نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

موضوع: چند حكايت از پائولوكوئيلو

  1. #1
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    چند حكايت از پائولوكوئيلو

    شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كندبرويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاريبراي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

    ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

    وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

    شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !

    ديگريبه دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد،سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترينالماس ها بودند...

    مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

  2. #2
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: چند حكايت از پائولوكوئيلو

    رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست .

  3. #3
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: چند حكايت از پائولوكوئيلو

    مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم .

    مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

    مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني

    زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .

  4. #4
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: چند حكايت از پائولوكوئيلو

    مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

    فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است .

  5. #5
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: چند حكايت از پائولوكوئيلو

    در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟

    سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا

    تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !

    تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟

    سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .

    تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .

    مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم

  6. #6
    کاربرسایت ارسطو آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۸-۲۳
    نوشته ها
    991
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 3 در 3 پست

    Re: چند حكايت از پائولوكوئيلو

    يک پادشاه اسپانيايي، به دودمان خود بسيار مي باليد. همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است.يک روز، با نزديکان خود در دشت آراگون راه مي رفت که سالها قبل، پدرش در جنگي در آن کشته شده بود.در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از استخوانها ، چيزي را جستجو مي کردپادشاه پرسيد: آنجا چه کار مي کني؟،مرد مقدس گفت: اعلي حضرتا، سر بلند باشيد. هنگامي که شنيدم پادشاه اسپانيا به اينجا مي آيد.تصميم گرفتم که استخوانهاي پدرتان را پيدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه مي کنم نمي توانم پيدايش کنم.مثل استخوانهاي کشاورزان، فقرا، گدايان و بردگان است.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. توهين مدير سايت اعتقادات به بنده در اوج ارادت من به ان سايت
    توسط hamid192 در انجمن اخبار و قوانین سایت
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: سه شنبه ۱۳ آبان ۹۳, ۰۰:۲۸
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۳۰ آذر ۸۸, ۲۱:۱۳
  3. رئيس و جمعي از اساتيد تربيت مدرس حمايت از موسوي را تكذيب كرد
    توسط hamid192 در انجمن اخبار ويژه انتخابات ايران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۶ خرداد ۸۸, ۱۹:۴۱
  4. جنگ بين پلنگ و كروكوديل
    توسط موفقيت در انجمن گالری عکس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۰۸ خرداد ۸۸, ۱۸:۳۲
  5. موفقيت از آن كساني است كه ذهنيت موفق دارند
    توسط hamid192 در انجمن موضوعات و مطالب مهم و موفقیت امیز
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۱ خرداد ۸۷, ۱۹:۵۴

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •