اغلب کسانی که مقالات فلسفه علم و موضوعات مرتبط باآن را دنبال می کنند و یا بر روی شبکه به دنبال مقالات فارسی با موضوعاتمتعدد فلسفه علم می گردند با آثار مهندس کسرایی آشنایی دارند...

گفتگوي حاضر بخشي از متن مصاحبه دوستانه اي است با وي كه براي نخستين بارمنتشرميگردد.



گفتگو از محمدرضا صالحي : [email:1ishxxkz]mrsalehi14@gmail.com[/email:1ishxxkz]



براي آغاز گفتگو بهتر است چارچوبي از قواعد اطلاق مفاهيم معين كنيم تا پرسش و پاسخ واضحي هم به لحاظ لفظي و هم معنايي داشته باشيم.



بلهاصولاً در هر مباحثه فلسفي در ابتداي امر بايد دقيقاً بدانيم كه مي خواهيمراجع به چه چيزي صحبت بكنيم تا مسير گفتگو به جدل بي حاصل هرمنوتيكي واردنشود.



يكي از مسائلي كه شما در نوشته هايتان مطرحكرديد تحليل نحوه عمل ذهن بر پايه مسائل روانشناختي در فرايند استدلال استو بحثهايي كه راجع به رد تعميم استقرايي كه به لحاظ منطقي داشته ايد.مايلم گفتگو را با اين پرسش آغاز كنيم.

بطور كلي روشهاي علمي رامي توان به دو روش اصولي تقسيم كرد. يكي همان روشهاي استقرايي كه شخص بامطالعه و تعمق در جزئيات و همچنين مثالهايي كه عمق تئوري كلي را نشانميدهد از طريق مثالها و مطالعه حالت هاي خاصي به يك قانون كلي مي رسد وديگري روش قياسي كه در آن از قانون كلي به مثالها و موقعيتهاي خاص ميرسيم.روش استقرايي در واقع يك روند طبيعي در شيوه تفكر آدمي به حساب مي آيد.درروشهاي قياس از تئوري به مثالها و حالات خاص مي رسيم و در روش استقراييتسلسل رشته هاي تفكر از جزء به كل و در روش قياسي تسلسل از كل به جزء است.فلسفه استقرايي قديم مانند منطق استوارت ميل ماهيت و دامنه استقراء رابسيار محدود تصور ميكرده. حقيقتاً هم گستره عمل استدلال استقرايي خيلي نميتواند وسيع باشد.

اينكه توان حجت استقرايي را به قاعده نرخ پايه درروانشناسي نسبت داده ايد موجد اشكال در اصالت استدلال استقرايي (استدلاليكه به هر حال بنيان اساسي مطالعه علوم را تشكيل مي دهد) نمي شود؟

ببينيد در هرعلمي يك مجموعه از امور واقع (facts) داريم كه تا حد امكانقوانين كلي آنها به هم وابسته هستند. اين امور به صورت يك سري استنتاج ازآن قوانين جلوه ميكنند. اين نكته دست كم در مورد پيشرفته ترين علوم مانندرياضيات صدق مي كند. اما واقعيت اين است كه اين قوانين از آن امور استقراءشده اند. هرگز نمي توان گفت كه فلان امر, فلان قانون را اثبات مي كند.بايد گفت كل آن امور كل آن قوانين را اثبات مي كند يا بهتر است بگوييممحتمل مي كند. براي بررسي منطق استدلال قياسي و استقرايي و تحليل شيوه ذهنو تداعيهاي حافظه همچنين نبايد جنبه هاي روانشناختي استدلال كردن (toreason) را فراموش كنيم. زنجيره ي انديشه هاي ما غالباً يك شكل حجت(Argument) دارد كه در آن گزاره اي در نقش حكم (claim) يا نتيجه(conclusion) است كه ما در پي استنتاج (to draw) آن هستيم و بقيه گزاره هادلايل حكم يا مقدمات (premises) نتيجه محسوب مي شود. قواعد منطق جوابگويهمه وجوه استدلال قياسي نيستند . اين قواعد را فقط شكل گزاره ها فرا ميخوانند اما توانايي ارزيابي حجت قياسي غالباً تابع محتواي گزاره ها همهست. منطق دانان ميگويند حجت معيني به رغم آنكه با منطق قياسي سازگار نيستباز هم ممكن است نادرست نباشد. اين قبيل حجت ها از توان استقرايي(Inductive strength) برخوردارند. يعني مي گويند در صورت صادق بودنمقدمات, نامحتمل است كه نتيجه كاذب باشد. ما مدام سرگرم ساختن و ارزيابيحجت هاي استقرايي هستيم. بايد پرسيد آيا آدمي در اين موارد همانند منطقدانان و رياضي دانان بر قواعد نظريه احتمالات تكيه ميكند؟ يكي از اينقواعد كه به بحث ما مربوط مي شود و راجع به استقرا طرح كرده ام قاعده نرخپايه rate base است كه شما به آن اشاره كرديد. طبق اين قاعده, احتمال تعلقشيء به يك طبقه ,متناسب با تعداد اعضاي آن طبقه (يعني بالا بودن نرخ پايه)است. بنابراين پشتوانه استقراء, احتمالات است و نه امور يقيني. منطق داناننيز معتقدند منطق استقرايي بايد بر نظريه احتمالات تكيه كند. طي سلسلهآزمايشهاي هوشمندانهء روشهاي رهنمودي heuristics نشان داده شده است كهمردم در قضاوتهاي استقرايي خود از قواعد نظريه احتمالات تخطي ميكنند.مخصوصاً تخطي از قاعده نرخ پايه كه بسيار رواج دارد.

با اين اوصاف تكيه علوم بر روشهاي اساساً مبتني بر استقرا نمي تواند روش صحيحي باشد.

اتفاقاًبه همين دليل هم هست كه زوايا و جزئيات گرايشات مختلف علوم طبيعي با تجربهو بينشي كه از طريق روشهاي استقرايي حاصل شده قدم به روشهاي قياسي گذاشتهاست. جايگزيني تئوريهاي عمومي تر در آموزش هاي علوم طبيعي به جاي تئوريهاي خاص نقطه نظرهاي قياسي واستقرايي را با هم تركيب كرده است.

جايينوشته بوديد استنتاج تئوري نيوتن از تئوري گاليله يا كپلر و يا هر دو چهاز طريق قياس و چه از طريق استقراء ناممكن است مي توانيد در اين بارهتوضيح دهيد؟

اين سخن از من نيست و از پوپر است. البته به اعتقاد منهم چنين است .درست است كه ديناميك نيوتن توانست بين فيزيك زميني كه گاليلهنماينده آن بود و فيزيك اجسام سماوي كه كپلر آن را بررسي ميكرد وحدتيبوجود آورد اما اينكه گفته شود كه ديناميك نيوتن را مي توان با استقراءقوانين گاليله و كپلر بدست آورد و يا آن را دقيقاً از اين قوانين استنتاجمنطقي نمود چنين نيست و نمي تواند درست باشد. از نظر منطقي تئوري نيوتن همبا تئوري گاليله و هم با تئوري كپلر در تناقض است. اگرچه كه پوپر مي گويدوقتي تئوري نيوتن را داشته باشيم دو تئوري گاليله و كپلر را مي توانبعنوان تقريب از آن نتيجه گيري نمود. به همين دليل استنتاج تئوري نيوتن ازتئوري گاليله يا كپلر و يا هر دو چه از طريق قياس (deduction) و چه ازطريق استقراء (induction) ناممكن است. زيرا هرگز نمي توان در يك استنتاج,چه قياسي و چه استقرايي, از مقدمات سازگار به نتيجه اي رسيد كه منطقاً باهمان مقدمات ناسازگار باشد. پوپر اين امر را يك حجت بسيار قوي عليهاستقراء مي داند. تنها پس از داشتن تئوري نيوتن است كه مي توانيم پي ببريمكه آيا اصلاً تئوريهاي قديمي تر تقريبي از آن هستند يا نه. همه اينهانشانگر آن است كه منطق, خواه قياسي و خواه استقرايي, ممكن نيست كه بتوانداز اين دو تئوري به ديناميك نيوتني برسد.

مرز ادراك و حقيقتي كه درپس ادراك پنهان است يا بعبارتي تمايز حقيقت و واقعيت كه در ذهن آدمي وجوددارد در چيست؟ و چه وجه تشابهي ميان درك روانشناختي و جنبه هايي از ادراكو تحليل در علم وجوددارد؟



ببينيد ادراك عبارتست از آگاهييافتن به كيفيت و كميت ,اختلافات و تشابه اجزاي محيط بوسيله اعضاي حسي.بعبارت ديگر درك عملي است كه ضمن آن احساساتي كه بوسيله محركهاي حسي بوجودمي آيند براي شخص معنا و مفهوم پيدا ميكند. فرآيند ادراك از منظرروانشناختي مستلزم سلامت و تماميت دستگاه درك كننده در تمام سطوح است.هرگونه نقص در اين دستگاه ممكن است زمينه را براي پيدايش سوء تعبير وهذيان فراهم كند. ما دنيا را آنطور كه هست نمي بينيم بلكه آنگونه كه ميخواهيم مي بينيم. در مكانيك كوانتومي نيز هميشه بين مشاهده گر و مشاهدهشونده بر هم كنش نامعلومي وجود دارد كه براي اجتناب از اين بر هم كنش هيچراه حلي نيست. تصور ما از جهان و شيوه اي كه جهان به نظرمان مي رسد به طوربنياديني به هم ربط دارند. مرز ميان انتزاع (Abstraction) و ما به ازاءخارجي, مرز ميان حقيقت(truth) فعليت (actuality)و واقعيت (reality) چندانواضح نيست و ابهامات فلسفي زيادي نسبت به اين مساله وجود دارد. شايد بتوانگفت هرچيزي كه فكر درباره آن مي انديشد چه به طور واضح مستدل باشد و يانباشد يك واقعيت است. واقعيت ممكن است باطل كذب و يا به وضوح مدلل باشدولي با اين همه همچنان يك واقعيت است. در انديشه كريشنامورتي حقيقتTruth)) به معناي حقيقتي ازلي است كه فكر و انديشه و ذهن بشر در آن دخالتيندارد و درك Perception)) در حقيقت عملي است كه ضمن آن احساساتي كه بهوسيله محركهاي حسي به وجود مي آيد براي شخص معنا و مفهوم پيدا مي كند. بهعبارتي تركيبي است از عناصر ذهني و عيني در رابطه بين فرد و محيط . بعلاوهدرك يك فعاليت انتخابي است و هر كس از ميان محركهاي بيشماري كه از محيطدريافت مي كند برخي از آنها را كه مطابق علاقه و انتظار ونيازهايش هست دركميكند.



منبع : [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]