنها نظام سرمایه داری هرگز نمی توانستدوام یابد. به هر حال با پیچیده شدن تولید و تخصصی شدن تقسیم کار، نظاماقتصادی شاهد افزایش باور نکردنی عده مدیران اجرایی و کارشناسانی شد کهبین کارفرما و کارگرانش حائل شدند. کاغذ بازی مثل قارچ از زمین رویید.بزودی در واحدهای صنعتی بزرگتر هیچ فردی، حتی مالک یا سهامدار اصلی قادربه درک همه عملیات نبود. بدین ترتیب بود که گروه سرآمدان اجرایی جدیدپدیدار شدند که دیگر قدرتشان نه از مالکیت بلکه از ادامه فراگرد انسجامدهی سرچشمه می گرفت. با قدرت یافتن مدیر اجرایی، سهامدار از اهمیت کمتریبرخوردار شد. سهامداران، اجباراً بطور روز افزونی به مدیران اجرایی متکیشدند که تنها جهت اداره امور روزانه شرکت بلکه برای تدوین هدف ها و خط مشیهای دراز مدت به استخدام درآمده بودند.
قدرت جدید انسجام دهنگان شایدبطور واضحتری توسط یکی از خزانه داران کل سابق امریکا بیان شده باشد، درپاسخ به این سوال که آیا دوست دارد روزی مالک شرکت بندیکس شود چنین گفت:«آنچه اهمیت دارد مالکیت نیست بلکه کنترل است و این را من با کسب عنوانمدیر کل اجرایی بدست آورده ام. هفته آینده جلسه سهامداران را تشکیل خواهمداد و من 97 درصد آراء را در اختیار دارم در حالیکه مالک فقط 8 در صد سهاممی باشد. آنچه برای من اهمیت دارد، کنترل است. بنابر این سیاست هایبازرگانی بطور روزافزونی توسط مدیران اجرایی که به استخدام شرکت ها درآمده بودند یا بوسیله مدیران مالی که پول سایرین را بکار انداخته بودندتغیین می شد. و در هیچ کدام از این موارد مالکین اصلی یا حتی کارگران نقشینداشتند. این مدیران بودند که امور را در دست گرفتند.
همانطور کهمشخص است نظام سرمایه داری برای انسجام دهی به بخش های مختلف به انسجامدهندگان و مدیرانی مستحکم نیاز داشت. لاجرم این مدیران در خدمت سرمایهداری بودند و سرمایه داری با سبک نگاهش به انسان مدیرانی برای خود تربیتکرد. مدیرانی که انسان را در خدمت تولید قرار دادند و کار که جوهر انسانیتاست را بصورت یک کالای مادی تلقی کردند و با پول ارزیابی نمودند و درنتیجه انسان کارگر برده شکمش شد. ماشین که ابزار دست انسان بود تا او رابر طبیعت مسلط سازد و از بردگی کار نجات دهد، بدل به ماشینیسم شد و انسانرا در بند آورد.


انسان در نگاه اسلام
و بالاخره اسلام،آخرین حلقه تکاملی ادیان تاریخ که با شعار توحید و فلاح آمده بود. آمدهبود تا انسان را از پستی زمین به علو آسمان، از بندگی یکدیگر به بندگیخدای جهان و از جور ادیان به عدل اسلام دعوت کند.
اسلام درباره انسانیک قضاوت غیر علمی و غیر واقعی ندارد، او را از خاک بر آمده می شمارد، امادر نهاد او یک استعداد غیر خاکی که فطرت نام دارد قائل است که انعکاسی ازاراده مطلق جهان یعنی خدا است و بدینگونه انسان، در میان طبیعت و خدا ذاتدو گانه ای است که حرکت تکاملی خویش را به اختیار خویش از خاک بسوی خداادامه می دهد «فطره الله التی فطر الناس علیها ». اسلام همانگونه که برایطبیعت اصول ثابتی قائل است که علم بر آن مبتنی است، برای فطرت نیز اصولثابتی قائل است که اخلاق بر آن استوار است و در نظر او ارزش های انسانی بههمان اندازه اصالت و ثبوت دارند که قوانین طبیعی بر طبیعت و بدینگونه استکه اسلام، بر خلاف اومانیسم سرمایه داری از اصولی به نام عدالت، شرافت،هدایت، آگاهی، مسئولیت، ارزش های اخلاقی و خصائل انسانی در همه نظام ها ودر طول همه ادوار تاریخ بشر می تواند دفاع کند و طرح یا تحقق آنها راموکول به پیدایش ماشین بخار نسازد.
اسلام از میان تمام مذاهب تاریخ،این ویژگی را دارد که تنها به ترتیب رابطه انسان با خدا یا تزکیه نفس (چونمسیحیت) اختصار نمی کند و از جهان بینی فلسفی گرفته تا شیوه زندگی فردی،خود را بصورت یک مکتب جامع دارای ابعاد گوناگون انسانی اعلام می کند.
میبینیم که چگونه هر چه از ایده آل های مشترک و کلی بشری به متن و روح فلسفهسرمایه داری بیشتر نزدیک می شویم از روح فلسفه اسلامی دورتر می گردیم و بهنقطه مقابل یک خط سیر می رسیم.
اسلام در یک کلمه، یک فلسفه رستگاریانسانی (فلاح) است و چنانکه در نخستین پیام و شعار دعوت خود اعلام می کند(قولوا لا اله الا الله تفلحوا)، توحید را مکتب اساسی و راه اصلی رسیدن بهاین آرمان (فلاح) معرفی می نماید.
می بینیم که چگونه از همان آغاز، بینش اسلامی بطرف یک نوع آگاهی صعود می کند و اومانیسم سرمایه داری بسوی یک نوع تولید.


اسلام دینی عدالت محور
آیا اسلام اصل عدالت را همچون ادیان صوفیانه و فلسفه های روحانی دیگر از یاد برده است؟
هرگز،اسلام هم رفاه اقتصادی را و هم عدالت اجتماعی را به عنوان اصل نظام زندگیخود مطرح می کند و بر آن تکیه دارد، ولی اقتصاد و عدالت در اسلام به عنواندو وسیله مقدماتی و لازم تلقی می شوند که بتوانند انسان را از فقر و تبعیضرها سازند تا وی بتواند به رشد اخلاقی و تکامل نوعی و شکوفایی آزاد، فطرتخدایی خویش – که فلسفه اصلی زندگی انسان در اسلام است – نایل آید. گذشتهاز این ملاک اصلی ارزش های اخلاقی انسان، میان اسلام و کاپیتالیسم متفاوتاست.
اسلام از آن رو که دارای یک جهان بینی توحیدی است، قادر استانسان را به عنوان یک ذات خدایی توجیه کند و به او صفاتی بخشد که او را بهحد لا یتناهی برساند و اینچنین انسان را در یک جهان زنده و معنی دار ونامحدود جایگزین سازد که مرزهای آن، حتی از آنچه علوم می توانند ترسیمکنند بسیار فراتر می رود.
بروشنی آشکار است که در مرز پایان یک دورانو آغاز یک عصر نوین قرار گرفته ایم. دورانی که در آن مدرنیسم و تمدن غربیو ایدئولوژی کمونیست هر دو از رستگاری انسان عاجز مانده اند و سرنوشت اورا به فاجعه کشانده اند و انسان از هر دو سر خورده است، و آغاز عصری که میرود تا در جستجوی فلاح انسان، را دیگری را تجربه کند و جهتی دیگر را پیشگیر، جهتی که در آن انسان گوهر وجودی خویش را نجات دهد. نمود این حرکت رادر غرب در جریان «پست مدرنیسم» می بینیم که خود نیز ضمن ایراد به«مدرنیته» نتوانسته است راهی نو و کامل پیش روی انسان نهد.
در اینحیات و حرکت نوین، اسلام مقام بزرگی دارد. چه، اسلام با توحید ناب خویش،تفسیر معنوی عمیقی را از جهان ارائه می دهد که بهمان اندازه که آرمانیاست، عقلی و منطقی نیز هست.
و بویژه از این نظر که اسلام، تنها بهپاسخ گویی به یک نیاز فلسفی و روحی وارائه یک مکتب اخلاقی بسنده نمی کند ومی کوشد تا انعکاس جهان بینی توحیدی و اصالت انسانی خویش را در متن زندگیواقعی تحقق بخشد.
می بینیم که چنین فلسفه و چنین تلقی یی از انسان تا کجا با آنچه فلسفه تولید است فاصله دارد.


مدیریت اسلامی
وجهتمایز اساسی که بین مدیریت اسلامی با دیگر نوع مدیریت ها در مکاتب شرق وغرب وجود دارد این است که مدیریت در نظام اسلامی و جامعه اسلامی متکی استبر دو پایه و اصل «تعالی» و «تولید». تعالی انسان ها و تولید کالا! و این«کالا» تا زمانی صاحب ارزش در نظام است که در خدمت «تعالی» انسانها باشددر غیر اینصورت هر زمان که از صراط مستقیم اسلامی برای سازندگی مادی ومعنوی انسانهای مشغول در سازمان یا خارج از سازمان خارج شد، باید معدومگردد ولی در مکاتب شرق و غرب مدیریت تنها مبتنی بر تولید و افزایش آن استو اگر تعالی نیز در کار هست در جهت افزایش مهارتها برای افزایش تولید استو نه افزایش اعتقادات جهت تعالی انسانها! لذا در این سیستم مدیریت و آنتولید که در خدمت سود و افزایش در آمد صاحبان سهام باشد مورد قبول و مابقیمطرود است.
در مدیریت اسلامی، هدف از تاسیس سازمان رشد و تعالی انسانمشغول در سازمان است. در حقیقت در جامعه اسلامی، مکتب، مدیر و سازمان، باتمام سرمایه های مادی و تولیدی موجود و فعال در آن ابزاری است درخدمتانسان شاغل در این سازمان، تا برای رشد معنوی و کمال مادی خود و دیگرانبکار گیرد.
سازمان اسلامی، به ساخت انسان اسلامی در کارگاه است و نه ماشین صنعتی و ...
بحثهای مدیریت منابع انسانی، رهبری و رفتار سازمانی، روانشناسی سازمان، روابطصنعتی، روابط انسانی و ... که امروزه در اکثر دانشگاه های دنیا مطرح میشوند به لحاظ جبران همین عقب ماندگی علم از نیاز های آدمی در وادی ادارهدر سازمان است.
در حقیقت مدیریت اسلامی مدیریت است بر نوع انسان هادر درون سازمان در جهت تعالی و تکامل معنوی آنان و حال آنکه علم تولید یامدیریت تولید عبارت است از نحوه اداره ابزار و وسایل مادی مانند سرمایه،پول، ماشین آلات و ... که در خدمت استعدادهای سازمان باید باشد. اکثراً دروادی نیروی کار نیروی انسان ها را نیز در ردیف فرمول های آماری و مقدارینظیر ماشین قرار داده اند ولی در همینجا و همزمان مباحث «الیناسیون» یاماشینی شدن یا از خود بیگانگی انسان که در وادی روانشناسی سازمان ها تحتمطالعه و بررسی قرار گرفته مطرح و موجب بحث های فراوانی در همان مدیریتعلمی به زبان علمای مدیریت تولید شده است!
نتیجتاً باید گفت که اسلامدر مورد تمام شؤون زندگی انسان، از جمله مدیریت خرد یا کلان، رهبری جامعهو روابط بین الملل، قانون و سخن دارد و بالاترین نقش آن به عنوان یک دین،تاثیر گذاری آن از طریق «نظام ارزشی» است.

نتیجه گیری
همانطور که مشاهده می شود غرب با محور قرار دادن بازار (که تامین کننده بخشیاز نیاز های انسان است) دچار بخشی نگری به انسان است. اما استراتژی و نقشهراه حرکت غرب به سمت مدیریت علمی قابل تامل است و قابلیت الگوبرداری دارد.ولی در جامعه اسلامیمان باید انسان را با تمام نیاز هایش محور قرار داده وعلم، سیاست، فرهنگ، مدیریت، اقتصاد، بازار و تمام نهادهای بنیادین جامعهرا در خدمت پاسخگویی به نیازهای انسان کامل بلکه تولید انسان کامل قراردهیم. غرب برای رسیدن به نقطه کنونی مسیری چند صد ساله طی کرده است. نبایدانتظار داشته باشیم که به زودی به نتیجه برسیم. چنین آینده ای که با پشتسر نهادن سرمایه داری و مارکسیسم آغاز شده است، نه مقدر است و نه پیشساخته، بلکه باید آن را ساخت.
این یک بلند پروازی پیشنهادی نیست،بلکه یک مسئولیت است و ذات دعوت اسلام نه تنها آن را ایجاب می کند، بلکهنص صریح قرآن پیروان راستین خویش را بدان فرا می خواند:
«لله المشرق و المغرب و کذلک جعلناکم امه وسطا
لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا»
شرق و غرب جهان از آن خداست. و اینچنین شما را گروهی میاندار قرار دادیم تا برای مردم سرمشق باشید و پیامبر برای شما سر مشق باشد.