پشتيباني جنگ به روايت محسن رفيق دوست

درآن زمان كه كسي ما را نميشناخت و جنس به ما نميفروختند. من رفتم پيش مرحوم ياسرعرفات رفتم و گفتم تفنگ ميخواهم. حدود پنج هزار قبضه تفنگ كلاشينكف و 500 قبضه آرپيجي هفت از او خريدم.
حاج محسن رفيق دوست متولد 1329 در محله قديمي و اصيل ميدان خراسان است و از جمله افرادي كه نقشي برجسته در مبارزه بچه مذهبي ها به رهبري امام خميني (ره) با رژيم پهلوي داشته و بلافاصله با پيروزي انقلاب اسلامي ايران وارد صحنه شده و هر جايي كه توانسته به خدمت گذاري به مردم ونظام پرداخته است.او در زمان دفاع مقدس ابتدا مسوول تداركات سپاه و بعد وزير سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در دولت ميرحسين موسوي بوده است و بعد از دفاع مقدس هم مدتي در بنياد مستضعفان و جانبازان خدمت نموده است و هنوز عضو هيات امناي بنياد مستضعفان مي باشد. هرچند او در نگاه بيشتر مردم همان راننده ماشيني است كه مسير تاريخي فرودگاه تا بهشت زهرا را پيمود، اما به هر حال او يكي از بنيانگزاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامي است و بسياري او را پدر موشكي ايران مي نامند. رفيق دوست اكنون در بنياد خيريه نور كه خود آن را تأسيس نموده به فعاليت در زمينه توليدات دارويي مشغول است.
با هر كس در مورد پشتيباني جنگ صحبت مي شود، وقتي صحبت از امكانات و وسايل مي آيد همه متفق القول هستند كه بايد حاج محسن را يافت و از او پرسيد كه چگونه توانسته در اوج تحريم ها و وضعيت ويژه اقتصادي ايران تداركات جبهه ها را به بهترين نحو ممكن انجام دهد.در اين نوشتار برآنيم تا از زبان خود او بخش مهمي از تجارب مديران عالي دفاع مقدس در خصوص چگونگي پشتيباني و تأمين تسليحاتي جنگ را بازگو نماييم.

*تأمين تجهيزات نيروي دريايي از ليبي

وقتي هم انقلاب اسلامي پيروز شد ليبي جزو اولين كشورهايي بود كه نظير سوريه و روسيه انقلاب ايران را به رسميت شناخت. روزهاي ابتدايي انقلاب، بلافاصله نخست وزير ليبي به ايران آمد. دولت موقت اجازه نداد اين هيات از هواپيما پياده شود. خبر را به من دادند. با مرحوم محمد منتظري در مدرسه رفاه جلسه داشتيم.
آنها به خاطر آقاي موسي صدر با ورود هيات ليبي مخالف بودند. گفتم اين دعواها باشد براي بعد. 40ـ30 نفر از اعضاي كميته استقبال را برداشتم و رفتم فرودگاه. دولت موقتيها را از فرودگاه بيرون كرديم. رفتيم در هواپيما را باز كرديم. جلود و همراهانش را به هتل شرايتون برديم و در دو طبقه اسكان داديم. بعد هم آورديم با امام (ره) ملاقات كردند. اين مساله براي ليبياييها خيلي شيرين بود.
نيروي دريايي ايران در زمان شاه، با نيرو دريايي ليبي هر دو توسط آمريكاييها درست شده و كاملاً شبيه هم بود. ما دو ناو بزرگ داشتيم كه درست مثل ناوهاي ليبي بود.. وقتي قذافي در ليبي به مسند قدرت نشست، تجهيزات روسي را جايگزين ناوهاي آمريكايي كرد. ناوها، توپها و همه ادوات مثل هم بود. ليبي آنها را از رده خارج كرده بود. من رفتم ليبي هر چه كه داشتند گرفتم بنابراين تجهيزات ناوهايمان را از ليبي گرفتيم. با دو كشتي تجهيزات ناوها را آورديم. در حقيقت رفاقتمان از اينجا شروع شد.

*خريد اولين محموله سلاح در جنگ

از ابتداي تشكيل سپاه تا پايان جنگ مسؤول پشتيباني سپاه بودم.درآن زمان كه كسي ما را نميشناخت و جنس به ما نميفروختند.پيش از انقلاب من با سازمان فتح ارتباط و با شخص مرحوم عرفات هم آشنايي داشتم. من رفتم پيش مرحوم ياسرعرفات رفتم و گفتم تفنگ ميخواهم.به لبنان رفتم و زير كوهي كارخانه شان را ديدم. حدود پنج هزار قبضه تفنگ كلاشينكف و 500 قبضه آرپيجي هفت از او خريدم.
به مرور در اين اواخر در حجمهاي بزرگ تسليحات ميخريديم.

*ايجاد صنايع جنگي در سپاه

در دوران جنگ ما در محاصره كامل نظامي بوديم. اولين كشوري كه از آنجا مهمات تهيه كردم فلسطين و پس ازآن كره شمالي بود. كشوري عقب افتاده، اما از نظر نظامي پيشرفته. من در آنجا به ملاقات كي مين سونگ مي رفتم. او به انقلاب اسلامي خيلي علاقه مند بود و با سعه صدر با ما برخورد مي كرد. البته پول هم در ازاي تجهيزات مي گرفت. يك روز به من گفت چرا از ما اسلحه و مهمات مي خري؟! برو خودت بساز. اصولاً ملتي كه ديگران بخواهند فشنگ تفنگش را بدهند موفق نمي شود! از همان موقع كه حدود سال 59، قبل از جنگ بود، تصميم گرفتم در سپاه صنايع ايجاد كنيم.

*مانع تراشي هاي بني صدر براي تأمين تسليحات از داخل

در ابتداي جنگ و در دوره بنيصدر حتي براي تأمين تسليحات از داخل هم مشكل داشتيم. يك روز شهيد كلاهدوز، قبل از شكست حصر آبادان، به من گفت اگر هزار قبضه اسلحه ژ3 بيشتر بدهي ميتوانيم 4 هزار نفر را وارد عمل كنيم. رفتم دزفول. ديدم بنيصدر هم همراه استاندار آنجاست. گفتم دستور بدهيد هزار قبضه اسلحه به ما بدهند. گفت برو از اربابانت بگير. گفتم اربابهايم چه كساني هستند. اسامي بزرگان انقلاب، آقايان خامنهاي، بهشتي و هاشمي رفسنجاني را گفت. گفتم اسلحه دست اربابهاي من نيست دست توست.
بنيصدر گفت نميدهم. يادم هست لباس نظامي هم پوشيده بود. به محض اينكه بنيصدر سوار جيپ شد من هم رفتم زير لاستيكهاي جيپ خوابيدم. گفت چكار كنم. گفتم يك حواله هزارتايي ژ3 بنويس. نوشت و من هم آمدم تهران.
اول كه آمدم گفتند نميدهيم. ما هم يك عده از بچهها را برداشتيم و رفتيم قفلها را شكستيم. سه هزار ژ3 و تيربار برداشتيم. همه را شمارهبرداري كرديم گذاشتيم آنجا و آمديم بيرون.

*تهيه موشك اسكاد از ليبي

قبل از اينكه در سال 62 وزير سپاه بشوم، به سه تا كشور زياد سفر ميكردم. سوريه، ليبي و كرهشمالي. آنها با ما همكاري ميكردند و سوريه و ليبي بيشتر از كره با ما همكاري ميكرد.
يكسال اول به سوريه و به ليبي نرفتم. آنها رسما من را دعوت كردند. من تحت عنوان يك سفر رسمي همراه با برخي فرماندهان سپاه نظير سردار صفوي و سردار وحيد، اول به سوريه و بعد به ليبي رفتم.
خاطرم هست اولين سفري بود كه با لباس سپاهي ميرفتيم. مقامات ليبي هم در سطح بالا استقبال كردند..قبل از اينكه به ليبي بروم اول پيش آقاي هاشمي و بعد نزد مقام معظم رهبري كه آن زمان رئيس جمهور بودند، رفتم.
آقاي هاشمي گفت حاج محسن ميتواني از اين دو تا كشور موشك بگيري. عراق بدجوري به تهران موشك ميزند و هواپيماهاي ميگ 25 بالاسر تهران مانور ميدادند. گفتم به اميد خدا. خدمت حضرت آيتالله خامنهاي رفتم. ايشان فرمودند تهيه موشك از آنها فكر خوبي است، اما فكر ميكني آنها موشك در اختيار ما قرار ميدهند. گفتم آقا سنگ مفت، گنجشك مفت. رفتم سوريه. با مرحوم اسد ملاقات كردم. ايشان به ايران محبت داشت. جريان را گفتم. گفت ما هنوز با اسرائيل در حال جنگ هستيم و آتشبس فرماليته است. ضمن آن كه آن بخش از مهماتي كه شما ميخواهيد در اختيار ما نيست. در اختيار روسهاست. من نميتوانم به شما موشك بدهم اما اگر خواستيد ما به نيروها و بچههاي شما آموزش ميدهيم. همانجا قرارها را گذاشتم و هماهنگ كردم تا يك گروه 40 تا 50 نفره به سوريه بروند. آنها رفتند و آموزشهاي لازم راجع به موشك را شروع كردند.
وقتي به ليبي رفتيم ابتدا با آقاي جلود، نخستوزير ليبي و معاون آقاي قذافي ديدار كرديم. در مذاكراتمان، آقاي جلود ميگفت كه ليبي از انقلاب اسلامي حمايت ميكند. در عين حال مشكل عربي بودنشان را هم مطرح كرد. ايشان نزديك به نيم ساعت سخنراني كرد. ديدم اينطور نميشود. يكدفعه با دستم محكم زدم روي ميز مذاكره بطوريكه جلود تكان خورد. گفتم دروغ ميگوييد. جلود گفت چرا؟ گفتم شما ميگوييد ايران امالقراي جهان اسلام است و تهران هم مركزش. در حاليكه صدام هر روز تهران را هدف قرار ميدهد و ما تجهيزات كافي براي دفاع نداريم. گفت چه ميخواهيد. گفتم موشك.
جلود با اين پيشنهاد كمي تامل كرد و گفت اين كار من نيست. كار شخص قذافي است. گفتم برويد آقاي قذافي را آماده كنيد.
وقتي پيش قذافي رفتم چون لباس نظامي داشتم سلام نظامي دادم. بعد از آن ديدار، جلود گفت كار خودت را كردي. بياييد موشكهايتان را ببريد. همانجا به رئيس دفترش گفت 10 تا موشك اسكات B آماده كنند. بعد از سرهنگي پرسيد كه كداميك از نيروها ميتوانند به ايران بروند و با بچههاي سپاه كار كنند. او گفت كه سرگرد سليمان خوب است. قذاقي گفت به سرگرد سليمان ماموريت بدهيد تا با تيم خودش به ايران برود. بعد اضافه كرد از امروز فرمانده آنها حاج محسن رفيق دوست است. هر چي حاج محسن گفت بايد اطاعت كنند. ما برگشتيم به ايران. تقريبا حمل موشكها مصادف شده بود با سفري كه حضرت آيتالله خامنهاي مقام معظم رهبري به ليبي كرده بودند. من هم همراه ايشان به اين سفر رفتم. ما كه رسيديم هواپيماي ديگري موشكها را بار زده بود و آماده پرواز به ايران بود.
به هر حال ما موشك اسكاد B كه 350 كيلومتر برد داشت را به ايران وارد كرديم و اولين آن را به بانك رافدين بغداد زديم. اينها با اختلاف كم به هدف ميخوردند. نهايتا 500 متر اينطرف و آنطرف ممكن است اصابت كند كه در اين برد اصلا مهم نيست و جايز است. با اين حال بسياري از موشكهايي كه ما زديم، به لطف خدا به هدف اصابت كرد.
يكي را من خودم شليك كردم. قبل از آن دعاي توسل خوانديم. بعد باشگاه افسران عراق را هدف گرفتيم. شليك كه كرديم بلافاصله راديو بغداد و چند تا راديو عربي را گرفتيم. چون چند دقيقه بعد معلوم ميشد كه سرنوشت شليك چه بوده. به لطف خدا راديوهاي آنها اعلام كردند كه موشكي به باشگاه افسران اصابت كرده است. برد اسكات B براي ما مناسب بود. چند بار كه شليك كرديم، عراقيها گفتند كه ما ديگر موشك شليك نميكنيم.
البته يكي از آن 10 تا موشك را كه آوردم، به باغ شيان بردم و دادم به مركز تحقيقات سپاه. آنجا به دوستان گفتم كه اين را اوراق كنيد و از روي آن موشك بسازيد. بعد عكسي از همان موشك گرفتند. بالاي آن نوشتند تقديم به پدر موشكي ايران.الان با همان كپي سازي ها رسيده ايم به موشك شهاب و بالاتر از شهاب.بعدها از كرهشمالي همين موشك اسكاد B.را خريديم.

*پشتيباني عمليات خيبر

معمولا هر عملياتي كه مي خواست انجام بگيرد بعد از اينكه فرماندهي تصميم مي گرفت و به تصويب فرمانده جنگ مي رساند، اين عمليات را به ما معرفي مي كردند و ما مي رفتيم از نظر موقعيت محلي و امكاناتي كه براي انجام عمليات لازم بود را بررسي مي كرديم و تجهيزاتي كه مي خواست را تهيه مي كرديم. و با توجه به اينكه در اين عمليات عبور از راه هور و رسيدن به جزاير مجنون مورد نظربود، و از ما تعداد زيادي قايق و شناور هاي خشايار تعويض موتور شده خواسته بودند. اين خشايارها كه نفربرهاي از رده خارج شده ارتشي سال 1340 بود، در تهران به عنوان ديوار پادگان اردشير بابكان دو تا دو تا روي هم گذاشته شده بود. ما آنها را گرفته بوديم و در حال تعويض موتورش بوديم چون موتورهايش به درد كار نمي خورد. امكانات خاصي كه براي عمليات خيبر مي خواستند در درجه اول قايق بود و همين خشايارها البته مسئله پل هم مطرح است كه بحث مفصلي دارد.
مثلا مي گفتند يك قايق مي خواهيم اين تعداد نيرو حمل كند يا يك قايق مي خواهيم رويش يك كاتيوشا نصب كنيم، البته ميني كاتيوشا، يك قايق مي خواهيم كه رويش دوشكا نصب شود. يا نمونه مي دادند، يا خودمان طراحي مي كرديم. اين بود كه قالب اين را بسته به تعدادي كه مي خواستيم يا زماني كه داشتيم - اگر زمان طولاني بود تعداد قالب كمتر اگر زمان كوتاه بود تعداد قالب بيشتر- و يك جاي وسيع هم تدارك ديده بوديم كه به اسم شهيد كلاهدوز نامگذاري كرديم روي آن قالب ها قايق را مي ساختيم و مي فرستاديم جبهه همين طور در مورد خشايار.
موتور قايق ها را هم از خارج وارد مي كرديم يكي از ويژگي هاي ما در طول جنگ اين بود كه درخواست هايي كه داشتيم خيلي غير متعارف بود و اگر دقت نمي كرديم لو مي رفت كه براي جنگ مي خواهيم استفاده كنيم و از نظر حفاظت اطلاعات بايد دقت بسياري مي كرديم مثل خريدن موتور، مثل خريدن حتي تويوتا، مثل خريدن لباس غواصي. مثلا در ارتش هاي دنيا خيلي غواص داشته باشند صد يا دويست تا لباس براي كارهاي خاص مي خريدند ولي فرماندهان از ما دو هزار تا لباس مي خواستند آن هم در زماني كوتاه.
براي تهيه اين لوازم چند نفر را بسيج مي كرديم از چند كشور مختلف و به نام چند كشور مختلف پول مي داديم تا بروند آنجا خريد كنند و بياورند اينجا تحويل دهند. براي عمليات خيبر لباس غواصي تعداد زيادي نخواستند. در عمليات فاو ما حداقل نياز لباس غواصي مان به 6000عدد رسيد كه تهيه آن خودش داستاني داشت. در عمليات خيبر مثلا مي خواستيم قايق موتور بخريم، از جاهاي مختلف اقدام مي كرديم. مي رفتنيم از كانادا موتور ياماها تهيه مي كرديم و به همين علت متوجه نمي شدند براي چه كاري مي خواهيم در مجموع كار لجستيك كاري پنهان ولي فوق العاده پراهميت است، به بچه هاي روابط عمومي و سايرين مي گفتم اگر شما كار نكنيد خيلي معلوم نيست ولي اگر تشكيلات ما 6 ساعت فعاليت نكند براي فردا صبحانه نداريم. نيروهاي ما شبانه روز تلاش مي كردند و منطقه را انتخاب مي كردند و اگر دقت نمي كرديم نمي توانستيم كار انجام بدهيم. اوج كاري كه در خيبر صورت گرفت و مي توان گفت پديده بود، پل خيبر بود. يك طرحي بود كه نماينده جهاد در دولت مطرح كرد و طرح اوليه مربوط به جهاد بود اما آن پلي كه ساخته شد آن طرح نبود و كار ساخت آن را به ما سپردند به ما آن طرح را برديم اصلاح كرديم و در مجموع ظرفيت عبور 5 تن بار را داشت، به شكلي كه نفربر، تانك و كاميون به راحتي بتواند از روي آن عبور كند.
براي نصب آن يك روز با مشكل بر خورديم. نيزارها آنقدر فشرده بود كه با هيچ داسي قطع نمي شد.حتي هر چيزي در مملكت مي ديديم مي شود با آن قطع كرد را امتحان كرديم. بالاخره رفتيم آنجا كه بچه ها فتح كرده بودند يك ني كوب عراقي پيدا كرديم كه آنها از اين ني كوب براي خشك كردن هور و تبديل ني زار به درياچه استفاده مي كردند. بلافاصله اين دستگاه را برديم اراك و كپي سازي كرده و از روي آن چند دستگاه ساختيم. زمان هم محدود بود، در حدود 2 يا 3 روز اين كار را بايد انجام مي داديم و نهايتاً 14 كيلومتر پل ساختيم. يكي از كارهاي بزرگ در جنگ همين پل خيبر بود كه در عمليات بدر قطعات آنرا بزرگتر و مدرن تر كرديم.
يك شب ساعت دوازده بود كه گفتند امشب به ما بايد تعدادي جرثقيل دستي و جك هاي مخصوص بدهيد، كه حالا هر جايي پيدا نمي شد و براي عمليات لازم بود.آنقدر كار مهم بود كه به يكي از بچه ها گفتم فوراً برو اهواز و ببين صاحب اينگونه فروشگاه ها چه كسي است،او را پيدا كن و لوازم را بخر. بچه ها گفتند اگر نشد.گفتم اگر نشد برويد خودتان مغازه را پيدا كنيد قفلش را ببريد، برويد داخل مغازه خودتان وسايل را بياوريد ولي يك نامه بنويسيد كه صبح بيا فرمانداري و پول اجناست را بگير. يك قفل جديد هم بزنيد به در و برويد كليد را بدهيد به استانداري.
اينها همين آخري را انتخاب كردند رفتند از يك مغازه بزرگي هر چه مي خواستند برداشتند نامه نوشتند و قفل را زدند. طرف صبح آمد ديد قفلش باز نمي شود يك نامه روي قفل نصب است كه نوشته ما ديشب آمديم مغازه و چيزهايي برداشتيم، برويد استانداري و صورتش در مغازه و آنجا است و پولش هر چه باشد مي دهيم. يعني اين جور زمان براي براي ما تنگ بود و بايد كار تداركات را انجام مي داديم.
موادي هم كه براي زير اين پل مي خواستيم يك تاجري وارد كرده بود. رفته بودند از او بخرند و او نمي فروخت. به من گفتند، گفتم عيبي ندارد. شب ساعت 12 برويد در خانه اش و در هر وضعي بود او را بياوريد اينجا. آدمي كه مواردي را دارد و مي داند ما براي جنگ مي خواهيم و پولش را هم مي دهيم، ومي خواهد احتكار كند و فقط به خودش فكر مي كند لذا بايد آن را به زور گرفت.
دفتر وزارت آن زمان در خيابان فردوسي بود. تقريبا پنجاه و خورده اي سالش بود، خيلي ناراحت بود گفتم مرد حسابي مگر اين جنس را نمي خواهي بفروشي؟ مگر تو نمي داني احتكار در زمان جنگ حرام و هم جرم است؟ مرضت چيه؟ خوب اين جنست را بده و هر چه مي خرند ده درصد هم گران تر بگير. گفت: اگر نخواهم بفروشم. گفتم : همين جا مي دهم ميدان تير. نهايتاً پولش را هم كامل داديم و حواله انبار را ازش گرفتم و شبانه رفتيم جنس را آورديم و ريختيم براي كار.
البته در كنار نصب پل خيبر،جهاد داشت جاده اي مي ساخت به نام سيد الشهدا كه بالاي دو تا سه ماه طول كشيد.كار ارزشمندي هم بود اما پل از روز ساخت تا نصب فكر مي كنم بيست و اندي روز دوران نصب آن بود،كه يكي از كارهاي عجيب جنگ بود.