صفحه 1 از 45 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 705

موضوع: داستانک

  1. #1
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    داستانک

    چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآوردو خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و ازشادی کودکش لذت میبرد .
    مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا
    مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....ا
    تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .ا
    تمساحپسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشتاو بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریادمادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او راکشت .ا
    پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودیمناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و رویبازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .ا
    خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .ا
    پسرشلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غروربازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش هایعشق مادرم هستند ....

  2. #2
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

    -"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"

    و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

    پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

    پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

    پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

    پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم

    همیشه سبز باشید ..برگرفته از گروه ترانه ها به يادداشت آنوشكا

  3. #3
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست . پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد .
    پسر بچه پرسيد: " يك بستني ميوه اي چند است؟"
    پيشخدمت پاسخ داد : "۵۰ سنت "
    پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد . بعد پرسيد : " يك بستني ساده چند است؟"
    در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد : "۳۵ سنت"
    پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت : " لطفأ يك بستني ساده"
    پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت . پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت.
    وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد . آنجا در كنار ظرف خالي بستني، ۲ سكه ۵ سنتي و ۵ سكه ۱ سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت!!!

  4. #4
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    روز قسمت بود..خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد00شما را خواهم داد ..سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.
    و هر که آمد چيزي خواست..يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن..يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز..يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
    در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم..نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي..نه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت..تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است..حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست..زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.

  5. #5
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    .بوقلموني،
    گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم
    گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني
    بوقلمون خورد و بر شاخي نشست
    تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد
    تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود

    نتيجه اخلاقي

    با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني

    پند دوم

    .گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد
    .گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت
    . گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
    . گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد

    نتيجه اخلاقي

    .هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
    .هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
    .گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان

    پند سوم

    خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد
    که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟
    کلاغ پاسخ داد: چرا که نه
    خرگوش بنشست بي حرکت
    . روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد

    نتيجه اخلاقي

    .لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است

    پند چهارم

    براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند
    مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است
    سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند
    که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد
    . ريه بانگ بر آورد
    هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست
    و هر عضوي به نحوي مدعي
    ، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد
    اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند
    . اختلال در کار اعضاء پديدار گشت
    . روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید

    نتيجه اخلاقي

    . چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست کند

  6. #6
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس
    شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و
    اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب
    از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟
    "
    بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه
    و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این
    پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا
    آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
    حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف
    خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع
    به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم
    حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم
    کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."

    همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد
    ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد
    تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می
    گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد
    شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره
    همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به
    یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای
    اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص
    دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او
    حرف میزد.
    او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی
    من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت
    نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده
    استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری
    شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
    وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را
    در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد
    که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان
    احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود
    پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود
    و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می
    کنم. "
    وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا
    بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت
    به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری
    بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم
    نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشترچراغهای
    خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
    او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه
    روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت.
    خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد
    آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او
    در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
    " خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر
    الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی
    میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
    بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه
    خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی
    در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب
    نداد من فوراً از آنجا میرم. "
    او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در
    را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و
    گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد
    جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی
    شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده
    بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در
    خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می
    خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت:
    "براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع
    داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به
    آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام
    گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
    مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده
    بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت
    کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر
    نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده
    بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که
    چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم." همسرش نیز از
    آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای
    بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟
    "
    مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون
    آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد
    گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش
    سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها
    جواب می دهد.
    این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای
    ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر
    خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً
    گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت
    بگیرید )

  7. #7
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    مرد ثروتمندی که مال فراوانی داشت همراه خدمتکاران وزنان خود از مقابل مدرسه شیوانا عبور می کرد.او را دید که روی تخته سنگی نشسته و با شاگردانش صحبت می کند.یکی از شاگردان اشاره به مرد ثروتمند کرد و از شیوانا پرسید:استاد!می بینید این مرد دو تا همسر دارد و به این کار افتخار می کند!شیوانا لبخندی زد و گفت:او یک همسر بیشتر ندارد!مرد ثروتمند که صدای شیوانا را شنیده بود ایستاد و فریاد زد:نخیر!این دو نفر همسران من هستند.اولین همسرم این خانم زرد پوش بود که با عشق با ازدواج کردم و دومی این بانوی سفید پوش است که با او هم با محبت فراوان همسر من شد.هر دوی آن ها مرا تا اعماق وجودشان دوست دارند!؟
    شیوانا دوباره با تبسمی سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت:قبول ندارم.تو وقتی به سراغ همسر دوم رفتی ،از دل همسر اول بیرون افتادی.با فرض این که همسر دوم تو را بلهوس وعیاش نداند و واقعا به خودت دلبسته باشد.پس نهایتا تو همین دومی را داری.اولی از سر ناچاری است که همراهی ات می کند!می گویی نه؟!این را می توانی از هر زنی از جمله زن دومت بپرسی!؟متاسفم دوست من!تو در خوشبختانه ترین حالت همیشه فقط یک همسر داشتی و هنوز هم یکی بیشتر نداری!

  8. #8
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    شام آخر
    لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد :
    مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند.
    روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يك ي از آن جوانان همسرا يافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.
    سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود . كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.
    نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند : دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
    وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي «! من اين تابلو را قبلأ ديده ام » : و اندوه گفت « كي ؟ » : داوينچي با تعجب پرسيد سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از « من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!

    پائولو كوئيلو ، برگرفته از كتاب « شيطان و دوشيزه پريم »

  9. #9
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    با عشق زندگی کن

    يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق
    و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند
    به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل
    او حتما به بهشت مي رفت.
    در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.
    استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه
    بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت
    و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
    در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي
    نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .
    مرد وارد شد و آنجا ماند.
    چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و
    يقه ي پطرس قديس را گرفت:
    اين كار شما تروريسم خالص است!
    پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد ،
    چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:
    آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده
    و كار و زندگي ما را به هم زده.
    از وقتي كه رسيده نشسته
    و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...
    در چشم هايشان نگاه مي كند...
    به درد و دلشان مي رسد.
    حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...
    هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.
    دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
    وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست
    و گفت:

    ((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف
    به دوزخ افتادي...
    خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

    "پائولو كوئلیو"

  10. #10
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای
    مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
    خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
    مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
    خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
    مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
    پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
    خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
    مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
    هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است

    متن از خانم عرفان نظرعاري

  11. #11
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    <<عشق و نفرت >>
    زنی
    به مردی گفت : دوستت دارم
    و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم
    زن گفت : مرا دوست نداری ؟
    مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
    زن فریاد زد : از تو متنفرم
    مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم.....

    <<اشک ها و خنده ها >>
    شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م کردند .
    کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟
    تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .
    سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم و از شدت شادی مثل روز می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند : این خنده کفتار است.!

    <<ترانه عاشقانه >>
    شاعری ترانه عاشقانه ی زیبایی سرود . و نسخه های بسیاری از آن تهیه کردو برای دوستان و آشنایانش زن و مرد فرستاد.حتی آن را برای زن جوانی فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه ها می زیست.
    یکی دو روز بعد پیکی از سوی زن جوان آمد . نامه ای آورد زن در نامه گفته بود:
    بگذارید این اطمینان را به شما بدهم ترانه عاشقانه ای که برایم فرستادید بسیار مسحورم کرده. اکنون بیاید و پدر و مادرم را ببنید تا ترتیب مراسم ازدواج را بدهیم.
    و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت : دوست من این فقط ترانه عاشقانه ای بود که از قلب شاعری بر می خاست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند.
    و زن در نامه ی دیگری پاسخ داد : بوقلمون صفت و دروغ گو !از امروز تا دم مرگ به خاطر کار تو از شاعرام متنفر خواهم بود !

    برگرفته از کتاب باغ پیامبر و سرگردان اثر جبران خلیل جبران

  12. #12
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    ابليس و انواع طنابها

    مردي کنار بيراهه اي ايستاده بود.
    ابليس را ديد که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
    کنجکاو شد و پرسيد: اي ابليس ، اين طنابها براي چيست؟
    جواب داد: براي اسارت آدميزاد.
    طنابهاي نازک براي افراد ضعيف النفس و سست ايمان ،
    طناب هاي کلفت هم براي آناني که دير وسوسه مي شوند.
    سپس از کيسه اي طناب هاي پاره شده را بيرون ريخت و گفت:
    اينها را هم انسان هاي باايمان که راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذيرفتند.
    مرد گفت طناب من کدام است ؟
    ابليس گفت : اگر کمکم کني که اين ريسمان هاي پاره را گره زنم،
    خطاي تو را به حساب ديگران مي گذارم ...
    مرد قبول کرد .
    ابليس خنده کنان گفت :
    عجب ، با اين ريسمان هاي پاره هم مي شود انسان هايي چون تو را به بندگي گرفت!

  13. #13
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود.
    دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد.
    خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد

    او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده ..اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد

    روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید .پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند.
    اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند.

    پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد..وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم..

    همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم..تنها یک خواسته دارم

    من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند.
    هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود.

    دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت..
    دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند..!

    اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است...


    روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد ..اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید..او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد...


    تا روز موعود ..که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند...
    یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز..
    اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد..تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند..

    شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد...سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد..پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده...


    همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند..که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود..
    در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید !
    و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود..پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .......

  14. #14
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری از یک متخصص دعوت کردند.
    وی پس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد وسوالاتی از او کردبه قسمت دیگ بخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخار گوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد ...

    ناگهان تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد وعیب آن برطف شدو آن متخصص هم در پی کار خود رفت!

    روز بعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد متعجب شد و گفت که این متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتورخانه کشتی صرف نکرده است .

    آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را برایش فرستاد :

    بابت ضربه زدن چکش 5./ دلار !

    بابت دانستن محل ضربه 5/999 دلار !!!

    نتیجه : آنچه شما را به نتیجه مطلوب می رساند الزاما نه تلاش و فعالیت سخت و طاقت فرسا که آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست کارهاست.
    بسیاری عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنند که شیوه کسب آن را نیاموخته اند.
    آنها با حالتی از تعجب و عدم رضایت از خود می پرسند : چرا زندگی مزد تلایشهایمان را نداده است در حالی که همه آنچه در توان داشتیم به کار برده ایم؟!

    موفقیت و رسیدن به اهداف و خواسته ها دارای اصول و قواعدی مشخص است و قبل از هر اقدامی باید از این اصول آگاهی پیدا کرد.
    زندگی به عمل همراه با علم وآگاهی جایزه می دهد و شما باید دقیقا بدانید که چه کارهایی ،در چه زمانی و با چه شیوه ای انجام دهید تا به نتایج مورد نظرتان دست پیدا کنید...

  15. #15
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.

    پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.

    چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم.

    خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد. در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.

  16. #16
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانک

    چشم انداز 120 ساله.... یک تاجر آمریکایی نزدیک یکروستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد کهداخلش چند تا ماهی بود. از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تاماهی رو گرفتی؟ ماهی گیر: مدت خیلی کم. تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تابیشتر ماهی گیرت بیاد؟ ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده امکافی است. تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟ ماهی گیر: تا دیر وقت میخوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده وبا دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهیگیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چندتا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیریداری. ماهی گیر: خوب بعدش چی؟ تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطهبفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست میکنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکدهکوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و ازاونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی... ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟ تاجر: پانزده تا بیست سال ماهی گیر: امابعدش چی آقا؟ تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومدمیری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلاربرای عایدی داره. ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟ تاجر: اون وقتباز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقتبخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

صفحه 1 از 45 1234511 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جستجو و دسترسی سریع به سایت ها
    توسط HAMIDREZA در انجمن هك و امنيت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۷ خرداد ۸۷, ۲۰:۰۶
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۸ فروردین ۸۷, ۱۸:۴۳
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۶ مهر ۸۶, ۲۳:۴۲

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •