به نام خدای مهربان و بخشنده

سنجاقکراهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودابود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموشبود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور.


حکیمسینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برایعبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت همهمین بود و پرسش کوه نیز.
*
دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.
سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.
درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.
و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.
*
انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
سوالانسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو وغوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر رانگه نداشت.
خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یکپرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد.او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شوراین جهان است. وهر چند پاسخی ز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش،چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشیرا دریابد.
*
انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.
نگریستن آموزگاری دانش آموزش را !


عرفان نظرآهاری