با سلام...
دوست من ... از 15 سالگی درگیر خوابهای آشفته شده و اینگونه تعریف می کند:
15 سالم بود.یک روز ظهر خواب بودم.در خواب پیرمردی را دیدم که از در خانه وارد شد و از نردبانی بالا رفت و از نزدیکی سقف خانه 2 کیسه قهوه ای رنگ و کثیف را روی سینه من رها کرد و در لحظه برخورد این کیسه ها با سینه ام از خواب پریدم و درد شدیدی در قفسه سینه ام حس کردم...
چند روز گذشت و باز خواب آن پیرمرد را دیدم که بالای سرم نشسته.او ظاهری مهربان داشت اما با من چندان هم مهربان نبود.دست نوازش به سرم کشید و گفت پسر خوب به کسی نگویی من به خوابت می آیم.شب هنگام ترس مرا فراگرفته بود و هنگام خوابیدن دعا خواندم.اینبار حس کردم کسی به سمت اتاقم می آید.صدای پا بود.نزدیک و نزدیکتر شد و از درون اتاقم گذشت.صدای پا را می شنیدم اما خودش را ندیدم.فردای آن روز کل جریان را به مادرم گفتم و او هم آن را به صورت کامل برای عمه ام گفت.عمه ام در پیش چشمانم شروع به گریستن کرد و گفت چرا تو؟از جان تو چه می خواهد؟و بازهم گریه کرد.عمه ادامه داد می دانید که پدربزگت بر اثر سکته فلج شده بود.او هم این پیرمرد را با همین مشخصات در خواب می دید.پدر یک شب که با ترس از خواب پرید سکته کرد....جان به یک دعا نویس مراجعه کن.من گفتم من به این چیزها اعتقاد ندارم و رفتم.شب هنگام تازه خوابم برده بود که پیرمرد آمد ولی اینبار عصبانی بود.فریاد زد مگر نگفتم به کسی نگو؟تو هم مثل ....(نام پدربزرگ) نتوانستی راز نگهداری.او کابلی در دست داشت و شروع به زدن من کرد.من با فریاد از خواب پریدم و اثر ضربه های کابل بر بدنم بود.همه دور من جمع شده بودند به آنها نشان اثرات ضربه را نشان دادم و همه تعجب کردند.چند شب از او خبری نشد و شبی که با مادرم و برادر خردسالم در حال ماشین سواری و تمرین رانندگی بودم ناگهان دیدم از آسمان شی سفیدی به سمت ماشینمان می آید.همان پیرمرد بود.از آسمان پایین آمد و از شیشه ماشین رد شد و بر سینه ام نشست.با بدبختی ماشین را کنار زدم.مادرم گفت چی شد؟گفتم نمی بینی؟بلند شو,دارم خفه میشم.مادرم گفت با کی حرف می زنی؟گفتم این پیرمرد (فحش) را نمیبینی؟مادرم گفت بلند شو من بشینم پشت فرمان گفتم نه.او می رود.کمی صبر کن.بعد از آن قضیه چندبار به خوابم آمد و فقط می خندید.یک روز پسر عمویم که خانه شان از ما بسیار فاصله داشت در خانه مارا زد.در را باز کردم.سراسیمه بود و نفسش بالا نمی آمد.ساعت 11 بود.(توضیح:در شهرستان کوچک ساعت 11 تقریبآ کسی در خیابان ها نیست و مثل ساعت 2 و 3 شهرهای بزرگ است).
پسر عمویم لال است و نتوانست چیزی بگوید فقط به من چجسبید من هم اورا به خانه بردم.پدر و مادرم آمدند.از او پرسیدیم چه شده؟
روی کاغذ نوشت(داشتم از خانه دوستم به خانه بازمی گشتم.از کنار خرابه ای در حال عبور بودم که در نزدیکی خرابه ای ناگهان دیدم چند نفر به سمت من می دوند.سم داشتند و صورتهاشان زشت بود.دور من حلقه زدند.با صدای بلند می خندیدند.من ترسیدم و حمد سوره در دل می خواندم اما اثر نداشت.ناگهان دیدم پیرمردی روی درخت نشسته.فریاد زد:رهایش کنید و رو به من کرد و گفت فرار کن پسر.من می دویدم و آنها هم پشت سرم می دویدند اما سرعتشان کم بود گویی می خواستند مرا آزار دهند.))
پسر عمویم مشخصات آن پیرمرد را که نوشت من متوجه شدم او همان پیرمرد خواب من است.مو به تنم راست شد.از آن پس من مواد مخدر و داروهای روان گردان استفاده کردم اما نه از نوع خطرناک.از وقتی وارد دانشگاه مشهد شدم دیگر او را ندیدم.انگار مرا گم کرده و یا شهر خودمان حوزه استحفاظتی او است.الان 2 سال است که دیگر او را ندیده ام و راحتم اما از اینکه دوباره برگردد همیشه می ترسم.