پيدايش جهان هستي را كه در تئوري كلاسيك جاذبه كه بر روي فضا – زمان حقيقيپايه گذاري شده است فقط به دو طريق مي توان بيان كرد. يا آن كه از بينهايتقبل وجود داشته باشند يا اينكه با بيگ بنگ در لحظه اي با خصوصيت عجيب بهنام تكينگي يا نقطه ي يگانه در زمان گذشته آغاز گرديده است ولي حالت سوميهم وجود مي تواند داشته باشد كه هر دو حالت قبل را شامل باشد و هيچ كدامبه طور مستقل نباشد .يعني اينكه فضا – زمان از بينهايت قبل وجود داشتهباشد ولي در هر بازه ي زماني معين به نام دوره ي تناوب مسير معيني رابپيمايد . اين به معناي حركت فضا در طي زمان ميباشد نه به اين معنا كهجهان در قالبي در حال حركت است. در تئوري كوانتم جاذبه امكان ديگري نيزوجود دارد زيرا هنگامي كه از زمان و فضاي نا اقليدسي استفاده مي كنيم كهدر آن جهت زمان و فضا يك نوع هستند . امكان اين كه فضا – زمان در حالتانبساط مشخص و معين باشند (يعني بي نهايت نباشند) موجود است ول در عين حالمي توانند هيچ گونه مرز و كناره اي نداشته باشند .فضا-زمان مي تواندهمانند سطح كره دو بعدي باشد .انبساط و گسترش بر روي سطح كره زمين مشخصاست ولي حد و مرزي نداشته باشد به معناي اينكه شما در هر جهت حركت كنيد بهپاياني نمي رسيد عليرغم اينكه زمين محدود است كناره اي وجود ندارد و اينبه خاطر انحناي سطح كره است و سطح نا اقليدسي آن .

ميتوان به طرف غروب رفت و به پاياني نرسيد . بنابراين تئوري كوانتمي جاذبهراهي باز نموده است كه در آن فضا-زمان فاقد مرز و كناره باشد و لزوميندارد كه براي آن لحظه ي بيگ بنگ تكينگي قائل شد تا در آن كليه ي قوانينفيزيك بي اعتبار و بدون ارزش باشند.

در تئوري كوانتمي جاذبه مفهومزمان موهومي وارد مي شود . زمان موهومي به وسيله ي اعداد موهومي اندازهگيري مي شوند .زمان موهومي مفهوم كاملا مشخص رياضي دارد.اگر ما يك عددحقيقي را در خودش ضرب كنيم يك عدد مثبت حقيقي حاصل مي شود ولي بنا بهضرورت هاي دنياي رياضيات و تبعا فيزيك مجموعه ي جديدي از اعداد با خواصعجيب و نامانوس وارد محاسبات شدند كه تعاريف دقيق رياضي داشتند . برايمثال حاصل توان دوم اين اعداد عددي منفي است يعني از حاصل ضرب هر عدد اينمجموعه در خودش عددي منفي حاصل مي شود . براي درك بهتر زمان موهومي بهمثال زير توجه كنيد :

نويسنده در 25 فروردين به دنيا آمده است درسال 1369 . حال ما مي توانيم چند نتيجه بگيريم :25فروردين سال 69 زمانياست كه نويسنده به دنيا آمده است و يا زماني كه نويسنده به دنيا آمده است25 فروردين 1369 است . در نگاه اول اين دو جمله يكسان به نظر مي رسند وليدر با اندكي تفكر مي توان به اين نتيجه رسيد كه اين دو دو اتفاق مجزاهستند كه تحت شرايطي به صورت همزمان رخ داده اند . يعني يكي تولد و ديگري25 فروردين سال 1369.حال زمان واقعي را در نظر بگيريد تحت هيچ شرايطي زمانواقعي به عقب بر نمي گردد و همواره جهت خاص خود يعني از گذشته به آينده رادارد و برگشت در زمان محال است .اگر ما زمان تولد را ما به احتساب ساعتخود جهان حساب كنيم به فرض فرد در سال 17000000001و ماه 1وروز 25 و ساعت.... به دنيا آمده است . در تئوري كوانتمي جاذبه جهان همواره انبساط وانقباض پيدا ميكند و اتفاقات يكساني را طي مي كند و در كل مي توان گفت كهدوره ي تناوب دارد مشابه آنچه كه در تئوري جهان هاي تپنده ارائه داده ميشود .اين به اين معناست كه نويسنده يكبار ديگر در سال 47000000002 و ...دو باره متولد مي شود حال آيا اين به معناي اين است كه ما در زمان حقيقيبه عقب باز گشته ايم ؟به طور مسلم خير.تنها نكته اينجاست كه جهان درسال47000000002همانند سال17000000001رفتار ميكندوترتيب اتفاقات يكسان استو اين نشان دهنده ي زمان موهومي مي باشد .يعني در واقع زمان موهومي تابهحالت رفتار جهان است و اگر در لحظه اي جهان همانند لحظه ي ديگر رفتار كندزمان براي هر دو لحظه نسبت به يك مبدا خيالي يكي است .تفاوت زمان موهوميبا زمان حقيقي در اين است كه در زمان حقيقي هيچ دو لحظه اي نبايد يكسانباشند زيرا براي نشان دادن وضعيت فضا از زمان استفاده مي كنيم و چونهمواره فضا در حال تغيير است و چون جهت زمان از گذشته به آينده و يكطرفهمي باشد پس هيچ دو لحظه اي نبايد وضعيت يكسان داشته باشند (از حيث موقعيتفضا).البته اين رفتار جهان و رابطه ي بين زمان حقيقي و موهومي را به صورتزير مي توان توجيه كرد.براي مثال اگر ما به فرض جهاني با دوره ي تناوب30ميليارد داشته با شيم و بخواهيم يك دوره ي 120ميليارد ساله از آن را بهاحتساب زمان حقيقي بررسي كنيم به شكل زير مي رسيم :

همان طور كه در شكل واضح است در حقيقت زمان موهومي زمان احتسابي ما در طولهر تناوب جهان است به نحوي كه بديهي است كه در آغاز هر تناوب ما زمان راصفر در نظر مي گيريم در صورتي كه به هيچ وجه اين گونه نيست و در زمانحقيقي صفر محسوب نمي شود .در واقع ما محور را به بردار هاي كوچكتر تقسيممي كنيم كه همگي يكسانند.و با پايان زمان موهومي زمان موهومي دوباره شروعمي شود.در فرضيه ي ((بيكناره))انبساط جهان هستي و خط سير آن را در يك سطحكروي مانند كره ي زمين / مي توان معرفي كرد كه در آن نقطه ي شمال معرفزوامن ومهومي مي باشد .جهان هستي از قطب شمال به عنوان نقطهاي يگانه شروعمي شود و به تدريج انبساط مي يابد و به سمت جنوب جابجا ميشود به طوري كهدواير عرض جغرافيايي معرف مراحل انبساط خواهند بود.تا آنجا كه جهان هستيبه حداكثر انبساط با زمان موهومي برسدو آن دايره خط استوا است. از آن بهبعد جهان هستي شروع به انقباض نموده و اين انقباض با زمان موهومي تا نقطهي يگانه ي قطب جنوب ادامه دارد.

جهان هستي در نقب شمال و قطب جنوبداراي ابعاد ((هيچ))است ول اين بدان مفهوم نيست كه اين نقاط داراي خصوصيتعجيب يا تكينگي باشند.همان طور كه قطبين شمال و جنوب زمين داراي اين حالتعجيب نيستند.

بنابراين قوانين فيزيك در اين نقاط كاملا صادق مي باشند و همان طور كه اين قوانين در قطبين شمال و جنوب زمين نيز صادق است.

درسالهاي اوليه ي قرون بيستم همگان به زملن مطلق باور داشتند.هرواقعه ميتوانست با عددي از زمان مشخص شود.با اعلام تئوري نسبيت انيشتن ايده ي زمانواحد و مطلق رها شد وبه جاي ان طبق تئوري نسبيت هر ناظري مي توانست زمانخود را اندازه گيري نمايد و بدين ترتيب درك زمان نسبي گرديد.هنگامي كه سعيمي شود تئوري جاذبه را با مكانيك كوانتوم تلفيق نمايند بايد زمان موهوميرا نيز در ان داخل نمايند.اين زمان رابا جهات در فضا اشتباه مي شود.اگر بهطرف شمال برويم مي توانيم به جنوب باز بگرديم بهمين ترتيب اگر در زمانموهوميهم جلو برديم بايد قادر به بازگشت باشيم.اين بدان معني است كهاختلاف مهمي بين رفتن به جلو و برگشتن در زمان موهومي وجود ندارد.از طرفديگر در زمان حقيقي همانطور كه مي دانيم اختلاف بزرگي بينسمت جلو و سمتعقب وجود دارد.اين اختلاف بين گذشته و اينده از كجاست؟ چرا ما گذشته رابخاطر مي اوريم و اينده به خاطر ما نمي ايد؟ در حالي كه قوانين فيزيك وجهامتيازي بين گذشته و اينده قائل نيست.

اختلاف بزرگي بين جهت جلو وعقب ذر زمان حقيقي و زندگي عادي موجود است.تصور كنيد يك فنجان از روي ميزسقوط كند و خرد و شكسته به صورت قطعاتي روي كف اتاق ريخته شود.اگر ما فيلماين واقعه را ثبت كنيم به راحتي ميتوانيم فيلم را در جهت عكس به حركت درآوريم و ببينيم كه قطعات فنجان دوباره به هم مي چسبند و ناگهان فنجان ازكف اتاق برخاسته و به روي ميز مي جهد و فنجان سالم بر روي ميز قرار ميگيرد.

علت اين كه ما در زندگي عادي چنين جرياني را نمي بينيم و دركنميكنيم آنست كه اين پديده به وسيله ي اصل دوم ترموديناميك منع شده است.اصل دوم ترموديناميك ميگويد آنتروپي يا بي نظمي با گذشت زمان افزايش مييابد.فنجان خرد شده در كف اتاق بي نظمي است .افزايش آنتروپي با زمان مثالياست از آنچه خدنگ زمان ناميده مي شود و آن جهت زمان را مشخص مي كند. لااقلسه خدنگ زمان وجود دارد.اول خدنگ زمان ترموذيناميك كه در آن آنتروپيافزايش پيدا ميكند .دوم خدنگ زمان رواني و اينكه ما در آن جهتي را حسميكنيم كه زمان مي گذرد و در آن گذشته به خاطرمان مي آيد در حالي كه آيندهرا به خاطر مني آوريم . سوم خئنگ زمان كيهاني و آن جهتي زماني است كه جهانهستي گسترش و انبساط پيدا ميكند .

در فرضيه ي بيكناره در مرحله يانبساط جهان هستي اين سه خدنگ زمان به يك سو و جهت هستند هنگامي كه جهاناز انبساط باز مي استد و شروع به انقباض كند خدنگ ترموديناميك بر عكسخواهد بود و بي نظمي با گذشت زمان كاهش مي يابد . كاهش بي نظمي اين امكانرا مي دهد كه در مرحله ي انقباض تمامي وقايع عكس مرحله انبساط انجام شود ودو مرحله ي انبساط و انقباض قرينه ي هم گردند . قطعات فنجان خرد شده بازگرد هم آيند و سالم روي ميز قرار بگيرند و موجودات زنده زندگي خاص ديگريرا تجربه كنند يعني اول بميرند و بعد متولد شوند يعني زندگي ديگري را بامرگ آغاز كنند .

در مرحله ي انبساط با گذشت زمان پروتون ها ونوترون ها در دل ستارگان تبديل به نور و تشعشعات گرديده و به بي نظمي كاملمي رسند . خدنگ ترموديناميك ديگر نمي تواند ديگر ادامه پيدا كند زيرا جهانهستي به پايان اين عامل يعني بي نظمي كامل رسيده است . پس موجودات زنده بااين تعريف فعلي فقط مي توانند كه در مرحله ي انبساط جهان هستي زندگي كنندزيرا شرايط انقباض با زندگي ايشان مطابقت ندارد .

جهان هستي درزمان واقعي داراي شروع و پاياني است كه در آن حد و مرزي براي فضا_زمانموجود مي باشد و قوانين فيزيك در لحظات آغازي و پاياني بلا اثر است .امادر زمان موهومي نه تكينگي وجود دارد و نه حد و مرزي در صورتي كه جهان بههيچ وجه بي انتها نيست . در حقيقت شايذ آنچه ما زمان موهومي مي ناميم ازآنچه زمان حقيقي ناميده مي شود بنيادي تر باشد زيرا زمان حقيقي ساخته يفكر خود ما از آنچه جهان هستي را به آن شبيه مي دا نيم است . بايد به يادداشت كه تئوري علمي جز يك الگوي رياضي براي بيان و توجيه و ملاحظات ومشاهده هاي ما نيست و از انديشه ي خود ما تراوش ميكند و جز آن چيز ديگرينيست .بنابراين اگر سوال كنيم كه زمان حقيقي واقعيتر است يا زمان موهوميپرسشي بي محتوا و بيهوده كرده ايم .

اين تئوري از استاد شهيرجهان فيزيك استيون هاوكينگ بود كه در آخر به چيزي منتهي شد كه نويد آغاز زندگي با مرگ را مي داد.

درآن روز كه آسمان را چون طومارى در هم مى‏پيچيم، (سپس) همان گونه كه آفرينشرا آغاز كرديم، آن را بازمى‏گردانيم; اين وعده‏اى است بر ما، و قطعا آن راانجام خواهيم داد. (سوره انبيا آيه 104)

هوپا