صفحه 2 از 45 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 17 تا 32 , از مجموع 705

موضوع: داستانک

  1. #17
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    مارها قورباغهها را می خوردند و قورباغهها غمگین بودند

    قورباغهها به لك لكها شكایت كردند

    لك لكها مارها را خوردند و قورباغهها شادمان شدند

    لك لكها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغهها

    قورباغهها دچار اختلاف دیدگاه شدند

    عده ای از آنها با لك لكها كنار آمدند و عدهای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

    مارها باز گشتند و همپای لك لكها شروع به خوردن قورباغهها كردند

    حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند كه برای خورده شدن به دنیا می آیند

    تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است

    اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !

  2. #18
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
    امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

    معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

    معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

    معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

    معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

    خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

    خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

    پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

    يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

    شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

    چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

    چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

    ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

    تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

    خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

    بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است

  3. #19
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    تا اوج نااميدي
    روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
    به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
    به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
    او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
    پاسخ دادم : بلی.
    خداوندفرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبتنمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سراز خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از اوقطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیرهكننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها رارها نكردم.
    در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
    درسال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك وكوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
    5 سالطول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كهبامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم میكردند.
    خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تودرگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكممی ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها رارها نكردم.
    هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاهمتفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تونیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
    از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
    در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
    جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
    گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
    ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
    پس هرگز نا امید نشو !


    آنچهامروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندندیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملالهای طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برایتغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریتشما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستناست ...

    پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها ورنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمهشکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی رادوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا وفردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا ترشود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره ازمراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ...

  4. #20
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    يک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
    مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید
    برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است
    من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید
    بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد
    این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد
    گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میدهم این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازى کندبرنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است»؟
    مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس دادحالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا»؟
    برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد
    آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد
    باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد
    سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت
    و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
    بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او دادمهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابدبرنامهنویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟
    مهندس بدون اینکه حرفی بزند 5 دلار به او داد!!!
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  5. #21
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    هدیه ای پر از محبت
    (یك داستان واقعی)
    یهروز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلویکشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

    کشیشبا نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علترا حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او درکلاس کانون شادی پیدا کرد.

    دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بودبی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدنخداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

    چند سال بعد گذشت تا اینكه آندختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد.والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود،تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

    درحینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیدهو رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال هایدور ریخته شده پیدا کرده باشد.

    داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجودداشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک بهکلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تریبتوانند به کانون شادی بیایند."

    این پول تمام مبلغی بود که آن دخترتوانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمعکند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چهکند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبرایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهایمردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانندکلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

    یکروزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلالمعاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کردکه هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها تواناییخرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت بهکلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پولهم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

    در عرض پنج سال هدیه آندختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادیبود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را بهبار آورد.


    وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای TempleBaptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاهTemple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانونشادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به اینهدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیطباقی نماند.

    در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورتزیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمعشده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آنکشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" استبه چشم می خورد.

    این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت استكه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ...بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم ...

    كاش همه بتونيم دلي به بزرگي، پاكي و روشني دل اين دختركوچولو داشته باشيم...

  6. #22
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    شیوانا در زمینی مشغول کاشتن نهال بود. یکی از اهالی دهکده نزد او آمد و با حالتی هراسان و بیمناک به شیوانا نزدیک شد و به آهستگی گفت: " استاد! رازی دارم که باید برزبان آورم! می خواهم آن را برای شما بگویم! فقط باید قول بدهید که آن راز را به شخص دیگری نگوئید و همین جا آن را فراموش کنید."شیوانا به چشمان مرد خیره شد و گفت: " مطمئن باش به محض اینکه پایم به مدرسه باز شود راز تو را برای همه خواهم گفت!"مرد متعجب و حیرت زده پرسید:" برای چه استاد! شما چه دشمنی با من دارید! من گمان می کردم شیوانا رازدارترین مرد این دیار است و شما می گوئید که تا شب صبر نخواهید کرد و راز مرا نزد همگان برملاخواهید ساخت!؟"شیوانا گفت:" بله! چون وقتی تو نتوانی راز خودت را در سینه خودت نگه داری! چطور انتظار داری که دیگران راز تو را که متعلق به خودشان نیست در دل نگاه دارند و افشا نکنند. اگر راز تو واقعا راز است پس آن را در دل خود نگاه دار و به هیچکس برای گفتن آن اعتماد نکن! من به تو می گویم که برای نگهداری راز تو از تو محکم تر نیستم و تا شب نشده راز تو را افشا خواهم کرد و به همین خاطر برو و شخص دیگری را برای نگاهداری راز پنهان خودت پیدا کن!"
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  7. #23
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند.
    یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟"
    شیوانا به رهگذر گفت:" من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم !"
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  8. #24
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
    پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
    سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  9. #25
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک


    الکساندر فلمینگ (داستان پنی سیلین)
    کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
    پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
    روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد. مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی. کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگيرم. در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشرافزاده پرسيد: پسر شماست؟
    کشاورز با افتخار جواب داد: بله
    با هم معامله میکنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
    پسر فارمر فلمينگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
    سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
    چه چيزی نجاتش داد؟ پنیسیلین
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  10. #26
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    روزی عیسی (ع) در مناجات گفت: خداوندا! دوستی از دوستان خود به من بنما. در ساعت جواب آمد: ای عیسی! در فلان بیابان رو که آنجا ما را دوستی است او را دریاب. چون عیسی (ع) این ندا شنید، رو به بیابان نهاد و رفت. زنی را دید که نه چشم داشت و نه دست و نه پا، افتاده، مور و مگس بر وی جمع آمده و آن زن، ورد زبانش بود. عیسی (ع) گوید: چون آن زن را بدان طریق بدیدم و این کلمات از وی شنیدم، متعجب شدم، پیش رفتم و بدان زن سلام کردم. گفت: علیک السلام یا روح الله. گفتم: ای زن! تو هرگز مرا ندیده ای، چه دانستی که من عیسی ام؟ زن گفت: آن دوست که تو را به من راه نمود، مرا معلوم کرد. گفتم: ای زن! تو را نه چشم، نه دست و نه پا. اندام تو تباه شده، کدام نعمت خدا را شکر می کنی؟ گفت: الحمدلله، دلی دارم ذاکر و زبانی دارم شاکر و تنی دارم صابر و خدا را به یگانگی یاد می کنم که هر چه آلات معصیت بود، از من حق تعالی برداشت؛ اگر چشم داشتمی به نامحرم نگاه کردمی و اگر دست داشتم لقمه ی حرام خوردم و اگر پا داشتم از پی لذات و شهوات می رفتم. این نعمت که حق تعالی به من داده، به هیچ کس نداده.
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  11. #27
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    «اگر من به زبان انسان ها و فرشتگان سخن بگویم،اما عشق و محبت نداشته باشم،طبلی پر هیاهو یا سنجی پر سروصدایم.واگر قدرت پیشگویی داشته باشم و همه رمزها و رازها و همه دانش هارا درک کنم،و اگر از چنان ایمانی برخوردار باشم که کوهها را جابجا کنم ،اما عشق و محبت نداشته باشم ،هیچ نیستم.اگر تمام اموالم را ببخشم،واگر بدنم را به آتش بسپارم،اما عشق و محبت نداشته باشم،هیچ نصیبی نمیبرم.محبت شکیبا و مهربان است؛محبت حسود یا خود ستا نیست؛خود پسند یا گستاخ نیست........محبت همه چیز را میپذیرد،همه چیز را باور میکند،به همه چیز امید میبندد،همه چیز را تاب می آورد........
    زمانی که کودک بودم،کودکانه سخن میگفتم،کودکانه می اندیشیدم،کودکانه استدلال میکردم؛آن گاه که مرد شدم ،از راه و روش کودکانه دست کشیدم .اکنون در آینه تار میبینم،اما بعدها رو در رو .اکنون تا حدی میدانم؛اما بعدها کاملا درک خواهم کرد،درست همان زمان که کاملا درک شده باشم.
    پس ایمان،امید،وعشق،هرسه ماندگارند؛اما عشق بزرگترین آنهاست»

    [از نامه های پولس،رساله کورنتیان اول(1\13-13)]
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  12. #28
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
    كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
    آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
    نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
    دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
    آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

  13. #29
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود رابه او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است. چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند؟
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  14. #30
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى



    از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود



    !
    از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين



    چند تارو بگيرى؟
    مكزيكى: مدت خيلى كمى



    !
    آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا



    بيشتر ماهى گيرت بياد؟
    مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام



    كافيه



    !
    آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
    مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم



    ! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچههام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو



    دهكده مىچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با



    اين نوع زندگى



    !
    آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد



    بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون



    چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى



    دارى



    !
    مكزيكى: خب! بعدش چى؟
    آمريكايى: بجاى اينكه ماهىهارو به واسطه بفروشى



    اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه



    راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى



    مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى



    مهمتر هم ميزنى



    ...
    مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
    آمريكايى: پانزده



    تا بيست سال



    !
    مکزيكى: اما بعدش چى آقا؟[/RIGHT ALIGN]


    آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى



    !
    مكزيكى : خب بعدش چى؟اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره



    ! ميليونها دلار؟؟؟ آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات



    بازى كنى با زنت خوش باشى

    ، برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  15. #31
    کاربر ویژه hamid192 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۱۸
    نوشته ها
    9,840
    سپاس ها
    13
    سپاس شده 84 در 80 پست

    Re: داستانک

    از قديم گفتند كه يارو عجب چرچيليه ها

    اين چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.
    نانسى آستور (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوهتان زهر مىريختم.
    چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم مىخوردمش!
    ------------ --------- --------- --------- --------
    در مجلس عيش حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مىکرد و مىخنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
    (در شرايطى که صداش توجه دور و برىها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد!
    چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مىزد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:
    خانم �. (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد! مستى من تا فردا صبح مىپره، مىخوام ببينم تو چه غلطى مىکنى ..!
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]� -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] -+- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]/

  16. #32
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: داستانک

    جستجوی کمال


    قطعه یی را گم کرده بود و دل آزرده
    پس عزم جست و جو کرد، برای یافتن قسمت گم شده اش.
    و همانطور که می غلتید و پیش می رفت
    آوازی این چنین می خواند:
    گم شده ام را می جویم...
    گم شده ام را می جویم...
    به هر جا سر می کشم تا گم شده ام را بیابم.
    گاه از شدت گرمای آفتاب می پخت
    اما بعد باران خنک می بارید.
    و گاه از سرمای برف یخ می زد
    اما آفتاب مهربان سر می رسید و گرمی اش را به او می بخشید.
    و از آنجا که یک قطعه اش گمشده بود نمی توانست تند و پرشتاب بغلتد.
    برای همین می ایستاد تا با کرمی، گپی بزند.
    یا گلی را بو کند.
    و گاه از کنار خاله سوسکه می گذشت و گاه خاله سوسکه از کنار او می گذشت.
    و این بهترین لحظه های زندگی اش بود.
    و همین طور رفت و رفت، از فراز اقیانوسها آوازخوانان:
    " در جستجوی قطعه گم شده ام هستم..."
    از فراز خشکی ها و دریاها آوازخوانان:
    " زانوهایم را قوت بخش و بال هایم را قدرت،
    در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. "
    گذشت از میان باتلاق ها و بیشه ها
    از فراز کوهساران
    و از دامنه کوهستان ها
    تا این که یک روز،
    آوازخوانان:
    " یافتم قطعه گم شده ام را
    یافتم قطعه گم شده ام را
    زانوهایم پرتوان، بالهایم پرکشان
    یافتم قطعه گم... "
    اما آن قطعه بسیار کوچک بود.
    و این قطعه دیگر خیلی خیلی بزرگ بود.
    کمی هم چهارگوش بود.
    یک بار خیال کرد
    پیدا کرده است
    قطعه ای را که دنبالش می گشت
    اما درست و حسابی جا نیفتاد.
    و آن را به کناری انداخت.
    بار دیگر که با قطعه ای برخورد کرد
    و او خود به خود شکست
    باز هم غلتید و رفت و رفت
    ماجراهایی داشت
    در حفره ای افتاد
    و محکم با یک دیوار سنگی برخورد کرد
    آن وقت یک روز رسید
    به یک قطعه دیگر که به نظرش رسید
    حسابی جفت و جور اوست.
    به او گفت: سلام
    قطعه گفت: سلام
    "تو قطعه گم شده کسی هستی؟"
    "تا آن جا که می دانم ، نه"
    "خوب، می خواهی برای خودت باشی..."
    "بدم نمی آید با کسی باشم ولی هنوز مال خودم هستم."
    "دوست داری مال من باشی."
    "بدم نمی آید."
    "شاید با هم جفت و جور نشویم؟"
    "امتحان می کنیم."
    آهان؟
    سرانجام و سرانجام
    به سختی جفت و جور شد
    غلت زنان پیش رفت
    و چون حالا دیگر
    کامل بود
    تندتر می غلتید
    و پرشتاب تر و پر شتاب تر از گذشته
    و پرشتاب تر از هر زمان دیگری بود
    آن قدر تند و با شتاب که نمی توانست بایستد
    بایستد و با کرم گپی بزند.
    یا بایستد و گلی را بو کند
    و پرشتاب تر از آن بود که پروانه بر رویش بنشیند
    نمی توانست ترانه شاد خود را بخواند
    پی....دا کرد....ه ام ق...طع...ه....
    یافت...م ق...طع...ه....
    حالا که کامل شده بود
    دیگر ترانه ای سر نمی داد
    تا ناگهان دوباره در حفره ای افتاد
    و محکم با یک دیوار سنگی برخورد کرد
    از غلتیدن و چرخیدن باز ماند.
    با خودش فکر کرد: آها، چه شد که اینجوری شد؟
    و آن وقت قطعه پیدا شده را به کناری گذاشت
    و آرام و آرام غلتید و دور شد
    با پروانه ها همنشین شدو به گل ها سلام کرد
    با کرم گپی زد
    به باران و آفتاب سلام کرد
    دوباره همان طور که می غلتید ترانه اش را خواند
    گم شده ام را...

    منبع : [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

صفحه 2 از 45 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جستجو و دسترسی سریع به سایت ها
    توسط HAMIDREZA در انجمن هك و امنيت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۷ خرداد ۸۷, ۲۰:۰۶
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۸ فروردین ۸۷, ۱۸:۴۳
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۶ مهر ۸۶, ۲۳:۴۲

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •