صفحه 3 از 45 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 33 تا 48 , از مجموع 705

موضوع: داستانک

  1. #33
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    ابراز عشق

    يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟ برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند. برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.
    در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد: يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
    يک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

    رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.

    داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

    راوي اما پرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

    راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.››

    قطره هاي بلورين اشک، صورت راوي را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود

  2. #34
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    چاک از یک مزرعهدار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعهدار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعهدار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»

    چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»

    مزرعهدار گفت: «نمیشه. آخه همه پول رو خرج کردم.»

    چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»

    مزرعهدار گفت: «میخوای باهاش چی کار کنی؟»

    چاک گفت: «میخوام باهاش قرعهکشی برگزار کنم.»

    مزرعهدار گفت: «نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعهکشی گذاشت!»

    چاک گفت: «معلومه که میتونم. حالا ببین. فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.»

    یک ماه بعد مزرعهدار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»

    چاک گفت: «به قرعهکشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و 998دلار سود کردم.»

    مزرعهدار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»

    چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

  3. #35
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.

    وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا ماندهاند.

    فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نميدهد.

    مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميخواهد خريد او با من.

    فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم!

    - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

    زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.

    همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.

    خواروبار فروش باورش نميشد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهها با هم برابر شدند.

    در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.

    روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:

    اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.



    فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.



    زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:

    فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...

  4. #36
    کاربرسایت موفقيت آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۰
    نوشته ها
    413
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 4 در 2 پست

    Re: داستانک

    پرسش درست !



    پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.

    آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».

    پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

    نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،

    باز شد و بيرون رفت!

    و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!

    كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.

    وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته.

    من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند:

    «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست

    مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين

    سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟

    نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛

    هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».

    پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد.

    اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

    این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!

    خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:

    "من که هستم...!؟"

  5. #37
    کاربرسایت موفقيت آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۰
    نوشته ها
    413
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 4 در 2 پست

    Re: داستانک



    پل هاي زندگي

    سالهاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با همزندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند وپس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد ...

    كار به جايي رسيد كهاز هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدادرآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد .

    نجـار گفت: من چندروزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه ومزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟

    برادر بزرگ ترجواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعهنگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفررا استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد.او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .

    سپسبه انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو ميخواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجارپذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.

    برادر بزرگ تربه نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تابرايت بخرم؟ نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزيلازم ندارم !

    هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش ازتعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود!!!کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودمبرايم حصار بسازي؟

    در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و باديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد وبرادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتيبرادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و درحال رفتن است...

    کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.

    نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....

  6. #38
    کاربرسایت موفقيت آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۰
    نوشته ها
    413
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 4 در 2 پست

    Re: داستانک

    خدا را یافتی؟ مسافر!





    كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.

    نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛ و درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست.

    مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت. و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید.مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود.

    به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.

    گفت : هیچ چیز ندارم.

    درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت. دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست .

    این داستان ترجمه ای است از حدیث شریف امیرالمومنین علیه السلام "من عرف نفسه فقد عرف ربه" آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است.

  7. #39
    کاربرسایت موفقيت آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۰
    نوشته ها
    413
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 4 در 2 پست

    Re: داستانک

    از دست دادن ...

    روزی در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند که در حال بازی بودند.

    زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است.

    مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد.

    مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی وقت رفتن است.

    تامی که دلش نمیآمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فط 5 دقیقه. باشه؟

    مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر میشود برویم. ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم.

    مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟

    مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخهسواری زیر گرفت و کشت. من هیچگاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. و همیشه به خاطر این موضوع غصه میخورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر میکند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت میدهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقهای که دیگر هرگز نمیتوانم بودن در کنار سامِ از دست رفتهام را تجربه کنم.



    بعضی وقتها آدم قدر داشتهها رو خیلی دیر متوجه میشه. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده، میتونه به خاطرهای فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسائل روزمره میکنیم که واقعاً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که ممکنه دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم. این مسئله در میان جوانترها زیاد به چشم میخوره. ضرر نمیکنید اگر برای یک روز شده دست مادر و پدرتون رو بگیرید و به تفریح ببرید. یک روز در کنار خانواده، یک وعده غذا خوردن در طبیعت، خوردن چای که روی آتیش درست شده باشه و هزار و یک کار لذت بخش دیگه.

    قدر عزیزانتون رو بدونید. همیشه میشه دوست پیدا کرد و با اونها خوش گذروند، اما همیشه نعمت بزرگ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر در کنار ما نیست. ممکنه روزی سایه عزیزانمون توی زندگی ما نباشه.

  8. #40
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    مسافر
    روشن باشه یا خواهرش خبر تازه ای بهم بده.نمی فهمیدم چرا برای یک عفونت ساده اینقدر بی تابی می کردم.وقتی خواهرش زنگ زد که بیمارستان بستری شده،فوری رفتم بیمارستان ببینمش.اما چهره ی شاد و مهربونش،رنگ پریده و بی رمق شده بود و داشت از درد به دیوار مشت می زد.
    گفتم :جاتون خیلی خالیه. یک هفته بود که توی دانشگاه آرام و قرار نداشتم.با اولین زنگ موبایل از کلاس بیرون می زدم که شاید خبر تازه ای برسه.همین که کلاس تعطیل می شد دنبال گوشه ای بی سر و صدا می گشتم که یا موبایلش
    گفت:برمیگردم با هم تمرین می کنیم،تو برو به درسات برس.
    نمی تونستم روی تخت بیمارستان ببینمش.گفت وقتی عفونتش کامل خوب شد مرخصش می کنن.منم برگشتم.وقتی با یکی از دوستان مشترکمون درباره ش صحبت می کردیم گفت:
    فکر نمی کنم با این وضعیت بتونه دوباره تمرین کنه.
    منم که حسابی دلخور شده بودم گفتم:
    سپیده دروغ نمی گه
    گفت:دروغ که نه ولی آرزوهاشو می گه.
    شونه بالا انداختم که شماها هنوز سپیده رو نشناختین.وقتی بعد از مدتها شمارشو روی صفحه ی مبایلم دیدم،داشتم از خوشحالی بال در می آوردم،پس بالاخره حالش خوب شد.وقتی تلفنو جواب دادم،صدای کس دیگه ای پشت خط بود که دایم می گفت شما الان کجایین ؟
    من کلا فه شده بودم گفتم:سپیده کجاست،حالش خوب شد؟
    گفت :سپیده رفت سفر.
    نمی فهمیدم رفته سفر یعنی چی؟چرا خودش زنگ نزد؟بالاخره حالش خوب شده یا نه؟
    کسی که پشت تلفن بود دوباره جملشو طور دیگری تکرارکرد.دیگه نمی تونستم روی پاهام بایستم،یاد حرفهای چهار پنج ماه قبلش افتادم:
    -ممکنه یه روزی برسه،اونقدر افسرده بشی که نتونی قدم از قدم برداری،اما می گذره تموم می شه،برای منم اتفاق افتاده،اما بعدش حالم خوب شده .
    کسی که پشت تلفن بود بازم حرف می زد اما من نه چیزی می شنیدم نه قدرت تکلم داشتم.یاد فال حافظی که شب قبلش گرفته بودم افتادم.دلم شور افتاده بود که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه،برای اینکه آروم بشم رفتم سراغ دیوان حافظ.وقتی اولین بیتو خوندم خیالم راحت شد که سپیده حالش خوبه.
    هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  9. #41
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    داستانها هرگز به پایان نمیرسند، راوی ست که معمولا صدایش را در نقطه ی جذاب و هنرمندانه ای قطع میکند. کلا همه اش همین است.

    نغمه غمگین/ جی. دی. سلینجر

    ---
    قربانتوی یه کتاب خوندم. توی یه کتاب کوچیک. اونجا نوشته بود اگه دریچههایدانستن رو مسدود کنیم رستگار میشیم. نوشته بود همهی نکبتی که ما دچارشهستیم از توی همین دریچهها میآد تو.

    دویدن در میدان تاریک مین / مصطفا مستور/ نشر چشمه
    ---
    یکروز داشتم با کورا صحبت می کردم. کورا برای من دعا کرد، چون خیال می کردمن گناه رو نمی بینم، می خواست من هم زانو بزنم و دعا کنم، چون آدم هاییکه گناه به نظرشون فقط چند کلمه است، رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمهاست.

    گور به گور/ ویلیام فاکنر/ نجف دریابندری

    ---
    اگربا آن همه خلافی که انجام داده بودم موفق میشدم به بهشت بروم، آرزو داشتمفقط چند دقیقه جلسه خصوصی با پروردگار داشته باشم. دلم میخواست بگویمببین، من میدانم منظور تو این بود که دنیا و همه چیز را خوب بیافرینی. اماچطور توانستی اجازه دهی همه چیز این گونه از دست تو خارج شود؟ چه طورتوانستی روی نظریه اولیه خودت درباره بهشت ایستادگی کنی؟ زندگی همه آدمهابه هم ریخته است!

    زندگی اسرار آمیز زنبورها
    ---
    با تمام احترام به خدایی که دنیا رو تو دو یا سه روز ساخت، من یه کمی بیشتر طولش می دادم، با کمال فروتنی بهتر می ساختمش.

    آلفردو /سینما پارادیزو
    ---
    آنهمه سال تهیدستی، زندگیاش را به مبارزهای روزمره برای بقا تبدیل کردهبود. من این نکته را بهخوبی میدانستم و با این همه تنها کمکی که ازدستمبرمیآمد، تظاهر به نادانی بود.
    میعاد در سپیدهدم. رومن گاری

    ---
    گناهیکی از قدیمی ترین ترفندها برای سلطه بر مردم است. آنها در تو احساس گناهایجاد میکنند. انها ایدههایی بس احمقانه به خوردت میدهند که قادر بهمحقق ساختن آنها نیستی. سپس گناه به وجود میآید. و همین که گناه به وجودآمد تو به دام افتادهای . گناه راز کاسبی همه ادیان شرک است.

    اشو

    ---
    همهی نقاشیهای دنیا را که روی هم بگذاریم، به اندازهی سنگ کنار جاده حقیقت ندارند.

    سهراب سپهری، ...هنوز در سفرم (شعرها و یادداشت‏های منتشر نشده)
    ---
    سکوتتنها برای کسانی بیمناک و وحشت آور است که همۀ گفتنی ها را گفته اند و چیزبیشتری برای گفتن به یکدیگر، برای گفتن به انسان ها، ندارند. در مقابلبرای کسانی که هرگز با شخص دیگری ارتباط برقرار نکرده اند، سکوت کردن سادهو آسان است.

    بیست و شش مرد و یک معشوقه، ماکسیم گورکی، برگردان: مرضیه ملکی
    ---
    سکوت.سکوت نیروبخشی که تلویحاً نشان میداد ما به درک متقابل رسیدهایم. من،نقش خودم را در حمایت از این احساس ایفا کردم و به آن سکوت احترام گذاشتم.

    زن بالاخره گفت: "پس مواظب خودتان باشید" و گوشی را گذاشت. در لحنش نشانی از همدلی به گوش میرسید.

    کجا ممکن است پیدایش کنم. هاروکی موراکامی

    ---
    چرادنیا باید با آن همه زیبائی ها وجود داشته باشد و این همه به گناه آلودهباشد که انسان مجبور شود آن را ترک گوید؟ این وسوسه ها را برای چه آفریدهای؟ آیا این خود یک نیرنگ و وسوسه ی شیطانی نیست که مرا وامی دارد تا ازتمام خوشی ها و لذات این جهان دست بشویم و برای جایی توشه بیندوزم که شایدوجود خارجی نداشته باشد؟

    پدر سرجیوس/ لئو تولستوی
    ---
    متاسفانه نمیشود آدمهای پست را با رای از سیستم بیرون کرد چون آنها با رای وارد سیستم نشدهاند.

    نوام چامسکی

    ---
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  10. #42
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    امانت
    میان کتابها و احادیث هر چه می گشت سردر گمیش بیشتر می شد.بین شنیده ها و دیده هایش تضاد بود و نمی دانست کدام را باید بپذیرد.چند حدیث و چند آیه از قرآن را نوشت و مانند قاضی که حکم محکومش را عا دلانه صا در کرده به منزل دوست قدیمیه خود رفت.
    _ببین دیدی گفتم اکثر این حدیثها جعلیه!
    و سپس حدیثی را پیش کشید که با آیات قران تضاد کامل داشت.
    _هر حدیثی که با آیات قرآن تضاد داره نباید قبول کنی یا حداقل بیشتر راجع به حدیث تحقیق کنی تا دلیل قانع کننده ای پیدا کنی مثل زمان یا شخص خاصی که حدیث در موردش گفته شده.
    او پیروزمندانه ادامه داد:
    _اسلام سخت ترین دین بین تمامه ادیانه
    و برای اثبات گفته خود باقی احادیث را نشان داد.دوستش صبورانه تمام احادیث را خواند و گفت:
    _دو تا حدیث برات می خونم بعد بگو نظرت چیه؟
    «رسول خدا (ص) فرمود:هرکه چهار خصلت داشته باشد و از سر تا پا غرق گناهان باشد، خدا آن ها را به حسنات تبدیل کند:راستگویی و حیا وخوش خلقی و سپاسگزاری.»
    «امام صادق (ع) فرمود مردیکه نامش همام و خداپرست و عابد و ریاضتکش بود، در برابر امیرالمومنین(ع)که سخنرانی می فرمود و برخاست و گفت:یا امیرالمومنین! اوصاف مومن را برای ما آن طور بیان کن که گویا در برابر چشم ماست و با او بنگریم فرمود:
    ای همام، مومن همان انسان زیرک و باهوشی است که شادی اش بر چهره و اندوهش در دلش باشد، فراخ دل تر از همه چیز و متواضع تر از همه کس است، از هر نابودی گریزان و به سوی هر خوبی شتابان است کینه و حسد ندارد،به مردم نمی پرد و دشنام نمی دهد،عیب جو نیست و غیبت نمی کند،گردن فرازی را نمی خواهدو شهرت را ناپسند شمرد،اندوهش دراز و همتش بلند وخاموشیش بسیار است،با وقار است و متذکر،صابر است وشاکر،از فکر خود غمناک است و از فقیر خویش شادان،خوش خلق و نرم خوست با وفا و کم آزار است دروغ زن و پرده در نیست.
    اگر بخندد دهن ندرد،و اگر خشم کند سبکسری نورزد،خنده اش بر لب است و پرسشش برای دانستن و دوباره پرسیدنش برای فهمیدن،دانشش بسیار و بردباریش بزرگ و مهربانیش زیاد است،بخل نورزد و شتاب نکند،دلتنگی نکند و مستی ننماید،در قضاوت خلاف حق نگوید و در عملش بیراهه نرود،از سنگ خارا محکم تر و در کسب و کار از عسل شیرینتر،نه حریص است و نه بی تاب ،نه خشن و نه پر مدعا،نه متکلف و نه پر کنجکاو،نزاع کردنش نیکو و مراجعه کردنش شرافتمندانه است،عادلست اگر خشم ورزد و ملایمست اگر چیزی خواهد،بی باک پرده در و زور گو نیست،دوستیش صمیمانه و پیمانش محکم و در قرارداد با وفاست . مهربان و چسبان و بردبار و گم نام و کم زواید است. از خدای عزوجل راضی و مخالف هوای نفس خویش است،بزیر دستش درشتی نکند و در آنچه به او مربوط نیست وارد نشود،یاور دین و حامی مؤمنین و پناه مسلمین است.
    ستایش مردم از او گوشش را ندرد(فریفته اش نسازد) و طمع دلش را نخراشد،بازیهای کودکانه حکمتش را نگرداند و مردم نادان به دانشش پی نبرند.می گوید و به کار می بندد دانشمند است و دور اندیش،ناسزا نگوید و سبکی نکند،صله رحم کند و بر آنها گرانبار نشود،بخشش کند بدون اسراف،نیرنگباز و حیله گر نیست،پی گیر عیب کسی نباشد و بر هیچکس ستم نکند،با مردم ملایمت دارد و در روی زمین کوشش می کند،یاور ناتوانست و دادرس بیچاره،پرده ای را ندرد و رازی را آشکار نسازد،گرفتاریش زیاد و شکایتش اندک است اگر خوبی بیند به یاد آورد واگر بدی بیند نهان کند،عیب را بپوشد و غیب نگهدار باشد،از خطا در گذرد و از لغزش چشم پوشی کند،به نصیحتی آگاه نشود که آن را رها کند و هیچ کجروی را اصلاح نکرده نگذارد،امین است و با وفا و پرهیزگار و پاکدامن و بی عیب و پسندیده،نسبت به مردم عذر پذیر است و از آنها به نیکی یاد می کند و حسن ظن دارد و در نهان خود را متهم می کند.
    از روی فهم و دانش برای خدا دوست شودو با دور اندیشی و تصمیم از مردم کناره گیرد،شادمانی نا بخردش نسازدوخوشحالی بسیار عقلش را نبرد،یادآور دانا باشد و معلم نادان کسی از او انتظار شر ندارد،و نفس هر کس را از نفس خود صالحتر شناسد،عیب خود را می داند و گرفتار غم خویش است جز به پروردگارش به چیزی اعتماد نکند،غریب و یکتا و بی علاقه است،برای خدا دوستی کندو در راه خدا جهاد نماید تا از خوشنودی او پیروی کرده باشد،خودش به خاطر خویش انتقام نگیردو در مورد خشم پروردگارش دوستی نکند،با فقرا بنشیند و با راستان راست باشدو اهل حق را یاری کند،یاور خویشاوندان است و پدر یتیم و شوهر بیوه زنان و مهربان به مستمندان،در گرافتاریها آرزوی او کشند و در سختیها به او امید دارند،با نشاطست و خشرو،نه عیب جو و ترش رو،محکم است و فرو خورنده خشم،خندن لب است و دقیق نظر و بسیار پرهیز،بخل نکند و در برابربخل دیگران صبر کند تعقل کند تا شرم ورزد،و قناعت کند تا بی نیاز گردد.شرمش بر شهوتش برتری دارد،و دوستیش برحسدش و گذشتش بر کینه اش،جز سخن درست نگویدو جز لباس اقتصاد نپوشد،با تواضع راه رود و در اطاعت پروردگارش خاضع باشد،در همه احوال از خدا راضی ست،نیتش خالص است و اعمالش بی غش و نیرنگ نگاهش عبرت است و سکوتش فکرت و سخنش حکمت،خیر خواه و بخشنده و برادر است،در نهان و آشکار نصیحت کند،از برادرش دوری نکندو و غیبت ننمایدو با او مکر نورزد،بر آنچه از دستش رفته افسوس نخوردو بر مصیبتی که به او رسیده اندوهگین نشود،توقع بیجا نداشته باشد و در هنگام سختی سست نشود،و در زمان خوشی مست نشود بردباری را با دانش آمیزد و عقل را با صبر،تنبلی را از او دور بینی و نشاطش پیوسته ،آرزویش نزدیک و لغزشش کم است،منتظر مرگ است و دلش خاشع،به یاد خداست و نفسش قانع و جهلش زدوده و کارش آسان،برای گناهش غمگین است و شهوتش مرده و خشمش فرو خورده و خلقش نا آلوده،همسایه اش از او آسوده است و بر سر خود پسندی نیست،به آنچه برایش مقدر شده قانع است،بردباریش متین وکارش محکم و تذکرش بسیار است.
    با مردم در آمیزد که دانا شود و سکوت کند که سالم ماند و بپرسد که بفهمد و تجارت کند که سود برد،گوش دادنش به سخن خوب برای بالیدن نیست و سخن گفتنش برای زور گویی نیست،خودش از خویش در زحمت است و مردم از او در راحت،خودش را برای آخرتش در زحمت افکند و مردم را از خود راحت ساخته،اگر بر او ستمی شود صبر کند تا خدا برایش انتقام گیرد،دوریش از هر کس که دوری می کند بغض و کناره گیری از آلودگی ست،و نزدیکیش به هر که نزدیک می شود ملایمت و مهربانی ست،دوریش برای خود پسندی و فخر فروشی نیست ونزدیکیش برای فریب و نیرنگ نباشد،بلکه از پیشیان اهل خیر پیروی کند،و خود پیشوای نیکان پس از خود باشد.»
    کاملا گیج شده بود،گفت:
    _باید با قرآن مطابقت بدم ببینم کدومش درسته،ولی حدیث دومی به نظر واقعی تر میاد.
    _ولی به نظر من هر دو تاش درسته.
    و او هم مات و مبهوت منتظر شنیدن دلائل دوستش ماند
    _ببین،تو به یه شاگرد کلاس اول نمی تونی معادله چند مجهولی بدی برات حل کنه،و از یک استاد ادبیات نمی تونی انتظارغلط املایی داشته باشی،دین هم شبیه همینه،هر کسی در جایگاه خودش عمل می کنه و پله پله جلو میره تا به جایی برسه که خودش دوست داره باشه.
    کمی فکر کرد و گفت:این حدیثها از چه کتابیه؟
    _اصول کافی جلد 3و4،اگه بخوای می تونم بهت قرض بدم،ولی باید کتابیو که گرفته بودی پس بیاری.
    _کدوم کتاب؟کی؟
    دوستش لبخندی زدو به آشپزخانه رفت و با ظرف میوه برگشت و گفت:
    _فکر میکنم درباره امانت داری بود،نه؟!
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  11. #43
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    " زیبا ترین ارزو "

    غول چراغ جادو به رسم همیشگی گفت : در خدمت گذاری حاظرم ارباب.
    غول با صدایی خسته و غم زده گفت : " حاضرم تا سه ارزوی شما را براورده سازم."
    اما غول خسته و دلشکسته بود , خسته از براورده کردن ارزوهای طمع ورزانه هزاران انسان که در طی سالیان متمادی او را پیدا کرده و با حرص و ولع سیری ناپذیر خواسته هایشان را از او طلبیده بودند , غول خسته بود از حسادتها و جهالتهای صاحبان قبلی خود , غول دلشکسته بود بخاطر دروغها و خیانتهایی که صاحبان قبلی در حق او مرتکب شده بودند . دهها بار به او وعده ازادی داده بودند ولی هیچ یک به ان عمل نکرده بودند . هیچکدام از انها از سر طمع و بینهایت طلبی حاظر به ارزوی ازادی غول در ارزوی سوم خویش نشده بودند .
    خستگی و نومیدی در چشمان غول موج میزد گرد پیری و گذشت سالیان دراز بر روی موهای اوهم نشسته بود , گذشت این سالها پوست اورا هم چینو چروک داده بود . سختی روزگار و گذشت ایام اورا هم به مانند چراغ جادو فرسوده و خموده کرده بود .
    غول سرش را پایین انداخت و با صدایی لرزان به پسر جوان گفت : " ارباب بفرمایید تا ارزوی شمارا براورده سازم " و بعد ساکت شد . سکوت تمام دشت را پر کرده بود . غول تنها صدای تپیدن قلب خود و خس خس نفسهایش را میشنید .
    غول باردیگر با چشمانی مضطرب به دهان پسر جوان خیره شد تا شاهد لب گشودن و براورده ساختن ارزوی ناممکن دیگری باشد .
    جوانک با چهره ای گشاده و معصوم , چشمانی شعف الود و خسته و لبخندی بر لب , رو به غول کرد و گفت : " تو ازادی " ..... غول در کمال ناباوری با چشمانی حیرت زده و گود رفته گفت : " ارباب لطفا تکرار کنید .
    جوان باردیگر با همان ظاهر معصوم و متبسم به او گفت : " آرزو میکنم تا تو ازاد شوی "
    غول انچه را که شنیده بود باور نمیکرد , زانوانش سست شده بودند , بدنش بی حس شده بود , عرق سردی بر رو ی پیشانی او نشسته بود , توان حرف زدن را از دست داده بود ; بدنش بر روی پاهایش سنگینی میکرد , به همین دلیل بر روی زانوانش به زمین افتاد و با تمام توانی که در وجود داشت فریاد زد : " ارباب از شما خواهش میکنم بار دیگر ارزوی خود را بازگو کنید " .
    جوانک برای بار سوم هم بدون حتی ذره ای تردید در چهره با صدایی ارام و دلنشین گفت : " تو ازادی " .
    این برای غول غیر قابل باور بود . حلقه اشکی که در چشمان او موج میزد تبدیل به قطره گشت و از چشمانش جاری شد . بغض نهفته در گلویش شکست و شروع به گریستن کرد و رو به جوان گفت : " اما شما " ............. جوانک صحبت او را قطع کرد و گفت : " اما من خدایی دارم که براورده کننده تمام نیازها و ارزوهای من است , من خدایی دارم که هر روز هزاران ارزوی مرا براورده میسازد , من خدایی دارم که خالق تمام ارزو های من است و خدایی که خود براورده کننده تمام انهاست . "
    جوانک این راگفت و رفت تا بازهم برای تهیه مایهتاج زندگی خود , مادر پیر و همسر جوانش خارو خاشاک جمع اوری کند .
    غول چراغ سر بر زمین نهاد و شروع به سجده خدایی را کرد که امروز جوانی را غول ارزو های او کرده بود .
    این زیبا ترین ارزو از غول بود .

    بر گرفته از نوشته های سینا
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  12. #44
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    ایمان واقعی ...

    روزیبازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب اوآتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارتهنگفتی به او وارد امده است .
    فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
    خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟
    او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
    مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
    مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  13. #45
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    عالم فروتن ...

    گویندکه زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیارپرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :
    این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :
    و این دانه گندم هم فلان عالم است !
    و شروع کرد به تعریف از خود .
    خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :
    آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم...
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  14. #46
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    به اندازه فاصله زانو تا زمين!
    روزي دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسيدند:
    " فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"

    استاد اندكي تامل كرد و گفت:
    "فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"

    آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل
    پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين
    نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در
    آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "

    دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به
    اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و
    همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."

    آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد
    دو جوان لبخندي زد و گفت:
    " وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.
    بعداز اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهيكائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حلپيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم
    فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن ايستاده است!"
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  15. #47
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    خواب
    اتوبوس از دور می آمد،با سرعت بستنیش را تمام کرد و سوار اتوبوس شد.پلکهایش سنگین بود و سوزش زخم روی قوزک پا،
    خوابش را می پراند.دختری هم که روبررویش نشسته بود با خنده های بلند افکارش را پراکنده می کرد.
    «خب،اگه یه کم داروی بی هوشی داشتم اول از همه این دخترو خوابش می کردم.یه کم آرامش براش بد نیست»
    همان موقع دخترک آشغالی را به بیرون پرت کرد و دوباره به خنده و صحبت با صدای بلند ادامه داد.
    «نه،نه،بیهوشش نمی کردم،از پنجره پرتش می کردم بیرون بره آشغالشو برداره بندازه توی سطل.»
    دختر ناگهان ساکت شد و به نقطه ای نامعلوم خیره ماند.
    «آشغالو پرت کردی بیرون حالا خیالت راحت شد؟»
    خانم دیگری با مهربانی نگاهش می کرد،او لبخندی زد و به سمت پنجره برگشت.هنوز قوزک پایش می سوخت.
    «اگه فقط یه کم داروی بیهوشی داشتم،می شد برای چند دقیقه همه رو خواب کرد.اون وقت با خیال راحت یه کم
    آب به مچ پام می زدم.»
    هوا رو به تاریکی می رفت و خیابانها شلوغتر می شد.
    «اِ.... بازم حراج کتاب،چه خوب که من تو اتوبوسم وگرنه دوباره یه کتاب می خریدم و خدا می دونه کی می خوندمش.
    خاموش روشن،ساندویچ پیتزا،خاموش روشن،ساندویچ پیتزا،من که آب دوغ خیار و به ساندویچ پیتزا ترجیح می دم.»
    اتوبوس به ایستگاه رسیده بود،بلیط را داد و یک راست به سمت آب میوه فروشی رفت.
    «خب الان دو تا کار می شه کرد،یا برم خونه یه فنجون قهوه بخورم یا یه لیوان آب هویج بخرم!»
    وقتی به خانه رسید لیوان خالی هنوز دستش بود وبا سر و صدای خواهرش فهمید که شب تولدش است.
    «منو بگو این همه نقشه کشیده بودم،ولی تا چند ساعت دیگه هم باید بیدار بمونم.»
    آن شب قبل از خواب مانند سال پیش چند جمله ای نوشت:
    فایلها را زیر و کرده ام
    نام دقیقم را نیافتم
    اما
    می دانم
    خواهم یافت.
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  16. #48
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    پرواز
    توپها به یک بار در اتاق رها شدند.به سختی توپها را جمع می کرد و بعد از چند ثانیه دوباره همه در اتاق پراکنده می شدند.یک
    لحظه ایستاد و اتاق را به دقت نگریست که پر بود از قفسه های خالی و توپهای رها.بعد از خالی شدن فضای اتاق از توپ
    توانست نوشته های روی دیوار را بخواند،«خلاء،دانش،اطمینان» «خلوص،دیدن،آرامش». پنجره ای که غبار گرفته بود
    باز کرد و طرحی از پرواز را روی دیوارها کشید.
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

صفحه 3 از 45 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جستجو و دسترسی سریع به سایت ها
    توسط HAMIDREZA در انجمن هك و امنيت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۷ خرداد ۸۷, ۲۰:۰۶
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۸ فروردین ۸۷, ۱۸:۴۳
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۶ مهر ۸۶, ۲۳:۴۲

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •