نمایش نتایج: از شماره 1 تا 11 , از مجموع 11

موضوع: ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

  1. #1
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

    این داستان کاملا واقعی است که "رنه توکه"روح شناس بزرگ فرانسوی آن را درکتا بهای خود آورده است که در حقیقت آن کوچکترین تردیدی نمی توان کرد. مناین داستان را از کتاب "[HIGHLIGHT=#NaNNaNNaN]بعد ناشناخته "[/HIGHLIGHT]اثر دکتر محسن فرشاد نقل میکنم که در قسمت های متوالی تقدیم شما دوستداران علم روحی می گردد.
    خانم"و" در یکی از شهرهای فرانسه همراه دو پسرش ژان و گاستون یک منزل بزرگقدیمی متعلق به قرن هفدهم را خریداری نموده و ساکن شدند. این خانه که درواقع به شکل یک قلعه قدیمی با باغ بزرگی بود نمازخانه و محراب نیز داشت.آنها در ششم ژوییه 1955 در این منزل استقرار یافتند . خانم "و"نمازخانه رابه صورت اتاق خواب خود در آورد. چهار روز پس از اینکه در این اطاق مستقرشد یک شب شبحی بر خانم "و" ظاهر شد. او مینویسد : "در شب 10 ژوییه 1955برای اولین بار دیدم یک سایه لطیف به شکل یک مه کدر و تیره رنگ که پشت آننوری دیده میشد به داخل تاق خزید . این سایه که به شکل انسان بود یک ردایبلند به شکل زایران به تن داشته کلاهی که به ردای او متصل شده بود کاملاسر او را می پوشاند. سایه به آرامی به طرف من آمد . من که از وحشت داشتمقبض روح می شدم روی تخت خودم نشستم و پشتم را به دیوار چسباندم و حس کردمکه گلویم خشک شده است. عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود. می خواستم بلندشوم و کمک بطلبم اما صدا توی حنجره ام گیر کرده و ترس وصف ناپذیر مرا بهروی تختم میخکوب کرده بود . سایه یا شبح به طرف بخاری رفت . بعد صدای زانوزدنش را مقابل بخاری و تماس زانوان او با چوبهای کف اتاق را شنیدم. او سهبار سجده کرد. در حالیکه دستهایش را به روی سینه اش گذاشته بود به حالتاستغاثه به سجود رفت. بهد از اینکه مدت مدیدی به زانو نشسته بود دوباره سهبار سجده نمود . بعد آهسته بلند شد و به طرف در رفت که منتهی به یک آلاچیق کوچک میشد. چند ثانیه بهد به وضوح افتادن یک جسمی را بر کف آلاچیقشنیدم. به طرز عجیبی داشتم میلرزیدم . قلبم داشت از قفسه سینه ام بیرون میزد. و خون به صورتم دویده بود. اما خوشبختانه روز فرا رسید و من توانستموارد باغ شوم . آنروز یک صبح تابستان بود و لاطفت هوا و آرامش پگاه آنچناندر من اثر کرده بود که با خود گفتم حتما من خواب دیده ام .شاید هم دچارکابوس یا خیالات شده ام.عقیده خواب و خیال روز به روز در من تقویت میشد بهخصوص که طی چند هفته هیچ پدیده ی غیر عادی در نمازخانه یا اتاق خواب من رخنداد.

  2. #2
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

    یکشب دوباره در اتاق من باز شد و دوباره همان شکل سایه مانندی که اینقدر مرا ترسانده بود وارد اتاق گشت . علیرغم تمام قولی که به خود داده بودم دوباره آن ترسی که مرا فلج کرده بود به سراغم آمد و تمام وجود مرا فرا گرفت. شبح درست همان کار رامجددا انجام داد که برای اولین بار انجام داده بود . دوباره مقابل بخاری زانو زد و به سجده رفت و آهسته برخاست و از همان در که آمده بود خارج شد. یکبار دیگر من جرات وشهامت هیچ کاری را نداشتم. اما یک چیز را نمی توانستم شک کنم و آن اینستکه این یک شکل انسانی بود که گاهی برای دعا کردن در مقابل بخاری به نمازخانه می آمد. به این دلیل به خود گفتم ممکن است که این شبح هر روز برای دعا کردن می آید . حتی قبل از اینکه ما به این منزل بیاییم او این کار را میکرده و یا امکان دارد وقتی که ما خواب هستیم به این کار بپردازد . آیا می توان او را یک روح بازگشته وشبح یا یک صورت خیالی نامید ؟ در هر حال او به هیچ کدام از اشباح و ارواحی شبیه نبود که من عکس آنها را در بعضی از مجلات دیده بودم.(یعنی اسکلتی پوشیده) نه. این شکل شبیه یک راهب پیر بود. بعد به خود گفتم :"این شکل کیست و از کجا می آید ؟"یک هفته گذشت و من نتوانستم یا شاید نخواستم با این شبح صحبت کنم و ناخودآگاه می خواستم آن را ببینم . اما این آرزوی من طولی نکشید که برآورده شد. یکشب که چراغ اتاقم را خاموش کردم بر رختخواب خود خزیدم ناگهان دیدم در اتاقم آهسته باز شد وشبح همان راهب به طرف من آمد. او خیلی پیر به نظر می رسید و با وی یک نوع بوی کپک زدگی شدید وارد اتاق شد که نفسم را تنگ نمود . مانند همیشه از کنار من به سوی بخاری رفت و زانو زد و دوباره به همان دعا و سجده پرداخت . با تمام اینکه ترسیده بودم شنیدک که میگرید و با صدای هق هق او متوجه شدم که شانه هایش بالا و پایین می رود . بعد در حالیکه کاملا خم شده بود سه بار پیشانی خود را به زمین نهاد . در هر دفعه یک صدای عجیب و غیر قابل توصیف که از دور به گوشم میرسید می گفت :"خدای مهربان به من رحم کن رحم کن پروردگارا یا مسیح مرا ببخش ." لحظه ای را که می گذراندم وصف ناپذیر و نا گفتنی است. آنقدر به خودم تلقین کرده بودم که شبح را نمی بینم که دیگر ترسم ریخته بود . وقتی صدای انسان به گوشم خورد تصمیم گرفتم که با او حرف بزنم اما او را چه بنامم ؟عکس العمل او چه خواهد بود ؟آیا با این عمل همیشه او را دور نخواهم کرد ؟

  3. #3
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

    به هر حال شهامت آن را پیدا کردم و روی تختخواب نشستم . با این حرکت او سرش را برگرداند اما به حضور من کوچکترین وقعی ننهاد. چند لحظه بعد او از جای خود بلند شد و در مقابل تخت من ایستاد و گفت: "شما اینجا چه می کنید ؟برای چه اینجا هستید؟ هیچکس حق ندارد آرامش این خانه ای را که که به وسیله ی مذهبی ها و برای خدمت به آنها ساخته شده و برای خدمت به عظمت خدا به کار می رود از بین ببرد. "من به شدت تکان خوردم عرق سردی تمام بدنم را پوشاند .معذالک جواب دادم :"شما خودتان پدر برای چه اینجا هستید ؟شما یک موجود معمولی هستید ؟چرا برای دعا کردن به این خانه می آیید ؟" او جواب داد:" بچه ی بیچاره ی من قرن هاست که من برای دعا کردن به اینجا می آیم و من برای پاک کردن گناهم به اندازه ی کافی دعا نمی کنم. این دعاها آنقدر نیست که من رنجهایی را که مسبب آنها بوده ام پاک نماید و بر جنایاتی که من به نام خدا و مذهب مرتکب شده ام سرپوش بگذارد. "
    در این لحظات دوباره به زانو در آمد و مویه کنان به استغاثه پرداخت. می خواستم او را دلداری بدهم و برای او کاری بکنم اما از ترس بدنم از کار افتاده بود.او به زبان لاتین دعا کرد و آرام شد . بعد ناگهان بلند شد و در حالیکه دستهایش را رو به سقف دراز کرده ود گفت :"چقدر من رنج می کشم خدایا چه رنجی انسانها می خواهند از خدا بالا تر بروند و خود را به ورطه ی هلاک می اندازند . کره ی زمین منفجر خواهد شد . اروپا و آسیا و آفریقا به زیر آب فرو خواهد رفت. فقط قسمت جنوبی آمریکا باقی خواهد ماند. و بعد به من گفت :"آیا به زندانی آب داده اید ؟" پرسیدم :"کدام زندانی ؟او کجاست؟ "
    _در سیاهچال . کنار ناهار خوری صومعه.
    بعد شبح داستان طولانی و غم انگیزی درباره ی مرگ یک انسان از گرسنگی و تشنگی و سرما در سیاهچال بیان داشت. سپس از اینکه با رذالت و سهل انگاری و بی توجهی باعث شهادت آن مرد شده است احساس ندامت و پشیمانی نمود. بعد دوباره بر زمین سجده کرد و مویه کنان گفت :" خدای من مرا ببخش . ای مسیح مهربان رحم کن ."
    در همان شب به من گفت :"چرا مجسمه ی نوتردام اوفلامبو را در خاشاک و خرابه انداخته اید ."
    به او گفتم :"پدرم .من هرگز مجسمه ای را که می گویید ندیده ام ."
    جواب داد :"نزدیک میز خطابه است. آنجا بود که قرن ها جمعیت می آمد و آنرا گرامی می داشت و در مقابل آن ازدواج می کردند . مردم را معالجه نموده و نیازهای فراوانی را برآورده نمود. آنرا به جای اولش برگردانید و مراسم دینی را که به وسیله ی دشمنان علم و هنر از بین رفته دوباره در اطراف آن به جای آورید."
    قول دادم که مجسمه را پیدا نموده ئ اگر آنرا یافتم به سر جای اولش بگذارم. راهب بعد تعظیمی کرد و دور شد . من مدت ها گیج و بی رمق بر سر جای خود میخکوب شده بودم. بعد ناگهان زدم زیر گریه با خود گفتم این صدای ضعیف و دور از کجا می آید؟این مرد کیست؟ من کجا هستم؟ آیا بین زندگان هستم یا مردگان . تمام این افکار در مغز من خطور می کرد . به کلی خود را باخته بودم. و نمی توانستم کوچکترین فکری بکنم.

  4. #4
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

    خانم "و" ابدا از ظهور شبح با کسی صحبت نکرد .بعد بهانه ای پیدا کرد و به دو پسرش گفت که بگردند ببینند آیا مکان و محل دورافتاده ای در زیرزمین که نزدیک نمازخانه باشد هست یا نه .اتفاقا" آنها خیلی سریع در طول دیوار صومعه یک محل دورافتاده را حالت سیاهچال داشت پیدا نمودند . به نظر می رسید که راهب راست می گفت, حوادث بعدی نشان داد که اطلاعات مربوط به مجسمه مریم مقدس صحیح بود . مدت مدت یازده شب مداوم شبح ظاهر شد و خانم "و" به حضور وی عادت کرد . یکشب, معذالک ترس بر او غلبه کرد. او در دنباله ی یادداشت های خود می نویسد :" من سعی کردم که دو تا سگم را وارد اتاق کنم , اما خودشان از آمدن امتناع ورزیدند. وقتی به زور خواستم این کار را بکنم , موهای پشتشان سیخ شد و شروع به زوزه کسیدن نمودند . وقتی در اتاق دیگر را باز کردم عوعو کنان گریختند . این صحنه مرا متوحش ساخت و دوباره هراس بر من چیره شد. همان شب دوباره شبح وارد اتاق من شد و مثل همیشه رفتار کرد و رفت ."
    معذالک حوادث مختلفی که پیش آمد , خستگی بیش از حد , حالت مضطرب و لاغر شدن خانم "و" بعد تصمیم ناگهانی وی که نمازخانه را اگرچه بزرگ و قشنگ بود , ترک نموده و به اتاق ساده تری برود. و سرانجام صداهای عجیب و غریب موجب شد که توجه پسران او به این موضوع جلب شود. مادام "و" در دنباله ی یادداشت های خود می نویسد :
    "یکشب در ساعت 9 خوابیدم و ناگهان صداهای معمولی منزل آرام گرفت و به جای آن سر و صدای عجیب و غریبی به گوش رسید. و من به خود گفتم که این صداها از کجا می آید. بعد حدود ساعت 11 شب این صداها بیشتر و شدیدتر شد. با این سر وصداها ژان و گاستون بلند شدند و دویدن توی اتاق من و از من پرسیدند جریان چیست؟ و من اظهار بی اطلاعی کردم. بعد صداهای بم ولی شدید به نظر می آمد که از طبقه ی اول باشد . آنها رفتند بالا و خوب جست و جو کردند اما چسز غیر عادی نیافتند . با وجود آنکه آنشب اصلا" باد نمی آمد فکر کردند شاید پنجره ای باز است و باد آنرا تکان می دهد . به همه جا سرکشی کردند و از چیز غیر معقول نیافتند . این بار حس کنجکاوی پسران من که نه به خدا ,نه به شیطان و نه به ماورا ءالطبیعه اعتقاد داشتند سخت تحریک شد . اما من از بیان آنچه در نمازخانه اتفاق افتاده و ظهور شبح کاملا" خودداری نموده و هیچ عکس العملی نشان ندادم.

  5. #5
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

    فردا دوباره آنها که خواستار فهمیدن حقیقت بودند دوباره رفتند و همه جا را زیر و رو کردند و توی قفسه ها ,توی زیرزمین ها ,سردابها ,انباریها , اما چیزی نیافتند . چندین بار در شب های بعدی همان صداهای بم و شدید و غیر قابل توصیف به گوش می رسید و با تمام سعی خستگی ناپذیر ژان و گاستون علت آن کشف نشد. آنها می گفتند شاید به دنبال انتشار خبری در روزنامه ها مبنی بر پیدا شدن گنج , عده ای دارند در منزل ما نقب می زنند.
    فردای آن روز ساعت 6صبح یک صدای بم و به دنبال آن یک صدای وحشتناک در گنجه ی واقع در راهرو اتاق ناهارخوری را به شدت تکان داد. دو سگ من که از بدو فرا رسیدن سرما در اطاق من روی یک کاناپه می خوابیدند با این صدا وحشت زده از خواب پریدند. سگ نر پرید بالای تخت من . این سگ که همیشه دارای حالاتی معمولی بود مثل بید داشت می لرزید و سگ ماده نیز مثل یک حیوان دیوانه شروع به زوزه کشیدن نمود. من با عجله بلند شدم. حالا ته جرائت می کردم چراغ را روشن کنم و نه در رو به راهرو را باز نمایم. شب بسیار تیره ای بود و سرما تا مغز استخوان انسان نفوذ می کرد. من از ترس فلج شده بودم و حتی جرائت نمی کردم چند متر راه بروم و خودم را به اتاق پسرانم برسانم . سرانجام در همان حالت اضطراب تا صبح ماندم . ساعت 8 ژان برای صبح بخیر گفتن نزد من آمد من ماوقع را برای او شرح دادم . او گغت که صدای بمی همراه با زوزه ی سگ را شنیده اما توجهی به آن نکرده زیرا او به این صداها در منزل عادت کرده است.
    فردای آنروز حدود ساعت 10 ژان رفته بود به شهر و گاستون داشت با من حرف میزد که ناگهان صدای مهیبی در طبقه ی اول به گوش رسید. گاستون با عجله پله هل را چهارتا یکی کرده و دوید به طبقه اول اما باز هم طبق معمول چیزی ندید.
    در این موقع است که حادثه ی جدیدی اتفاق می افتد. در حالیکه این صداهای عجیب و غریب به گوش خانواده ی خانم "و" می رسید
    ژان پسر کوچکتر خانم "و" که به وجود ظهور اشباح کم کم داشت اعتقاد پیدا می کرد یکشب پس از خرید از شهر برگشت و موقع ورود به منزل گفت:"خیلی عجیب است . من احساس می کردم تمام مدت کسی مرا تعقیب می کند اما بر می گشتم و کسی را نمیدیدم."
    دوباره چند روز بعد ژان هنگام برگشتن از شهرگفت :" امشب هم موقع برگشتن احساس کردم چیز سیاهی در کنار من در حرکت است ."بعد با لحنی نیمه شوخی و نیمه جدی گفت :"شاید یک شبح باشد."
    مادرش هم به کنایه گفت:"چه حرفها, اشباح که وجود ندارند,نه؟"
    پس از مدتی آرامش به نمازخانه برگشت تا اینکه در یک صبحگاه یک شبح که ظاهرا" همان راهب پیر نبود به خانم"و" ظاهر شد که خیلی پیر به نظر می رسید.
    خانم"و" چنین مینویسد:"من ناگهان با دیدن شبح سر جای خود خشک شدم. معذالک شبح آهسته به من نزدیک شد و دستهایش را به طرفم دراز کرد . حس کردم زانوانم دارند خم می شوند .عرق از تمام بدنم می ریخت. سعی کردم فریاد بکشم اما فقط یک صدای بی رقم از گلویم خارج شد. من وحشت زده عقب نشستم و خوردم به در پشت سرم و آن بسته شد. "
    شبح باز به طرف من پیش آمد و من دست یخ زده اش را روی دستم حس نمودم. بعد یک صدای خشنی به گوشم خورد که گفت :"بروید,بروید.این خانه مال شما نیست. اینجا را از چنگ مذهبیونی که در آن زندگی می کردند درآورده اند . "
    بعد شبح عقب رفت وروی بخاری تکیه داد .دیگر قدرت نداشتم حتی یک کلمه حرف بزنم. این شبح,شبح پیرمرد راهب نبود که غالبا" اینجا می آمد . او بلند قد ,قوی هیکل و لباسش با او فرق داشت. او شبیه کشیش ها بود. زیرا به وضوح کلاه بلند و شنل او دیده می شد. این شبح چند پیشگویی کلی برای خانم"و" کرد که چند تای آن تاکنون به واقعیت پیوسته است. از آن جمله او گفت:"
    فرانسه, تحت حمایت یک فرانسوی بزرگ بعد از مشکلات زیادی سرانجام یک دوره جدید و درخشانی را سپری خواهد نمود."
    اگر چه خانم "و" و همچنین پروفسور توکه ننوشته اند که این فرانسوی بزرگ کیست اما با توجه با این واقعه که در سال 1955 اتفاق افتاده است به نظر می رسد این شخص ژنرال دوگل باشد که پیشگویی شبح درست بوده و ژنرال دوگل فرانسه را به یک دوره جدید و ترقی اقتصادی و اجتماعی سوق داد.

  6. #6
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

    فردای آنروز خانم "و" آنچنان تحت تاثیر این مسائل قرار گرفت و چنان دچار غلیان درون خود شد که زردی بر چهره اش نشست و بیمارگونه بستری گشت. آنقدر از لحاظ جسمی و روحی ضعیف شده بود که برای رهایی خود تصمیم گرفت تمام ماجرا را برای فرزندانش تعریف کند. آنها نیز در این موقع برای یک اقامت کوتاه و گذرندان تعطیلات خود به نمازخانه نقل مکان کردند. سرانجام خانم "و" ماجرا را از سیر تا پیاز برای فرزندان خود تعریف نمود. اما با ناباوری شدید آنها مواجه شد و حرف او را باور نکردند و مرتبا" به او می گفتند :"خواب دیده اید ,
    شبحی وجود ندارد."
    ولی در هر حال اگر چه این دو جوان اعتقادی به وجود ارواح نداشتند , اما لاغر شدن مادرشان و مسائلی که خود ناظر آنها بودند موجب شد که آنها احساس نمایند که امر فوق العاده ای اتفاق افتاده است . بالاخره ژان و گاستون در نمازخانه مستقر شدند و مادر آنها در اتاق کناری آن و سگها هم روی دو کوسن در آنجا جای گرفتند. خانم "و" در دنباله ی یادداشت های خود چنین می نویسد:
    "پس از این استقرار چند روز همه چیز عادی بود و اتفاق خارق العاده ای نیافتاد.اما یک شب گاستون صدای عجیبی مثل ماشین تحریر یا ماشین چاپ و یا تیک تاک مورس به گوشش خورد. بلند شذ و سعی کرد برادرش را بیدار کند تا او هم بشنود اما ژان به خواب عمیقی فرو رفته بود و چند لحظه ای بیدار شد و دوباره خوابید. من بلند شدم و گوش دادم. در واقع, در زاویه دودکش بخاری, درست جایی که سر تخت گاستون قرار داشت , یک نوع تیک تاک روشن از درون دیوار به گوش می رسید . معذالک در این نقطه هیچ دیواری به آن راه
    نداشت که رو به باغ باز شود.
    چندین بار این صدا تکرار شد تا اینکه ژان با عصبانیت فریاد کشید :"چه خبره توی این دیوار من نمیفهمم!"
    در ماه آوریل ضربات شدیدتری که تا آن موقع شنیده نشده بود در دیوار طنین انداز می شد. به طوریکه همه ما را ناگهانی بیدار می کرد. و هر چه بیشتر جست و جو می کردیم علت آن را کمتر می یافتیم .
    خانم "و" پس از این همه سردرگمی تصمیم گرفت پلیس را خبر کند . اما وقتی نزد دو تن از دختران خود در پاریس رفت و قضیه را با آنان در میان گذاشت , آنان به او توصیه کردند به جای پلیس به یک استاد علوم باطنی مراجعه کند . او هم همین کار را کرد اما نظریات آن استاد اگرچه در کل مطلب صحیح بود اما طبق نوشته های خانم"و" او را قانع نکرده و او به ملک خود بازگشت.
    خانم "و"سرانجام این قضیه را با یکی از همسایگان خود در همان محل در میان گذاشت . او به این خانم گفت :
    "شما مساله ای را عنوان می کنید که برای بسیاری از اشخاص قبل از شما مطرح بوده است . یک سال پیش از اینکه شما به اینجا بیایید , این ملک سه سال بود که در اجاره ی شخصی بود . و مستاجرین سابق هم مثل شما از حضور یک شبح در نمازخانه وحشت کرده و فرار نمودند .به علاوه حضور شما در اینجا مدیران این ملک را سخت آزرده خاطر ساخته است . آیا فکر نمی کنید که این صداهای مهیب و مداومی که شما می شنوید, به وسیله کسانی ایجاد می شود که می خواهند شما را مانند مستاجرین قبلی ترسانده تا از اینجا بیرون کنند؟از کجا معلوم امروزه با وسایل علمی می توان شبح یا روح به وجود آورد. "
    خانم "و" جواب داد :"این حرفها را نمی پذیرم و پسران من هم مانند سایرین به ارواح و اشباح اعتقاد ندارند و آنها فکر می کنند این یک بازی عجیبی برای رسیدن به هدفی خاص است. معذالک امیدوارم حالا که پسران من در نماز خانه می خوابند بتوانند آنچه را که من دیدم ببینند و شبح بر آنها نیز ظاهر شود."

  7. #7
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

    و این آرزو برآورده شد و آنها توانستند شبح را ببینند .
    ژان پسر کوچکتر یک روز عصر داشت به منزل برمی گشت که از پنجره ی نمازخانه چشمش به یک شکل انسانی افتاد . فردای آنروز خانم"و" و پسر بزرگترش گاستون با هم داشتند صبحانه می خوردند که دیدند ژان دارد سراسیمه و نفس زنان به طرف انها می دود. وقتی به آنها رسید فریاد زد:
    "زود بیایید , بلند شوید زود بیایید ,من روح را دیدم . او از سالن عبور کرد و رفت به طرف کتابخانه .هر سه به سرعت رفتند به طرف کتابخانه اما هیچ چیز ندیدند .اما چیز عجیبی که بود سگها به هیچ وجه داخل کتابخانه نمی شدند .
    ژان تاکید کرد که شبح را دیده که از سالن عبور کرده و آرام وارد کتابخانه شده است .او گفت:
    "شما نمی توانید تصور کنید که چه تاثیری روی من گذاشت. به همین دلیل دویدم که شما را خبر کنم ."
    خانم "و"در یادداشتهای خود ادامه میدهد:
    "من از اینکه پسرم شبح را دید بسیار خوشحال شدم .ژان که اصلا" به روح اعتقاد نداشت سرانجام او را دید.خیلی خوشحالم چون خیلی مرا مسخره کرد .و فورا" به دخترانم نوشتم که پیروزی با من بود و آنها حرف مرا باور کردند.
    این بار ژان که به وجود روح اعتقاد پیدا کرده بود تصمیم گرفت از آن عکس بگیرد , اما هفته ها گذشت و او ظاهر نشد .ما با آرامش داشتیم زندگی می کردیم که یک شب من و ژان پسرم که در نمازخانه می خوابیدیم از زوزه ی سگ ها بیدار شدیم. ظاهرا" دیوانه شده بودند و از یک تخت به تخت دیگر می پریدند و روی ما بالا و پایین می رفتند و ژان فریاد کشید:"چی شده؟"من با دستپاچگی یک
    رب دوشامبو به تن کردم و بلند شدم. با وجودیکه تمام اعضاء بدنم می لرزیدچند قدمی برداشتم و وارد اتاق ژان یعنی نمازخانه شدم.
    شبح را دیدم که مقابل دودکش بخاری زانو زده و مشغول دعاست . من چراغ برق را روشن نمودم و دیدم پسرم ژان با چشمان از حدقه درآمده ایستاده و دارد "روح" را می نگرد. سگها به نوبه ی خود چسبیده بودند به پنجره و آرام زوزه می کشیدند.
    بعد شبح شروع به صحبت کرد .مکالمه ای فوق العاده جالب بین ما سه نفر کارگردانان این صحنه ی عجیب آغاز گشت.از کتاب ها و از تحصیلات عالیه صحبت کردیم .گویی محفلی بود دوستانه و ما اطلاعات رد و بدل می کردیم .بعد از این مکالمه "روح"ناپدید شد.اما ژان به زمین چسبیده بود. برای یک لحظه فکر کردم حتما" دیوانه شده است.
    ژان با حالتی پریشان و عرق کرده گفت:"ما کجا هستیم ؟چه اتفاقی افتاده؟"
    من که تقریبا" به این صحنه ها عادت کرده بودم با خونسردی پاسخ دادم :
    "چیز غیر عادی اتفاق نیفتاده ژان عزیزم . این صحنه همیشگی است."
    فردای آنروز ژان رنگش کبود شده بود و حرف نمی زد.به او گفتم :"دیدی اصلا" به این فکر نیفتادیم که از او عکس بگیریم."
    پسرم آهسته گفت:
    "اعتراف می کنم که سخت تحت تاثیر قرار گرفته بودم دفعه ی بعد حتما" از او عکس خواهم گرفت."
    ژان در دو روز بعد لز ظهور شبح, حتی بیست کلمه هم با ما رد و بدل نکرد .او که معمولا نمی توانست در منزل بماند,خانه نشین شد و اصلا" بیرون نمی رفت و اکثریت دو روز را روی مبلی که گوشه اتق بود نشسته و به تفکر می پرداخت . گاه سر را میان دو دستش گرفته و به نظر می رسید دارد می خوابد .سرانجام در پایان روز دوم از او پرسیدم:"پسرم چته؟"
    او آهسته جواب داد :"فکر می کنم دارم دیوانه می شوم .چی شده؟اینجا چه اتفاقی افتاده است؟چطور تو ماهها یک چنین محیطی را تحمل کرده ای؟"
    من تحمل کردم به خاطر پذیرش چیزی که نمی توان آنرا انکار کرد .تو بی جهت با خودت مخالفت می کنی و نمی توانی بپذیری که چنین چیزهایی هم ممکن است رور دهد.معذالک می بینی که علیرغم میل و اراده ی تو این اشباح ظاهر می شوند بدون اینکه تو بتوانی مانع آنها بشوی.

  8. #8
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

    سرانجام قرار شد که ژان برای اینکه حالش بهتر شود به پاریس برود و گاستون به نمازخانه بیاید و وقتی که ژان به ملک آنها آمد دوباره به نمازخانه بیاید و گاستون به پاریس بیاید و به همین ترتیب این عمل انجام شد. به این ترتیب خانم "و" گاه در نمازخانه تنها بود و گاه به همراه یکی از پسرانش .او نیز گاهی به پاریس می رفت. ژان که حالا دیگر حالش خوب شده بود تصمیم گرفت کلید این معما را به دست آورده و راز آنرا بگشاید. در مدت اقامت خود در نمازخانه و به خصوص وقتی که تنها بود , دقیقا" نمازخانه را زیر نظر گرفت . دو اتاق کوچک کنار آن و اتاق انتظار را نیز مورد دقت قرار داد .دواره دیوارها را نیز آزمایش کرد . رو پارکت های چوبی و حتی محراب و تمام نقاط مشکوک خانه را بررسی نمود تا شاید کسی برای ترساندن آنها چنین صداهایی را ایجاد نموده و یا این شبح را به وجود آورده و تمام حرف ها وصداها را با میکروفون مخفی به گوش آنها رسانده باشد. اما یکبار دیگر او هیچ چیز مشکوک و مظنونی را پیدا نکرد و فرضیاتش نقش بر آب شد. سرانجام بعد از چند هفته , که چیز غیر عادی به وقوع نپیوست چند حادثه ی تکان دهنده رخ داد :
    یکی اینکه مجسمه ی مریم مقدس که شبح آنرا خاطر نشان ساخته بود پیدا شد و دیگر اینکه شبح جدیدی غیر از روح راهب بر آنها ظاهر گشت .
    یک مرد جوان به نام "ک" به عنوان مهمان نزد آنها آمد و در نمازخانه سکنی گزید . یکشب ناگهان دیدند او روی چمن ها در باغ نشسته است. علت این کار را از او پرسیدند و او ابتدا گفت که گرمش است اما وقتی به او گفتند هوا به اندازه ی کافی سرد هست گفت که می ترسد زیرا سه بار شبحی را دیده و او را تا پایین راه پله ها تعقیب کرده اما سرانجام غیب شده است.
    فردای آنروز این مهمان جوان که راجع به ظهور اشباح چیزی نمی دانست از خانم "و"درخواست کرد که سنگ فرشی را که شبح سه بار در آنجا غیب شده است کنده کاری کند. اینکار را هم کرد اما جز زحمت چیزی دیگر عایدش نشد.
    مدتی آرامش دوباره به آن ملک و نمازخانه بازگشت . یکروز صبح 28 اکتبر 1956,ژان که تنها در نمازخانه به سر می برد به مادرش در پاریس تلفن کرد و گفت: "زود بلند شو بیا , من دیگر نمی توانم. دیشب روح دوباره ظاهر شد و من توانستم از او عکس بگیرم. نمی دانم عکس خوب خواهد شد یا نه , زیرا به خاطر چیزهایی که شبح به من گفته بود پریشان شده بودم.زود بیا که دارم دیوانه می شوم ."
    خانم "و"وقتی آمد پسرش را در هم کوفته یافت. فورا" او را روانه پاریس نمود و سرانجام بعد از رفت و آمد زیاد ژان به پاریس بالاخره خود خانم "و"روزی در نمازخانه تنها ظاهر شد .خانم "و" می نویسد:
    "تا شب 12ژانویه 1957 هیچ اتفاقی نیافتاد تا اینکه عصر آنروز وارد راهرو شدم و همینکه به انتهای آن رسیدم , دیدم شبح روی آخرین پله ی راهرو ایستاده است. مکالمه ی طولانی بین من و او برقرار شد و او مرا بابت پیدا نکردن مجسمه ی نوتردام اوفلامبو
    Notre-dame-auFlambeau سرزنش کرد و با صدایی خشن گفت :
    آنرا پیدا کنید . و وقتی آنرا یافتید برای من خیلی دعا کنید. تنها اوست که مرا از عذاب هایم رهایی می بخشد . بنابراین اندکی بعد خانم "و" در پایین پلکان به یک سنگی برخورد کرد از خاک بیرون آمده بود. فورا" به او الهام شد که این باید قسمت گمشده ی مجسمه ای باشد که شبح از آن حرف زده است . با هزار احتیاط این سنگ را از خاک بیرون کشید و دید که مجسمه ی کودکی حضرت عیسی است با قسمتی از پارچه ای که دور آن پیچیده شده بود .که با قسمت های دیگر مجسمه مطابقت می نمود. نوتردام اوفلامبو دوباره ساخته و روی دودکش بخاری نمازخانه قرار گرفت و اطراف آنرا با برگ و چراغ تزئین نمودند .
    بعد از چند ماه آرامش و سکوت شبح دوباره ظاهر شد و توضیحاتی تاریخی درباره ی نمازخانه بزرگ آنجا داد و چند پیشگویی کلی نمود. مخصوصا" او تاکید کرد که سیل مهیبی جاری خواهد شد که کاملا" درست از آب درآمد.

  9. #9
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

    پروفسور توکه R.Tocquetاستاد موسسه بین المللی ماوراءروانی پاریس که نقل کننده ی این واقعه است خانم "و"را تشویق و ترغیب می کند که از شبح عکس برداری نموده و در صورت امکان آنرا لمس نماید.در26 اکتبر 1959 فرصتی پیش آمد تا خانم "و"توانست یکی از این دو توصیه را عملی نماید.خانم "و"در دنباله ی یادداشت های خود می نویسد :
    "یکروز بعدازظهر بود و من داشتم از زیرزمینی که پر از خرت و پرت بود بیرون می آمدم و این لحظه ای بود که من منتظر ظهور شبح راهب بودم که درست خود را مقابل شبحی دیدم که بدون شک از طرف پله ها می آمد. احساس کردم که دارد زمین را نگاه می کند .این اولین بار بود که او را اینچنین واضح در نور آفتاب می دیدم .اصلا" از او نمی ترسیدم و خوب می توانستم نیم رخ او را ببینم .او شبیه یک بخار غلیظ خاکستری روشن بود و اصلا" تکان نمی خورد. در این لحظه سگ های من عصیان نموده و برای یک لحظه در جای خود خشک شدند و بعد در حالیکه زوزه می کشیدند عقب نشستند .
    ژان که در زیرزمین پایین پله ها کار می کرد فورا" متوجه موضوع شده , دوربین عکاسی خود را برداشت و آهسته آمد بالا و از شبح عکس گرفت.روح به طرز باشکوهی برگشت و به طرف نمازخانه یا اتاق عبادت حرکت کرد .من چند قدم او را تعقیب کردم اما وقتی به زاویه راهروی کوچک که به اتاق منتهی می شد رسیدم او از دیده ی من ناپدید شد.
    خانم"و"فیلم را در اختیار پروفسور توکه قرار داد .او این فیلم را ظاهر کرد و دلیل بارزی بر این ادعا به دست آورد پروفسور توکه این دو عکس را در کتابش چاپ نموده است .چون عکس های قبلی شبح چندان روشن نبوده و زیر چاپ واضح به نظر نمی رسیدند اما این دو عکس اخیر خیلی روشن تر و بهتر دیده می شدند.
    چند هفته بعد خانم "و"پیشنهاد دوم پروفسور توکه را عملی نمود.این زن در دنباله ی یادداشتهای خود چنین ادامه می دهد:
    "یکشب در اواخر ماه نوامبر حدود ساعت 2:10 بود که از ایستگاه قطار "مولن"داشتم برمی گشتم .در آنجا گاستون پسرم را با قطار ساعت 1:30 بعد از نیمه شب بدرقه نمودم. وقتی وارد منزل شدم تکان دهنده ترین واقعه دوران زندگی ام رخ داد .آنشب من اصلا"به روح و شبح فکر نمی کردم .از پسرم خداحافظی کرده و دلم گرفته بود .من قبل از ژان وارد شدم که رفت اتومبیلش را در گاراژ پارک کند .
    به محض اینکه در را باز کردم دیدم شبح روی پلکان سرسرا ایستاده است.درست همانجایی که یک سال پیش بر من ظاهر شده بود .
    من وحشت زده در جای خود خشک شدم.سرانجام به خود آمدم و توانستم خودم را کنترل کنم.این دفعه از پله ها بالا رفتم و بعد از اینکه شبح چند کلمه ای صحبت کرد, من چشمم را بستم و دو دستم را فرو کردم توی سینه و شکم شبح. ناگهان تکان شدیدی در همان نقطه از بدنم احساس کردم .بعد یک سرمای منجمد کننده ای که نفس مرا به طرز توصیف ناپذیری بند آورد ,تمام وجودم را فرا گرفت . شبح با این حرکت من عقب رفت و ژان که از پایین ناظر صحنه بود فریاد زد :"مادر ,چه کار کردی؟"
    داشتم می افتادم که ژان مرا بغل کرده و به آپارتمان خودم رساند .
    خیلی زود دستانم ورم کردند و شروع به سوختن نمودند .درست مثل اینکه از سرما سوخته باشد.ژان مرتب برایم آب نیمه گرم می آورد
    و من دستانم را در آن فرو می بردم .کم کم درد کمتر شد و من با خستگی تمام به خواب رفتم .
    فردا صبح به هیچ وجه نمی توانستم انگشتانم را تکان دهم .چون انگشتانم ورم نمودند .ژان با زحمت توانست انگشترهای مرا درآورد.
    حداقل دو ماه دستهای من متورم بود و سوخگی های متعددی که شبیه زخم ناشی از چنگ گرفتگی بود به وضوح روی آنها به چشم می خورد. از آن پس , پوست دستان من خراب گشته و الان بسیار کلفت شده است.هنوز گاهی در ناحیه سینه و شکم خود احساس درد می کنم, یعنی همان جایی که دستم را در بدن شبح فرو کردم.معذالک از این کار متاسف نیستم زیرا مدتها بود که می خواستم بدانم آیا زیر این غبار ابر مانند اسکلت وجود دارد یا نه .ولی فهمیدم هیچ چیزی نیست و شبح از یک نوع بخار منجمد درست شده که کمی هم لزج می باشد .
    پروفسور توکه آثار سوختگی و تورم روی دست خانم"و"را در پاریس تایید نموده است.

  10. #10
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

    پروفسور توکه و دو تن از همکاران او در موسسه بین المللی ماوراء روانی به ملک خانم "و"در خارج از پاریس رفتند تا شبی را در نمازخانه
    بزرگ بگذرانند.آنها در شب دوم اقامت خود چند صدا شبیه تیک تاک و چیزی شبیه ضربه شلاق را در وسط سالن شنیدند و همه به این نتیجه رسیدند که شبح راهب در آنجا حاضر بود اما خودش را به آنها ظاهر نکرده است .متاسفانه پروفسور توکه و همکاران وی به علت
    گرفتاری اداری نتوانستند بیشتر در آنجا بمانند وگرنه حتما" شبح را به چشم می دیدند .
    ژان پسر خانم "و"به یکی از همکاران پروفسور توکه گفت که یکروز با تفنگ شکاری گلوله ای به سوی شبح راهب شلیک کرده است اما
    او هیچ حرکتی ننموده است .همکاران پروفسور توکه آثار ساچمه را روی دیوار در محلی که شبح ظاهر شده بود پیدا کردند .
    سرانجام یکبار دیگر و شاید هم برای آخرین بار شبح بر خانم "و"ظاهر شد .او می نویسد:
    "آخرین یکشنبه مارس 1960 بود.من در نمازخانه ی بزرگ تنها بودم که ناگهان دیدم مو بر تن سگهایم راست شد و شروع به زوزه کشیدن
    نمودند اما من هیچ چیز نمی دیدم .سگها را بستم و رفتم به طرف هال .سگها اشتباه نکرده بودند .شبح راهب روی پلکان ایستاده بود.
    بعد تا مرا دید بازوی خود را که فاقد دست بود به هوا بلند کرد و گفت :
    "مرا از غل و زنجیر نجات بدهید."
    من چند قدمی به طرفش رفتم و گفتم :"چه طور این کار را بکنم ,پدرم؟"
    او گفت:"من در اینجا بدون یاری دین مردم , من در اینجا که با بی شرفی مردی را شهید کردم به دست شوالیه های آلمانی کشته شدم.دستان مرا بریدند و مرا شلاق زدند .من و سایر مذهبی ها بین کلیسا و ساختمان ها شلاق خوردیم .خواهش می کنم ,روی من
    صلیب بکشید و با آب مقدس مرا تطهیر نمایید."
    در حالیکه گیج شده بودم گفتم که در اینجا آب مقدس ندارم و می روم و آنرا می آورم.
    فورا" رفتم و صلیب کوچکی را از روی دودکش بخاری آوردم اما وقتی برگشتم راهب ناپدید شده بود .والان که این یادداشت ها را می نویسم حدود یک سال است که دیگر او را ندیده ام.(1)
    بدین ترتیب یادداشت های خانم "و"تمام می شود .و تمام مسئولیت آن به گردن نویسنده ی آن است .ما فقط از نظر اینکه دو استاد روح شناس آن را بیان نموده اند به عنوان شناخت حقیقت عنوان نموده ایم.و تنها آینده درباره ی این پدیده ها قضاوت خواهد کرد.و ما چون
    دلیلی بر تخیلی بودن داستان خانم "و" نداریم آنرا اماره ای بر صداقت وی تلقی کرده و آنرا یکی از معماهای حیات انسان به شمار
    می آوریم.
    (1) رنه توکه _رازهای فوق عادی _ص114 تا 128.

  11. #11
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: ماجرای جالب خانم "و" ماجرایی حیرت انگیز از پدیده های روحی

    علت ظهور روح

    به زعم بسیاری از روح شناسان علت ظهور روح این است که روح متوفی به همان خانه یا محل سابق خود رفت و آمد می کند تا شاهد بقای خود پس از مرگ باشد. اما این دلیل نمی شود که همه ی رفتگان به آن جهان به خانه و کاشانه ی قبلی خود رفت و آمد کنند .به زعم روحیون همانطور که در مباحث پیش بیان کردیم انسان از سه عامل تشکیل شده است :
    1.بدن فیزیکی که بعد از مرگ از بین رفته و متعلق به جهان خاکی است .
    2.روح که منبع وجدان ,هوش و اراده است و جاویدان می باشد .
    3.بدن ستاره ای یا قالب روح یا پریسپری که یک اندام سیاله ای از نوع ماده لطیف می باشد که واسطه بین روح و ماده واقعی است.
    این بدن کم و بیش بعد از مرگ بدن فیزیکی باقی می ماند و به عنوان قالب و وسیله ی روح مورد استفاده قرار می گیرد .از طریق این بدن است که شخص متوفی از لحاظ فیزیکی می تواند ظاهر شود .قالب یا بدن ستاره ای یک مرده ناراحت , بی حرمت شده یا نادم و پشیمان ,تمام پدیده های فوق عادی را در منازل روح زده به وجود می آورد.این مسائل نه تنها در کشور ما بلکه در تمام دنیا اتفاق می افتد و انکار آن مانند انکار خورشید در یک روز آفتابی است.

    راه حل آرام کردن منازل روح زده

    برای اینکه این پدیده های فوق عادی را در منازل و اماکن روح زده آرام کنیم باید با آرامش از روح سوال کنیم که چه مشکلی دارد و چگونه می توان معضلات او را حل نمود.بعد از اینکه به سوالات و مشکلات او پاسخ دهیم , پدیده ی غیر عادی متوقف می شود و با انجام چنین اعمالی ارواح یا اشباح دیگر ظاهر نمی شوند.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: شنبه ۱۴ فروردین ۸۹, ۱۲:۴۳
  2. "بردپیت" دایی زاده اوباما! تحقيقات جديد ژنتيكي
    توسط HRG در انجمن گفتار پراکنده
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۰ بهمن ۸۸, ۲۱:۵۵
  3. *دانلود آهنگ بسیار زیبای "نوایی"*
    توسط hrg1356 در انجمن Music & MusicVideo
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۰۳ آذر ۸۸, ۲۱:۵۳
  4. "سایه تنهایی" روي انتن شبكه ي يك
    توسط hamid192 در انجمن صدا وسیما و رسانه ها
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۸۸, ۱۹:۰۶
  5. تمجید فیفا از تیم ملی فوتسال و "شمسایی" ایران به جمع بزرگان
    توسط mina در انجمن بایگانی اخبار فوتبال ایران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۲۱ مهر ۸۷, ۰۱:۰۱

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •