آخرين ارسالات انجمنها

+ پاسخ به موضوع
صفحه 8 از 26 نخستنخست ... 6 7 8 9 10 18 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 113 تا 128 , از مجموع 415

موضوع: داستانک

  1. #113
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    پشت درب اطاق عمل نگرانی موج میزد. بالاخره دكتر ببرون آمد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی ...
    پزشک جراح در حالی كه قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت: "متاسفم كه باید حامل خبر بدی براتون باشم، تنها امیدی كه در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه."
    "این عمل، كاملا در مرحله أزمایش، ریسكی و خطرناكه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره، بیمه كل هزینه عمل را پرداخت میكنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت كنین."
    اعضاء خانواده در سكوت مطلق به گفته های دكتر گوش می كردند، بعد از مدتی بالاخره یكیشون پرسید :"خب، قیمت یه مغز چنده؟"
    دكتر بلافاصله جواب داد: "5000$ برای مغز یك زن و 200$ برای مغز یك مرد."
    موقعیت ناجوری بود، خانمهای داخل اتاق سعی می كردند نخندند و نگاهشون با آقایان داخل اتاق تلاقی نكنه، بعضیها هم با خودشون پوزخند میزدند!
    بالاخره یكی طاقت نیاورد و سوالی كه پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید كه: "چرا مغز خانمها گرونتره؟"
    دكتر با معصومیت بچه گانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد كه : "این قیمت استاندارد مغزه!"
    ولی مغز آقایان چون استفاده میشه، خب دست دومه و طبیعتا ارزونتر!"

  2. #114
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟ شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم

    استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟ شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد

    بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند

    بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است.. فاصله قلبهاشان بسيار کم است استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز مي شوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد

  3. #115
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    وقت شناسی !

    درمراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده وبازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شدهبود.
    در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند.
    پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
    انگار همین دیروز بود.
    راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
    به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
    آنروز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولیبا گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام واین شهر مردمی نیک دارد.

    در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
    درابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد کهزمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعهکردم.

    نتیجه اخلاقی: وقت شناس باشید

  4. #116
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمرهنیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس میدانید؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یك استادباشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگرجواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میكنم در غیر اینصورت از شما میخواهمبه من نمره كامل این درس را بدهید.
    استاد قبول كرد و دانشجو پرسید:آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نهقانونی است و نه منطقی؟ استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد ومجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
    بعد از مدتی استاد بابهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جوابداد: قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البتهقانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی استولی قانونی نیست.واین حقیقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل دادید درصورتیكه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی!

  5. #117
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    روزی مرد جوانی نزد کریشنا رفت و گفت:
    می­خواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
    کریشنا گفت:
    قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی...
    او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
    هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
    عکس­العمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.
    وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی­تواند در زیر آب بماند
    به او اجازه داد از آب خارج شود.
    در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می­کشید،
    کریشنا از او پرسید:
    وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می­کردی؟
    آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!
    مرد پاسخ داد:
    نه به تنها چیزی که فکر می­کردم هوا بود.
    کریشنا گفت:
    درست است...
    حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید...

  6. #118
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    دو ماجرای جالب مدیریتی!
    کارمند تازه وارد :
    مردی به استخدام یك شركت بزرگ درآمد.
    در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»
    صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟»
    كارمند تازه وارد گفت: «نه»
    صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.»
    مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.»
    مدیر اجرایی گفت: «نه»
    كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشتد.

    مصاحبه شغلی :
    در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شركتی، مدیر منابع انسانی شركت از مهندس جوان صفر كیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»
    مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینكه چه مزایایی داده شود.»
    مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه كامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیك و مدل بالا چیست؟»
    مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی میكنید؟ »
    مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع كردی»

  7. #119
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    پير عاقل

    پيرمردي 92 ساله که سر و وضع مرتبي داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 سالهاش به تازگي درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.

    پس از چند ساعت انتظار در سرسراي خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پيرمرد لبخندي بر لب آورد، همينطور که عصا زنان به طرف آسانسور ميرفت، به او توضيح دادم که اتاقش خيلي کوچک است و به جاي پرده، روي پنجرههايش کاغذ چسبانده شده است

    پيرمرد درست مثل بچهاي که اسباببازي تازهاي به او داده باشند با شوق و اشتياق فراوان گفت: «خيلي دوستش دارم

    به او گفتم: ولي شما هنوز اتاقتان را نديدهايد! چند لحظه صبر کنيد الآن مي رسيم

    او گفت: به ديدن و نديدن ربطي ندارد. «شادي» چيزي است که من از پيش انتخاب کردهام. اين که من اتاق را دوست داشته باشم يا نداشته باشم به مبلمان و دکور و... بستگي ندارد بلکه به اين بستگي دارد که تصميم بگيرم چگونه به آن نگاه کنم. من پيش خودم تصميم گرفتهام که اتاق را دوست داشته باشم. اين تصميمي است که هر روز صبح که از خواب بيدار مي شوم مي گيرم

    من دو کار مي توانم بکنم. يکي اين که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمتهاي مختلف بدنم که ديگر خوب کار نمي کنند را بشمارم، يا آن که از جا برخيزم و به خاطر آن قسمتهايي که هنوز درست کار مي کنند شکرگزار باشم. هر روز، هديه اي است که به من داده مي شود و من تا وقتي که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روي روز جديد و تمام خاطرات خوشي که در طول زندگي داشتهام تمرکز خواهم کرد

    سن زياد مثل يک حساب بانکي است. آنچه را که در طول زندگي ذخيره کرده باشيد ميتوانيد بعداً برداشت کنيد. بدين خاطر، راهنمايي من به تو اين است که هر چه ميتواني شاديهاي زندگي را در حساب بانکي حافظهات ذخيره کني

    از مشارکت تو، در پر کردن حسابم با خاطرههاي شاد و شيرين تشکر ميکنم. هيچ مي داني که من هنوز هم در حال ذخيره کردن در اين حساب هستم؟

  8. #120
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره

    دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟

    خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.

    دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.

    دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.

    خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.

    دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن!!


    گزارش نوشته نامناسب

  9. #121
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    هنوز هم بعد از این همه سال، چهرهی ویلان را از یاد نمیبرم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم، به یاد ویلان میافتم …

    ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانهی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد، شروع میکرد به حرف زدن …

    روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمیگشت، بهراحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

    ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته میکشید، نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش..

    من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل میشدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ

    میکشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

    کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگیاش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

    هیچ وقت یادم نمیرود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهرهای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

    بهت زده شدم.. همینطور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم:

    همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!

    ویلان با شنیدن این جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد:

    تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

    گفتم: نه !

    گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

    گفتم: نه !

    گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

    گفتم: نه !

    گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

    گفتم: نه !

    گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

    گفتم: نه !

    گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟

    با درماندگی گفتم: آره، …. نه، … نمی دونم !!!

    ویلان همینطور نگاهم میکرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….

    حالا که خوب نگاهش میکردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جملهای را گفت. جملهای را گفت که مسیر

    زندگیام را به کلی عوض کرد.

    ویلان پرسید: میدونی تا کی زندهای؟

    جواب دادم: نه !

    ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.

  10. #122
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    زنگ تفریح :
    مردی به یك مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یك طوطی كرد.
    صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره كرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.»
    مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»
    صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»
    مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟»
    صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است، برای اینكه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای كه در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.»
    و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: « ۴۰۰۰ دلار.»
    مشتری: «این طوطی چه كاری می تواند انجام دهد؟»
    صاحب فروشگاه جواب داد: «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند!!»

  11. #123
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    اگر کریستوف کلمب ازدواج کرده بود!

    اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زير می گذراند:
    - کجا داری میری؟
    - با کی داری می ری؟
    - واسه چی می ری؟
    - چطوری می ری؟
    - کشف؟
    - برای کشف چی می ری؟
    - چرا فقط تو می ری؟
    - تا تو برگردی من چیکار کنم؟!
    - می تونم منم باهات بیام؟!
    - راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟
    - بده لیستو ببینم!
    - حالا کِی برمی گردی؟
    - واسم چی میاری؟
    - تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!
    - جواب منو بده؟
    - منظورت از این نقشه چیه؟
    - نکنه می خوای با کسی در بری؟
    - چطور ازت خبر داشته باشم؟
    - چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟
    - راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!
    - من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟
    - مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟
    - تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!
    - خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟!
    - من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!
    - چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟
    - اصلا من می خوام باهات بیام!
    - فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!
    - واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!
    - آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!
    - خفه خون بگیر!!!! تو به عنوان داماد وظیفته!
    - راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟

  12. #124
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    دانه كوچك بود و كسی او را نمیدید...

    سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچك بود.

    دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه.

    گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت...

    گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت:

    من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید.


    اما هیچكس جز پرندههایی كه قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میكردند، كسی به او توجه نمیكرد.


    دانه خسته بود از این زندگی، از این همه گم بودن و كوچكی خسته بود، یك روز رو به خدا كرد و گفت: نه، این رسمش نیست.

    من به چشم هیچ كس نمیآیم. كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا میآفریدی.


    خدا گفت: اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فكر میكنی. حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد، ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كردهای. راستی یادت باشد تا وقتی كه میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی.

    خودت را از چشمها پنهان كن تا دیده شوی.


    دانه كوچك معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد.

    رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فكر كند.


    سالها بعد دانه كوچك سپیداری بلند و باشكوه بود كه هیچ كس نمیتوانست ندیدهاش بگیرد؛ سپیداری كه به چشم همه میآمد ...

  13. #125
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    [JUSTIFY]آموزگارىتصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. اودانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها برخودش را بازگو میکرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزدکه روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم"[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]سپسآموزگار تصمیم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار ازلحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانشآموز سه روبانآبى اضافى داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانىرا گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسىقدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]یکىاز بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت واز او به خاطر کمکى که در برنامهریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد ویکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد.
    و دو روبان دیگر را به اوداد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم ازاتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى بهسینهاش قدردانى کنید.
    [/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]مدیرجوان چند ساعت بعد به دفتر رئیسش که به بدرفتارى با کارمندان زیردستش شهرتداشت رفت و به او گفت که صمیمانه او رابه خاطر نبوغ کاریاش تحسین میکند.
    رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگرروبان آبى را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینهاش بچسباند.
    رییسگفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکى از روبانهاى آبى را روى یقه کترئیسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:
    لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
    مدیرجوان به رئیسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حالانجام یک پروژه درسى است و آنها میخواهند این مراسم روبانزنى را گسترشدهند و ببینند چه اثرى روى مردم میگذارد ...
    [/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]آن شب، رئیس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهاش نشست و به او گفت:
    امروزیک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من در دفترم بودم که یکى ازکارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر نبوغکاریام، روبانى آبى به من داد. میتوانى تصور کنی؟ او فکر میکند که منیک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینهام چسباند که روى آن نوشتهشده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم"
    [/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم.
    هنگامىکه داشتم به سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چهکسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم.
    مشغلهکارى من بسیار زیاد است و وقتى شبها به خانه میآیم توجه زیادى به تونمیکنم. من به خاطر نمرات درسیات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاقخوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد میکشم. امّا امشب،میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مىخواهمبدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بودهاى. تو در کنار مادرت،مهمترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستتدارم ...
    [/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]آنگاه روبان آبى را به پسرش داد. پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریهافتاد. نمیتوانست جلوى گریهاش را بگیرد. تمام بدنش میلرزید. او به پدرشنگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
    پدر، امشب قبل از این که به خانهبیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برایتانتوضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید!
    [/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]منمیخواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکرنمیکردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامهام بالا در اتاقماست! پدرش با تعجب و پریشانی زیاد از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گدازپسرش را پیدا کرد ...[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]صبحروز بعد که رئیس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غرنمیزد و طورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى اوتاثیرگذار بودهاند.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامهریزى شغلى کمک کرد ...
    یکىاز آنها پسر رئیسش بود و همیشه به آنها میگفت که آنها در زندگى اوتاثیرگذار بودهاند. و به علاوه، بچههاى کلاس، درس با ارزشى آموختند که :
    "انسان در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد"
    [/JUSTIFY]

  14. #126
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    عبور
    دوندهدر ردیف دوم و سوم می دوید.با قدرتی که در چشمانش هویدا بود و اهتمال آنمی رفت در دور آخر گوی سبقت را به دست بگیرد،ناگهان سرعتش کم شد و خستگیدر عضلاتش رخنه کرد.هر چند بعید به نظر می رسید میدان را خالی کند اماافکاری که خودش هم نمی دانست از کجا آمده اند،خط پایان را از جلوی چشمشمحو می کردند و او بی آنکه بداند چرا،سرعتش کم می شد.تا جایی که یک دور ازدونده های دیگر عقب ماند.
    او برای جبران یک دور عقب ماندن، تمامتوانش را به کار گرفت تا در یک دور مانده به دور پایانی حجوم افکار رامتوقف کند و توانست در آن دور از دونده های دیگر پیشی بگیرد،اما آنقدرذهنش معطوف یک دور عقب مانده بود که صداها برایش نا مفهوم شده و متوجهنشد از خط پایان عبور کرده است.

  15. #127
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    شاید فردا دیر باشد

    روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند.
    سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند.
    بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند.
    روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت.
    روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.
    شادی خاصی کلاس را فرا گرفت.
    معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ " "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! " "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند.
    " دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد.
    معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود.
    آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند.
    چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد . او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید . کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود.
    به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
    سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.
    پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد.
    "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد . خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود . مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . " همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . " همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . " مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . " سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد.
    " معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه میکرد.
    سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد.
    بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
    بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

  16. #128
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    اوایلحالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهمنگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... امادیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیششمیموندم.خوبیه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزدبه سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.
    اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبتکنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه بار بی مقدمهگفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونامیخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسیبهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟... اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفتدوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبمعروسیشه....



+ پاسخ به موضوع
صفحه 8 از 26 نخستنخست ... 6 7 8 9 10 18 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کاربران خواننده این موضوع : 1

فعالیت :(نمایش - خوانندگان)

  1. HRG

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید