این گفتار را به بررسی فشردهی زندگی و آرایاپیکور فیلسوف عصر یونانیمآبی (هلنیسم) اختصاص دادهایم. اپیکور در سال۳۴۱ پیش از میلاد یعنی هفت سال پس از مرگ افلاطون، در ساموس متولد شد و درسال ۲۷۱ پیش از میلاد، در آتن چشم از جهان فروبست.
وی در آغاز تحت تاثیر آموزههای دمکریت بود. در سال ۳۱۰ پیش ازمیلاد، در جزیرهی لسبوس مکتب خود را بنیاد گذاشت و چهار سال پس از آن، درآتن به تدریس فلسفه مشغول شد. مدرسهی او در آنجا در باغی بود و به همیندلیل اپیکوریان را «فیلسوفان باغ» نیز مینامیدند. به محفل دوستان وهواداران اپیکور، زنان و بردگان نیز راه مییافتند و میتوانستند درکلاسهای درس وی شرکت کنند. شاگردانش او را به خاطر فروتنی و مهربانی وفرزانگی، چونان خدایی میپرستیدند.
مهمترین اثر اپیکور تحت عنوان «دربارهی طبیعت» باقی نمانده است،اما بسیاری از نامههای آموزشی و مجموعهای از گزارههای اساسی فلسفی اوباقی مانده که نزدیک شدن به آموزههای اصلی او را ممکن میسازد. افزون برآن در اثر «لوکرتس» متفکر اپیکوری نخستین سدهی پیش از میلاد، بازنمودیکامل از فلسفهی اپیکور وجود دارد.
اندیشههای فلسفی اپيکور ادامهی فلسفهی آتنی نبود، بلکه گرايشفردگرايانهای را دنبال میکرد که افلاطون و ارسطو تلاش کرده بودند درفلسفههای خود بر آنها چيره گردند. هدف فلسفهی اپيکور اين بود که بهفرد راه نيکبختی شخصی را نشان دهد. بنابراين او پرسش از هدف زندگی انسانرا به کانونیترین پرسش فلسفی خود تبديل ساخت.

اپيکور رانش اوليهی انسان را، جستجوی لذت میدانست که شاخص همهیموجودات زنده است. به نظر وی اما برتری انسان نسبت به موجودات زندهی ديگردر آن است که می تواند با استفاده از ابزار فکری خود، عالیترين لذت رابرای زندگی خود تأمين کند. نه لذت حسی لحظهای و گذرا را، بلکه مجموعهیاحساس خوشايندی که از چيرگی بر دردهای جسمی و رهايی از مزاحمتها واختلالهای روانی برخاسته است.
به عقیدهی اپيکور، اختلالاتی که تعادل روانی را به مخاطره میاندازدو مانع نیکبختی انسان میشود، بیم از خدایان و ترس از مرگ است. هر کس کهمیخواهد سعادتمندانه زندگی کند، باید بر ترس خود از خدایان و مرگ چیرهگردد. بنابراین تمام معنای فلسفهی نظری چيزى جز این نيست که این هدف درزندگی عملی مشخص فرد برآورده شود.
در مورد بیم از خدایان، اپیکور معتقد بود که این نتیجهی پنداری باطلاست. زیرا خدايان در رويدادهای جهان ما نقشی ندارند و بويژه نمیتوان آنانرا هدايتکنندگان زندگی انسان به حساب آورد. طبق فلسفهی اپيکوری، خداياندر مکانهايی ميان جهانهای جداگانه جای دارند و در آنجا زندگی بیدغدغه ورستگارانهای را میگذرانند، بدون اينکه در حوادث زمينی دخالت و در سرنوشتانسان شرکت کنند. اگر خدایان در زندگی زمینیان دخالت میکردند، دیگرذاتهایی کامل نمیبودند، چرا که از منظر اخلاقی، مسئول کژیها وکاستیهای زندگی زمینیان میبودند.
اپیکور میپرسید: «یا خدا میخواهد پلیدی را در جهان از میان برداردو نمیتواند، پس ناتوان است. یا میتواند و نمیخواهد آن را از میانبردارد، پس بد است. یا نمیتواند و نمیخواهد، پس هم ناتوان است و هم بد ودر هر صورت شایستهی خدایی نیست. و سرانجام اگر خدا میخواهد و میتواندپلیدی را از میان بردارد، این پلیدی از کجاست و چرا از میان نمیرود؟».

به این ترتیب، اپيکوريان به مشيت و نيز ترس از مجازات خدايی بیباوربودند. به عقيدهی آنان، خدايان نه به انسان ياری میرسانند و نه او راپاداش يا عقوبت میدهند. به همين دليل قربانی و يا دعا کردن به درگاهخدايان، بیمعناست. بايد ترس از مجازات آنجهانی را که نمايندگان آموزهیناميرايی نفس ادعا میکنند، در انسان از ميان برد.
اپیکور بیم از مرگ را نیز بیهوده میدانست. گفتیم که او در آغاز تحتتاثیر اندیشههای دمکریت بود. آموزههای اتميستيک دمکريت، برای اپيکوررهايی بخش بود و با کل صورت تفکر او همخوانی داشت. به عقیدهی اپیکور، روحنیز مانند کالبد، طبیعتی جسمانی دارد و از اتمها ترکیب شده است. استعداددریافت حسی، خصلتی تصادفی است که از پیوند گذرای اتمهای روح و جسم بوجودآمده است. با مرگ، این پیوند گسسته میشود و از این طریق توانایی دریافتحسی نیز از میان میرود. بنابراین اگر مرگ به معنای عدم کامل دریافت حسیباشد، یعنی اینکه با عدم آگاهی و بیدردی همراه است، پس ارتباطی به ماندارد.
از همین رو اپیکور در نامهای به شاگردش منویکویس مینویسد: «به ایناندیشه عادت کن که مرگ ارتباطی به ما ندارد. زیرا همهی چیزهای خوشایند وناخوشایند مربوط به دریافت حسی است. اما مرگ به معنی فقدان دریافت حسیاست. بنابراین باید به این بصیرت رسید که مرگ ارتباطی به ما ندارد. زندگیمیرا پرلذت است نه از آن جهت که به ما یک برجاهستی نامحدود ارزانی میکند،بلکه از آن جهت که بر خواهش نامیرایی چیره میشود. آری، بدترین شر که همانمرگ باشد، هیچ ارتباطی به ما ندارد. زیرا مادامی که ما زندهایم، مرگ حاضرنیست و به محض اینکه حاضر شد، ما دیگر وجود نداریم».
با آموزههای اپیکور، فلسفهی طبیعی غایت روشنگر خود را برمیآورد.فرد میتواند به یاری آن خود را از ترس مرگ و بیم از اشباح دینی برهاند.به این ترتیب، دیگر هیچ مانعی بر سر راه کسب لذت وجود ندارد.
اما به عقیدهی اپیکور، فرزانه تسلیم لذت لحظهای نمیشود و بهپیامدهای واقعی جسمی و روحی آن میاندیشد. از همین رو در کنار لذتداوطلبانه، دردی را نیز برمیگزیند تا سپس بتواند به مرحلهی عالیتری ازلذت دست یابد. زندگی در باغ اپیکور ساده و محقر بود. وی قناعت شخصی را باارزش میدانست. نه از آن جهت که به کمترین بسنده کند، بلکه از آن رو کههنگام نداری، با کمترین راضی باشد.
اشارهای به اندیشهی سیاسی اپیکور نیزخالی از فایده نیست. گرايشهایفردگرايانهی عصرهلنيسم به شدت در اپيکور تأثيرگذار بود، اما روايتهایعشق هلنی به شهر و دولت، هنوز در اين فرزند آتنی زنده بود. اگر چه اپيکورو شاگردانش دولت را رد نمیکردند و آن را شرط نوعی از زندگی که خود توصيهمیکردند میدانستند، اما با اين حال بهتر میدیدند که انسان در سياستدخالت نکند و زندگی حتی الامکان آرامی در پيش گيرد. از جمله شعارهای آناناين بود که: «در خلوت زندگی کن!» و يا «خود را از زندان زندگی روزمره وسياست رها ساز!». به نظر آنان کسی خوب میزيد که ذهن را از تنشهای تندآزاد سازد و به آرامش درونی دست يابد. اگر پيامد چنين خواستهای، عزلتگزينی و رويگردانی از جهان نبود، به اين دليل بود که اپيکوريان برای دوستیارزش والايی قائل بودند. طبق نظر آنان، در جمع دوستان، آن خوشبختی حاصلمیگشت که نه از طريق «خود را وقف دانش کردن» به معنای ارسطويی آن قابلحصول بود و نه از طريق «شرکت در حيات سياسی و اجتماعی» به مفهوم دولتشهریو کلاسيک يونانی آن. اندرز اپیکور برای دوری از سياست، از موضع او قابلتوجيه است. اگر تعادل روانی، ايده آل فرد است، نبايد اين ايده آل را تسليمرانشهای خطرناک شرکت در گسترهی عمومی ساخت و رستگاری فرد را به مخاطرهانداخت.

[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]