*روح شخص بخیل و اظهارات او*
یکی از جرائد مجامع روحانی موسوم به(بودر) در سال 1864 شرحی از کتاب (مذهب روحانی) صفحه 81 نقل می کند که مندر اینجا برای شما شرح می دهم:
"کمتر کسی پیدا می شود که در شهر (آنگولیم) بخیل و متمول معروف موسوم به (ل .... ) را نشناسد".
این شخص بسیار متمول در پایین امارت خود زندگی می کرد یک روز همسایه ها دیدند که ای آدم از منزل بیرون
نمی آید ، ناچاراً به پاسبان شهر و اداره پاسبانی خبر دادند،وقتی آن ها به خانه شخص بخیل و متمول رسیدند، در را بسته
دیدند ناپار در را شکسته و وارده اتاق شدند، دیدند این شخص در حال مردن است در حالتی که سر خود را با کلاه کاغذی
نیم سوخته پوشانده و به میزی که پر از گرد و غبار بود تکیه داده است وچشمهای او به طرف پولهای طلایی که در جلو
او بود دوخته شده است!
فوراً مأمورین حکومت نقود و اموال وی را جمع وبه خزانه دلت تسلیم نمودند که میان ورثه تقسیم گردد وخود او به
مزیضخانه بردند وپس از چند روز در همان جا جان سپورد!
چند روز پس از مرگ آن شخص یکی از مجامع روحانی آن شهر روح او را احضار وبا او مکالمه کردند.
آن شخص در اوّل سخن خود گفت : من نمرده ام و می خواهم اموالم را از ورثه پس بگیرم ... .
پس از چند ماه همان مجمع دوباره روح را احضار و این دفعه به وسیله ی دو وسیط بود که یکی وسیط کاتب و دیگری
وسیط ناظر که با روح شخص متمول مکالمه می کنند که به شرح ذیل می باشد:
-وسیط ناظر: مادام ب .
-وسیط کاتب: مسیو ژامبر تو .
روح: از من چه می خواهید بگذارید بروم زیرا من از آمدن نزد شما معلول شدم!بهتر آن است که مال مرا که از من دزدیده اند
به من رد کنید،چه قدر کار بدی کرده ان من تمام عمرم زحمت کشیدم و مال هنگفتی اندوختم که در موقع حاجت به کار برم،آن ها
از من دزدیدند ! و مرا به خاک سیاه نشاندند ، به طوری که در روی زمین خشک نه تکیه گاهی دارم که به آن تکیه دهم و نه
متکائی که سرم را روی آن بگذارم . . . آقایان از شما خواهش دارم من را همراهی کرده و مال مرا که برده اند گرفته و به من
مستر(دادن- برگرداندن)دارید . . .
وسیط: حالا تو دیگر مرده ای مال به چه کار تو آید؟
روح: خیلی وقیح هستی ! می گوئی که مال چیزی نیست که به کار من بخورد ! پول ! طلا ! چیز کمی می شماری!!!!!!
وسیط: الان تو کجا هستی؟
روح: نمی بینی در حضور شما هستم!
وسیط: برای جه آنقدر اصرار و میل داری که اموال به تو برگردانده شود؟ بهتر نیست که حالا در صدد تحصیل گنج عالم
دیگر باشی و به مال زمین اعتنا نکنی؟
روح: چقدر شما بلید و کند فهم هستید! خواهش دارم محل اموال مرا به من نشان دهید و دست از مزاح و شوخی بردارید.
وسیط: آیا حالا خدا را می شناسی؟
روح: افتخار این صفت را دارا نیستم می خواهم اموالم را پس بگیرم .
وسیط: آیا کسی شما را مجبور به آمدن به اینجا کرد؟
روح: بدون شک! زیرا اگر قوۀ خارجی مرا مجبور به آمدن اینجا نمی کرد یک آن نزد شما نمی ماندم .
وسیط: از ماندن در اینجا بدت می آید؟
روح: بلی .
یکی از حضار: آیا کسی او را مجبور به آمدن کرده است؟
وسیط: بلی، عقب او کسی است که او را مجبور به کا می نماید .
یکی از حضار: چرا نمی رود در حالی که ایستادن او در اینجا برای او عذاب است؟
وسیط: شما او را احضار کرده اید و مجبور به حضور است و ممکن است از این محضر فایده ببرد.
پس از این حرف روح قلم را که در دست وسیط کاتب بود طوری به روی میز زد که شکست!
بر طبق این حکایت، خداوند به زبان پیغمبر اسلام فرموده:
"کسانی که طلا و نقره را جمع و ذخیره کرده و در راه خدا بذل و انفاق نمی کنند آن ها را به عذاب دردناک بشارت دهید".



منبع:کتاب عالم ارواح
صفحات 80 تا 83