آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش ساله بود عاشقاسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بتمن شد. وقتی هجده ساله شد عاشقآنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی را با گابریلا دختر مکزیکیهمکلاسی دانشگاهش گذراند اما نتوانست عاشقش بشود، چون گابریلا از مسابقاتNBA متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایاننامهی دانشگاهش بود وبه همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با همزندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازهاحساس میکرد که عاشق فیبی شده است، شبی از دوری فیبی شدیدا افسرده شد ومست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبیی بازگشته و جلوی خانهخوابش برده است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.

فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال
رومئوتوی متروی سنژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شبوقتی کنار رودخانه قدم میزدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم بهخانهی رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود،وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد وبا پییر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پییر وقتی دید شوهرپنجاه و هفت سالهاش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمالشاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرارکرد. رومئو یک هفتهای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمیتوانست بهرابطهاش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازهی کافی چیزی نبود کهفرانسوا میخواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیترا در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر ازگریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند،جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیتاحساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگرهمدیگر را نبینند. چون میترسیدند عاشق هم بشوند و آزادیشان را از دستبدهند.

شوروی سابق: ناتالیا و الکسی
ناتالیا و الکسی به عنواندو عضو فعال حزب احساس میکردند که از همدیگر متنفرند، آن شب، آن دو درمهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با همگذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح کهاز خواب بیدار شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد باهم ازدواج کردند و توسط KGB دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشقهمدیگر بودند، پایان عمر آنها پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعداز دستگیری آنها بود.

انگلیس: استنلی و کامیلا
استنلی وقتی سیو چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه سال با همدیوانهوار و عاشقانه زندگی میکردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانیمیکردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پایشان میگذاشتند. بعد از سه سالسوزان به استنلی گفت: من دوست دارم بچهدار بشم. استنلی گفت: منم دوستدارم بچهدار بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچهداربشم. استنلی گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاقشانشدند و مشخصات همسر ایدهآل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجهرسیدند که باید از هم جدا شوند تا با همسر ایدهآلشان ازدواج کنند.

جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا
رشیدقدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوهای بود و ابروهای پرپشتیداشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشدو چشمانی سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخااصلا دوست نداشت با اعضای خانوادهاش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برایهمیشه به دبی برود و در آنجا رانندهی یک خانوادهی ترک بشود. رشید بهزلیخا که دخترعمویش بود، گفت: من هفتهی آینده برای همیشه به دبی میروم.در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شد، چشمهایش سبز شد، موهایشبور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه جایش را سوزاند.آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم، عبود،زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند.

ایتالیا: ورساچه و والنتینو
لئوناردوصبح که از خواب بیدار شد، کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهنزارا را تنش کرد، کراوات ورساچهی زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را بهچشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کردو بعد از این که چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون آمد. جولیتا صبح که ازخواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفشجورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودشرا آرایش کرد و به خیابان رفت. لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینویجولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچهیلئوناردو افتاد و دلباختهی شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با همگذراندند و یک ماه بعد رییس کارخانهی ورساچه با دختر رییس کارخانهیوالنتینو ازدواج کرد.

ترکیه: اورهان و عایشه
اولین بار اورهاندر کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی میخواند. احساس کرد یک دل نهصد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی لیوان دردستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود و تمامکف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوععصبانی شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایشبشکند و بعد او را به خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند،بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، به شکلی که فقط دستش از خاک بیرونبود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمیگشت دستهای اورهان را دید که ازخاک بیرون است، دستهایش را در دست گرفت و در حالی که به شدت میگریست یکساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر خاک بیرونآورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند.

آلمان: رالف و هانا
رالفوقتی شش ساله بود عاشق لیلی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لیلی با گشتاپوهمکاری میکرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشتسالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود این کهرالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمهای سخن نگفت.برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد کهدیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهایتنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبرخودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سهساله بود وولف، سگ ژرمنشپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نهساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی سالهای که در آپارتمان پایینی زندگیمیکرد خوشش میآید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند،یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوتکرد تا سگ تریر خودش را به او و و ولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفرپاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند،در مورد فلسفه و شعر حرف میزدند، با هم آبجو میخوردند، با هممیرقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر میکنم اگر چند سال دیگه با هم باشیمممکنه عاشق هم بشیم، من میترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند ازهم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشهغمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف.هانا به رالف گفت: ما نمیتونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل مندلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس میکنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهارنفر سالها با هم زندگی کردند.

هند: نقش اول زن و نقش اول مرد
آن دو همدیگر را دیدند و بقیهی چیزها طبق سناریو پیش رفت.

عربستان سعودی: عبدالله و یک زن
عبداللهوقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از این که فرزند هفتمشرا به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همهیمردانی که آخرین بار بیست سال قبل دیده بود، ترجیح میدهد. عبدالله شش ماهبعد، در سن هشتاد سالگی در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماشین پورشهاشرانندگی می کرد، با یک تپهی شنی تصادف کرد و کشته شد.

هلند: آنا و آنه ماری
توماسبا وجود این که احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمیدانست کهرابطهی دو سالهاش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتلمشورت کرد. بارتل از همسرش آنهماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس وآنا شرکت کنند. مراسم شام در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزارشد. وقتی چشمان آنا به آنه ماری افتاد، احساسی عجیب آنها را فراگرفت،آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند.

ایران: کامی و پانتهآ
کامیوقتی پانتهآ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانتهآ هم تصمیم گرفتکامی را سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساسکردند که از همدیگر خوششان میآید. کامی به پانتهآ گفت که دیگر حق نداردبه چنین پارتیهایی پا بگذارد، پانتهآ هم به کامی گفت که باید تمامروابطش را با تمام دوستان قبلیاش اعم از دختر و پسر به هم بزند. کامی وپانتهآ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و سه سال بعدوقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با همدوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود کهفهمیدند که عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد وپانتهآ با پسری به اسم داریوش ازدواج کرد