آخرين ارسالات انجمنها

+ پاسخ به موضوع
صفحه 26 از 26 نخستنخست ... 16 24 25 26
نمایش نتایج: از شماره 401 تا 415 , از مجموع 415

موضوع: داستانک

  1. #401
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    ترازوي کائنات
    مردي بسيار ثروتمند که از نزديکان امپراطور بود و در سرزمين مجاور ثروت کلاني داشت، از محبت و عشقي که رعايا ونزديکانش نسبت به شيوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همين خاطر روزي با خشم نزد شيوانا آمد و با لحن توهين آميزي خطاب به شيوانا گفت: آهاي پير معرفت! من با خودم يکي از رعيت هايم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق مي زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافي مي کني.

    شيوانا سر بلند کرد و نيم نگاهي به رعيت انداخت و سنگي از روي زمين برداشت و آن را در يک کفه ترازوي مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائين رفت و کفه ديگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقي محکم بر پاي رعيت وارد ساخت. فرياد رعيت شلاق خورده به آسمان رفت. هيچکس جرات اعتراض به فاميل امپراطور را نداشت و در نتيجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را ديد لبخندي زد و گفت: پس قبول داري که همه درس هاي تو بيهوده و بي ارزش است!

    هنوز سخنان مرد به پايان نرسيده بود که فريادي از بين همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمين سقوط کرده بود و پاي راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسيمه به سوي پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سريعاً به سراغ طبيب بروند.

    در فاصله زماني رسيدن طبيب، مرد ثروتمند به سوي شيوانا نيم نگاهي انداخت و با کمال حيرت ديد که رعيت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوي شيوانا رساند و سنگي از روي زمين برداشت و در کفه ديگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائين آمده، بالا رفت و کفه ديگر به سمت زمين آمد. مي گويند آن مرد ثروتمند ديگر به مدرسه شيوانا قدم نگذاشت.

  2. #402
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    گــریــه
    حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت.

    سبب گريهاش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه ميكنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.

    شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه ميكند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،

    گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و ميتوانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه ميكنم.

    بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانهاي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه ميكند. وقتي علت را پرسيدند

    گفت: هر كدام از شماها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم ميخوابم.

    مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

    ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه ميكرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.

    به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه ميكند، وقتي علت را پرسيدند

    گفت: بر جد غريبم گريه ميكنم و به شما هيچ ربطي ندارد

  3. #403
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    USE vs LOVE

    زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتومبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی انداخت.

    مرد ان چنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چندین بار محکم به پشت دست وی زد و بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با اچار پسرش را تنبیه کرده است.

    در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انگشت دست پسر قطع شد.
    وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید " پدر کی انگشتهای من درخواهند امد "

    ان مرد انقدر مغموم بود که هیچی نتوانست بگوید و به سمت اتومبیل برگشت و چندین لگد به ان زد.

    حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوی که پسرش بر روی ان انداخته بود نگاه میکرد پسرش نوشته بود " دوستت دارم پدر "

    روز بعد مرد خودکشی کرد.

  4. #404
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    دنیای کار نکردن
    بتازگی از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی می‫خوای چیکاره بشی؟
    نگاهم کرد وگفت که می‫خواد رئیس جمهور بشه.
    دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
    جواب داد:به مردم گرسنه و بی‫خانمان کمک می‫کنه.
    بهش گفتم: نمی‫تونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، می‫تونی از فردا بیای خونه‫ی من و چمنها رو بزنی، درختها رو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی.
    اونوقت من به تو ٥٠ دلارمی‫دم و تو رو می‫برم جایی که فقیرها هستن و تو می‫تونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا و خونه‫ی جدید خرج کنن.
    مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت: چرا همون بچه‫های فقیر رو نمی‫بری خونه‫ت تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟
    نگاهی بهش کردم و گفتم به دنیای سیاست خوش اومدی .....

  5. #405
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    به این میگن راننده تابع قانون !!!
    تو جاده پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه:
    چون از صبح اولین کسی هستی که کمربند ایمنی بستی برنده 58هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟
    مرد می گه:
    می رم گواهینامه می گیرم.
    زنش سریع می گه:
    جناب سروان این وقتی اکس می زنه پرت و پلا می گه.
    بچشون از اون پشت می گه:
    بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم؟
    یه صدا از صندوق عقب می یاد:
    از مرز رد شدیم یا نه؟

  6. #406
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    موضوع انشا: میکروفون، بلندگو
    ناهار آب گوشت داریم، مامانی با گوشکوب در حال کوبیدن نخود و لوبیا است، موضوع انشا رو به مامانی می گویم مامانی گوشکوب را نشانم می دهد و می گوید: کاربرد تریبون به مانند گوشکوب است با هر دو می توان له کرد، با گوشکوب نخود و لوبیا را و با میکروفون و تریبون شخصیت و حیثیت افراد را!
    بابابزرگ یک قاشق آبگوشت وارد دهانش می کند و می گوید: عروس! باز این غذات بی نمکه! البته تقصیر شما نیست، نمک های این دور رو زمونه دیگه شور نیست، نمک هم نمک های قدیم!، حتی طنزنویس ها هم دیگه به بانمکی سابق نیستند، راستش آن زمان ما میکروفون و بلندگو و این جور چیزا نبود، آدمها سوسول نبودند، اگه با کسی کاری داشتند نیازی نبود از بلندگو استفاده کنند، صداشون رو می انداختن ته گلوشون و عربده می زدند همه هم صداشون رو می شنیدن، من خودم جوونی هام یه بار بالای برج میلاد بودم و تشنه ام شد، از اون بالا اصغر آقا رو صدا زدم تا برام یه ایستک لیمو بیاره، اونهم از خیلی سریع یه مینیاتور دربست گرفت و اومد دم در برج میلاد و ایستک رو بهم رسوند!

    همه دور سفره چشماشون داشت از حدقه در می اومد، البته نه به خاطر اینکه بابابزرگ داشت خالی می بست بلکه به خاطر اینکه بابابزرگ تونست رکورد گفتن چهار دروغ در یک جمله اش رو بشکونه!

    بابایی هم گفت: اصولا تریبون ها انواع مختلفی دارند، و درجه ی آزادی افراد در بیان حرفهایشان در آنها متفاوت است، در حال حاضر چنین تریبون هایی وجود دارد: تریبون آزاد، تریبون شبه آزاد، تریبون مثلا آزاد و تریبون منطقه آزاد! ؛ البته یه جورایی تریبون تست جنبه ی افراد هم هست، بعضی ها بی جنبه هستند، وقتی یه تریبون به دستشون می افته یه حرفایی رو می زنند که خودشون هم معنی شون رو نمی دونن، پسرم تو هم مواظب باش وقتی میری انشات رو بخونی توش حرفی نزنی که خانم معلمتون ناراحت بشه!
    پیش داداشی می روم و از او در مورد میکروفون و بلندگو می پرسم، داداشی می گوید: برای اینکه بفهمی بلندگو چقدر مهم است یه لحظه تصور کن که اصلا بلندگو اختراع نشده است، چه اتفاقی می افتد؟!

    کمی فکر می کنم و میگویم: خب در آْن صورت سر ظهر می توانستیم راحت بخوابیم! ، داداشی می پرسد: چه ربطی داره؟!، من جواب می دهم: اگر بلندگو وجود نداشت سر ظهر میوه فروش ها با آن وانت هایشان مدام توی خیابون راه نمی افتادند و با صدای بلندگویشان مردم را سرظهر از خواب بیدار نمی کردند، و یا اینکه پسر همسایه مان دیگر نمی توانست با صدای بلند ضبطش ما را آزار دهد.
    داداشی کمی فکر کرد و گفت: البته اگر میکروفون اختراع نمی شد دیگر چیزی نبود که خواننده ها دستشان بگیرند و آواز بخوانند، و چون بلندگو هم نبود نمی توانستند کنسرت برگذار کنند که این خیلی بد است چون باعث می شد دیگر ساسی مانکنی هم وجود نداشته باشد!!
    پیش خواهر می روم و از او در مورد تریبون و بلندگو و میکروفون می پرسم، خواهر می گوید: هر سه اینها چیزهای خوبی هستند چون باعث اطلاع رسانی می شوند، اما حیف که بشریت از این عنصرها به نحو احسنت استفاده نمی کند و نمی داند این وسایل کاربردهای خوب دیگری هم می توانند داشته باشند.

    به خواهر می گویم: مثلا این وسایل چه کاربرد دیگری می توانند داشته باشند؟! خواهر آهی می کشد و می گوید: ای کاش فرهنگ سازی صورت می گرفت و یک عدد بلندگو بالای پشت بام می گذاشتیم و من از طریق آن بلندگو به تمام مردم شهر اعلام می کردم من قصد ادامه ی تحصیل ندارم

  7. #407
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    اعتراف به گناه
    کشیش یک کلیسا بعد از یه مدت میبینه کسانی که میان پیشش برای اعتراف به گناهانشون، معمولا خجالت میکشن و براشون سخته که به خیانتی که به همسرشون کردن اعتراف کنند،

    برای همین اعلام میکنه که از این به بعد هر کی میخواد بیاد به خیانت به همسر اعتراف کنه برای اینکه راحت تر باشه، به جای اینکه بگه خیانت کردم بگه زمین خوردم.

    ازاین موضوع سالها میگذره و کشیش پیر میشه و میمیره، کشیش بعدی که میاد بعد از یه مدت میره سراغ شهر دار و بهش میگه: من فکر کنم شما باید یه فکری به حال تعمیر خیابونهای محل بکنین، من از هر ۱۰۰ تا اعترافی که میگیرم ۹۰ تاشون همین اطراف یه جایی خوردن زمین.

    شهردار هم که دوزاریش میفته که قضیه چی بوده و هیچ کس جریان رو بهش نگفته از خنده روده بر میشه. کشیشه هم نگاهش میکنه وبعد میگه، هه هه هه حالا هی بخند ولی همین زن خودت هفتهای نیست که دست کم ۳ بار زمین نخوره...

  8. #408
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    ده فرمان
    در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند و سیاهی و تباهی به نهایت خود رسید .
    تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد !
    ده فرمان :
    1- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نکُشد .
    2- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تجاوز نکند .
    3- هیچ انسانی ، به انسان دیگر دروغ نگوید .
    4- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تهمت نزند .
    5- هیچ انسانی ، از انسان دیگر غیبت نکند .
    6- هیچ انسانی ، مال انسان دیگر را نخورد .
    7- هیچ انسانی ، به انسان دیگر زور نگوید .
    8- هیچ انسانی ، بر انسان دیگر برتری نجوید .
    9- هیچ انسانی ، در کار انسان دیگر تجسس نکند .
    10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد !
    پس از آن
    سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت ،
    تا اینکه روزی شیطان ، چاره ای اندیشید .
    او گفت : ای دوستان ، کلمه ای یافته ام که بسیار از او بیزارم
    اما
    به زودی با افزودن تنها همین یک کلمه به ده فرمان ، همه چیز را به سود خودمان ، تغییر خواهم داد
    و ده فرمان چنین شد :
    1- هیچ انسانی ، انسان مؤمن دیگر را نکُشد .
    2- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تجاوز نکند .
    3- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر دروغ نگوید .
    4- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تهمت نزند .
    5- هیچ انسانی ، از انسان مؤمن دیگر غیبت نکند .
    6- هیچ انسانی ، مال انسان مؤمن دیگر را نخورد .
    7- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر زور نگوید .
    8- هیچ انسانی ، بر انسان مؤمن دیگر برتری نجوید .
    9- هیچ انسانی ، در کار انسان مؤمن دیگر تجسس نکند .
    10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد ! مگر اینکه بسیار مؤمن باشد !
    و اینک ای دوستان
    به سوی انسانها بروید و به وسوسه بپردازید
    و کاری کنید که هیچ کس ، هیچ کس را مؤمن نپندارد ، جز آنان که از دنیا رفته اند !

  9. #409
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    روزی مردی داخل چاهی افتاد وبسیار دردش امد یک روحانی او رادید وگفت:حتماً گناهی انجام داده ای.یک دانشمندعمق چاه ورطوبت خاک را اندازه گرفت.یک روز نامه نگار در مورد دردهایش با اومصاحبه کرد.یک یوگیست به او گفت:این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارد.یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت.یک پرستار کنار چاه ایستادو با او گریه کرد.یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند.یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که:خواستن توانستن است. یک فرد خوشبین به او گفت:ممکن بود یکی از پاهاتو بشکنی .سپس فرد بیسوادی گذشت ودست او را گرفت واو را از چاه بیرون آورد.

  10. #410
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    ماجرای سه تا زن انگلیسی،فرانسوی و ایرانی …

    سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن.

    زن فرانسوی گفت:

    به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه … خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!

    روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .

    روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

    زن انگلیسی گفت:

    من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار.

    روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم

    لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.

    زن ایرانی گفت :

    من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم

    اما روز اول چیزی ندیدم

    روز دوم هم چیزی ندیدم

    روز سوم هم چیزی ندیدم

    شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم

  11. #411
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    عشق یعنی...
    روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت:
    عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیكویی داشته باشم؟
    استاد مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه میبینی؟
    مرد گفت: آدمهایی كه میآیند و میروند و گدای كوری كه در خیابان صدقه میگیرد.
    سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اكنون چه میبینی؟
    مرد گفت: فقط خودم را میبینم.
    استاد گفت: اكنون دیگران را نمیتوانی ببینی.
    آینه و شیشه هر دو از یك ماده اولیه ساخته شدهاند،
    اما آینه لایه نازكی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمیبینی.
    خوب فكر كن!
    وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را میبیند و به آنها احساس محبت میكند،
    اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده میشود، تنها خودش را میبیند.
    اكنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقرهای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و همه را دوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا .
    آنگاه خواهی دانست كه" عشق یعنی دوست داشتن دیگران...

  12. #412
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    چون یک راه بیشتر نیست

    بر اثر ریزش باران بخشی از جاده ورودی دهکده شسته شده بود و مردم برای عبور و مرور با زحمت مواجه شده بودند. کدخدای ده برای اینکه موقتا مشکل را حل کند چند تنه درخت بزرگ را روی قسمت خراب جاده انداخت و آنها را با طناب بست و از مردم خواست تا با احتیاط و البته با ترس و زحمت زیاد از روی تنه ها عبور کنند. مردم هم که چاره ای نداشتند با دلهره و سختی و عذاب فراوان از این راه نیمه کاره و خطرناک عبور می کردند و چیزی نمی گفتند.
    شیوانا به محض اطلاع از این اتفاق شاگردان مدرسه و اهالی را دور خود جمع کرد و جاده ای جدید و مقاوم تر را در سمتی دیگر از دهکده با سنگ و ساروج درست کرد. چند هفته بعد که جاده جدید درست شد مردم راحت و بی دردسر از جاده جدید رفت و آمد کردند. کدخدا که شاهد سختی کار و زحمت شدید شیوانا و اهالی مدرسه و داوطلبین دهکده بود نزدیک شیوانا آمد و با طعنه پرسید: " من نمی دانم چرا شما همیشه راه سخت را انتخاب می کنی!؟
    شیوانا نگاهش را پرسشگرانه به چهره کدخدا دوخت و گفت:" چرا فکر می کنی که من هم مثل تو دو تا راه می بینم!؟ برای مشکلی که اتفاق افتاد یک راه بیشتر وجود نداشت و آن هم در حال حاضر همین راه سنگی بود. من راه دومی ندیدم که به قول تو ساده تر باشد و سختی کمتری داشته باشد! در واقع این منم که در حیرتم چرا تو همیشه اصرار داری راه اشتباه را انتخاب کنی و بعد اسمش را راه ساده بگذاری!؟ راه ساده که راه نیست!!؟ راه حل همیشه باید اساسی باشد و راه چاره اساسی هم هیچوقت ساده نیست و زحمت و هزینه می طلبد."

  13. #413
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    مورچه اخراجی

    مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کردبا خوشحالی به میزان زیادی تولید می کرد
    رئیسش که یک شیر بود، ازاینکه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود
    بنابر این بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار بالایی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد
    اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بود
    او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت
    عنکبوتی هم مدیریت بایگانی و تماسهای تلفنی را بر عهده گرفت

    شیر از گزارشات سوسک لذت می برد و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف می کند تهیه نموده که با آن بشود روندها را تجزیه تحلیل کند او می توانست از این نمودارها در گزارشاتی که به هیات مدیره می داد استفاده کند
    بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت لیزری بخرد
    او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد

    مورچه که زمانی بسیار بهره ور و راحت بود، از این حذ افراطی کاغذ بازی و جلساتی که بیشترین وقتش را هدر می داد متنفر بود
    شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی که مورچه در آن کار می کرد معرفی کند
    این سمت به جیر جیرک داده شد.

    اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود این مسئول جدید یعنی جیر جیرک هم به یک عدد کامپیوتر و یک دستیار شخصی که از واحد قبلی اش آورده بود، به منظور کمک به برنامه بهینه سازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد

    اکنون واحدی که مورچه در آن کار می کرد به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ کسی در آن جا نمی خندید و همه ناراحت بودند
    در این زمان بود که جیر جیرک، رئیس یعنی شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه سنجش شرایط محیطی وجود دارد
    با مرور هزینه هایی که برای اداره واحد مورچه می شد،
    شیر فهمید که بهره وری بسیار کمتر از گذشته شده است

    بنابر این او جغد که مشاوری شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود
    جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد،
    نتیجه نهایی این بود: تعداد کارکنان زیاد است

    حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟
    مسلماً مورچه؛ چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت

  14. #414
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    Re: داستانک


    داستان زندگی
    اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
    هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

    اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

    اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

    اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

    من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

    زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

    بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

    اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

    این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

    خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.


    اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

    وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
    به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.



    مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
    هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
    پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

    جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

    نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

    روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

    متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
    برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

    روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

    این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

    روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

    من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
    و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
    همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

    من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,

    درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

    انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
    من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.


    اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.


    "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

    اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
    من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

    به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

    زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
    زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود


    نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

    من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.


    من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
    یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
    دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
    و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم : از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

  15. #415
    HRG
    HRG آنلاین نیست.
    کاربر ویژه HRG HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    نوشته ها
    5,784
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 6 در 5 پست

    شراب فروش مومن و مومنان بی ایمان!

    سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.

    ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که ...

    رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.

    ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.

    اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید.

    صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست.

    ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند .

    قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟!سخن هر دو را شنیدم؛

    یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند

    وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد...

    منبع : داستانک

+ پاسخ به موضوع
صفحه 26 از 26 نخستنخست ... 16 24 25 26

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کاربران خواننده این موضوع : 1

فعالیت :(نمایش - خوانندگان)

  1. HRG

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید