باز هم (همكار ) حضور پر بار و فعالي در صحنه داشت! همه راههايي كه بيانشد مي توانند بما كمك كنند تا در اين شرايط بتوانيم ضمن حفظ ارزشهاي كاريخودمان را هم حفظ كنيم . تغيير محل كار يك راه حل منسوخ نيست چرا كه همهجا دقيقا آسمان همان رنگ نيست . بالاخره اين آسمان در جايي ابري است درجايي آفتابي است و در جاي ديگر كمي تا قسمتي ابري . رفتن به كشوري ديگر هماگر من و جنابعالي مي خواستيم برويم تا حالا رفته بوديم . ولي براي برخيمي تواند يك راه حل باشد . ولي محتواي نوشته من اينست كه چگونه بمانيم وچگونه خوب بمانيم و چگونه موثر بمانيم . درس خواندن و قدري تامل خوب استولي متاسفانه آن هم شده است يك اپيدمي كه همه مي خواهند يك عنوان جديد بهجلوي اسمشان اضافه كنند بي انكه در محتوايشان تغييري حاصل شود . مبيني طرفرا كه چند سال است نديده اي و اصلا در خط درس و اين حرفها نبوده پيدايش ميشود با يك عنوان دكتر در جلوي اسمش . وقتي اينگونه بشود ديگر اين درسخواندن هم چاره ساز نيست باز غريبي در بين يك عده دكتر!!! ديدگاهها كه عوضنشده است . حالا مي بيني طرف همان ديدگاههاي مدريت سنتي را در زبان دارد وعنوان دكتر را در جيب . چيزي فرق نكرده .نگاهها همان است كه بود . يك نكتههم كه ايشان اشاره كردند اينكه ذات ما اينست كه كار كنيم پس خيالت راحت ماخيلي خودمان را نمي توانيم تغيير دهيم . بالا برويم پايين بياييم (خودم رامي گويم) اگر توليد بخواهد متوقف شود در بخش خصوصي باشد يا دولتي فرقي نميكند تنمان مي لرزد و رگ گردنمان بيرون مي زند . اگر يك روز قطع برق داريمهمه اش چرتكه مي اندازيم كه چقدر به سازمان ضرر وارد شده است و….. اصولاخلاقي و كاري را كه به آم معتقديم ازش كوتاه نمي اييم . هر چند گاه حس ميكنيم چقدر تنهاييم.
در يكي از سازمانهاي قبلي كه كار مي كردم يك سرپرستفني بود كه خيلي متعهد و دلسوز و فني كار خوشفكري بود . مي گفت ما كه ازهمه بيشتر كار مي كنيم بيشتر هم كار به دوشمان مي گذاريد . مثال الاغچموشي را ميزد كه براي اينكه بار را نريزد ديرتر از همه بارش مي كردند وزودتر از بقيه بارش را برمي داشتند . مديران در سازمانها بايد به اين نكتهتوچه كنند كه چنين ديدگاهي در سازمانشان نهادينه نشود كه هر كه چوش تر واز زير كار در روتر باشد راحت تر است و بي زحمت تلاش هما نقدر بهره مي بردكه فرد پر تلاش و دلسوز. درست است كه طبيعتا در كوتاه مدت گرايش بسمت حلمشكلاتمان با افراد متعهد و دلسوز داريم ولي بايد در جايي و بگونه اي اينتفاوت را بين انها قائل شويم و فقط حرف نباشد .و گرنه در نهايت افرادسازمان ميل مي كنند كه همه چموش و فراري از كار باشند .
حدود دوهفتهپيش كنسرتي توسط شهرام ناظري در شهر برگزار شد . بليط تهيه كرديم تا كنسرترا ببينيم . دستمان كه به كنسرتهاي شجريان در تهران نميرسد بليطش ايكيثانيه اينترنتي فروخته و تمام مي شود . پسرش هم كه اعلام استقلال كرده استبليطش در يك روز بهمين طريق تمام مي شود . گفتيم بالاخره از هيچي بهتراست! روي بليط نوشته بود كه نيم ساعن قبل در محل حضور پيدا كنيد و راسساعت ۸ درب سالنها بسته مي شود . سالن را هم در طول به ۳ بخش تقسيم كردهبودند و بليطهاي مجزاي a ,b,c مي فروختند . بليط a گرفتيم و سر ساعت ۷رفتيم كه بي دغدغه برويم سر جايمان بنشينيم . چقدر دختر بزرگه حرص خورد كهمامان در اين حير و وير در فكر خريدن گوشت است و اينكه روز بعد تعطيل استو مغازه ها باز نيست و اينكه ديرمان مي شود . … رفتيم به طرف سالن محلبرگزاري كنسرت . درها بسته بود .اين محل معمولا براي برگزاري نمايشگاههايمختلف استفاده مي شود و اصلا مناسب كنسرت و از اين حرفها نيست . در بزرگدو لنگه اي بود كه دو صف در دو طرف آن تشكيل شده بود و يك عده هم در وسطروبروي در اجتماع كرده بودند و در هنوز باز نشده بود . كلي آدم با كت وشلوارهاي يكدست و ارم مخصوص گروه با تيپ هاي هنرمندانه (موي بلند دم اسبي)موبايل و بي سيم بدست درداخل قدم مي زدند و معلوم نبود چه چيزي را هماهنگمي كردند . نكته جلب اين بود كه لنگه هاي در به طرف بيرون باز مي شد .بههمسرم و بچه ها گفتم برويم وسط بايستيم چون اين درها باز شود صفها بهم ميخورد . ساعت ۸ شد و هنوز خبري نبود يك اقايي آمد و يك عذرخواهي نمايشي كردو رفت . بعد يكنفر امد كليد به قفل در انداخت ولي ظاهرا كليد عوضي بود .او رفت و يكنفر ديگر امد كليد او هم به قفل نمي خورد بعد از چند دقيقههمان نفر اولي با كليدي آمد كه گشاينده قفل گرديد و در شروع به باز شدنكرد . در بايد به بيرون باز مي شد و مردم كه در صف ايستاده بودند بايد صفرا بهم ميزدند تا در بتواند باز شود .بهر زحمتي بود در باز شد كه تازههنرمندان بيادشان افتاد چطور بليط بگيرند دوباره خواستند در را كه با آنهمه زحمت باز شده بود ببندند كه هجوم مردم اجازه نداد . دو نفر با دستهايزنجير شده بهم يك سمت مردم را مهار كردند تا يكنفر در فضاي باقيمانده يكييكي بليط را از مردم بگيرد و انها را راه دهد . افراد كه وارد مي شدندبليط هر بخش را كه در دست داشتند كنترلي وجود نداشت و طبيعتا خيلي از انهابسمت بخش a رفتند و نشستند . و خيلي از بليط بدستهاي اين بخش سر پا ماندند. به دخترم گفتم ببين قدري مديريت مي كردند اينهمه بلبشو حاكم نمي شد .گفت بابا اينجا ديگر چه ربطي به مديريت دارد . برايش توضيح دادم كه همهچيز در نهايت به مديريت برمي گردد. برايش توضيح دادم كه اگر برگزاركنندگان كنسرت از همان دم در چند سه راهروي عبور براي سه بخش سالن تهيه ميكردند و در سالن را از همان ابتدا باز مي گذاشتند اين بلبشو بوجود نمي امد. فقط فكر اين را كرده بودند كه كت و شلوار ست بپوشند ولي اينكه در بهبيرون باز مي شود و صفهاب بهم مي خورد را نديده بودند . اينكه با گذاشتنسه نفر از همان آدمهاي سرگردان در محوطه در جلو هر در سالن بليطها راكنترل كنند را نديده بودند . تازه وقتي موعد ورود افراد رسيد يادشان افتادكه بايد نظمي بدهند و همان اقاي هنرمند مودب كه عذرخواهي كرد حالا فريادمي زد و به مردم توهين مي كرد . …. ساختن يك سالن درست حسابي چند منظورهمگر چقدر خرج دارد كه براي هر شهر يكي نمي سازند تا براي چنين مواقعياستفاده شود . يك هنرمند معروف نبايد يك مدير برنامه درست و حسابي داشتهباشد كه بتواند يك برنامه را مديريت كند تا اينقدر به مردم توهين نشود؟خوب شد برق نرفت وگرنه هر چه هنر مديريتي بود را يكجا در اين مراسم ميديديم .

منبع