افلاطون در رساله تیمائوس به توصیف جهان طبیعی و فیزیكی می پردازد. درتوصیفات افلاطون، آنچه چشمگیر است (و شاید متأثر از فیثاغوریان) میل بهریاضیاتی كردن همه چیز است....

افلاطون در رساله تیمائوس بهتوصیف جهان طبیعی و فیزیكی می پردازد. در توصیفات افلاطون، آنچه چشمگیراست (و شاید متأثر از فیثاغوریان) میل به ریاضیاتی كردن همه چیز است، بهعلاوه ارسطو می گوید: افلاطون قائل به این بود كه:
▪صور، اعدادند
▪ اشیاء به سبب بهره مندی از اعداد موجودند.
▪ اعداد مركبند از واحد و «بزرگ و كوچك» و یا «دوی نامتعین» (به جای محدود و نامحدود فیثاغوری)
▪ ریاضیات وضع واسطه ای میان «صور» و اشیاء دارند.
همچنیناو قائل بود كه حركات پیچ پیچ اجرام آسمانی با قانون ریاضی مطابق است ونظم در اجسام طبیعی، قابل بیان به نحو ریاضی اند. هرچند گرایش تام و تمامبه ریاضی كردن همه چیز را امری ناموفق، ازسوی افلاطون دانسته اند. لكنآنچه در این كوشش برای ما، مهم است، این است كه آیا وی با عقلانی كردنواقعیت و بخصوص طبیعت محسوس، از طریق ریاضیاتی كردن آن، به سوی نوعی ماشینگرایی قدم برنمی دارد؟ عجیب می نماید كه كسی كه درباره عروج به زیباییمطلقش تحت الهام از ارس در رساله میهمانی سخن می گوید، چنین رأیی را قائلشود. آیا باید بر آن شد كه در تمام رساله های دیگر، سقراط حقیقتاً بهعنوان سقراط سخن نگفته است و اكنون در تیمائوس، افلاطون، آرای خود را بیانداشته است؟
آیا انتساب صور به اعداد آنها را از جایگاه رفیعشان به سوی یك دستگاه ماشینی تنزل نمی دهد؟
هرچندبه نظر می رسد از سویی با ریاضیاتی شدن جهان طبیعی و جهان مثل و تبدیل آنبه جهان قوانین معقول، افلاطون به سوی ماشینی كردن جهان پیش می رود و ازسوی دیگر و در مقابل این رأی گفته شده است كه از قضا ریاضیاتی كردن طبیعت،اعتلای آن است. گاهی نیز شاهد این امر كه این اصالت ریاضیات با عروج بهزیبایی مطلق ناسازگار نیست، از فیثاغوریان و گرایش همزمان آنان بهریاضیاتی كردن همه چیز و درعین حال عرفان مداری آنان سخن به میان آمدهاست.۱
ازسوی دیگر می دانیم كه اشكال، اعداد و اسرار مربوط بدانها نزدحكما و عرفای اسلامی جایگاهی ویژه داشته است و محاسبات، مربوط به جداولخاص علوم غریبه نیز مثالی دیگر از این امر می تواند باشد.
آیا در اینگونه عقاید و آرا نیز می توان سؤال پیشین را پرسید؟ آیا اینكه اعداد،«اصل» اشیاء و موجودات، پنداشته شوند، می تواند ترس از ماشین شدن طبیعت رادر دیدگاه قائلان به قول مذكور برای ما ایجاد نماید؟
پاسخ چنین پرسشیمنفی به نظر می رسد. اما تفاوت چنین اصالت ریاضیاتی با اصالت ریاضیات علومجدید (و به عنوان مثال بسیار ناب آن، اصالت ریاضیات دكارت) چیست؟
دكارتنیز قائل به اصالت ریاضی بود و می خواست كه عالم و آدم را با روابط ریاضیبسنجد و توصیف كند. او در پی تحقق یك «ریاضیات عمومی» بود كه شاید بشودتمام معرفت را با آن توصیف كرد. ۲ اوج هنر دكارت در تلاش برای تبیینریاضیاتی از جهان را باید در هندسه تحلیلی او جست وجو كرد. هندسه تحلیلی،ابزاری است كه دكارت به وسیله آن اعداد را به جهان جسمانی نسبت می دهد.تنها با ظهور چنین ابزاری است كه ما توانایی می یابیم تا برای جهان جسمانیپیرامون خود، معادله بنویسیم. دكارت مانند فیثاغورث، هندسه را واسطهارتباط جهان با اعداد، قرار می دهد. او در دستگاه مختصات هندسی اش، اعدادرا با نقطه هایی متساوی الفاصله روی محورهای ممتد، متناظر می كند و جهانرا درون این دستگاه قرار می دهد و از طریق تناظری كه برقرار می كند برایهر نقطه از عالم جسمانی، یك زوج ترتیبی از اعداد را درنظر می گیرد.
بهاین ترتیب، مختصات یكه ای برای هر نقطه پیدامی شود. وقتی این اختراع دكارترا در كنار رأی فلسفی اش قرار می دهیم، در می یابیم كه در نظر وی از آنجاكه جسم بودن، همان ممتدبودن است،۳ تمام جهان جسمانی، قابل تحلیل به وسیلهمعادلات عددی خواهد بود. ثنویت دكارتی موجب آن می شود كه وی در استفاده ازاین روش تحلیل جهان مادی كاملاً فارغ البال باشد و حتی در استفاده از آندر توصیف بدن انسان و حركات اجزای آن نیز تردید به خود راه ندهد. چنانكهقصد كرده بود، حركت قلب را با مبادلات گرمایی درآن توضیح دهد. ۴
دراینجا با تصویری از ماشینی كردن تام جهان روبروییم و یقیناً این از توصیفریاضیاتی جهان به وسیله دكارت ناشی شده است. همین روند و ادامه همینتلاشها است (كما اینكه قبل از دكارت در گالیله و كپرنیك و... این روحیهحكم است) كه منجر به فیزیك نیوتنی و اكنون فیزیك جدید شده است. اما تفاوتدركجاست؟ چرا به نظر می رسد، نزد فیثاغوریان و صوفیان و حكمای متأثر ازفیثاغوریان، ریاضیات نوعی آمیزش با عرفان دارد و طبیعت را بالا می برد ونزد دكارت گرایش به ریاضیات جهان را ناسوتی می كند؟ و چرا در افلاطون هردووجه دیده می شود؟
به نظرمی رسد پاسخ این پرسشها را می بایست در مفهوممعادله جست وجو كرد. فیثاغوریان هرگز معادله ریاضی برای جهان ننوشتند.صوفیه و عرفا و حكمای بعد از آنها نیز. افلاطون نیز گویا چنین است. اما باآنها یك تفاوت كوچك دارد. او می گوید كه می توان نظم اشیاءطبیعی و نیزحركت پیچ در پیچ اجرام آسمانی را به زبان ریاضی آورد. آنچنان كهفیثاغوریان نظم مسموعات و نغمات را به زبان ریاضی برگرداندند (پس معادلهنوشته اند!) و واضح است كه نگاشتن نظم طبیعت به زبان ریاضی، چیزی جزمعادله نیست (هرچند در شمایل معادلات امروزی نباشد، آنچنان كه از آن دكارتنیز كاملاً امروزی نبود). معادله جهان را توصیف می كند و خبر از چگونگیعالم می دهد، اما نزد فیثاغوریان، اعداد، ماهیت موجوداتند و حقیقت آنان رابیان می كنند. آنها اعداد را «اصل» اشیاء و به طور كلی موجودات میدانستند، (افلاطون نیز تلاش داشت چنین كند) همانگونه كه متفكران ایونی پیشاز آنان، آب و هوا و نامتعین و عقل را منشأ هستی شمرده بودند. با این حسابباید گفت فیثاغوریان درباره موسیقی اشتباه می كردند كه گمان می كردندماهیت عددی آن را كشف كرده اند. (شاید ما هم در اشتباهیم كه گمان می كنیمرابطه عددی و سمعی موسیقی، تنها تناظر است!) ولی به هرطریق، شك نمی توانكرد كه برای آنها آنچه از عدد بیش از هرچیز اهمیت داشته، این بوده كه آنهاچیستی موجوداتند. ولی برای دكارت اعداد، ماهیت امتداد نیستند. ما تنهااعداد را با امتداد متناظر می كنیم تا بتوانیم برای حركات و سكنات جسمانیمعادله بنویسم.
افلاطون نیز، هم از چگونگی سخن گفته و هم از چیستی و میخواسته هردو را با ریاضیات پاسخ دهد. اولی به نظر ماشینی كردن جهان می رسدو دومی اعتلا دادن آن.
سخن دقیقتر در این باب را باید اینگونه بیان كردكه همه چیز در عطف توجه به چگونگی در جهان و در آوردن آن به هیأت ریاضیاتنیست كه دیدگاه طبیعیات جدید را ناسوتی كرده است. درحقیقت مسأله اصلی،تبدیل جهان و كل موجودات به واقعیت است. مراد ازواقعیت، همین جهان محسوسیاست كه نزدیك دستان ماست. وقتی سؤال از ماهیت را حذف كنیم و یا پاسخ آن رابه خاصیتی واقعی حواله دهیم، چنین اتفاقی می افتد. در این صورت ورایواقعیت، هیچ باطنی نخواهدبود و واقعیت، به خودی خود، قابل توصیف و تحلیلاست. (این مقام از آنچه افلاطون در آن اندیشه می كرد، به كلی دور است).این مهم را دكارت از طریق حواله دادن ماهیت جسم به امری واقعی یعنی امتدادانجام داد، هرچند برخی معتقدند كه دكارت امتداد را جوهر جسم نمی دانستبلكه آن را صفت اساسی آن تصور می كرد. این درست نقطه مقابل تفكر ایونی وبخصوص فیثاغوری (و همچنین افلاطونی) است. فیثاغوریان در پشت دنیای محسوس،درپی حقیقتی بودند كه آن را در اعداد جستند.
حركت دیگری كه به اینواقعی كردن جهان مدد می رسانید، واقعی كردن ازطریق مفهوم جرم بود. طرحهندسی دكارت برای توصیف عالم ناكام ماند (او در حقیقت با تصور ممتد بهعنوان جسم، مكان را با جسم یكی فرض كرد و شاید این یكی از دلایلی باشد كهاو تمام جهان را پرمی داند)، ۵ زیرا مفهوم حركت نیز كه او علاوه بر امتدادبرای ماده فرض كرده بود هنوز كافی نبود.
سالیانی پس از دكارت، نیوتنبود كه نخست بار توانست آنچه در دل دكارت می گذشت را به واقعیت فراخواند.او برای این كار به مفهوم جرم و نیرو نیاز داشت، اما جرم را وی جوهری ورایدریافت محسوس ما اعلام نكرد، بلكه آن را برحسب كیفیات آشنای آن روزگارتبیین نمود (نخستین بار آن را برحسب چگالی و وزن بیان كرد). ۶ حتی آغازپروژه نسبیت انیشتین را باید در شكست برنامه دكارت برای تحلیل همه چیزعالم جسمانی به امر ممتد جست وجو كرد، چه انیشتین فقط فرض كرد كه نور برایانتشارش نیاز به هیچ محیط مادی ای ندارد. ازجمله « اتر » كه دكارت، نیوتنو فیزیكدانان زمان انیشتین عدم وجود آن را اساساً نمی توانستند تصور كنند.اتر همان ماده لطیفی است كه تمام جهان را پركرده است. به این ترتیب میتوان دید كه درحالی كه صوفیه، عرفا و حكما چه در قرون وسطی و چه در زمانیونان باستان در پی چیستی جهان بوده اند (ازجمله فیثاغوریان) عالمان علومتجربی جدید پس از «رنسانس» درپی بیانی از جهان بودند كه «محاسبه پذیر»باشد.
از این جهت می توان دریافت كه تكنولوژیك بودن، ذات و فصل علومجدید است، برخلاف آنكه گمان می رود كه «تكنولوژی» تنها كاربرد فرعی علومیاست كه معطوف به حقیقتند.

منبع:
علی عبدحق
پی نوشت:
۱- تاریخ فلسفه، فردریك كاپلستون، ص۲۲۴-۲۲۸
۲- تاریخ فلسفه، فردریك كاپلستون. ج۴ صص ۹۰-۹۴
۳- همان صص ۱۵۲-۱۵۳
۴- فلسفه علم، كاپالدی، ص ۱۹۱
۵- ر. ك دكارت، تام سورل، ترجمه معصومی همدانی صص ۴۶-۵۱
۶- مبادی مابعدالطبیعی علوم برث ص ۲۳۸