نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: طنزهای قابل تامل

  1. #1
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    طنزهای قابل تامل

    خانمیدر زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درونبیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت کهناگهان با صحنه ای روبرو شد.

    قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

    خانمذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایطبرآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابرآنرا برای همسرت برآورده می کنم!

    خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

    آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

    قورباغهبه او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکناست چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

    خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

    بعدگفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

    خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند دشد.

    آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

    خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

    نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

    قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .



    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.

  2. #2
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: طنزهای قابل تامل

    يک برنامهنويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامهنويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که ميخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامهنويس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما يک سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال ميکنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم.
    مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامهنويس بازى کند.

    برنامهنويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

    بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

    منتظر نظرات مهندسین و برنامه نویسان هستم. البته امید وارم به کسی بر نخورده باشه. مرسی
    و از دوستی که این داستان رو واسم فرستاده تشکر می کنم.

  3. #3
    مديركل سايت ganjineh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    425
    سپاس ها
    107
    سپاس شده 26 در 22 پست
    پیرمردی در راه می گذشت شخصی را دید که الاغش را می زند.پیرمرد گفت :فرزندم اورا نزن ان شخص پاسخ داد:شرمنده نمی دانستم از اقوام شماست!!!پیرمرد گفت : نه فرزندم !می ترسم عاق والدین شوی!؟
    12سال اهنگر نفس خود بودم برکوره ریاضت می نهادم و بر اتش مجاهده می تافتم و بر سندان مذمت می نهادم و پتک ملامت بر او می کوفتم تا نفس خویش را اینه ساختم و اسلامی تازه اوردم و همه خلق مرده دیدم.
    *بایزید بسطامی*
    مركز انجمنهاي اعتقادي گنجينه الهي:[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    مركز انجمنهاي تخصصي گنجينه دانش:[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  4. #4
    مديركل سايت ganjineh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    425
    سپاس ها
    107
    سپاس شده 26 در 22 پست
    دیروز رفته بودم کوه ...

    توی مسیر یک پیر مرد پیاده می رفت او را سوار ماشین کردم .

    پیر مرد گفت :

    دست شما درد نکند

    ما در قدیم این مسیر را با قاطر می رفتیم ...

    الان داریم با شما می رویم ...

    الان تشکر کرد یا توهین کرد؟!!!
    12سال اهنگر نفس خود بودم برکوره ریاضت می نهادم و بر اتش مجاهده می تافتم و بر سندان مذمت می نهادم و پتک ملامت بر او می کوفتم تا نفس خویش را اینه ساختم و اسلامی تازه اوردم و همه خلق مرده دیدم.
    *بایزید بسطامی*
    مركز انجمنهاي اعتقادي گنجينه الهي:[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    مركز انجمنهاي تخصصي گنجينه دانش:[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •