استاد یحیی ذکاء (تبریز ۱۳۰۲ ــ تهران ۱۳۷۹ ) ازچهره هایی بود که سالهای دراز عمرش را در حوزه ایران شناسی سپری کرد از او۳۰ کتاب و تالیف برای ما به یادگار مانده است از جمله: کاروان کسری،تاریخچه بناهای کاخ گلستان، نقاشی سده های ۱۲ و ۱۳،تاریخ عکاسی و عکاسانپیشگام در ایران هنر کاغذبری و شرح حال و آثار صنیع الملک..اين مقالهخلاصه شده یکی از سخنرانی های ایشان می باشد.
خیلی متشکرم و تشکر می کنم از تشریف فرمایی خانم ها و آقایان.سخنرانی امروز بنده در مورد تاریخ ورود زبان ترکی و ترکها به آذربایجاناست که یک مسئله حساس و بحث برانگیزی است و درباره اش خیلی صحبتهای متعددشده است و هنوز به جایی نرسیده است چون نظریات مختلفی در موردش اظهار میشود. ولی آنچه ما تاریخ ما ما را راهنمایی می کند مطالبی است که اینجا بهحضورتان عرض خواهم کرد. در هر صورت بحث و گفتگو درباره تاریخ و تحولاتزبان مردم آذربایجان نیاز به تالیف کتابی ۵۰۰ یا ۶۰۰ صفحه ای دارد و سخنگفتن از آن از حوصله یک یا حتی چند جلسه سخنرانی بیرون است. بدین جهت مادر طرح موضوع این جلسه که سخن درباره چگونگی ورود زبان ترکی به آذربایجاناست به طور اختصار اشاره ای می کنیم و تاریخچه نژاد و زبان مردم اینسرزمین کرده و می گذریم.

بیشتر حضار محترم اطلاع دارند که مردم آریایی نژادی که از ایران ویچبه حرکت درآمده و دسته دسته و گروه گروه مهاجرت کرده و به تدریج به ایرانزمین در آمدند خود به چند تیره بزرگ به نام ماد پارس پارت و سکایی تقسیممی شدند. هریک از این تیره ها در راه مهاجرت های متوالی و تدریجی خویش پساز جنگهای فراوان و چیره شدن بر بومیان و بیرون آوردن شهرها و ده ها ودژهای آنان از چنگشان بالاخره آنان را زیر دست خود گردانیده و برای همیشهدر این سرزمین جایگزین شده اند. مادها سمت غرب و شمال غربی را برگزیدند ونام خود را بر روی ان سرزمین نهادند و کشورشان را ماد یا ماذ یا به قولیونانی مدیا خواندند. پارتها در سوی شرق و شمال شرقی را برگزیدند و آنجارا به نام خود پارت یا به قول یونانیان پارتیا گفتند. سکاها در جاهایگوناگون از جمله کرانه شمالی و شمال غربی دریای خزر و قفقاز و سیستانپراکنده شدند و بلاخره نام خود را بر این سرزمین نهادند و آنجا را سگستانسجستان و سیستان(sayestan )نامیدند که بلاخره تبدیل شد به سیستان.پارسیاننیز در مهاجرت خود نخست در غرب و جنوب دریاچه شاهی یا ارومیه جایگزین شدندو سپس در حدود اوایل هزاره اول پیش از میلاد در پارسوماش یعنی حدود کوههای فرعی سلسله جبال بختیاری در مشرق شوشتر و پیرامون مسجد سلیمانفرمانروایی کوچک هخامنشیان را که تابع دولت ماد بود بنیاد نهادند و کم کمدر خوزستان یا سغدیان و فارس که پرسیا می گفتند و کرمان پراکنده شدند وسپس شاهنشاهی بزرگی را تاسیس کردند سرزمینی که در این آب و خاک جدید بهتصرف مادها درآمد شامل نواحی همدان و کرمانشاه و قزوین و اصفهان و ری وآذربایگان را ماد خرد می گفتند.مادها با آن کارهای بزرگ و تاریخی ازبرانداختن پادشاهی مقتدر آشور و تصرف نینوا و پیش رفتن تا سوریا و آسیایکوچک در جهان شهرت یافتند و آوازه ای پیدا کردند تا آنجا که حتی بعد ازانقراض دولت آنها هنوز داریوش بزرگ را در تورات داریوش مادی نامیده است.پس بدین سان ملاحظه می شود که آذربایگان از آغاز تاریخش از رهگذر مردم وزبان حال بسی روشنی دارد و هیچ جای کشاکش و گفتگو درباره آنان نیست و ایناز مسلمات است که در آغاز تاریخ که کمابیش ۳ هزار سال بیشتر بوده مادها درآذربایگان و آن پیرامونها نشیمن داشته اند.کسانی که با تاریخ آشنا هستندنیک می دانند که تا ۲۰۰۰ سال پیش ترکان از این سرزمینها بسیار دور بودند ودر آسیای صغیر می زیستند و این سخن بسیار بیهوده و عامیانه است که کسانیعنوان می کنند که آذربایگان از نخست سرزمین ترکان بوده است.این وضعآذربایگان در آغاز تاریخ و زمان مادان است.پس از آن به زمان هخامنشیان واسکندر و سلوکیان و اشکانیان و سامانیان می رسیم و حال مردم این سرزمین رااز دیده می گذرانیم. در هیچ یک از این دوره ها پیشامدی که دیگر شدن وضعمردم یا تغیر زبان آنها را دربرداشته باشد نمی یابیم. در زمان آلکساندرمقدونی پیشامدی در آذربایگان یا بهتر بگوییم ماد خرد (khord ) رخ داد کهنشان نیکی از زبان مردم این سرزمین است و آن نام خود آذربایگان است.چنانکه گفته شد اینجا را ماه خرد می نامیدند ولی در یورش مقدونی ها بهایران زمین در ماه خرد آتورپات نامی از بومیان و آنها را از تحاجمبیگانگان محفوظ داشته است و فرمانروایی کوچکی بنیان نهاد که تا صد سال درخاندان او باقی ماند و سنگر ایرانیت گردید و بدین سبب این سرزمین به ناماو و خاندانش آتورپاتکان نامیده شد یعنی جایگاه آتورپات و همان واژه استکه کم کم آذربایگان یا آذربایجان گردید. در زمان اشکانیان کم کم ترکها ازجانب شمال شرقی ایران زمین و مرزهای خراسان بزرگ به مرزهای ایران نزدیکشدند ولی با نیرومندی که اشکانیان داشتند نتوانستند به درون ایران در آیندو ما در تاریخ از چنین واقعه ای آگاهی نداریم.

در زمان ساسانیان شاید شاخه هایی از ترکها یا خزرها از راه شمال یعنیاز دربند و قفقاز با ایران همسایگی پیدا کردند ولی هیچ نشانی از درآمدآنان به آذربایگان در دست نیست. احتمال این هست که در تاریخ دسته هایکوچکی از آنان را پیدا کنیم که شاهان ساسانی مثل انوشیروان در جنگ اسیر یااجیر کرده است و در اینجا و آنجا نشیمن داده باشند ولی این گونه دسته هابزودی با مردم بومی درامیخته و از میان می روند و نشانی از خود باقی نمیگذارند.چنانکه تازیان نیز که عده شان هم خیلی بیشتر از آنها بود بکلی ازبین رفته و اکنون عرب در ایران به آن صورت نداریم.پس از اسلام تاریخآذربایگان از دیده نژاد و مردم و زبان ان بسیار روشنتر است و نوشته هایتاریخ نویسان و جغرافی نگاران عرب صدر اسلام که در دست است نژاد و زبانمردم آذربایگان را جداگانه یاد کرده و انها را آذری یا الاذریه یا اذریهنامیده اند. ابن مقفع به نقل ابن ندیم همزه اصفهانی به نقل یاقوت وخوارزمی به زبان مردم اذربایگان بدون ذکر نام اشاره کردند و نیز واژه هاییاز زبان مردم آذربایگان را در کتاب خود آورده اند پس از اینها یعقوبی در۲۷۸ قمری در کتابش آذریه را به عنوان صفت در مورد مردم آذربایگان به کاربرده سپس مسعودی که در ۳۱۴ قمری از تبریز دیدار کرده زبانهای ایرانی وپهلوی دری و آذری را ذکر کرده است که به نظر او ظاهرا مهمترین زبانها وگویش های ایرانی بودند.پس از همزه اصفهانی که زبان مردم آذربایجان راپهلوی می نامد ابواسحاق ابراهیم استخری است که از "مسالک و الممالک" درنیمه اول سده چهارم هجری صریحا زبان مردم آذربایگان را ایرانی و الفارسیهذکر می کند. مولف بعدی ابوالقاسم محمد ابن حبقوق درگذشت بعد از ۳۷۸ همانمطلب استخری را بیان می کند. پس از او ابو عبدالله مقدسی در سده چهارمهجری از زبان مردم اذربایجان سخن گفته و می نویسد که زبانشان خوب نیست امافارسی آنها مفهوم است و در جای دیگر می گوید زبان مردم آذربایگان بعضی دریاست و بعضی پیچیده است. داستانی که سمعانی درباره ابوذکریا خطیب تبریزی در۵۰۲ و استادش ابوالعری معری اورده است موید رواج زبان آذری در آذربایجاندر سده پنجم و ششم است. حمدالله مستوفی در "نزهت القلوب" تالیف ۷۴۰ زبانزنجان و مراغه را پهلوی ذکر می کند و عبارتی از زبان مردم تبریز نقل میکند که یک عبارت ایرانی است. تا سده پنجم در همه کتابهایی که از زبانآذربایجان ذکر شده به جز بلاذری که یک کلمه از زبان به عنوان نمونه نقلکرده است و ان خان است خان به معنی کاروانسرا است متاسفانه دیگران نمونهای به دست نداده اند. بنده اینجا تمام مواردی را که در کتابها و اشعار وغزلها و قصیده ها و رباعیها نمونه هایی از زبان آذری مختلف داده شده آوردهبودم که برای اینکه سخنرانیم خیلی طولانی نشود و می ترسم خسته بکنم خانمها و آقایان را آنها را اینجا حذف می کنم ولی در متن سخنرانی اگر چاپ شدخواهد آمد.
پس از یورش امیر تیمور به ایران و نفوذ و تسلط سلسله ترکان قراقوینلواز ۸۱۰ تا ۸۷۲ و آق قوینلو از ۸۷۲ تا ۹۰۸ زبان آذری سخت ترین آسیبها رادید و در برابر زبان ترکی اقوام ترک و تاتار یا قوزها و اقوزها(oghozha )و اوشارها که افشارها باشند که در پیرامون شهرهای آذربایگان مستقر شدهبودند به مرو عقب نشینی می کرد و رو به فراموشی می گذاشت. و این وضع دردوره صفویان که با ورود ترکمانهای مهاجر قزلباش و چیرگی و انبوهی آنها کهشیعه بودند یعنی در واقع علی اللهی بودند و از خاندان صفوی هواخواهی مینمودند و بیشتر کارهای دولتی و لشکری به دست آنان و به زبان آنان انجام میگرفت شدت یافت و مردم شهرها یا تاجیکان از ترس جان مجبور شدند زبان ترکیرا فراگیرند و محاورات خود را با این زبان انجام دهند. مدتها این دو زبانادامه یافت تا رفته رفته آذری جای خود را به زبان اقوام مسلط داد و ازحدودسده ۱۱ و ۱۲ ترکی در تمام شهرهای آذربایگان رواج یافت و آذری به عنوانتاتی در تعدادی از روستاهای دوردست و کوهپایه های صعب العبور و دره هاییکه پای ترکان بدان جا نرسیده هنوز به زبان اذری تکلم می کنند و از قبولترکی امتناع می ورزند.

به هرحال این مطالب اشاره مختصری است به سیر تاریخی زبان مردمآذربایگان بود که نشان دمی دهد تا سده یازدهم هجری هنوز بیشتر مردماذربایگان توجه فرمایید تا سده یازدهم هجری بیشتر مردم آذربایگان به ویژهتبریز به آذری سخن می گفتند و اینک بیش از ۴۰۰ سال نیست که زبان تحمیلیترکی در این خطه رواج یافته است.اما مسئله ای که اغلب در این مورد مطرحاست و دارد خلط مبحث های زیادی به عمل می آید چگونه ورود ترکان و زبانترکی به آذربایگان است.از بررسی های دقیق تاریخی چنین به دست می آید ورودترکان یا مختصر بگوییم اقوزان و سلجوقیان به آذربایگان در سده پنجم هجریصورت گرفته و پیش از آن هیچ نشانی از ترکان و زبان ترکی در این سرزمینمشهود نبوده است.زکی ولید که خود از معتصبان شمره می شود صراحتا می نویسدکه در آن زمان به استثنای اراضی معدودی از شرق ایران هیچ ناحیه ای کهترکان در آن به طور دسته جمعی سکنا گزینند وجود نداشته است. زیرا آنچه همکه از خزرها و ترکان غوز از حوالی شمال قفقاز به آذربایگان داخل شده بودنددر هرحال می توانند تنها گروه های ۱۰۰ نفری کم اهمیتی از اهالی بوده باشد





اما ورود غوزها یا ترکمانان به ایران بویژه آذربایگان از حادثه هایمهم تاریخی است و این حادثه نه تنها از نظر تاریخی آذربایگان بلکه از نظرتاریخ همه ایران بسیار مهم است چه در مهمترین دوره مهاجرت ترکان به ایرانکه با آمدن سلجوقیان آغاز می شود این طائفه غوزها پیشاهنگان آنان بودند و۳۰ سال کمابیش پیش از طغرل بیگ و برادرانش از جیحون بگذرند اینان در ایرانپراگنده شده بودند و تا آجاکه می دانیم نخستین ترکانی بودند که بدین سویخراسان رسیدند و پیش از اینان اگر ایلهایی از ترکان در ایران بودند در آنسوی جیحون و در خراسان و خوارزم بودند. این طایفه نیز از غوزها یاترکمانان سلجوقی بودند ولی چون هنگامی که عده ای از آنان به نواحی آمدندعراقی نامیده می شدند و ابن اثیر هم آنها را بدین نام می خواند ما نیزاینها را بدین نام می خوانیم تا از دیگر غوزهای سلجوقی که به همراه طغرل وبرادرانش از جیحون گذشتند باز شناخته شوند.دسته هایی از اینان در عراق وآذربایگان و ارمنستان و دیار بکر پراکنده می شوند و داستانشان در اینسرزمین ها بسیار شگفت آور است زیرا آنها که یک مشت مردم بیگانه بودند وپیشوای توانا و کاردانی برای خود نداشتند و شمارشان از زن و مرد و بزرگ وکوچک شاید بیش از ۵۰ هزار تن نبود سالها سراسر این سرزمین ها را به لرزهدرآورده بودند و هرکجا می رسیدند همچون سیل و اتش آنجا را فراگرفته و ازتاراج و کشتار باز نمی ایستادند و کسی از فرمانروایان بومی یارای دفعایشان را نداشت و تا طغرل بیگ و برادرانش به ایران نیامده و بنیاد پادشاهیسلجوقیان را ننهادند مردم از گزند و آزار این طایفه نیاسودند. به طورخلاصه نخستین دسته غوزها که از جلو علاالدوله که به دستور سلطان محمودغزنوی می خواست آنها را گرفتار کرده و سرانشان را بکشد از اصفهان گریختندو به هرکجا که می رسیدند یغما می کردند تا به آذربایگان رسیدند این اولینورود ترکان در پیش از ۴۱۰ هجری قمری است به آذربایگان که بعدا در ۲ و ۳مرحله دیگر این ترکان غوز به آذربایگان وارد شدند. بنده دیگر از جزئیاتمطلب صرف نظر می کنم.

به هر حال اینهاست خبری از درآمدن ترکان غوز به آذربایجان در دستداریم ولی این یک روی سکه است که آنها را بیشتر در تاریخها نوشته اند آنچهنانوشته مانده و توجه عمیق به آن نشده رفتار این طایفه وحشی با مردم بومیآذربایجان و عکس العمل آنهاست. در این مورد اگر این اصل را بپذیزیم کهبرخی از شاعران زبان گویای مردم عصر خود و بیانگر احساسات و عواطف اوضاعزمان هستند و اگر قطران تبریزی را از آن جمله شاعران بدانیم باید بگوییمکه رفتار این غوزها و ترکان سلجوقی با مردم بومی آذربایجان که تاجیک یعنیایرانی هستند بسیار بیدادگرانه و زورگویانه و رفتار غالب با مغلوب بودهاست. اینکه بعضی ادعا می کنند که رفتار ترکان با مردم ایران همواره یکگونه همزیستی مسالمت آمیز بوده دروغ محض است و انکار حقایق می باشد.چنانکه شاعر آذربایگان در قصاید خود جا به جا از رفتار بیدادگرانه آنانناله و شکایت می کنند و احساسات خود را به نحوی بر زبان می آورد. قطران ازاین طایفه تاراجگر و ستم پیشه و از امیران و سلطانهای سلجوقی از طغرل ودیگران و ملکشاه به شهری و جایی از آذربایگان باز می شده شاعر از آنجافرار می کرده است....

سلاطین سلجوقی که بر اثر ترک تازیهای خود در ایران قدرتی به دست آوردهبودند و کشور آباد و کهن و با فرهنگی خاص خویش ساخته بودند سیاتتشان براین بود که ملوک الطوایفی را بر ایران برانداخته و خود بر سرتاسر ایرانفرمان رانند بویژه که شهریاران و امیران بومی هم ایرانی بودند و هم ازفرهنگ و تاریخ خود به سختی دفاع و از شاعران و سخنوران و دانشمندان ایرانیتیار حمایت می کردند. این شاعران و دانشمندان نیز در برابر ترکان مسلح بهسود این شهریاران تبلیغ می کردند و یاد از خسروان گذشته ایران و تاریخ وفرهنگ کهن این مرز و بوم می نمودند و این بار مذاق ترکان بی تاریخ و فرهنگخوش نیامد.....

در سده ششم که حدود یکصد و بیست از ورود ترکان غوز یا اوغوزها بهایران و آذربایگان می گذشت همجواری ترکان خوش نشین در کنار شهرها وروستاها با تاجیکان و لشکرکشی های بی امان سلجوقیان و وجود دربار آنهاباعث نفوذ زبان ترکی در بعضی از نواحی ایران از جمله آذربایگان و عراق عجمو جبال گردید و طبقه جدید به وجود آورد که با اینکه ایرانی و تاجیک یاپهلوی زبان بودند به ۲ زبان ترکی و آذری سخن می گفتند. اینان در آن زمانترک المش(olmosh ) ترک شده یا ترکیده یا به زبان ترکی سخنگو می گفتند. اینسخن خیلی مهم است و من آن را با زحمت تمام از متون به دست آوردم: ترک المشوجود این اصطلاح بسیار گرانبها و قابل توجه است و نشان می دهد که آغازترکی زبان شدن بومیان تاجیک چگونه و از چه راه بوده است. جای شگفتی است کهاین اصطلاح بعدا از میان رفته یا به عمد از میان برده اند و تنها در چندجا از مکاتبات باقی مانده است از جمله در مجموعه الرسائل چاپ انجمنملی....

وجود این عبارت نشان می دهد که طبقه جدید به غیر از ترک و تاجیک درشرف به وجود آمدن بوده که نسبتا تعداد آنان قابل توجه بوده است. با اینهمه کاملا روشن است که در آن زمانها ترکان و تاجیکان و ترک المش جدا از هممیزیستند و روش زندگانی و زبان و مکان آنها از هم جدا بوده است و اکثریتبا پهلوی زبانان و اذری گویان بوده و ترکی زبانان تعداد زیادی نبوده و بانوشتن سر و کاری نداشتند زیرا درس خواندن و سواد داشتن را ننگ و عار میدانستند و آن را کار تاجیکان می پنداشتند. و حتی پادشاهان و امیران اغلببی سواد بودند و حتی از نوشتن نام خودشان هم عاجز بودند. به همین جهت اینکاز خط و ربط و نوشته و نوع زبان آنها به کلی بی خبریم. در اینجا بسیاربجاست از موضوع خدعه آمیزی که درباره خاکهای بسیار بر چشم ها پاشیده شده وسخنان باطل و نافهمانه و مغرضانه درباره اش گفته و نوشته شده است پردهبرداریم و نشان دهیم که جاعلان مغرض چگونه تاریخ می سازند و چگونه بر مردمآذربایگان تاریخ می تراشند و شرم از دروغ های خودشان نمی کنند. داستان اینفریب بزرگ که از آن سخن خواهیم گفت از حدود ۱۵۰ سال پیش آغاز می شود و آندرباره مجموعه ای از ۱۲ داستان مربوط به قوم اوغوز یا تاتار است که عاشقها یا اورازان به صورت دستکی (دفتر و دستک می گوییم) چیزهایی یادداشت میکردند می گویند نسخه ای از این دستک که به زبان اغوزی(oghozi ) نوشته شدهو نامش اغوزنامه است نخستین بار در کتابخانه سلطنتی آلمان به دست آمده استو باز برای نخستین بار بارتولد در کاتالوگ آن کتابخانه به آن برخورده وباز یادشده که در سده ۱۵ میلادی این کتابچه به کتابخانه احمد پاشا وارد شدو فیلچر بر مبنای همین تاریخ این دستنوشت را از آثار و مواد سده پانزدهمشمرده است. پس از آن رونوشتی از آن در سده نوزدهم تهیه شده که در کتابخانهبرلین است و نخستین بار پیپس درباره برخی از این داستانها تحقیق کرده وبعد از آن پروفسور نولد که در سال ۱۸۵۹ تمام آن دستنوشت را نسخه برداشته وترجمه کرده (اما) چون قسمت مهم آن را نتوانسته بود بخواند بنابراین چاپنشد. سپس بارتولد در ۱۸۹۴ ترجمه این اثر را به روسی در مطبوعات روسیه چاپکرد و باعث شروع یک رشته مباحث در مورد این داستانها گردید. به هرحال ازنام و عنوان این مجموعه پیداست که چیست و به زبان کدام طایفه نوشته شدهولی در ۵۰ سال اخیر عالمل و عامدا از عنوان کردن نام اصلی آن خودداری کردهو آن کتاب دده قورقورد نامیدند زیرا در زیر این نام بهتر و آسانتر میتوانند ذهنها را گمراه کنند و مقصود و منظور خود را پیش ببرند و آن را بهعنوان سندی گرانبها از آثار قدیم و کهن ادبیات ملی آذربایجان وانمود کنند.گردآورنده یا سراینده این داستانها را به مردی با الهامات غیبی و پیریداننده و شاعری نوازنده به نام دده قورقود نسبت داده اند که گاهی بلکهاغلب اوقات خود او نیز نقشی در این داستانها بر عهده دارد و به هنگام سختیهمچون سیمرغ مشکل گشایی می کند....اما جای شگفتی است که دده قورقود خود درمیان غزها نمی زیسته و از جای دیگر به میان آنها می آمده. او از اورازانها یعنی نوازندگان و سرایندگان دوره گرد بود که امروز به آنان عاشق میگویند و در آذربایجان و ارمنستان و بخشی از ترکیه بسیار شناخته شده ومعروف اند. در اینجا از فرصت استفاده می کنیم و یاد آوری می کنم که لفظاوزان که بسیار می کوشند آن را واژه ترکی وانمود نمایند ریشه ایرانی وفارسی دارد. این واژه پارتی است که تغییر صورت داده و باقی مانده است. اینلفظ در فارسی گوسان گفته می شده که در کتاب ویس و رامین به آن اشاره شدهاست.در آنجا می گوید:

سرودی گفت گوسان نائین در او پوشیده حال ویس و رامین.

یا در جای دیگر:

نشسته گرد رامینش برابر به پیش دام گوسان نواگر





مبنایی هم در یک شعر از گوسان ها اسم برده و سپس این کلمه به همینصورت به زبان ارمنی راه یافته و شاعران و نوازندگان در ارمنستان و گرجستانهم گوسان نامیده شدند و بسیار طرف نرت و لعن کشیشان ارمنی مسیحی بوده اندو در این باره خانم ویس تحقیقات بسیار دانشمندانه ای کرده که چاپ شده است.واژه گوسان بعدا به صورتهای جوسان( گ فارسی به ج تبدیل شده) و بعد یوسانشده و بالاخره به صورت اوزان در آمده و اینک در ترکیه مستعمل است...

گذشته از اینها در متن داستانها و افسانه ها و واژه هایی به کار رفتهکه به هیچ وجهه نمی توان آنها را از سده ۵ هجری که ادعا می شود داستانهامربوط به آن عهد و زمان است دانست. قبلا واژه پیلون که به معنی ردا و شنلکشیشان ارمنی است و اصل آن یونانی است و شاهکار که واژه روسی جدید است بهمعنی کلاه یا اصطلاح نایب به معنی یک منصب نظامی که بسیار جدیدتر است یاتشبیه سرهای بریده شده در میدان جنگ به توپ و نام بردن از شهر آمر یا دیاربکر به صورت فعلی که صورت این نام در کتابهای سده های ۹و ۱۰ است همه حاکیاز جدید بودن این داستانهاست. در مقدمه این کتاب برای دوام و بقای دولتعثمانی دعا می شود ولی شگفت است که مغرضین چون وجود این دعاها را باادعاهای خودشان مغایر می یا بند استدلال می کنند که این مقدمه مربوط بهداستانها و زمان وقوع آنها نیست...مردی که ادعای تحقیق و تفحص دارد وسالها پیش کتاب اغوزنامه را در روزنامه آذربایجان فرقه دموکراتیک پیشه وریبه چاپ رسانیده...از جمله در تحقیقات عمیقش نکته ای را مورد مداقه قرارداده که فقط برای رفع خستگی حضار محترم آن را شرح می دهم.

کسانی که عاشق ها و نوازندگان دوره گرد را در آذربایگان و ارمنستان وترکیه دیده اند می دانند که آنها در آغاز سرودن داستانها و نوازندگی خودبرای اینکه حاضران را وادار به سکوت و توجه به خود نمایند خطاب بهشخص بزرگیا خانی که در مجلس حاضر است کرده با صدای بلند و کشیده می گویند:خانم هیخانم هی. کسانی که به زبان ترکی آشنایی دارند و می دانند کضمیر ملکی در آنزبان مانند زبان فارسی میم است مانند: آتام پدرام آنان مادرم اقلوم پسرم وخانم یعنی خان من و هی نیز از اصوات ندا مانند ای و هان است.بدین صورتعبارت خانم هی در آغاز این داستانها به معنای ((ای خان گوش دار بشنو است))ولی آقای محقق این خانم هی را نام بانویی تصور کرده و می گوید:خانم هی کهیک زن عاقل و دنیا دیده بوده..و به خانم هی سخنان پر معنی نسبت دادهاست!!!...

جای شگفتی است که چنین کسی با این ادراک ناقص و ضعیف با چاپ پی در پیاین داستانها و رساله های دیگر برای سرزمین مقدس و مردم با فرهنگ و میهندوست آذربایگان تکلیف و سرنوشت تعیین می کند و برای آنان تاریخ و ادبیاتپدید می آورد و از ریشه ها گفتگو می کند. سخن در این باره بسیار است و ماآن را کوتاه می کنیم و به جا و زمان دیگر وا می گذاریم.

بدین سان سده های ۵ و ۶ با تسلط این ترکان جایگیر و تازه وارد ویغماگر پی در پی می گذشت و ترکان مسلط تر و نیرومند تر و تاجیکان ناتوانترو زیر دست تر می شدند و عوامل مخرب اجتماعی و فساد اخلاق و پرداختن بهخرافات و کارهای بیهوده و تسلط آخوندهای قشری...این تضعیف و زیر دستی وناتوانی را تشدید می کرد و عنصر ایرانی در زیر سم ستوران غالب پایمال میگردید. در این مورد استاد ذبیح الله صفا که یادش بخیر باد خوب می گوید که((تسلط ترکان بر ایران نتایج گوناگون داشت و موجب تغییرات عظیمی در اصول وعقاید سیاسی و اجتماعی ایرانیان شد و بسیاری از آداب قدیم را دگرگونساخت.)) ترکان نو مسلمان در تعصب و سختگیری نسبت به عقاید و آراء مذهبی وطرفداری از نحله ای معین از مسلمین پیش افتادند و این تسلط تا عهد حملهمغول روز به روز در تزاید بود. ترکمانان سلجوقی و بعد از آنان غلامان ترکخوارزمیان در طول یک قرن و نیم دمار از روزگار عراقیان در آوردند و مردماین قسمت ثروتمند را به خاک سیاه نشاندند. پس از حمله مغولان به اینسرزمین و فجایع تاریخی هولناک که در این آب و خاک رخ داد ترکان که خود رادر میان ایرانیان پاک نژاد بیگانه می دیدند خود را به مغولان بستند واظهار هم نژادی و کیشی کردند و در کشتار و غارت و چپاول و بیدادگریهایمغولان شریک گردیدند و کردند آنچه نمی بایست کرد. اغلب ستمگریهای مغولاندر این دوره با راهنمایی و تحریفها و فتنه انگیزیها ترکان که به ایرانیانبه چشم دشمن می نگریستند انجام می گرفته است.....

آذربایگان یا بهتر بگوییم بخشی از بر ایران در یک دوره ۲۰۰ ساله میانسده های ۸ و ۱۱ دگرگونیهای شگفتی را می گذراند. در این دوره تیره هایی ازبازمانده های غزها پیشین و ترکمانهای آق قوینلو و قراقوینلو از سرزمیندیار بکر و شرق کشور عثمانی کم کم رخت به سوی آذربایگان کشیده در اینسرزمین پر مرتع و همدان کاشان قم و .. جا خوش کرده و بنیاد پادشاهی بنافرمودند و موقعی فرمانروایی سر تا سر ایران را در دست گرفتند. و از سوییدیگر به روایتی امیر تیمور در بازگشت از یورش خود به کشور عثمانی گروهی ازترکمانان را به اسارت می گیرد و همراه خود به سمرقند می برد اما سر راهخود وقتی به اردبیل می رسد آنان را بنا به خواهش خواهرش شیخ علی صفوی مرشدصفویان به او می بخشد و این طایفه که ترکمانان روملو نامیده می شدند و درپیرامون اردبیل مستقر شدند از همان زمان هوادار سخت خاندان صفوی که درکسوت تصوف بودند شدند و در عالم صوفی گری صفویان را مرشد کامل خود دانستندو سپس کوشیدند و خاندان صفوی را به سلطنت ایران رسانیدند. در دوره پادشاهیصفویان چون فرماندهی سپاهیان و کارهای اداری را ترکان در دست داشتندکشاکشهای نهان و آشکار بر سر قدرت و حکومت و تسلط بر اراده شاه میان آنانوجود داشت که متاسفانه همه این هم چشمیها و کشاکشها سرانجام به زبان مردمبومی آذربایگان و ایرانیان انجامید.این شتر چرانان و چوپانان کوچ نشین کهدر آغاز کار در بیرون شهرها در دشتها بیابانها و مرتع ها دنبال گوسفند وشترهای خود بودند و دور از زندگی شهرنشینی در چادر و آلاچیق های خود میزیستند و گاه به گاه برای داد و ستد و مبادله کالا و خرید نیازهای خود بهبازارها و شهرها می آمدند جز به چشم آز و تاراج و چپاول به شهرها وشهرنشینان نمی نگریستند. سپس که بر اثر انبوهی و جنگاوری جزو سپاهیان درآمدند و سرانشان امیر و سردار گردیدند و با پادشاهان و بزرگان ایران زمینهمنشین شدند و به شهرها راه یافتند دارای خانه و باغ و دارایی گردیدند وچون فرهنگ شهرنشینی نداشتند و زندگانیشان از شهریان و تاجیکان جدا ومتفاوت بود ساختار شهرها و زندگانی مردم شهر نشین را در هم ریختند آداب ورسوم زبان و جهان بینی آنان را دگرگون کردند و مردم اینها بر اثر تعصبسختی که در نژاد و همخونی داشتند جز از سران خود از هیچ کس دیگر فرمان نمیبردند....در این دوره پر مصائب چون اداره کشور و جنگ و صلح و کارهایدرباری به دست ترکمانها و تکلوها اوستاجلوها شاملوها و بسیاری لوهای دیگربناچار مجالی برای اظهار وجود مردم بومی و تاجیکان باز نمی داند. به طورکلی دخالت در سیاسیت و سپاهیگری و شمشیر زنی و سواری و پوشیدن جنگ افزاربرای تاجیکان و غیر ترکها غدغن بود. اجازه نمی دادند یک تاجیک یا ایرانیحمل اسلحه کند. اینها را ما فراموش کرده ایم. دولت صفوی چون از آغاز کارخود با دست این طایفه و ایلهای ترک نژاد مهاجر بنیان یافته بود در همه حالو در لشکرکشیها و جنگها بویژه در نبرد با دولت نیرومندی چون عثمانی کهدارای ارتش منظم و تعلیم دیده و تربیت یافته با جنگ افزارهای نوین و گرمبود به علت نداشتن ارتش منظم دائمی همواره دست به دامن این ایلها و عشیرهها می شد و بناچار می کوشید از هر راه که باشد دل سران ایلها را به دستآورده و امتیازهای فراوانی به آنها بدهد و اگر هم نمی خواستند جز این نمیتوانستند. در این وضع و حال اگر شهریار صفوی جوان دلیر و توانایی همچونشاه اسماعیل بود این ایلها همه همدست و یکدل بودند و در پیروی از فرمانمرشد کامل یعنی پادشاه صفوی سر از پا نمی شناختند ولی اگر پادشاه مردی بیعرضه کم سال و ناتوان مانند سلطان محمد خدابنده نابینا بود شاه بازیچه دستسران این ایلها می شد و گاه ترکمانهای تکلو و شاملو و غیره اداره کشور رادر دست خود گرفته و با بی اعتنایی به شاه و بی پروایی به مردم هرچهدلخواهشان بود انجام می دادند. و هرگاه یکی از اینها بر مزاج شاه و دربارچیره در می آمد و مسلط می شد ایلهای رقیب به مخالفت و رقابت و دشمنی وستیزه جویی بر می خواستند و به بهانه های گوناگون کشاکش راه انداخته و کاررا به جنگ و پیکار می کشاندند. این مشت مردم بیگانه که از جاهای دور دستدر پی گوسفندان و استران خود بدین سرزمین راه یافته و به زور شمشیر وزورگویی بر مردم خیمه زده بودند هیچ گونه دلبستگی به این آب و خاک و مردمو تاریخ و فرهنگ و افتخارات اینجا نداشتند....

خطر جدی و ژرف نفوذ ترکمانهای قزلباش را در دوره صفوی تنها یک بانویدلیر و هوشمند تاجیک و مازندرانی دریافته بود که متاسفانه جان خود را برسر این کار و دریافت خود گذاشت و آن ملکه سلطان محمد خدابنده مادر شاهعباس به نام خیر النسا بیگم بود. این بانو مطلب مفصل است با قزلباش هاضدیت می کرد و می خواست دوباره تاجیکان را بر سر کار آورد ولی اینها توطئهکردند و بالاخره ریختند در قصرش گلویش را فشردند و او را کشتند او گفت:اگر این بی ادبی از سوی قزلباش ها سر می زند هیچ مانعی ندارد من اول بهخدا می سپارم خون خودم را و بعد چهار شاهزاده پسر دارم آنها حتما تقاص منرا خواهند گرفت که شاه عباس بر همان منظور و همان وصیت مادرش بود که ـــالبته اول ضعیف بود و هیچ اقدامی نکرد ــ بعد که قوی شد دست قزلباش ها رااز حکومت و دولت کوتاه کرد و عده ای به نام شاهسون را روی کار آورد. ازداستان این بانو یا شیرزن می گذرم که شوهرش را هم به نام شیخ سلمان یامیرزا سلمان که او هم مازندرانی بود و در این کارها با خیرالنسا مشارکتداشت او را هم تمام اموالش را تاراج کردند و سوزاندند و خودش را کشتند.دراین مورد در تاریخ صفویه مطالب زیادی و داستانهای شیرینی هست. آنچه دراینجا برای مثال یاد کردم نمونه ای بود از کشاکشهای آشکار و نهان قزلباشها با بومیان کشور که به زور شمشیر و فتنه بر آنان چیره شده بودند تازهاین حال و رفتار با همسر پادشاه و وزیر دولت بود خود آشکار است که با مردمخرده پا و شهری و روستایی چه رفتاری داشتند.

به هر حال در این سالهای شوم و سیاه تاریخ آذربایگان و تبریز بود کهعنصر ایرانی این سرزمین بکلی دستش از حکومت و فرمانروایی و کشورداری وسپاهیگری کوتاه شد و قدرت و حکومت و سیاست و اداره کشور به دست سرانایلهای قزلباش و تیره های ترکمان ترک زبان افتاد که بر سر چاییدن و غارتهست و نیست مردم و به یغما بردن دسترنج و دارایی آنان با یکدیگر به رقابتو پیکار برخاسته بودند....و چون در آن زمانهای پرشور و شر بیشتر کارهایحکومتی و لشکری و اردو با زبان ترکی انجام می یافت مردم به ناچار این زبانرا فرا گرفتند و زبان خودشان یعنی آذری که یکی از شاخه های زبان ایرانیاست و یکی از کهن ترین زبانهای که مردم آذربایگان بدان سخن می گفتند رفتهرفته ناتوان گردید....یکی از عوامل و جنبه های مهم و بسیار موثری کهمتاسفانه به آن کم توجه شده است ولی در پیشرفت و فراموش شدن زبان آذری ورواج ترکی در آذربایگان بسیار موثر و کارگر بوده مسئله تحمیل مذهب و تعصبورزی ها در این خصوص بود.... از عوامل دیگر جنگهای عثمانی است که باز ازآنها صرف نظر می کنیم. چون این جنگها خیلی طولانی بود و بارها و بارهالشکرکشیها منجر به این شد که لشکر عثمانی و سلاطین عثمانی داخل تبریزششدند و آخرین بار ۲۰ سال در تبریز ماندند و همه اینها به ضرر زبان آذریتمام شد. بعد از ۲۰ سال بود که شاه عباس آنها را از تبریز بیرون کرد.دوباره تبریز پر و خالی شده است: یک بار تمام تبریزیهایی که دستشان بهدهنشان می رسید به قزوین مهاجرت کردند و یک بار به اصفهان. می دانید که درتبریز محله ای است به نام محله تبریزها که صائب تبریزی هم از همان محلهاست.. در واقع تمام تبریزیهای متعین از تبریز مهاجرت کردند و هیچ وقت همباز نگشتند بنابراین باید دانست که آذربایگانی ها ترک نیستند و من از همهدوستان خانمها و آقایان خواهش می کنم که رعایت این نکته را بفرمایید. بهآذربایگانی ها و تبریزیان ترک نگویند. ترک ها در ترکیه اند. ترک زبان بلهاما ترکها در آنجا هستند ما ترک نیستیم. نژادمان تغییر نکرده است. بر اثراین عوامل زبانمان تغییر کرده است. کلمه ترک را مطلقا به کار نبرید.آذربایگانی ها ترک نیستند بلکه ایرانیان ترک زبانند و اگر زبان آنان براثر پیشامدهای تاریخی و اجتماعی ترکی شده است هیچ مدخلیتی در ملیت و نژادآنان ندارد. حال اگر کسان کج فکری از مردم اردبیل یا تبریز یا از بازماندههای جرثومه های فساد و خشونت در ارسباران و غیره شباهتی از حیث قیافه یاصورت و سیرت خود با این اغزها و ترکمانها می بینند یا اعمال و کردارشان رابا اعمال و کردار آنان یکسان می دانند و مردم آذربایگان را از زمان کوروشو داریوش ترک می شمارند ـــ نوشته اند این را ـــ و می خواهند ملیت وفرهنگ و تمدن کهنسال و غنی این سرزمین را به دم اسبان آن کوچ نشینانبیابان گرد و بی فرهنگ ببندند ما را با آنان سخنی نیست. مختارند ولی حقندارند برای کل مردم آذربایگان تکلیف و سرنوشت تعیین کنند و برای آنانتاریخ جعل کنند و ادبیات و زبان پدید آورند و با پاشیدن خاک در چشمها وسوءاستفاده از نا آگاهیهای مردم از سرگذشتها و پیشامدهای تاریخی و اجتماعیشان بخواهند دریافتهای ناقص و مغرضانه خود را بر مردم آذربایگان تحمیلکنند. چنانکه روشن شد بی گمان زبان تحمیلی ترکی در آذربایگان بیشتز از ۴۰۰سال سابقه ندارد. بنده این را می گویم و از عهده اش هم بر می آیم. و مردمآنجا باید بکوشند این زبان عاریتی را از خود دور سازند و جز به زبان فارسیو ایرانی سخن نگویند. از این اینکه حوصله به خرج دادید و سخنان طولانیبنده را گوش دادید متشکرم....

* برگرفته از نشر و كتاب فرزان شماره 14 زمستان 84