صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 19

موضوع: داستانهای مدیریتی

  1. #1
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    داستانهای مدیریتی

    روزي از روزها، در يكي از شركت هاي صنعتي مديري توانمند كار ميكردكهآوازه "تصميم گيرنده سريع " را با خود يدك ميكشيد. هر زمان كه يكيازكارمندان آن شركت نزد اين مدير ميآمد و مشكلي را با او در ميانميگذاشت،مدير توانمند ما در حالي كه با يك دست در جيب و يك دست زير چانهبه سقفخيره ميشد، اندكي به تفكر ميپرداخت و سپس سريعاً و با اقتدار كاملپاسخمثبت يا منفي خود را اعلام ميكرد به طوري كه كارمندان از اين همهاعتمادبه نفس كه در رييس خود ميديدند دچار شگفتي ميشدند.

    پس ازگذشتچند سال ، با تصميمات و تدابير سريعي كه اين مدير اتخاذ ميكرد، شركتآنهاعالي ترين مدارج پيشرفت را پيمود. داستانهاي زيادي در مورد تواناييمرموزتصميم گيري سريع اين مدير نقل ميشد و حتي كار به دخالت دادن نيروهاي فوقطبيعي نيز كشيده شده بود. يك روز، رييس قسمت فروش شركت نزد او آمدو پس ازارائه طرحي از او خواست نظرش را در باره آن طرح بيان كند. مدير، پسازبرانداز كردن آن طرح و پرسيدن چند سوال، اندكي به تفكر پرداخت و گفت:"طرحخوبي است، آن را به مرحله اجرا در آور". روز ديگري، از مدير درموردوضعييت سالن غذا خوري شركت سوال شد و پيشنهاد گرديد كه محل آن بهجايديگري تغيير يابد. اما مدير پس از طرح چند سوال ابراز داشت : "سالندرهمان جايي كه هست باقي بماند".

    تصميم گيري سريع و موكد وبدونتاخير و هميشه جواب سريع و صريح دادن از خصوصيات برجسته مدير توانمندمابود كه ساير مديران در مورد آن غبطه ميخوردند. سالها گذشت و آن شركتبامديريت آن مدير، پيشرفتهاي زيادي نمود تا اينكه يك روز زمان باز نشستگياوفرا رسيد. مدير جانشين كه از تواناييهاي مدير قبلي اطلاع كامل داشت ازاوخواست كه راز موفقيتش را با او در ميان بگذارد. مديرقديمي با كمالميلحاضر شد كه رازش را برملا سازد. اين بود كه گفت: "راز كار من لوبياست".مدير جديد كه كاملا گيج شده بود از او خواست كه مسئله را بيشتر توضيحدهد.به همين سبب مدير قديمي مقداري لوبيا از جيبش درآورد و پس از اينكهآنهارا در اين دستش ريخت و دو باره در جيبش قرار داد گفت: "سالها قبل پيبردمكه اگر تصميم گيري در مورد مسئله اي را به عقب بياندازي آن مسئلهبسياربدتر و مشكل تر از قبل ميشود. اين بود كه من روشي را براي تصميمگيريسريع ابداع نمودم. روش من به اين ترتيب بود كه پس از تهيه مقداريلوبيا،آنها را در داخل جيبم قراردادم و هر زمان كه مجبور بودم در موردسواليجواب بله يا نه بدهم مقداري از آن لوبياها را به اندازه يك مشتبرميداشتم و در داخل جيبم شروع به شمارش آنها ميكردم. اگر مجموعاينلوبياها عددي فرد بود جواب منفي و اگر مجموع آنها زوج بود جوابمثبتميدادم ".

    مدير قبلي ادامه داد: "همانطوريكه ميبيني فرقي نميكردكه جواب من مثبت باشد يا منفي بلكه چيزي كه مهم بود اين بود كهجريانتصميم گيري به تعويق نيافتد. البته تصميمات من گاهي از اوقات غلط ازآب درميآمد و اين امري اجتناب ناپذير بود. اما، چه درست و چه غلط، تصميمگيريبايد هرچه سريعتر صورت پذيرد تا بتوان انرژي خود را صرف چيزهايي كهواقعاًاهميت دارند نمود". اين گونه بود كه مدير جديد نيز همراه با مقداريلوبياداخل جيبش، پست مديريت را از آن مدير توانمند تحويل گرفت .....

    -------------------------------------------------------------------------------------------------
    شرح حكايت

    دراينحكايت در مورد اهميت تصميم گيري سريع و بموقع صحبت شده است. به نظرنويسندهعلاوه بر درستي هر تصميم، اتخاذ تصميم بموقع نيز اهميت زيادي داردبطوري كهبا درستي تصميم برابري دارد. عدم تصميم بموقع بعضي اوقات ازتصميمات صحيحديرهنگام نيز بدتر است

  2. #2
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    دیوار شیشه ای ذهن

    یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
    تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.
    ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.
    بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.
    دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت.

    میدانید چرا؟
    اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
    اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.


    ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند

  3. #3
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانهای مدیریتی

    می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری از یک متخصص دعوت کردند.
    ویپس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد وسوالاتی از او کردبه قسمت دیگبخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخارگوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد ...
    ناگهان تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد وعیب آن برطرف شدو آن متخصص هم در پی کار خود رفت!
    روزبعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد متعجب شد و گفت کهاین متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتورخانه کشتی وقت صرف نکرده است .
    آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را برایش فرستاد :

    بابت ضربه زدن چکش 5./ دلار !
    بابت دانستن محل ضربه 5/999 دلار !!!

    نتیجه: آنچه شما را به نتیجه مطلوب می رساند الزاما نه تلاش و فعالیت سخت وطاقت فرسا که آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست کارهاست.
    بسیاری عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنند که شیوه کسب آن را نیاموخته اند.
    آنهابا حالتی از تعجب و عدم رضایت از خود می پرسند : چرا زندگی مزدتلایشهایمان را نداده است در حالی که همه آنچه در توان داشتیم به کار بردهایم؟!

    موفقیت و رسیدن به اهداف و خواسته ها دارای اصول و قواعدی مشخص است و قبل از هر اقدامی باید از این اصول آگاهی پیدا کرد.
    زندگیبه عمل همراه با علم وآگاهی جایزه می دهد و شما باید دقیقا بدانید که چهکارهایی ،در چه زمانی و با چه شیوه ای انجام دهید تا به نتایج مورد نظرتاندست پیدا کنید...

  4. #4
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    روزی کشور انگلستان اقدام به واردات قورباقه میکند و یک شرکت ایرانی هم هزار عدد قورباغه به آن کشور میفرستد. در فرودگاه نماینده شرکت انگلیسی مشاهده میکند که درب جعبه حاوی غورباقههای ایرانی باز است و از مسؤول تحویلدهی سؤال میکند که آیا تعداد آنها درست است یا خیر. مرد ایرانی پاسخ میدهد که میتوانید آنها را بشمارید.
    مرد انگیسی پس از اطمینان از صحیح بودن تعداد قورباقه ها، با تعجب میپرسد که چطور حتی یک قورباقه هم در طول مسیر از جعبه بیرون نپریده است که در پاسخ میشنود:
    «اولا هیچ کدام از قورباقههای ایرانی حال پریدن ندارند، ثانیا اگر احیانا قورباقهای هم قصد پریدن کند، سایر قورباقهها، پاهای او را میگیرند و به پایین میکشند».
    راستی من و شما خیلی باید مواظب باشیم که در کار و زندگیمان مانند این قورباقهها نشویم!

  5. #5
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    مهندسي و مدیريت
    مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
    "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
    مرد روی زمین : "بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ ﹾ۳۷ هستید."
    مرد بالن سوار : " شما باید مهندس باشید."
    مرد روی زمین : "بله، از کجا فهمیدید؟؟"
    مرد بالن سوار : " چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
    مرد روی زمین : " شما باید مدیر باشید. "
    مرد بالن سوار : " بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
    مرد روی زمین : " چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
    واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی هستید ؛ هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!"

  6. #6
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    داستان عقاب ...

    عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است .
    عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند . ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
    زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد :
    چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند . نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود . شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

    در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد . یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد .
    برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند .
    در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود .
    پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند.
    زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند .
    سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده ...
    و 30 سال دیگر زندگی می کند.

    چرا این دگرگونی ضروری است ؟
    بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم .
    گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم .
    تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم .

  7. #7
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود...
    بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت شيريني هم خريد... اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود ..
    وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم ...
    هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت . ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سوء استفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد.. اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد. در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما. وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود. در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع آقاهه داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره.

    چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
    سنگ بعد از این که پرتاب شد
    دشنام .. بعد از این که گفته شد..
    موقعیت …. بعد از این که از دست رفت
    و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد

  8. #8
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    هدیه باز نشستگی :

    نجار پيري بود كه ميخواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش

    گفت كه ميخواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه

    در كنار همسر و خانوادهاش لذت ببرد.

    كارفرما از اين كه ديد كارگرش ميخواهد كار را ترك كند ناراحت

    شد. او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار، تنها يك خانه

    ديگر بسازد. نجار پير قبول كرد، اما كاملاً مشخص بود كه دلش به

    اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار

    نامرغوبي استفاده كرد و با بيحوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.

    وقتي كار ساختن خانه به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه

    آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت : «اين خانه متعلق به

    توست. اين هديهاي است از طرف من براي تو».

    نجار شوكه شده بود. مايه تأسف بود! اگر ميدانست كه دارد

    خانهاي براي خودش ميسازد، مسلماً به گونهاي ديگر كارش را

    انجام ميداد

  9. #9
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    گر قورباغهاي را به همراه مقداري از آبي كه در آن زندگي ميكند در ظرفي بريزيد و آب را به آرامي گرم كنيد خواهيد ديد كه قورباغه به گرم شدن آب عكسالعملي نشان نميدهد تا آن كه آب جوش ميآيد و قورباغه ميميرد.

    دليل اين رفتار اين است كه قورباغه يك حيوان خونسرد است و دماي بدن خود را با تغييرات تدريجي دماي محيط تطبيق ميدهد.

    اگر قورباغه ديگري را بگيريد و در ظرف آبي كه اختلاف دماي قابل ملاحظهاي با دماي بدن قورباغه دارد اما براي آن قابل تحمل است، بياندازيد خواهيد ديد كه به سرعت به بيرون ميجهد چرا كه نميتواند اين تغيير دما را تحمل كند.

    .................................................. .................................................. ............................
    مديراني كه به محيط و تغييرات آن توجه ندارند مانند قورباغه عمل خواهند كرد. اين مديران روند و تغييرات تدريجي را شناسايي نميكنند و بنابراين در زمان لازم استراتژي مناسب را اتخاذ نميكنند زيرا خود را براي آن شرايط تغيير كرده آماده نكردهاند.

    از طرف ديگر اين مديران ظرفيت تحمل خيلي از تغييرات محيطي ناگهاني را ندارند و بنابراين به آن تغييرات به درستي عكسالعمل نشان نميدهند.

    به بيان ديگر اين مديران استراتژيك عمل نميكنند و از فرصتها و تهديدها به درستي بهره نميبرند.

  10. #10
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    یک روز آفتابی شیری در بیرون لانه اش نشسته بود و داشت آفتاب میگرفت؛ در همین حال روباهی سر رسید
    روباه: مي دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.
    شير : اوه. من مي تونم به راحتي برات درستش کنم.
    روباه : اوه. ولي پنجه هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي کنه.
    شير : اوه. نه. بده برات تعميرش مي کنم.
    روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنيل با چنگالهای بزرگ نمي تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.
    شير : البته که مي تونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم.
    شير داخل لانه اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي باليد.
    بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.
    گرگ : مي تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.
    شير : اوه. من مي تونم به راحتي برات درستش کنم.
    گرگ : از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.
    شير : مهم نيست. مي خواهي امتحان کني؟
    شير داخل لانه اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت. گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.

    حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟
    در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند
    و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است.

    نتيجه :
    اگر مي خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زيردستانش توجه کنيد.

    نکته مديريتي در دنيای کاری
    اگر مي خواهيد بدانيد چرا يک شخص نالايق ارتقا پيدا مي کند ؛ به کار زيردستانش نگاه کنيد

  11. #11
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    وزي از روزها، در يكي از شركت هاي صنعتي مديري توانمند كار ميكرد كه آوازه "تصميم گيرنده سريع " را با خود يدك ميكشيد. هر زمان كه يكي از كارمندان آن شركت نزد اين مدير ميآمد و مشكلي را با او در ميان ميگذاشت، مدير توانمند ما در حالي كه با يك دست در جيب و يك دست زير چانه به سقف خيره ميشد، اندكي به تفكر ميپرداخت و سپس سريعاً و با اقتدار كامل پاسخ مثبت يا منفي خود را اعلام ميكرد به طوري كه كارمندان از اين همه اعتماد به نفس كه در رييس خود ميديدند دچار شگفتي ميشدند.

    پس از گذشت چند سال ، با تصميمات و تدابير سريعي كه اين مدير اتخاذ ميكرد، شركت آنها عالي ترين مدارج پيشرفت را پيمود. داستانهاي زيادي در مورد توانايي مرموز تصميم گيري سريع اين مدير نقل ميشد و حتي كار به دخالت دادن نيرو هاي فوق طبيعي نيز كشيده شده بود. يك روز، رييس قسمت فروش شركت نزد او آمد و پس از ارائه طرحي از او خواست نظرش را در باره آن طرح بيان كند. مدير، پس از برانداز كردن آن طرح و پرسيدن چند سوال، اندكي به تفكر پرداخت و گفت: "طرح خوبي است، آن را به مرحله اجرا در آور". روز ديگري، از مدير در مورد وضعييت سالن غذا خوري شركت سوال شد و پيشنهاد گرديد كه محل آن به جاي ديگري تغيير يابد. اما مدير پس از طرح چند سوال ابراز داشت : "سالن در همان جايي كه هست باقي بماند".

    تصميم گيري سريع و موكد و بدون تاخير و هميشه جواب سريع و صريح دادن از خصوصيات برجسته مدير توانمند ما بود كه ساير مديران در مورد آن غبطه ميخوردند. سالها گذشت و آن شركت با مديريت آن مدير، پيشرفتهاي زيادي نمود تا اينكه يك روز زمان باز نشستگي او فرا رسيد. مدير جانشين كه از تواناييهاي مدير قبلي اطلاع كامل داشت از او خواست كه راز موفقيتش را با او در ميان بگذارد. مديرقديمي با كمال ميل حاضر شد كه رازش را برملا سازد. اين بود كه گفت: "راز كار من لوبياست" . مدير جديد كه كاملا گيج شده بود از او خواست كه مسئله را بيشتر توضيح دهد. به همين سبب مدير قديمي مقداري لوبيا از جيبش درآورد و پس از اينكه آنها را در اين دستش ريخت و دو باره در جيبش قرار داد گفت: "سالها قبل پي بردم كه اگر تصميم گيري در مورد مسئله اي را به عقب بياندازي آن مسئله بسيار بدتر و مشكل تر از قبل ميشود. اين بود كه من روشي را براي تصميم گيري سريع ابداع نمودم. روش من به اين ترتيب بود كه پس از تهيه مقداري لوبيا، آنها را در داخل جيبم قراردادم و هر زمان كه مجبور بودم در مورد سوالي جواب بله يا نه بدهم مقداري از آن لوبياها را به اندازه يك مشت بر ميداشتم و در داخل جيبم شروع به شمارش آنها ميكردم. اگر مجموع اين لوبياها عددي فرد بود جواب منفي و اگر مجموع آنها زوج بود جواب مثبت ميدادم ".

    مدير قبلي ادامه داد: "همانطوريكه ميبيني فرقي نمي كرد كه جواب من مثبت باشد يا منفي بلكه چيزي كه مهم بود اين بود كه جريان تصميم گيري به تعويق نيافتد. البته تصميمات من گاهي از اوقات غلط از آب در ميآمد و اين امري اجتناب ناپذير بود. اما، چه درست و چه غلط، تصميم گيري بايد هرچه سريعتر صورت پذيرد تا بتوان انرژي خود را صرف چيزهايي كه واقعاً اهميت دارند نمود". اين گونه بود كه مدير جديد نيز همراه با مقداري لوبيا داخل جيبش، پست مديريت را از آن مدير توانمند تحويل گرفت .....

    -------------------------------------------------------------------------------------------------
    شرح حكايت

    در اين حكايت در مورد اهميت تصميم گيري سريع و بموقع صحبت شده است. به نظر نويسنده علاوه بر درستي هر تصميم، اتخاذ تصميم بموقع نيز اهميت زيادي دارد بطوري كه با درستي تصميم برابري دارد. عدم تصميم بموقع بعضي اوقات از تصميمات صحيح ديرهنگام نيز بدتر است

  12. #12
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    مرد جوان و کشاورز

    مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود
    کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
    مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
    سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
    پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
    اما.........گاو دم نداشت!!!!

    زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

  13. #13
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    طلا یا نقـره؟ (Silver or Gold)
    داستان مدیریتی؛
    ملا نصرالدين و بهرهگيري از استراتژي تركيبي بازاريابي!!!
    سکه ی طلا یا نقره؟؟
    هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند!!!
    Silver or Gold




    ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميکرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست ميانداختند. دو سکه به او نشان ميدادند که يکي شان طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب ميکرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب ميکرد. تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آوردهام.
    «اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند.»

    منبع: كوئيلو، پائولو.

    .
    .
    .
    .
    در اين داستان ميبينيم ملا نصرالدين با بهرهگيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كمتر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق ميبخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل ميكند و از طرف ديگر مردم را تشويق ميكند كه به او پول بده

  14. #14
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    مدیریت زمان:

    يك كارشناس مديريت زمان كه در حال صحبت براي عده اي از دانشجويان رشته بازرگاني بود، براي تفهيم موضوع، مثالي به كار برد كه دانشجويان هيچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.

    او همانطور كه روبروي اين گروه از دانشجويان ممتاز نشسته بود گفت: "بسيار خوب، ديگر وقت امتحان است!"
    سپس يك كوزه سنگي دهان گشاد را از زير زمين بيرون آورد و آن را روي ميز گذاشت.
    پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ي يك مشت بود را يك به يك و با دقت درون كوزه چيد.
    وقتي كوزه پر شد و ديگر هيچ سنگي در آن جا نمي گرفت از دانشجويان پرسيد:

    "آيا كوزه پر است؟“
    همه با هم گفتند: بله
    او گفت: "واقعاً؟“

    سپس يك سطل شن از زير ميزش بيرون آورد. مقداري از شن ها را روي سنگ هاي داخل كوزه ريخت و كوزه را تكان داد تا دانه هاي شن خود را در فضاي خالي بين سنگ ها جاي دهند.

    بار ديگر پرسيد: "آيا كوزه پر است؟“
    اين بار كلاس از او جلوتر بود، يكي از دانشجويان پاسخ داد:
    "احتمالا نه"
    او گفت: "خوب است" و سپس يك سطل ماسه از زير ميز بيرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ريخت.

    ماسه ها در فضاي خالي بين سنگ ها و دانه هاي شن جاي گرفتند. او بار ديگر گفت:
    "خوب است"
    در اين موقع يك پارچ آب از زير ميز بيرون آورد و شروع به ريختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتي كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسيد :

    "چه كسي مي تواند بگويد نكته اين اين مثال در چه بود؟"

    يكي از دانشجويان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: اين مثال مي خواهد به ما بگويد كه برنامه زماني ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنيم هميشه مي توانيم كارهاي بيشتري در آن بگنجانيم.

    استاد پاسخ داد: "نه!
    نكته اين نيست، حقيقتي كه اين مثال به ما مي آموزد اين است كه اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت.

    سنگ هاي بزرگ زندگي شما كدام ها هستند؟
    فرزندتان، محبوبتان، تحصيلتان، روياهايتان، انگيزه هاي با ارزش، آموختن به ديگران، انجام كارهايي كه به آن عشق مي ورزيد، زماني براي خودتان، سلامتي تان و ..."

    به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آن ها دست نخواهيد يافت.

    اگر با كارهاي كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت.

    پس امشب يا فردا صبح، هنگامي كه به اين داستان كوتاه فكر مي كنيد، اين سوال را از خود بپرسيد:

    "سنگ هاي بزرگ زندگي من كدام اند؟”

    آنگاه

    اول آنها را در كوزه خود بگذاري

  15. #15
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    تغییر شکل جمله
    متن حكايت
    روزي مرد كوري روي پلههاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده ميشد: "من كور هستم لطفا كمك كنيد."
    روزنامهنگار خلاقي از كنار او ميگذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.
    عصر آن روز، روزنامهنگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟
    روزنامه نگار جواب داد: "چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.
    مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي خوانده ميشد: "امروز بهار است، ولي من نميتوانم آن را ببينم."

    -------------------------------------------------------------------------------- شرح حكايت
    وقتي كارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترينها ممكن خو

  16. #16
    YAS
    کاربرسایت YAS آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۸
    نوشته ها
    1,482
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست

    Re: داستانها و جکهای مدیریتی

    تله موش

    موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بستهاي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه ميرسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آوردهاند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط ميتوانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب ميداني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديدهام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خندهاي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟

    در نيمههاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد ميكردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها ميگذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بستهاي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!


    --------------------------------------------------------------------------------

    شرح حكايت
    به مسائل سطحي نگاه نكنيد. شايد مسائلي كه در نگاه اول، بي ارتباط با يكديگر به نظر مي رسند، به هم مربوط باشند. نگاه عميق و سيستماتيك به مسائل و تفكر دقيق در مورد آنها، ميتواند به مديران كمك كند تا ريشه مسائل و مشكلات را بهتر و درست تر شناسايي كنند و بتوانند راه حل هاي مناسبي براي حل آنها بيابند.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. اشغال یک بیمارستان توسط نیروهای امنیتی بحرین
    توسط Vesal در انجمن اخبار عمومی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۲۴ خرداد ۹۰, ۱۷:۳۳
  2. الگوهای تربیتی در انسان ها
    توسط گنجینه در انجمن جامعه شناسی
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: دوشنبه ۰۳ اسفند ۸۸, ۲۰:۳۹
  3. حمایت گسترده از موسوی به خاطر نارضایتی از احمدی نژاداست
    توسط hamid192 در انجمن اخبار ويژه انتخابات ايران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۰۷ خرداد ۸۸, ۰۱:۱۴
  4. حملات Sql ( مقالات سکوریتی و هکینگ)
    توسط ارسطو در انجمن هك و امنيت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۸ خرداد ۸۷, ۱۳:۳۵
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۸ خرداد ۸۷, ۱۳:۱۵

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •