نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: داستا نهايي از سفر به افغانستان

  1. #1
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    داستا نهايي از سفر به افغانستان

    من بعضي تابستانها با فاميلم به افغانستان مي رويم راستي اينم بگم كهپدرمن ايراني ومادرم افغاني است ما سال قبل كه به افغانستان رفته بوديمداستانهايي رو از اقوام وغيره شنيدم

    پدر بزرگ من در روستايينزديك شهرهرات كه اسم ان روستا شادي جان است چند باغ ميوه دارد و ما هم كهبه افغانستان رفته بوديم هر پنج شنبه به شادي جان مي رفتيم البته بعضي پنجشنبه ها به روستاي ديگري مي رفتيم كه روستاي مادر بزرگم بود خلاصه ما يك پنج شنبه كه به روستا رفتيم خانه ي يكي از روستاييان مهماني بود و ما همدعوت شديم و شب به انجا رفتيم از انجايي كه در بيشتر روستاهاي افغانستانبرقي وجود ندارد انها
    هم جنراتور برق داشتند و از شانس بد ما ان شبموتور برق خراب شد و ما مجبور شديم زير نور چراغ نفتي مهماني بگيريم و چونمعمولا داستانهاي ترسناك در تاريكي مي چسبد پس يكي از روستاييان يعني صاحبهمان
    خانه شروع كرد و ان شب هركس خاطره اي در اين باره داشت گفت ومتاسفانه من نمي تونم تمام داستانها را در اين تاپيك قراربدم البته سعي ميكنم بقيه را هم براي شما در سايت قراربدم اولين خاطره را صاحب خانه گفت
    اوگفت در باغي كه در پشت خانه ي خود دارند جن وجود دارد كه البته چون از صحتاين داستان خبر نداشت من اين داستان را نمي گذارم و داستانهايي كه واقيتدارد را مي گذارم البته اين را هم بگم كه در اين مهماني فقط
    چند تن ازروستاييان بودند به همراه خوانواده ي خود يعني 6 تا 7 فاميل داستان دوم رايكي ديگر از روستاييان گفت او تعريف كرد كه يك شب همراه چند تن از دوستانشنيمه هاي شب ساعت 2و3 شب از شهر هرات به شاد
    ي جان مي امدند در وسط هايراه و نزديك باغ ها بود كه يكي از دوستانش گفت بايد به توالت برود خلاصهانها ماشين را نگه داشتند و دوست انها از ديوار شكسته ي يك باغ داخل رفتودگر نيامد بعد از 15 تا 20 دقيقه يكي
    ديگر از ما به داخل باغ رفت بعدبا سرعت امد و گفت كه بيا ييم و وقتي كه ما به داخل باغ رفتيم رفيق خود رابيهوش روي زمين ديديم و او را به داخل ماشين برديم بعد دو نفر من ودوستمبه داخل باغ رفتيم تا بفهميم چرا دوستمان بيهوش شده كمي كه داخل باغ جلورفتيم كسي داخل يكي از جوبهاي انگور است بعد دوستم كه همراه من بود جلورفت و وحشت زده وبه سرعت به طرف بيرون باغ دويد و من هم بدنبال او دويدم.موقعي كه از ديوار شكسته مي گذشتم پايم به چيزي گير كرد و افتادم و يكيپايم را گرفت ولي من خودم را كشيدم و فرار كردم خلاصه ما ان شب خود را بهروستا رسانديم و در راه وقتي من از دوستم پرسيدم چي ديده كه فرار كرده
    اونبه قدري وحشت زده بود كه نمي توانست جواب من را بدهد حتي نمي تونست صحبتكند خلاصه فردا شد من رفتم كه خودم را بشويم و متوجه شدم كه پايم كبود شدهدرست همانجايي كه شب گذشته ان شخص موقع فرار گرفته بود خلاصه ان روز اولبه سراغ ان دوستم كه با من به باغ رفت رفتم و از پرسيدم چي ديده و او درجواب به من گفت كه موجودي عجيب شبيه جن ديده و فرار كرده بعد به سراغدوست ديگرم رفتم كه شب
    گذشته بيهوش شده بود و از او سوال كردم او نيزگفت كهوقتي وارد باغ شدم و خواستم در گوشه اي دسشويي كنم متو جه ي مو جوديدر ميان درختان شدم و كمي كه جلو رفتم موجودي شبيه به جن را ديدم و انجابود
    كه از ترس بيهوش شدم خلاصه حالا 2 سالي از ان مو ضوع مي گذره وهنوز هم روي پايم جاي كبودي باقي مانده كه در پايان داستان خود جاي كبودرا روي پاي خود به ما نشان داد.

  2. #2
    کاربرسایت ARVAH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۳-۰۳
    نوشته ها
    1,607
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 4 پست

    Re: داستا نهايي از سفر به افغانستان

    يكي ديگر از مهمانان هم خاطره اي داشت. اينم بگم كه اين اقايي كه مي خوام خاظره شون رو بگم يكي از ريش سفيدان و پيران يك روستاي ديگر به نام غوريان است كه در نزديكي مرز ايران و افغانستان فرار دارد و برادر مادر

    بزرگ من است همانطور كه گفتم مادر بزرگ من از دوستاي ديگري است و از شادي جان نيست خلاصه اين اقا گفتند كه در روستايشان يك حمام وجود دارد كه در زير زمين است و از كاه و گل ساخته شده و اين حمام فقط چند

    روزنه كوچك در سقف دارد و برق هم دارد پس تصور كنيد چه جاي تاريك و وحشتناكي است و دو راه نيز دارد از دو طرف كه يكي براي ورود دو خروج مشتريان است و يكي هم براي ورود و خروج كساني است كه اب گرم حمام

    را در ديگ هاي بزرگ مي جشانند و در اختيار مردمي كه به حمام مي ايند مي گذارند خلاصه اين اقا فرمودند كه يك روز كه ايشان صبح زود از خانه بيرون امده بودند يكي از كساني كه اب حمام را جوش مي كند با ايشان برخورد

    كرد يعني اين اقا را سرراهش ديد و خواست كه اين اقا همراهش به حمام برود تا در درست كردن اتش و گرم كردن اب كمك كند.اول اينكه براي اين از اين اقاي پير اين در خواست را كرد كه دوستش كه در حمام كار ميكرد و اب

    را گرم مي كرد روز گذشته براي كاري به شهر هرات رفته بود و دوم اينكه انهايي كه در حمام اب را گرم مي كنند بايد صبح زود قبل از ديگران بيدار شده و به حمام بروند تا اتش روشن كرده و حمام و اب را گرم كنند { منظور از

    صبح زود موقعي است كه هنوز افتاب بيرون نيامده يعني ساعت 3:30 تا 4 صبح } و از انجايي كه كس ديگري نبود اقايي كه در حمام كار مي كرد از برادر مادر بزرگ من مي خواهد كه كمك كند و ايشون هم قبول مي كنند.

    خلاصه ان دو به حمام رفتند و برادر مادر بزرگم گفت كه وقتي به حمام رسيديم با كمال تعجب ديديم كه اتش زير ديگ ها روشن است و اب نيز داغ داغ و از داخل حمام هم صداي جشن به گوش مي رسيد خلاصه ما كنجكاو

    شديم و اهسته به داخل حمام رفتيم و انجا بود كه با تعجب ديدم كه موجودات عجيبي در انجا مشغول رقص و جشن هستند و ما با ديدن اين صحنه همانطور كه اهسته امديم اهسته هم بيرون رفتيم از اين ماجرا چند

    ساعتي گذشت و همه ي اهالي روستا نيز بيدار شده بودن بعد ما داستان را به اهالي گفتيم و با انها به حمام رفتيم وقتي به حمام رسيديم كسي انجا نبود و ديگ ها هم سرد بودند و حتي ديديم زير ديگ ها هيچ اتشي

    روشن نشده چون هيچ خاكستري انجا نبود و در پايان اين اقا داستان ديگري نيز گفتتند كه مربوط به همين داستان بود اين اقا گفتند كه چند داستان ديگر هم در باره ي اين حمام است كه يكي از ان داستان ها اين است كه

    در ان روستا در قديم دو ادم كه بر روي دوش خود غوز داشتند زندگي مي كردند يكي از ان دو گوژ پشت يك شب نيمه هاي شب در حال برگشتن از شهر بوده كه در نزديكي حمام متوجه ي صداهايي از داخل حمام مي شه

    و وارد حمام مي شه كه در انجا با دسته اي { جن } روبرو مي شه كه گويي جشن داشتند بعد ان گوژپشت براي انها مي رقصه و در پايان انها غوزش را بر مي دارند و فردا كه مردم مي پرسند چه شده كه غوزش نيست او

    جريان را به اهالي مي گويد از ان شب به بعد به طور مداوم و براي چند هفته گوژپشت دوم سر ساعت به حمام مي رود ولي اتفاقي نمي افتد تا اينكه بعد از چند ماه يك شب كه داشته از مهما ني بر مي گشته در نزديك

    حمام صداهايي مي شنود و به داخل مي ره و مي بينه كه همانطور كه گوژپشت ديگر تعريف كرده بود يك دسته { جن } هستند وبعد براي انها مي رقصد و از شانس بدش انها عذا داشتند و بعد غوز گوژپشت دگر را هم

    بر روي او مي گذارند اين داستان ديگري بود كه گفت در پايان من از اين اقا سوال كردم كه اين اتفاق كي افتاده و ايشون گفتند كه قبل از تولد ايشون و البته من باز در چند روزي كه براي يك عروسي به غوريان رفته بودم از

    اهالي اين داستان را پرسيدم كه انها نيز ان را تاييد كردند و من يادم هست كه يك داستان مثل اين داستان گوژپشتها را در يك كتاب در ايران خوانده بودم و حالا نمي دونم داستان اهالي اين روستا راست است يا نه و مي

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۰۷ شهریور ۸۹, ۱۷:۱۶
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۹ آبان ۸۷, ۲۰:۰۰
  3. داستا نهايي از سفر به افغانستان
    توسط ARVAH در انجمن داستان های واقعی از ارواح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: شنبه ۱۸ خرداد ۸۷, ۲۰:۰۵
  4. رژيم غذايي درکلسترول بالا
    توسط PEZESHK در انجمن رژیم درمانی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۸ فروردین ۸۷, ۱۸:۴۱
  5. استرس مي تواند باعث ناشنوايي ناگهاني مي شود
    توسط M.MEDICAL در انجمن روانشناسي و روان پزشكي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۰۲ مهر ۸۶, ۲۱:۴۶

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •